به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خورد عیاری بدان دل‌خسته باز

با وثاقش برد دستش بسته باز

شد که تیغ آرد زند در گردنش

پارهٔ نان داد آن ساعت زنش

چون بیامد مرد با تیغ آن زمان

دید آن دل‌خسته را در دست نان

گفت این نانت که داد ای هیچ کس

گفت این نان را عیالت داد و بس

مرد چون بشنید آن پاسخ تمام

گفت بر ما شد ترا کشتن حرام

زانک هر مردی که نان ما شکست

سوی او با تیغ نتوان برد دست

نیست از نان خوارهٔ ما جان دریغ

من چگونه خون او ریزم به تیغ

خالقا سر تا به راه آورده‌ام

نان همه بر خوان تو می‌خورده‌ام

چون کسی می‌بشکند نان کسی

حق گزاری می‌کند آن کس بسی

چون تو بحر جود داری صد هزار

نان تو بسیار خوردم حق گزار

یا اله العالمین درمانده‌ام

غرق خون بر خشک کشتی رانده‌ام

دست من گیر و مرا فریاد رس

دست بر سر چند دارم چون مگس

ای گناه آمرز و عذرآموز من

سوختم صد ره چه خواهی سوز من

خونم از تشویر تو آمد به جوش

ناجوان مردی بسی کردم بپوش

من ز غفلت صد گنه را کرده ساز

تو عوض صد گونه رحمت داده باز

پادشاها در من مسکین نگر

گر ز من بد دیدی آن شد این نگر

چون ندانستم خطا کردم ببخش

بر دل و بر جان پر دردم ببخش

چشم من گر می‌نگرید آشکار

جان نهان می‌گرید از شوق تو زار

خالقا گر نیک و گر بد کرده‌ام

هرچه کردم با تن خود کرده‌ام

عفو کن دون همتیهای مرا

محو کن بی‌حرمتیهای مرا

سوزنی چون دید با عیسی به هم

بخیه با روی او فکندش لاجرم

تیغ را از لاله خون آلود کرد

گلشن نیلوفری از دود کرد

پاره پاره خاک را در خون گرفت

تا عتیق و لعل از و بیرون گرفت

در سجودش روز و شب خورشید و ماه

کرد پیشانی خود بر خاک راه

هست سیمایی ایشان از سجود

کی بود بی‌سجده سیما را وجود

روز از بسطش سپید افروخته

شب ز قبضش در سیاهی سوخته

طوطیی را طوق از زر ساخته

هدهدی را پیک ره برساخته

مرغ گردون در رهش پر می‌زند

بر درش چون حلقه‌ای سر می‌زند

چرخ را دور شبان‌روزی دهد

شب برد روز آورد روزی دهد

چون دمی در گل دمد آدم کند

وز کف و دودی همه عالم کند

گه سگی را ره دهد در پیشگاه

گه کند از گربه‌ای مکشوف راه

چون سگی را مرد آن قربت کند

شیرمردی را به سگ نسبت کند

او نهد از بهر سکان فلک

گردهٔ خورشید بر خوان فلک

گه عصائی را سلیمانی دهد

گاه موری را سخن دانی دهد

از عصایی آورد ثعبان پدید

وز تنوری آورد طوفان پدید

چون فلک را کره‌ای سرکش کند

از هلالش نعل در آتش کند

ناقه از سنگی پدیدار آورد

گاو زر در نالهٔ زار آورد

در زمستان سیم آرد در نثار

زر فشاند در خزان از شاخسار

گر کسی پیکان به خون پنهان کند

او ز غنچه خون در پیکان کند

یاسمین را چار ترکی برنهد

لاله را از خون کله بر سر نهد

گه نهد بر فرق نرگس تاج زر

گه کند در تاجش از شبنم گهر

عقل کار افتاده جان دل داده زوست

آسمان گردان زمین استاده زوست

کوه چون سنگی شد از تقدیر او

بحر آبی گشت از تشویر او

هم زمینش خاک بر سر مانده است

هم فلک چون حلقه بر در مانده است

هشت خلدش یک ستانه بیش نیست

هفت دوزخ یک زبانه بیش نیست

جمله در توحید او مستغرق‌اند

چیست مستغرق که سحر مطلق‌اند

گرچه هست از پشت ماهی تا به ماه

جملهٔ ذرات بر ذاتش گواه

پستی خاک و بلندی فلک

دو گواهش بس بود بر یک به یک

با دو خاک و آتش و خون آورد

سر خویش از جمله بیرون آورد

خاک ما گل کرد در چل بامداد

بعد از آن جان را درو آرام داد

جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد

عقل دادش تا به دو بیننده شد

عقل را چون دید بینایی گرفت

علم دادش تا شناسایی گرفت

چون شناسا شد به عقل اقرار داد

غرق حیرت گشت و تن در کار داد

خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست

جمله را گردن به زیر بار اوست

حکمت او بر نهد بار همه

وای عجب او خود نگه دار همه

کوه را میخ زمین کرد از نخست

پس زمین را روی از دریا بشست

چون زمین بر پشت گاو استاد راست

گاو بر ماهی و ماهی در هواست

پس همه بر چیست بر هیچ است و بس

هیچ هیچست این همه هیچست و بس

فکر کن در صنعت آن پادشاه

کین همه بر هیچ می‌دارد نگاه

چون همه بر هیچ باشد از یکی

این همه پس هیچ باشد بی‌شکی

جزو و کل برهان ذات پاک اوست

عرش و فرش اقطاع مشتی خاک اوست

عرش بر آبست و عالم بر هواست

بگذر از آب و هوا جمله خداست

عرش و عالم جز طلسمی بیش نیست

اوست و بس این جمله اسمی بیش نیست

درنگر کین عالم و آن عالم اوست

نیست غیر او وگر هست آن هم اوست

جمله یک ذاتست اما متصف

جمله یک حرف و عبارت مختلف

مرد می‌باید که باشد شه شناس

گر ببیند شاه را در صد لباس

در غلط نبود که می‌داند که کیست

چون همه اوست این غلط کردن ز چیست

در غلط افتادن احول را بود

این نظر مردی معطل را بود

ای دریغا هیچ کس رانیست تاب

دیدها کور و جهان پر ز آفتاب

گر نبینی این خرد را گم کنی

جمله او بینی و خود را گم کنی

جمله دارند ای عجب دامن به دست

وز همه دورند و با او هم‌نشست

ای ز پیدایی خود بس ناپدید

جملهٔ عالم تو و کس ناپدید

جان نهان در جسم و تو در جان نهان

ای نهان اندر نهان ای جان جان

ای ز جمله پیش و هم پیش از همه

جمله از خود دیده و خویش از همه

بام تو پر پاسبان، در پر عسس

سوی تو چون راه یابد هیچ کس

عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست

وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست

گرچه در جان گنج پنهان هم تویی

آشکارا بر تن و جان هم تویی

جملهٔ جانها ز کنهت بی‌نشان

انبیا بر خاک راهت جان فشان

عقل اگر از تو وجودی پی برد

لیک هرگز ره به کنهت کی برد

چون تویی جاوید در هستی تمام

دستها کلی فرو بستی تمام

ای درون جان برون جان تویی

هرچه گویم آن نهٔ هم آن تویی

ای خرد سرگشتهٔ درگاه تو

عقل را سر رشته گم در راه تو

جملهٔ عالم به تو بینم عیان

وز تو در عالم نمی‌بینم نشان

هرکسی از تو نشانی داد باز

خود نشان نیست از تو ای دانای راز

گرچه چندین چشم گردون بازکرد

هم ندید از راه تو یک ذره گرد

نه زمین هم دید هرگز گرد تو

گرچه بر سرکرد خاک از درد تو

آفتاب از شوق تو رفته ز هوش

هر شبی در روی می‌مالید گوش

ماه نیز از بهر تو بگداخته

هر مه از حیرت سپرانداخته

بحر در شورت سرانداز آمده

دامنی‌تر خشک لب باز آمده

کوه را صد عقبه بر ره مانده

پای در گل تا کمر گه مانده

آتش از شوق تو چون آتش شده

پای بر آتش چنین سرکش شده

باد بی تو بی سر و پای آمده

باد در کف باد پیمای آمده

آب را نامانده آبی بر جگر

وابش از شوق تو بگذشته ز سر

خاک در کوی تو بر در مانده

خاکساری خاک بر سرمانده

چند گویم چون نیایی در صفت

چون کنم چون من ندارم معرفت

گر تو ای دل طالبی در راه رو

می‌نگر از پیش و پس آگاه رو

سالکان را بین به درگاه آمده

جمله پشتاپشت همراه آمده

هست با هر ذره درگاهی دگر

پس ز هر ذره بدو راهی دگر

تو چه دانی تا کدامین ره روی

وز کدامین ره بدان درگه روی

آن زمان کورا عیان جویی نهانست

و آن زمان کورا نهان جویی عیانست

گر عیان جویی نهان آنگه بود

ور نهان جویی عیان آنگه بود

ور بهم جویی چو بی‌چونست او

آن زمان از هر دو بیرونست او

تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی

هرچه گویی نیست آن چیزی مگوی

آنچ گویی و انچ دانی آن تویی

خویش رابشناس صد چندان تویی

تو بدو بشناس او را نه به خود

راه از و خیزد بدو نه از خرد

واصفان را وصف او درخورد نیست

لایق هر مرد و هر نامرد نیست

عجز از آن همشیره شد با معرفت

کو نه در شرح آید و نه در صفت

قسم خلق از وی خیالی بیش نیست

زو خبر دادن محالی بیش نیست

کو به غایت نیک و گر بد گفته‌اند

هرچ ازو گفتند از خود گفته‌اند

برتر از علمست و بیرون از عیانست

زانک در قدوسی خود بی‌نشانست

زو نشان جز بی‌نشانی کس نیافت

چاره‌ای جز جان فشانی کس نیافت

هیچ کس را درخودی و بی‌خودی

زو نصیبی نیست الا الذی

ذره ذره در دو گیتی وهم تست

هرچ دانی نه خداست آن فهم تست

نیست او آن کسی آنجا که اوست

کی رسد جان کسی آنجا که اوست

صد هزاران طور از جان بر ترست

هرچ خواهم گفت او زان برتراست

عقل در سودای او حیران بماند

جان ز عجز انگشت در دندان بماند

عقل را بر گنج وصلش دست نیست

جان پاک آنجایگه کو هست نیست

چیست جان در کار او سرگشته‌ای

دل جگر خواری به خون آغشته‌ای

می مکن چندین قیاس ای حق شناس

زانک ناید کار بی چون در قیاس

در جلالش عقل و جان فرتوت شد

عقل حیران گشت و جان مبهوت شد

چون نبود از انبیاء و از رسل

هیچ کس یک جزویی از کل کل

جمله عاجز روی بر خاک آمدند

در خطاب ماعرفناک آمدند

من که باشم تا زنم لاف شناخت

او شناسا شد که جز با او نساخت

چون جزو در هر دو عالم نیست کس

با که سازد اینت سودا و هوس

هست دریایی ز جوهر موج زن

تو ندانی این سخن شش پنج زن

هرکه او آن جوهر و دریا نیافت

لا شد و الاء لاالا نیافت

هرچ آن موصوف شد آن کی بود

با منت این گفتن آسان کی بود

آن مگو چون در اشارت نایدت

دم مزن چون در عبارت نایدت

نه اشارت می‌پذیرد نه بیان

نه کسی زو علم دارد نه نشان

تو مباش اصلا، کمال اینست و بس

تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس

تو درو گم شو حلولی این بود

هرچ این نبود فضولی این بود

در یکی رو و از دوی یک سوی باش

یک دل و یک قبله و یک روی باش

ای خلیفه‌زادهٔ بی معرفت

با پدر در معرفت شو هم صفت

هرچ آورد از عدم حق در وجود

جمله افتادند پیشش در سجود

چون رسید آخر به آدم فطرتش

در پس صد پرده برد از غیرتش

گفت ای آدم تو بحر جود باش

ساجدند آن جمله تو مسجود باش

و آن یکی کز سجدهٔ او سربتافت

مسخ و ملعون گشت و آن سر درنیافت

چون سیه رو گشت گفت ای بی‌نیاز

ضایعم مگذار و کار من بساز

حق تعالی گفت ای ملعون راه

هم خلیفست آدم و هم پادشاه

باش چشما روی او امروز تو

بعد ازین فردا سپندش سوز تو

جزو کل شد چون فرو شد جان به جسم

کس نسازد زین عجایب‌تر طلسم

جان بلندی داشت تن پستی خاک

مجتمع شد خاک پست و جان پاک

چون بلند و پست با هم یار شد

آدمی اعجوبهٔ اسرار شد

لیک کس واقف نشد ز اسرار او

نیست کار هر گدایی کار او

نه بدانستیم و نه بشناختیم

نه زمانی نیز دل پرداختیم

چند گویی جز خموشی راه نیست

زانک کس را زهرهٔ یک آه نیست

آگهند از روی این دریا بسی

لیک آگه نیست از قعرش کسی

گنج در قعرست گیتی چون طلسم

بشکند آخر طلسم و بند جسم

گنج یابی چون طلسم از پیش رفت

جان شود پیدا چو جسم از پیش رفت

بعد از آن جانت طلسمی دیگرست

غیب را جان تو جسمی دیگرست

همچنین می‌رو به پایانش مپرس

در چنین دردی به درمانش مپرس

در بن این بحر بی پایان بسی

غرقه گشتند و خبر نیست از کسی

در چنین بحری که بحر اعظمست

عالمی ذره‌ست و ذره عالمست

کوپله ست این بحر را عالم، بدان

ذرهٔ هم کوپله ست این هم بدان

کو نماید عالم و یک ذره هم

کم شود دو کوپله زین بحر کم

کس چه داند تا درین بحر عمیق

سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق

عقل و جان و دین و دل درباختم

تا کمال ذره‌ای بشناختم

لب بدوز از عرش وز کرسی مپرس

گر همه یک ذره می‌پرسی مپرس

عقل تو چون در سر مویی بسوخت

هر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت

کس نداند کنه یک ذره تمام

چند پرسی چند گویی والسلام

چیست گردون سرنگون ناپایدار

بی‌قراری دایما بر یک قرار

در ره او پا و سر گم کرده‌ای

پردهٔ در پردهٔ در پرده‌ای

حل و عقد این چنین سلطانیی

کی توان کردن گر دانیی

چرخ می‌خواهد که این سر پی برد

او به سرگردانی این سر کی برد

چرخ جز سرگشته و پی کرده چیست

اوچه داند تا درون پرده چیست

او که چندین سال بر سر گشته است

بی سر و بن گرد این در گشته است

می‌نداند در درون پرده راز

کی شود بر چون تویی این پرده باز

کار عالم عبرت است و حسرتست

حیرت اندر حیرت اندر حیرتست

هر زمان این راه بی‌پایان تراست

خلق هر ساعت درو حیران ترست

هیچ دانی راه رو چون دید راه

هرکه افزون رفت افزون دید راه

بی نهایت کرد و کاری داشتی

بی عدد حصر و شماری داشتی

کارگاه پر عجائب دیده‌ام

جمله را از خویش غایب دیده‌ام

سوی کنه خویش کس را راه نیست

ذره‌ای از ذره‌ای آگاه نیست

هست کاری پشت و رو نه سر نه پای

روی در دیوار و پشت دست خای

مبتلای خویش و حیران توم

گر بدم گر نیک هم زان توم

نیم جزوم بی تو من، در من نگر

کل شوم گر تو کنی در من نظر

یک نظر سوی دل پر خونم آر

وز میان این همه بیرونم آر

گر تو خوانی ناکس خویشم دمی

هیچ کس در گرد من نرسد همی

من که باشم تا کسی باشم ترا

این بسم گر ناکسی باشم ترا

کی توانم گفت هندوی توم

هندوی خاک سگ کوی توم

هندوی جان بر میان دارم ز تو

داغ همچون حبشیان دارم ز تو

گر نیم هندوت چون مقبل شدم

تا شدم هندوت زنگی دل شدم

هندوی با داغ را مفروش تو

حلقه‌ای کن بنده را در گوش تو

ای ز فضلت ناشده نومید کس

حلقه و داغ توم جاوید بس

هرکه را خوش نیست دل در درد تو

خوش مبادش زانک نیست او مرد تو

ذره دردم ده ای درمان من

زانک بی دردت بمیرد جان من

کفر کافر را و دین دین‌دار را

ذرهٔ دردت دل عطار را

یا رب آگاهی ز یا ربهای من

حاضری در ماتم شبهای من

ماتمم از حد بشد سوری فرست

در میان ظلمتم نوری فرست

پای‌مرد من در این ماتم تو باش

کس ندارم دست گیرم هم تو باش

لذت نور مسلمانیم ده

نیستی نفس ظلمانیم ده

ذرهٔ‌ام لا شده در سایه‌ای

نیست از هستی مرا سایه‌ای

سایلم زان حضرت چون آفتاب

بوک از آن تابم رسد یک رشته تاب

تا مگر چون ذرهٔ سرگشته من

درجهم دستی زنم در رشته من

پس برون آیم از این روزن که هست

پیش گیرم عالمی روشن که هست

تا نیامد بر لبم این جان که بود

داشتم آخر کسی زان سان که بود

چون برآید جان ندارم جز تو کس

هم ره جانم تو باش آخر نفس

چون ز من خالی بماند جای من

گر تو هم راهم نباشی وای من

روی آن دارد که هم راهی کنی

می‌توانی کرد اگر خواهی کنی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:33 PM

آفرین جان آفرین پاک را

آنکه جان بخشید و ایمان خاک را

عرش را بر آب بنیاد او نهاد

خاکیان را عمر بر باد او نهاد

آسمان را در زبردستی بداشت

خاک را در غایت پستی بداشت

آن یکی را جنبش مادام داد

وان دگر را دایما آرام داد

آسمان چون خیمهٔ برپای کرد

بی ستون کرد و زمینش جای کرد

کرد در شش روز هفت انجم پدید

وز دو حرف آورد نه طارم پدید

مهرهٔ انجم ز زرین حقه ساخت

با فلک در حقه هر شب مهره باخت

دام تن را مختلف احوال کرد

مرغ جان را خاک در دنبال کرد

بحر را بگذاشت در تسلیم خویش

کوه را افسرده کرد از بیم خویش

بحر را از تشنگی لب خشک کرد

سنگ را یاقوت و خون را مشک کرد

روح را در صورت پاک اونمود

این همه کار از کفی خاک او نمود

عقل سرکش را به شرع افکنده کرد

تن به جان و جان به ایمان زنده کرد

کوه را هم تیغ داد و هم کمر

تا به سرهنگی او افراخت سر

گاه گل در روی آتش دسته کرد

گاه پل بر روی دریا بسته کرد

نیم پشه بر سر دشمن گماشت

بر سر او چار صد سالش بداشت

عنکبوتی را به حکمت دام داد

صدر عالم را درو آرام داد

بست موری را کمر چون موی سر

کرد او را با سلیمان در کمر

خلعت اولاد عباسش بداد

طاء و سین بی‌زحمت طاسش بداد

پیشوایانی که ره بین آمدند

گاه و بی‌گاه از پی این آمدند

جان خود را عین حیرت یافتند

هم ره جان عجز و حسرت یافتند

درنگر اول که با آدم چه کرد

عمرها بر وی در آن ماتم چه کرد

بازبنگر نوح را غرقاب کار

تا چه برد از کافران سالی هزار

باز ابراهیم را بین دل شده

منجنیق و آتشش منزل شده

باز اسمعیل را بین سوگوار

کبش او قربان شده در کوی یار

باز در یعقوب سرگردان نگر

چشم کرده در سر کار پسر

باز یوسف را نگر در داوری

بندگی و چاه و زندان بر سری

باز ایوب ستمکش را نگر

مانده در کرمان و گرگان پیش در

باز یونس را نگر گم گشته راه

آمده از مه به ماهی چند گاه

باز موسی را نگر ز آغاز عهد

دایه فرعون و شده تابوت مهد

باز داود زره‌گر را نگر

موم کرده آهن از تف جگر

باز بنگر کز سلیمان خدیو

ملک وی بر باد چون بگرفت دیو

باز آن را بین که دل پر جوش شد

اره بر سر دم نزد خاموش شد

باز یحیی را نگر در پیش جمع

زار سر بریده در طشتی چو شمع

باز عیسی را نگر کز پای دار

شد هزیمت از جهودان چند بار

باز بنگر تا سر پیغامبران

چه جفا و رنج دید از کافران

تو چنان دانی که این آسان بود

بلکه کمتر چیز ترک جان بود

چند گویم چون دگر گفتم نماند

گر گلی کز شاخ می‌رفتم نماند

کشتهٔ حیرت شدم یکبارگی

می‌ندانم چاره جز بی‌چارگی

ای خرد در راه تو طفلی بشیر

گم شده در جست و جویت عقل پیر

در چنان ذاتی من آنگه کی رسم

از زعم من در منزه کی رسم

نه تو در علم آیی و نه در عیان

نی زیان و سودی از سود و زیان

نه ز موسی هرگزت سودی رسد

نه ز فرعونت زیان بودی رسد

ای خدای بی‌نهایت جز تو کیست

چون توئی بی‌حد و غایت جز تو چیست

هیچ چیز از بی‌نهایت بی‌شکی

چون به سر ناید کجا ماند یکی

ای جهانی خلق حیران مانده

تو بزیر پرده پنهان مانده

پرده برگیر آخر و جانم مسوز

بیش ازین در پرده پنهانم مسوز

گم شدم در بحر حیرت ناگهان

زین همه سرگشتگی بازم رهان

در میان بحر گردون مانده‌ام

وز درون پرده بیرون مانده‌ام

بنده را زین بحر نامحرم برآر

تو درافکندی مرا تو هم برآر

نفس من بگرفت سر تا پای من

گر نگیری دست من ای وای من

جانم آلودست از بیهودگی

من ندارم طاقت آلودگی

یا ازین آلودگی پاکم بکن

یا نه در خونم کش و خاکم بکن

خلق ترسند از تو من ترسم ز خود

کز تو نیکو دیده‌ام از خویش بد

مرده‌ای‌ام می‌روم بر روی خاک

زنده گردان جانم ای جانبخش پاک

مؤمنو کافر به خون آغشته‌اند

یا همه سرگشته یا برگشته‌اند

گر بخوانی این بود سرگشتگی

ور برانی این بود برگشتگی

پادشاها دل به خون آغشته‌ام

پای تا سر چون فلک سرگشته‌ام

گفته‌ای من با شماام روز و شب

یک نفس فارغ مباشید از طلب

چون چنین با یکدگر همسایه‌ایم

تو چو خرشیدی و ما هم سایه‌ایم

چه بود ای معطی بی‌سرمایگان

گر نگه داری حق همسایگان

با دلی پر درد و جانی با دریغ

ز اشتیاقت اشک می‌بارم چو میغ

گر دریغ خویش برگویم ترا

گم بباشم تا به کی جویم ترا

ره برم شو زان که گم راه آمدم

دولتم ده گرچه بی‌گاه آمدم

هرکه در کوی تو دولت یار شد

در تو گم گشت وز خود بی‌زار شد

نیستم نومید و هستم بی‌قرار

بوک درگیرد یکی از صد هزار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:32 PM

کی باشد ازین نشیب نمناک

دل خیمهٔ جان زند برافلاک

بستاند عقل جوهر از جان

بفشاند روح دامن از خاک

وین خیمهٔ چار طاق ایوان

در حلقهٔ عاشقان زند چاک

زهر است مزاج چار عنصر

امید خلاص ازو چو تریاک

عشق است براق جان درین راه

تن کیست طفیلیی به فتراک

آن لحظه که جان شود خرامان

در هودج کبریا بر افلاک

بر نغمهٔ ارغنون توحید

رقاص چو صوفیان چالاک

دست اندازان و پای‌کوبان

در محفل قدسیان طربناک

از نام و نشان و دل مجرد

وز هستی و نیستی تن پاک

نی از صفت بهیمیش وهم

نی از حجب طبیعیش باک

در مرتبهٔ کمال کلی

ساکن شده است و خرم الاک

در ظل سرادقات الفت

راهی طلبد به سر وحدت

هرگز بود ای رفیق والا

وارسته تو از منی و از ما

من سایه صفت فتاده بر خاک

فارغ ز کشاکش تمنا

تو باز گشاده بال همت

در خوف هوای لا و الا

افراخته رایت جلالت

بر طرهٔ هفت سقف مینا

تکیه زده همچو پادشاهان

بر اوج سریر چرخ خضرا

وز حجرهٔ تنگ آفرینش

بیرون زده رخت دل به صحرا

بربود نقاب ما سوی الله

از چشم خرد در آن تماشا

در شعلهٔ نور عشق یکرنگ

با لمعهٔ برق حسن یکتا

آزاد زبند امر تکلیف

ایمن ز فضولی من و ما

در جذبهٔ وصل یار از آن سان

شبنم که فتد درون دریا

چون قطره ازین رجوع رجعت

یک لحظه بدان شد آمد اینجا

آیا که چه کار و بار بینی

آن دم که جمال یار بینی

شهری است وجود آدمی زاد

بر باد نهاده شهر بنیاد

باد است که خاک را براند

چون باد گذشت خاک استاد

دل خسرو شهر و عقل دستور

شهوت چو عوام و خشم جلاد

گر شاه به مشورت وزیر است

خرم بود آن بلاد و آزاد

ور هیچ به ضد آن بود کار

بنیاد همه به باد برداد

جان گنج طلسم جسم دایم

بر گنج ازین طلسم بیداد

گه خازم گنج ایمن و مصلح

گه باد به دست رند و شیاد

در بسته به مهر خاتم دین

وان مهر به دست عشق همزاد

سلطان چو خزینه نقل فرمود

شد شاه و وزیر و شحنه آزاد

شه خانه خراب و شهر خالی

از گفت و شنود و بانگ و فریاد

عمال مناصب ولایت

هر یک به بلاد دیگر افتاد

در انجمن مقربان است

زیرا که بدین قدم نشان است

این خاک ز لطف نور برخاست

وانگاه روان شد از چپ و راست

شد جانوری که آشیانش

برتر ز ضمیر و وهم داناست

هر لحظه ز فیض و فضل آن نور

بزمی و بساط دیگر آراست

سری که فلک نبود محرم

بر چهرهٔ او چو روز پیداست

نقدی که خلاصهٔ دو کون است

در جنب وجود او مهیاست

مطلوب ظهور سر امر است

مقصود وجود نقش اشیاست

درج گهر و کنوز غیب است

غواص بحور دین و دنیاست

در کوکبهٔ طلوع آدم

منجوق و لوای عز والاست

کین وصف چنین به رمز عشاق

بر قد قبای او بود راست

سودازدگان دین و دنیی

هرگز شنوند این سخن نی

رفتند سران به بزم سلطان

ماندند جنیبه را به دربان

ریحان به ریاض انس پیوست

بردند سفال را به خمدان

پروردهٔ طبع گشت خاموش

نو بردهٔ فهم شد سخندان

شد قطره محیط و ذره خورشید

از محو صفات صنع یزدان

آثار خصال جسم گم شد

در مطلع نور قرب جانان

تا قطرهٔ شبنم سحرگاه

بر روضهٔ وصل اوست غلتان

در پردهٔ نیستی هم آواز

چون نالهٔ نیم خواب مستان

چون هیچ نشان نیابی از خود

تیری به نشان راست بنشان

چون سوخت سپند خوش برآسود

مشکی مکن از جمال خوبان

در نسخهٔ کیمیای توحید

خواندم که فناست مغز ایمان

این است سخن که تا توانی

خود را ز برون در نمانی

آن کیست بر آن سپهر اعظم

وان کیست ورای هر دو عالم

از خاک یکی سواد افتد

وز آب درو بلاد احکم

کم کار ولی درو جهان گم

کم نام ولی دو کون ازو کم

در نور جبینش حج اکبر

در نقش نگینش اسم اعظم

جایی مرو و به خود فرو شو

در نسخهٔ توست این لغت ضم

در حرف نخست باز یابی

اسرار زمین و آسمان هم

گر بر سر سر این معما

افتاد دلت زهی مکرم

خوش باد شب و خجسته روزت

رو رو که جهان شدت مسلم

گنگ از دل درج سر به مسمار

چون شرح دهد زبان گنگم

یک ذره سپهر و هفت خورشید

یک نم ز شراب چارکون یم

عطار ز سر عشق بر گوی

انوار صفات و ذات مبهم

تو نور هوای آن جهانی

بر خاک فتاده ناگهانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:31 PM

ما مست شراب جان فزاییم

سرخوش ز می گره گشاییم

در کنج شرابخانه گنجی است

ما طالب گنج کنجهاییم

آنها که هوای می ندارند

زنهار گمان مبر که ماییم

هر جا که صراحیی ز جامی است

گر جان طلبد درآ درآییم

تا حاصل ما ز می درآید

برداشته دست در دعاییم

تا ما گل روی دوست دیدیم

چون بلبل مست می سراییم

ما گوهر نور ذات پاکیم

روشن سخنی است می نماییم

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ساقی سخن از می مغان گفت

دل چون بشنید ترک جان گفت

یک جرعه می و هزار معنی

از عشق به گوش عاشقان گفت

وز گردش جام حسن ساقی

با ما غم و شادی جهان گفت

نارسته هنوز دار منصور

عشق آمد و عقل را روان گفت

دوش از سر بی‌خودی و مستی

پیرم سخن از می نهان گفت

دل چون بشنید نام می را

می‌خواست به رغم صوفیان گفت

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ساقی بشکن خمار جان را

دریاب حیات جاودان را

کین یک دوسه روز عمر باقی است

از دست مده می مغان را

وان دم که تهی شود صراحی

بفروش به جرعه‌ای جهان را

در فصل بهار و موسم گل

بی عشق مدار عاشقان را

ای آنکه نخوانده‌ای تو هرگز

از لوح درون خط روان را

فردا که بپرسش اندر آرند

در مجلس حشر صوفیان را

ما مست شراب جام ساقی

گوییم حدیث این بیان را

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ای دلبر ماهروی طناز

برقع ز جمال خود برانداز

تا دیده ز پرتو جمالت

چون جام جهان نما کنم باز

ما زنده به بوی جام عشقیم

در مجلس عاشقان جانباز

با طوطی عقل خویش همدم

با بلبل عشق خود هم آواز

ای بلبل خوش نوا سرودی

آهنگ حجاز گیر و اهواز

با عود بسای عود می سوز

با چنگ بساز و چنگ می‌ساز

چون نیست درین زمانه ما را

با صوفی بی‌صفا دمی راز

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

دوش از سر خم صدا برآمد

جوش از می جانفزا برآمد

زان جوش به گوش خاک در دهر

نی رست و به صد نوا برآمد

در حوصلهٔ جهان نگنجد

چون گنج ز کنجها برآمد

حقا که ز قدرت همو بود

کاژدر شد و از عصا برآمد

ای رند شراب‌خواره امروز

می ده که ز می صفا برآمد

چندان که تو شرح عشق کردی

گرد تو ز گرد ما برآمد

شکرانهٔ آنکه صوفی امروز

خود را شد و از خدا برآمد

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

زین پیش که از جهان پرغم

جستیم وفا نشد مسلم

چون ملکت جم نماند جاوید

می نوش به یاد ملکت جم

ای آنکه نگشته است خالی

از سینهٔ من غم تو یکدم

بازآ که در آرزوی رویت

تدبیر دل رمیده کردم

گفتم به طبیب درد خود را

دردم چو طبیب دید در دم

بنوشت به خون دل جوابی

وان نیز به صبر کرد مرهم

بنشینی اگر مجال داری

بر خاک درش شبی چو شبنم

ای بیدل اگر تو دست یابی

بر گوی به ساکنان محرم

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی خود ز خودیم و از خداییم

ای بلبل خوشنوا فغان کن

عید است نوای عاشقان کن

چون سبزه ز خاک سر برآورد

ترک دل و برگ بوستان کن

بالشت ز سنبل و سمن ساز

وز برگ بنفشه سایبان کن

چون لاله ز سر کله بینداز

سرخوش شو و دست در میان کن

بردار سفینهٔ غزل را

وز هر ورقی گلی نشان کن

صد گوهر معنی ار توانی

در گوش حریف نکته‌دان کن

وان دم که رسی به شعر عطار

در مجلس عاشقان روان کن

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی خود ز خودیم و از خداییم

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:31 PM

فداک ابی و امی این تمشی

براق آمد مگر بر عزم عرشی

تورا چه عالم و چه عرش و چه فرش

که صد عالم ورای عرش و فرشی

کنون روحانیان عرش را بین

چو سر بر خط نهاده انس و وحشی

تویی سلطان مطلق در دوعالم

که خط دادندت انس و جان به خوشی

ز بس کامد به نزدیک تو جبریل

شده چون دحیه الکلب قریشی

چو اندر عالم جان اوفتادی

از آن بی سایه دایم می‌درفشی

چو دایم رحمة للعالمینی

بران جرم دو عالم را ببخشی

نگردد مطلع بر نقش تو کس

که تو برتر ز نه طالق بنفشی

چو تو برتر ز افلاکی به جز حق

که داند تا چه نوری و چه نقشی

فسبحان الذی اسری بعبده

الی الملکوت و الجبروت کله

زهی از عرش اعلی بر گذشته

وز آنجا عرش بالا بر گذشته

چه گویم من که از هر جا که گویم

به صد عالم از آنجا بر گذشته

همه روحانیان بر جای مانده

تو در بی جایی از جا بر گذشته

هم از عقل معظم پیش رفته

هم از روح معلی بر گذشته

قیامت نقد امروزت که هاتین

تو از دی و ز فردا بر گذشته

به خاصیت تو دری عالم افروز

ز قعر هفت دریا بر گذشته

به یک دم چون گهر از طشت پر زر

ازین نه طشت مینا بر گذشته

به نور جان به ذات حق رسیده

ز آلا و ز نعما بر گذشته

شده مستغرق نور مسما

ز اعداد و ز اسما بر گذشته

زهی دانای اسرار معانی

ورای این جهان و آن جهانی

زهی سلطان دارالملک افلاک

زهی تخت تو عرش و تاج لولاک

مجره زان پدید آمد که یک شب

فلک از دست قدرت جامه زد چاک

قزح زان آشکارا شد که یک روز

کشیدی از علی قوسی بر افلاک

ز اول حقه یک شب مهرهٔ ماه

بدو بنموده‌ای دست تو زان پاک

تو آن وقتی نبی‌الله بودی

که آدم بود یک کف خاک نمناک

اگر نور وجود تو نبودی

بماندی در کف او آن کف خاک

چو پیش هو زنی هویی جگرسوز

شود چون ناف آهو نافهٔ ناک

فرو ماند چو خر در گل ز مدحت

دو اسبه گر بتازد عقل و ادراک

ندارد هیچ کس با پشتی تو

ز جرم جملهٔ روی زمین باک

زهی دارای طول و عرض اکبر

شفاعت خواه مطلق روز محشر

زهی روز قیامت روز بارت

خلایق سر به سر در انتظارت

گنه کاران بر جان خورده زنهار

همه جان بر کف اندر زینهارت

کجا پیغمبری دانی که آن روز

نسوزاند سپند روزگارت

تویی مختار کل آفرینش

که حق بی علتی کرد اختیارت

چو تو بر باد دیدی ملک عالم

به ملک فقر آمد افتخارت

به صورت چرخ از آن فوق تو افتاد

که چرخ آمد طبق‌های نثارت

فلک زان می‌دود با طشت خورشید

که هست از دیرگاهی طشت دارت

به فراشی از آن می‌آیدت ابر

که از خاکی تورا نبود غبارت

تورا چون حارس و چون حاجب آمد

مه و خورشید در لیل و نهارت

فلک با خواجگی خود غلامت

چو لام منحنی از دال نامت

زهی خاک درت تریاک اعظم

طفیلی وجودت کل عالم

زهی موسی عمران بر در تو

به هارونی میان دربسته محکم

زهی دربان تو یعنی که افلاک

شده چوبک زنت عیسی مریم

تو را شیطان مسلمان گشته جاوید

ولی پیچیده سر از پیش عالم

اگر با نام حق نامت نگویند

که را باشد مسلمانی مسلم

نیاید خسته‌ای کو منکرت شد

بجز خاکستر خود هیچ مرهم

عدو گر بنگرد در تو به انکار

نماند مردمش در دیده محکم

نگین می‌خواست از مهر تو گردون

از آن شد حلقه وش مانند خاتم

نگینش چون نشد مهر نبوت

لبان خویش نیلی کرد ازین غم

اگر در نطق آیم تا قیامت

نیارم گفت یک وصف تمامت

زهی مه را رخت تنویر داده

به یکسو روز را شبگیر داده

جمالت حسن را در بر گرفته

کمالت عقل را تشویر داده

خرد نطق خوشت را کار بسته

شکر لعل لبت را شیر داده

عروش هشت جنت در فراقت

ازین نه بم نوای زیر داده

چو خوشه ده زبان گشته نهم چرخ

صفاتت صد یکی تقریر داده

ازین طاق چهارم روی خورشید

ز عکس رای تو تأثیر داده

قضا دیده قدر مایه ز قدرت

ز کف سر رشتهٔ تقدیر داده

به فرمان تو ای فرمان ده جان

عذاب خلد را تأخیر داده

دل عطار مجنون غم تو

تو از زلف خودش زنجیر داده

به هم نامی حق دارم زهی قدر

به هم نامی نکو نامم کن ای صدر

دلی کایینهٔ اسرار گردد

غلام خواجهٔ احرار گردد

تویی آن خواجه کز یک شاخ نعتت

دو عالم خلق برخوردار گردد

تویی آن مرد کز نور وجودت

عدم آبستن اسرار گردد

تویی آن صدر کز دریای جودت

کفی بحر و نمی امطار گردد

دل من یا رسول الله خفته است

دلی در بند تا بیدار گردد

چه کم گردد ز بحر بی نهایت

که یک شبنم دری شهوار گردد

دل عطار را گر بار دادی

دلی بیدار معنی‌دار گردد

نکوکارا مگر کاری شود پیش

چو کاری رفت مرد کار گردد

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:30 PM

گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمی

شک نبودی کان سخن بر خلق کمتر گویمی

راز عالم در دلم، گنگم ز نااهلی خلق

گر تو را اهلیتی بودی تو را بر گویمی

چند گویی راز دل ناگفته مگذار و بگو

خود نگویی تا کرابرگویمی گر گویمی

زیرکان هستند کز پالان جوابم آورند

فی‌المثل در پیش ایشان گر من از خر گویمی

کو کسی کاسرار چون بشنود دریابد ز من

پیش او هر ساعتی اسرار دیگر گویمی

کو کسی کز وهم پای عقل برتر می‌نهد

تا سخن با او بسی از عرش برتر گویمی

کوکسی کو عبره خواهد کرد ازین دوزخ سرای

تا من از صد نوع با او شرح معبر گویمی

کو کسی کو هرچه می‌بیند نه رای آرد به خود

تا دلش را نسخهٔ عالم مقرر گویمی

کو کسی کز سینه کرسی کرد واز دل عرش ساخت

تا مثال عالم صغریش از بر گویمی

کو کسی کو در میان زندگی یک ره بمرد

تا میان زندگیش از سر محشر گویمی

کو کسی کز دین چو بومسلم تبر زد روز و شب

تا ز صدق یار غار و حلم حیدر گویمی

کو دلی کز حلقهٔ گردون به همت بر گذشت

تا بر آن دل هفت گردون حلقهٔ در گویمی

کو یکی مفلس که در ششدر فرومانده است سخت

تا ره بگریختن زین هفت ششدر گویمی

کو یکی کز قعر صد ظلمت نهد یک گام پیش

تا ز نور فیض دریای منور گویمی

کو یکی طوطی شکر چین که تا در پیش او

هر زمانی صد سخن شیرین چو شکر گویمی

کو یکی گوهر شناس گوهر دریای عشق

تا ز سر هفت در و چار گوهر گویمی

کو یکی غواص تیز اندیشهٔ بسیار دان

تا عجایب‌های این دریای منکر گویمی

کو یکی سرگشته همچو گوی دریای طلب

تا بدو اسرار این میدان اخضر گویمی

کو یکی طاقی که جفتش نیست در باب خرد

تا ز دواری این طاق مدور گویمی

کو یکی صاحب مشامی کز یمن بویی شنید

تا ز مشک تبتی وز عود و عنبر گویمی

کو یکی پاکیزه طبع راست فهم پاک دل

تا به زیر هر سخن صد راز مضمر گویمی

کو سخن دانی که او را منطق‌الطیر آرزوست

تا ز مرغ جان سخن از جانش خوشتر گویمی

کو سکندر حکمتی حکمت‌پژوه تشنه‌دل

تا صفات آب خضر و حوض کوثر گویمی

کو فریدونی که گاوان را کند قربان عید

تا من اندر عید گه الله اکبر گویمی

نی خطا گفتم خطا کو غازیی شمشیرزن

تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی

تا کی از نفسم که هم ناگفته ماند شرح او

گو هزاران شرح او را من ز هر در گویمی

گر من از مردان دین آگاهمی هرگز کجا

با چنین نامردی از مردان رهبر گویمی

دامن اندر چینمی از خود اگر هر دم برون

راز مردان جهان با دامن تر گویمی

جز سخن چیزی ندارم گر مرا چیزیستی

با چنان چیزی کجا دیوان و دفتر گویمی

گر از آن دریای معنی قطره‌ای بودی مرا

حاش لله گر من از اعراض و جوهر گویمی

در هوای حق اگر یک ذره نوری دارمی

نیستی ممکن که از خورشید انور گویمی

کاشکی مستغرق آن نور بودی جان من

زانکه گر مستغرقستی آن بهم در گویمی

گر من اندر ملک دین گنج قناعت دارمی

خویشتن را ملکت عالم میسر گویمی

طفل را هم ماندهٔ حرفی و گرنه طفلمی

من الف را گاه در بن گاه بر سر گویمی

ای خدا نقصان مده در جوهر ایمان من

گر به جز تو در دو عالم بنده‌پرور گویمی

در بقا عزت تو را و در فنا لذت مرا

مستمی گر با تو خود را من برابر گویمی

یارب از نفس پلیدم پاک کن تا خویش را

همچو عیسی جاودان خود را مطهر گویمی

گر دل عطار پست نفس خاکی نیستی

از بلندی شعر فوق هفت اختر گویمی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:30 PM

الا ای یوسف قدسی برآی از چاه ظلمانی

به مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی

به کنعان بی تو واشوقاه می‌گویند پیوسته

تو گه دل بستهٔ چاهی و گه در بند زندانی

تو خوش بنشسته با گرگی و خون آلوده پیراهن

برادر برده از تهمت به پیش پیر کنعانی

برو پیراهنی بفرست از معنی سوی کنعان

که تا صد دیده در یک دم شود زان نور نورانی

برو بند قفس بشکن که بازان را قفس نبود

تو در بند قفس ماندی چه باز دست سلطانی

تو بازی و کله داری نمی‌بینی جهان اکنون

ولی چون بی‌کله گردی به بینی آنچه می‌دانی

چو شد ناگاه چشمت باز و دیدی آنچه دانستی

ز خوشی گه به جوش آیی ز شادی گه پر افشانی

بدانی کاسمانها و زمین‌ها با چنان قدری

نباشد قطره‌ای در جنب آن دریای روحانی

تو آخر در چنین چاهی چرا بنشینی از غفلت

زهی حسرت که خواهد دید جانت زین تن آسانی

هزاران چشم می‌باید که بر کار تو خون گرید

تو خود را با دو روزه عمر همچون گل چه خندانی

شدند انباز چار ارکان که تا تو آمدی پیدا

نه ای تو هیچ کس خود را متاع چار ارکانی

چو ارکان باز بخشندت به انبازی یکدیگر

از آن ترسم که جان تو نیارد تاب عریانی

طریق توست راه شرع و تن در زیر تو مرکب

به مرکب باز استادی چرا مرکب نمی‌رانی

بران مرکب مگر زینجا به مقصد افکنی خود را

که مرکب چون فروماند تو بی‌مرکب فرومانی

تو را در راه یک یک دم چو معراجی است سوی حق

ز یک یک پایه‌ای برتر گذر می‌کن چو بتوانی

گرفتم در بهشت نسیه نتوانی رسیدن تو

سزد خود را ازین دوزخ که نقد توست برهانی

چه خواهی کرد زندانی بمانده پای در غفلت

گهی در آتش حرص و گهی در آب شهوانی

زمانی آز دنیاوی زمانی حرص افزونی

زمانی رسم سگ طبعی زمانی شر شیطانی

گرفتار بلا ماندی میان این همه دشمن

نه یک همدرد صاحبدل نه یک همراز ربانی

میان خلط و خون مانده چه می‌کوشی درین گلخن

بگو تا چون کنیم آخر درین گلخن نگهبانی

همه کروبیان عرش دایم در شکر خوردن

دهان ما پر آب گرم و کار ما مگس‌رانی

برو چون مرد ره بگذر ز دنیا و ز عقبی هم

که تا جانت شود پر نور از انوار یزدانی

از آن بفروختند اصحاب دل دنیا به ملک دین

که خود را سود می‌دیدند در بازار ارزانی

درین عالم برستند از غم بیهودهٔ دنیا

در آن عالم شدند آزاد از درد و پشیمانی

چو زین بیع و شری رستند برستند از غم دو جهان

شری و بیع زین‌سان کن اگر تو هم از ایشانی

چنان بی‌خود شدند از خود که اندر وادی وحدت

یکی مست اناالحق گشت و دیگر غرق سبحانی

اگر خواهی که تو بی‌خود همه چیزی یکی بینی

تویی آن پرده اندر ره مگر کین پرده بدرانی

اگر در بند این رازی به کلی پی ببر از خود

که نتوانی سوی این راز پی‌بردن به آسانی

چو تو در بند صد چیزی خدا را بنده چون باشی

که تو در بند هرچیزی که هستی بندهٔ آنی

چو تو چیزی نمی‌دانی که باشد دستگیر تو

چرا بس ناخوشت آید گرت گویند نادانی

چو می‌دانی که هر ساعت توانی یافت ملکی نو

اگر مشتاق آن ملکی چرا بر خود نمی‌خوانی

اگر کوهی و گر کاهی نخواهی ماند در دنیا

پس از اندیشه‌های بد دل و جان را چه رنجانی

اگر چه هیچ باقی نیست از خوشی این عالم

ولی خون خور که باقی نیست کار عالم فانی

چو مرگ از راه جان آید نه از راه حواس تو

ز خوف مرگ نتوان رست اگر در جوف سندانی

سپند چشم بد تا چند سوزی هر زمان خود را

که اندر چشم عزراییل کم از یک سپندانی

برو راه ریاضت گیر تا کی پروری خود را

که بردی آب روی خویش تا در بند این نانی

به گرد این عمل داران مگرد ار علم دین‌داری

که مشتی مردم دیوند این دیوان دیوانی

برو پی‌بر پی صدر جهان نه تا مگر مرکب

ازین دریای مغرق بو که همچو خضر بجهانی

چو یونان آب بگرفته است خاک راه یثرب شو

که یک چشمان این راهند ره بینان یونانی

دلا تا کی در آویزی گهر از گردن خوکان

برو انگشت بر لب نه که در انگشت رحمانی

خداوندا درین وادی از آن سرگشته می‌پویم

که دری گم شده است از من درین دریای ظلمانی

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سویی و آورد تاوانی

چو اشتر را نیافت از غم بخفت اندر کنار ره

دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی

به آخر چون بشد شب او بجست از جای دل پر غم

برآمد گوی مه ناگه ز روی چرخ چوگانی

به نور ماه اشتر دید اندر راه استاده

از آن شادی بسی بگریست همچون ابر نیسانی

رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت

که هم نوری و نیکویی و هم زیبا و تابانی

نتابد در هزاران سال ماهی چون تو در عالم

به هر وجهی که گویم شرح تو صد باره چندانی

خداوندا درین وادی برافراز از کرم ماهی

مگر گم‌کردهٔ خود بازیابد عقل انسانی

حدیث اشتری گم کرده اندر وصف کی گنجد

بدان اسرار این معنی اگر مرد سخن دانی

خداوندا به حق آنکه می‌داری تو او را دوست

که این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی

به جان او رسان نوری که برهد زین همه شبهت

دلش را آشکارا کن همه اسرار پنهانی

خدایا جانم آنگه خواه کاندر سجده‌گه باشم

ز گریه کرده خونین روی و خاک‌آلوده پیشانی

چو جان بندهٔ خود را کنی آزاد ازین زندان

به پیش نور آن حضرت حضوری دارش ارزانی

دل عطار عمری شد که امیدی همی دارد

کجا زیبد ز فضل تو گرش نومید گردانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:30 PM

ای حلقهٔ درگاه تو هفت آسمان سبحانه

وی از تو هم پر هم تهی هر دو جهان سبحانه

ای از هویدایی نهان وی از نهانی بس عیان

هم بر کناری از جهان هم در میان سبحانه

چرخ آستان درگهت شیران عالم روبهت

حیران بمانده در رهت پیر و جوان سبحانه

در کنه تو عقل و بصر هم اعجمی هم بی خبر

جان طفل لب از شیر تر تن ناتوان سبحانه

در وصف ذاتت بی شکی از صد هزاران صد یکی

دانش ندارند اندکی بسیار دان سبحانه

در جست و جویت عقل و جان واله فتاده در جهان

تو دایما گنجی نهان در قعر جان سبحانه

دل غرقهٔ دریای تو تن نیز ناپروای تو

سرگشتهٔ سودای تو عقل و روان سبحانه

هر بی‌زبانی بسته‌لب با رازهای بوالعجب

با تو سخن گو روز و شب از صد زبان سبحانه

ذرات عالم از علی تا نقطهٔ تحت الثری

تسبیح تو گوید همی کای غیب دان سبحانه

شب‌های تار و روشنان بر خاک تو نوحه‌کنان

مردان ز شوقت چون زنان بر رخ زنان سبحانه

گردون زنگاری تو غرق هواداری تو

و اندر طلبکاری تو بر سر دوان سبحانه

بر درگه تو آسمان در آستین آورده جان

سر بر نگیرد یک زمان از آستان سبحانه

سلطان عالی حضرتی برتر ز نور و ظلمتی

در پرده‌های عزتی در لامکان سبحانه

بس کس که اندر باخت جان تا یابد از کویت نشان

وز تو نبوده در جهان کس را نشان سبحانه

وصفت که جان افزایدم گرچه زبان بگشایدم

نه در عبارت آیدم نه در بیان سبحانه

چون وصف تو بیچون بود از حد عقل افزون بود

هم از یقین بیرون بود هم از گمان سبحانه

پیش از همه رانده قلم بنوشته منشور کرم

فرعون و موسی را به هم روزی رسان سبحانه

فرعون چون سرکش بود گرچه در آب خوش فتد

زان آب در آتش فتد هم در زمان سبحانه

پنهان کنی پیغمبری از آتشی در آذری

زان برد موسی اخگری اندر دهان سبحانه

از نیم پشه کژدمی، انگیختی چون رستمی

تا بر سر نامردمی می‌زد سنان سبحانه

از عنکبوت بی‌تنی بر ساختی پرده تنی

تا دوستی از دشمنی کردی نهان سبحانه

آن کرم سرگردان تو در قعر سنگی زان تو

هر روز از دیوان تو اجرا ستان سبحانه

چون جان و دل پرداختی تن‌ها به خاک انداختی

مرغان جان را ساختی عرش آشیان سبحانه

بگشای چشم ای دیده‌ور در صنع رب دادگر

وین دانه‌های در نگر در کهکشان سبحانه

آن ماه نو ابرو به خم وین طاس روی اندر شکم

صد دیده بگشاده به هم چون دیده‌بان سبحانه

چون خور فتد در قیروان شعرای شب آرد جهان

تا بر سر اندازد از آن دو خواهران سبحانه

شب را ز انجم توشه‌ای پروین چو زرین خوشه‌ای

بشکفته در هر گوشه‌ای صد گلستان سبحانه

هر شب به دست قادری بر گلشن نیلوفری

از غایت صنعتگری گوهر فشان سبحانه

چون صنع خود پیدا کند صحن فلک صحرا کند

گه فرقدان زیبا کند گه شعریان سبحانه

چون طاق گردون بسته شد عدل و کرم پیوسته شد

تا با بره هم رسته شد شیر ژیان سبحانه

گه ماه را بگداخته در راه ماهی تاخته

گه تیر را انداخته اندر کمان سبحانه

گه خوشه‌ای بیرون کشد تا آدمی در خون کشد

گه دلو بر گردون کشد بی‌ریسمان سبحانه

عقرب نهاده گردنش بگشاده دم بر دشمنش

جوزا به خدمت کردنش بسته میان سبحانه

چشم ترازو وا کند صد چشمه زو صحرا کند

خرچنگ را پیدا کند ز آب روان سبحانه

گه تن به بازی سرکشد ضحاکیی خنجر کشد

از گاو رایت برکشد چون کاویان سبحانه

بلبل که جان افزاید او دستان زنان زان آید او

تا سر تو بسراید او از صد زبان سبحانه

از شوق تو هر بلبلی چون پیش آرد غلغلی

صد برگ یابد هر گلی در بوستان سبحانه

گر زان شراب عاشقان یک جرعه برسانی به جان

با هش نیاید بعد از آن تا جاودان سبحانه

هستم رهین نعمتت دل بر امید رحمتت

تا در رسد از حضرتت یک مژدگان سبحانه

ای بر حقیقت پادشا گر در ره تو این گدا

سودی کند دانم تو را نبود زیان سبحانه

چون آفریدی رایگان نه سود کردی نه زیان

اکنون ببخش ای غیب دان هم رایگان سبحانه

یارب دل و دلدار شد بار گنه بسیار شد

وین خفته تا بیدار شد شد کاروان سبحانه

اول نه نیکو زیستم جز حسرت اکنون چیستم

ای بس که من بگریستم از شرم آن سبحانه

درمانده‌ام در کار خود نه یار کس نه یار خود

از پردهٔ پندار خود بازم رهان سبحانه

جان مرا هشیار کن شایستهٔ دیدار کن

وین خفته را بیدار کن در زندگان سبحانه

در ششدر خوف و رجا چون جان شود از تن جدا

یارب مکش از سوی ما آن دم عنان سبحانه

از ظلمت تحت الثری جان جذب کن سوی علا

نوری ز انوار هدی در وی رسان سبحانه

هرچند بی‌باک رهم از لطف کن پاک رهم

کافکند بر خاک رهم بار گران سبحانه

عطار را در هر نفس فریاد رس لطف تو بس

پاکش برای فریاد رس زین خاکدان سبحانه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:29 PM

مکن مدار برای من ای پسر روزه

که کرد عارض سیمین تو چو زر روزه

ز ماه روزه چو کاهی شد ای پسر ماهت

چگونه ماهی، ماهی بود به سر روزه

تو را چو از شکرت بوی شیر می‌آید

سپید شد شکرت همچو شیر در روزه

ز لعل پر نمکت بوی خون همی‌آید

گشاده‌ای تو به خون دلی مگر روزه

ز روزه تا تو لب چون شکر فروبستی

لبم گشاد به خونابهٔ جگر روزه

ز بس که جست بصر چون هلال روی تو را

تباه کرد به خون مردم بصر روزه

دل از فراق تو در روزهٔ وصال بماند

به جان تو که بنگشاد او دگر روزه

اگر سال کنم بوسه‌ای جواب دهی

که بی‌شکی برود حالی از شکر روزه

وگر به شب طلبم بوسه‌ای بگویی روز

که کس نداشت بدین شام تا سحر روزه

چو من ز عشق تو بیمار و زار مانده اسیر

بیار بوسه و بیمار گو بخور روزه

چو جان رنج کش من ز هجر در سفر است

رواست گر بگشاید درین سفر روزه

اگرچه من نگشایم ولیک بگشاید

به یک شکر ز لب خوب دادگر روزه

خدایگان فلک قدر آنکه هر رمضان

ز خوان او بگشاده است قرص خور روزه

سه ماه روزه گرفت و ز نور روزه او

مدام در دو جهان گشت نامور روزه

ز بهر روزه شه نه سپر جشنی ساخت

که بو که شه بگشاید بدین قدر روزه

فرشتگان که ز شوق خدای می‌دارند

میان عرش معظم ز خواب و خور روزه

اگرچه صایم دهرند لیک بگشایند

موافقت را با شاه پر هنر روزه

کسی که روزه گرفته است از شفاعت او

اگر ز هیچ شماری توان شمر روزه

اگرچه خشک‌لب افتاد بحر و بر امروز

ز ابر دست تو بگشاد بحر و بر روزه

حسام گوهریت لب ببست و نگشاید

مگر به خون دلم خصم بد گهر روزه

چو بام فتح گشادی ز چتر لعل گشاد

همای چتر تو از دامن ظفر روزه

کسی که سرکشد از طاعت تو یک سر موی

هبا شمر تو نماز وی و هدر روزه

خدایگانا شعر لطیف را عطار

ردیف کرد به مدح تو سر به سر روزه

منم که ختم سخن بر من است و زهره کراست

که صد سخن بگشاید بدیهه بر روزه

همیشه تا شب و روز است عید روزی باد

هزار عیدت و عیدیت باد هر روزه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:29 PM

ای روی درکشیده به بازار آمده

خلقی بدین طلسم گرفتار آمده

غیر تو هرچه هست سراب و نمایش است

کانجا نه اندک است و نه بسیار آمده

اینجا حلول کفر بود اتحاد هم

کین وحدتی است لیک به تکرار آمده

یک صانع است و صنع هزاران هزار بیش

جمله ز نقد علم نمودار آمده

بحری است غیر ساخته از موج‌های خویش

ابری است عین قطره به بازار آمده

این را مثال هست به عینه یک آفتاب

کز عکس او دو کون پر انوار آمده

دیدی کلام حق، که علی‌الحق یک است و بس

پس در نزول، مختلف آثار آمده

سنگ سیه مبین و یمین اللهش ببین

کانجا جهان است محو جهاندار آمده

یک عین متفق که جز او ذره‌ای نبود

چون گشت ظاهر این همه اغیار آمده

عکسی ز زیر پردهٔ وحدت علم زده

در صد هزار پردهٔ پندار آمده

برخود پدید کرده ز خود سر خود دمی

هجده هزار عالم اسرار آمده

یک پرتو اوفکنده جهان گشته پر چراغ

یک تخم کشته این همه بربار آمده

در باغ عشق یک احدیت که تافته است

شاخ و درخت و برگ گل و خار آمده

بر خویش جلوه دادن خود بود کار تو

تا صد هزار کار ز یک کار آمده

از قهر دور مانده و انکار خواسته

وز لطف قرب یافته اقرار آمده

چون در دو کون از تو برون نیست هیچ کار

صد شور از تو در تو پدیدار آمده

زلف تو پیش روی تو افتاده دادخواه

روی تو پیش زلف به زنهار آمده

بر خود جهان فروخته از روی خویشتن

خود را به زیر پرده خریدار آمده

ای ظاهر تو عاشق و معشوق باطنت

مطلوب را که دید طلب کار آمده

این خود چه نقطه‌ای است که عرق طواف اوست

هفت آسمان مقیم چو پرگار آمده

آن کیست و از کجاست چنین جلوه‌گر شده

این چیست و آن چبود در اظهار آمده

بویی به جان هر که رسیده ازین حدیث

از کفر و دین هرآینه بیزار آمده

گر هر دو کون موج برآورد صد هزار

جمله یکی است لیک به صد بار آمده

غیری چگونه روی نماید چو هرچه هست

عین دگر یکی است سزاوار آمده

این آن قلندر است که در من یزید او

تسبیح در حمایت زنار آمده

اینجا فقیر سوخته بگریخته ز کفر

در چین شده به علم و ز کفار آمده

دستم ازین حدیث شده زیر ملحفه

پس چون زنان روی به دیوار آمده

بر هر که یک نفس شده این راز آشکار

انفاس بر دهانش چو مسمار آمده

با این ستاره‌های پر اسرار چون فلک

سرگشتگی نصیبهٔ عطار آمده

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:29 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003977
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث