بی جان و تنم جان و تنم میباید
بیآنچه منم آنچه منم میباید
با خویشتنم ز خویشتن بیخبرم
بیخویشتنم خویشتنم میباید
بی جان و تنم جان و تنم میباید
بیآنچه منم آنچه منم میباید
با خویشتنم ز خویشتن بیخبرم
بیخویشتنم خویشتنم میباید
از ننگ وجودم که رهاند بازم
تا من ز وجود با عدم پردازم
هرگه که وجود خود بدو در بازم
آن دم به وجود خود سزد گر نازم
وقتست که بیزحمت جان بنشینم
برخیزم و بی هر دو جهان بنشینم
از عالم هست و نیست آزاد آیم
وانگاه برون این و آن بنشینم
از بس که دلم به بینشان داشت نیاز
بینام ونشان بماندم در تک و تاز
سی سال به جان نشان جانان جستم
من گم شدم ونیافتم او را باز
سر تا پایم نقطهٔ آرام کنید
وانگاه فنای مطلقم نام کنید
از خون دلم می و ز جان جام کنید
وایجاد مرا تمام اعدام کنید
هر لحظه ز عشق در سجودی دگرم
وندر پس پرده غرق جودی دگرم
دیرست که از وجود خود زندهنیم
گر زندهام اکنون به وجودی دگرم
گفتم: ز فناء خود چنانم که مپرس
گفتا:به بقائیت رسانم که مپرس
یعنی چو به نیستی بدیدی خود را
چندان هستی بر تو فشانم که مپرس
هر لحظه دهد عشق توام سرشوئی
تا من سر و پای گم کنم چون گوئی
از هر مژهای اگر بریزم جوئی
تا با خویشم از تو نیابم بوئی
دل از طمع خام چنان بریان شد
از آتش شوقی که چنان نتوان شد
جانی که ز قدر فخر موجوداتست
در راه غم تو با عدم یکسان شد
در عشق نشان و خبر من برسید
وز گریهٔ خونین جگر من برسید
چندان بدویدم که تک من بنماند
چندان بپریدم که پر من برسید