به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ترسا بچه‌ای دیشب در غایت ترسایی

دیدم به در دیری چون بت که بیارایی

زنار کمر کرده وز دیر برون جسته

طرف کله اشکسته از شوخی و رعنایی

چون چشم و لبش دیدم صد گونه بگردیدم

ترسا بچه چون دیدم بی توش و توانایی

آمد بر من سرمست زنار و می اندر دست

اندر بر من بنشست گفتا اگر از مایی

امشب بر ما باشی تاج سر ما باشی

ما از تو بیاساییم وز ما تو بیاسایی

از جان کنمت خدمت بی منت و بی علت

دارم ز تو صد منت کامشب بر ما آیی

رفتم به در دیرش خوردم ز می عشقش

در حال دلم دریافت راهی ز هویدایی

عطار ز عشق او سرگشته و حیران شد

در دیر مقیمی شد دین داد به ترسایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

از غمت روز و شب به تنهایی

مونس عاشقان سودایی

عاشقان را ز بیخ و بن برکند

آتش عشقت از توانایی

عشق با نام و ننگ ناید راست

ندهد عشق دست رعنایی

عشق را سر برهنه باید کرد

بر سر چارسوی رسوایی

بس که خفتند عاشقان در خون

تا تو از رخ نقاب بگشایی

تا ز ما ذره‌ای همی ماند

تو ز غیرت جمال ننمایی

در حجابیم ما ز هستی خویش

ما نهانیم و تو هویدایی

هستی ما به پیش هستی تو

ذره‌ای هستی است هر جایی

هستی ما و هستی تو دویی است

راست ناید دویی و یکتایی

نیست عطار را درین تک و پوی

هیچ راهی به جز شکیبایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی

رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی

قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان

حلقه بزدم گفتا نه مرد در مایی

گفتم که مرا بنما دیدار که تا بینم

گفتا برو و بنشین ای عاشق هرجایی

این چیست که می‌گویی وین چیست که می‌جویی

مانا که دگر مستی یا واله و سودایی

با قالب جسمانی با ما نرود کاری

جسمانی و روحانی بگذار به یغمایی

رو خرقهٔ جسمت را در آب فنا می‌زن

تا بو که وجودت را از غیر بپالایی

تا با تو تو خواهی بود بنشین چو دگر یاران

از خود چو شدی بیخود برخیز چه میپایی

سیلی جفا می‌خور گر طالب این راهی

از نوح بلا مگریز گر عاشق دریایی

ناقوس هوا بشکن گر زانکه نه گبری تو

زنار ریا بگسل گر زانکه نه ترسایی

دردی‌کش درد ما در راه کسی باید

کو هست چو سربازان جان داده به رسوایی

تو زاهد و مستوری در هستی خود مانده

تا نیست نگردی تو کی محرم ما آیی

خود را چو تو نشناسی حقا که چو نسناسی

بیخود شو و پس خود را بنگر که چه زیبایی

هم خوانچه‌کش صنعی هم مائده و خوانی

هم مخزن اسراری هم مطرح یغمایی

آیینهٔ دیداری جسم تو حجاب توست

اندر تو پدید آید چون آینه بزدایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

سر برهنه کرده‌ام به سودایی

برخاسته دل نه عقل و نه رایی

با چشم پر آب پای در آتش

بر خاک نشسته باد پیمایی

چون گوی بمانده در خم چوگان

سرگشته شده سری و نه پایی

از صحبت اختران صورت‌بین

خورشید صفت بمانده تنهایی

هر روز ز تشنگی چو آتش

بی واسطه در کشیده دریایی

هر سودایی که بیندم گوید

زین شیوه ندیده‌ایم سودایی

گر بنشینم به نطق برخیزد

از نکتهٔ من به شهر غوغایی

چون یکجایم نشسته نگذارند

هر ساعت از آن دوم به هر جایی

زین واقعه‌ای که کس نشان ندهد

عطار نه عاقلی نه شیدایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

منم و گوشه‌ای و سودایی

تن من جایی و دلم جایی

هر زمانم به عالمی میلی

هر دمم سوی شیوه‌ای رایی

مانده در انقلاب چون گردون

گاه شیبی و گاه بالایی

ساکن گوشهٔ جهان ز جهان

همچو من نیست هیچ تنهایی

ای عجب گرچه مانده‌ام تنها

مانده‌ام در میان غوغایی

رهزن من بسی شدند که من

راه گم کرده‌ام به صحرایی

کارم اکنون ز دست من بگذشت

که در افتاده‌ام به دریایی

نیست غرقه شدن درین دریا

کار هر نازکی و رعنایی

من سرگشته عمر خام طمع

می‌پزم بر کناره سودایی

مانده امروز با دلی پر خون

منتظر بر امید فردایی

الغیاث الغیاث زانکه ندید

کس چو عطار هیچ شیدایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

ز عشقت سوختم ای جان کجایی

بماندم بی سر و سامان کجایی

نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی

نه در جان نه برون از جان کجایی

ز پیدایی خود پنهان بماندی

چنین پیدا چنین پنهان کجایی

هزاران درد دارم لیک بی تو

ندارد درد من درمان کجایی

چو تو حیران خود را دست گیری

ز پا افتاده‌ام حیران کجایی

ز بس کز عشق تو در خون بگشتم

نه کفرم ماند و نه ایمان کجایی

بیا تا در غم خویشم ببینی

چو گویی در خم چوگان کجایی

ز شوق آفتاب طلعت تو

شدم چون ذره سرگردان کجایی

شد از طوفان چشمم غرقه کشتی

ندانم تا درین طوفان کجایی

چنان دلتنگ شد عطار بی تو

که شد بر وی جهان زندان کجایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

گه به کرشمه دلم ز بر بربایی

گه ز تنم جان به یک نظر بربایی

ننگ نیاید تو را که هیچ کسی را

گه دل و گه جان مختصر بربایی

چون تتق از آفتاب چهره کنی دور

عقل براندازی و بصر بربایی

چون سر زلف تو سرکشی کند آغاز

از سر مویی هزار سر بربایی

از سر کین زان سنان غمزه کنی تیز

تا به سنانی ز مه قمر بربایی

قصد کنی چون در آینه نگری تو

کز لب خود زاینه شکر بربایی

بر طرفی می‌روی ز من که من مست

طرف ندارم که از کمر بربایی

در رخ من ننگری به دیدهٔ رحمت

بلکه بدان بنگری که زر بربایی

گر بربایی هزار دل تو به روزی

سیر نگردی تو و دگر بربایی

چون نشکیبی ز دلربایی عشاق

جهد بر آن کن که بیشتر بربایی

تا به ابد ای فرید تو بنمیری

از لب او یک شکر اگر بربایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

ای راه تو را دراز نایی

نه راه تو را سری نه پایی

این راه دراز سالکان را

کوته نکند مگر فنایی

عاشق ز فنا چگونه ترسد

چون عین فنا بود بقایی

چون از تو نماند هیچ بر جای

آنجاست اگر رسی بجایی

ای دل بنشسته‌ای همه روز

بر بوی وصال جانفزایی

در لجهٔ بحر عشق جانت

شد غرقه به بوی آشنایی

دری که به هر دو کون ارزد

دانی نرسد به ناسزایی

هرگز دیدی که هیچ سلطان

بر تخت نشست با گدایی

هرگز دیدی که رند گلخن

می خورد ز دست پادشایی

ای دل خون خور که آن چنان ماه

فارغ بود از غم چو مایی

ای بس که من اندرین بیابان

ره پیمودم ز تنگنایی

دردا که ز اشتران راهش

بانگی نشنیدم از درایی

باری چه بدی که غول را هم

دل خوش کندی به مرحبایی

چون در خور صومعه نیم من

اکنون منم و کلیسیایی

در بسته چهار گوشه زنار

از حلقهٔ زلف دلربایی

بس پرگره است زلفش و هست

زان هر گرهی گره‌گشایی

گر خون دلم بریزد آن زلف

خون‌ریزی اوست خون بهایی

گر تو سر عین عشق داری

دیری است که گفتمی صلایی

ورنه ز درم برو که در پاش

دادند نشان پارسایی

عطار تو خویشتن نگه دار

از آفت خویشتن نمایی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

 

آفتاب رویت ای سرو سهی

بر همه می‌تابد الا بر رهی

نی خطا گفتم که می‌تابد بسی

بر من و من می‌نبینم ز ابلهی

گرچه عالم پر جمال یوسف است

نیست چشم کور را از وی بهی

چون بود کز بحر پر گوهر بسی

باز گردد خشک لب دستی تهی

باز گردیدند ازین بحر عجب

خشک لب هم مبتدی هم منتهی

قعر این دریا جزین دریا نیافت

دیگران هستند از مشتی کهی

حلقه بر در می‌زنند و می‌روند

نیست از ایشان کسی را آگهی

جمله را جز عجز آنجا کار نیست

نه مهی است آنجایگاه و نه کهی

می فرو افتد درین حیرت زهم

گر تو اینجا دو جهان برهم نهی

ای فرید اینجا که هستی محو گرد

چند گویی کوتهی بر کوتهی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

زلف تیره بر رخ روشن نهی

سرکشان را بار بر گردن نهی

روی بنمایی چو ماه آسمان

منت روی زمین بر من نهی

تا کی از زنجیر زلف تافته

داغ گه بر جان و گه بر تن نهی

وقت نامد کز نمکدان لبت

دام من زان نرگس رهزن نهی

تا سر یک رشته یابم از تو باز

خارم از مژگان چون سوزن نهی

گر مرا در دوستی تو ز چشم

اشک ریزد نام من دشمن نهی

گفته بودی خون گری تا مهر عشق

بی‌رخم بر دیدهٔ روشن نهی

گر بگریم تر شود دامن مرا

تو مرا در عشق تر دامن نهی

بار ندهی لیک قسم عاشقان

همچو یوسف بوی پیراهن نهی

ور دهی در عمر خود بار جمال

بار غم بر جان مرد و زن نهی

وصف تو چون از فرید آید که تو

افصح آفاق را الکن نهی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:15 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013704
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث