در عشق تو سودا و جنون بنهادیم
وز دیده و دل آتش و خون بنهادیم
چون پردهٔ خود، خودی خود میدیدیم
کلّی خود را هم از برون بنهادیم
در عشق تو سودا و جنون بنهادیم
وز دیده و دل آتش و خون بنهادیم
چون پردهٔ خود، خودی خود میدیدیم
کلّی خود را هم از برون بنهادیم
در عشق تو رازی و نیاز آوردیم
چون شمع بسی سوز و گداز آوردیم
چون درد ترا نیافتم درمانی
کُلّی خود را به هیچ باز آوردیم
پیوسته به چشم دل نظر باید کرد
وانگه به درونِ جان سفر باید کرد
خواهی که به زیرِ خاک خاکی نشوی
از حالت زندگان گذر باید کرد
در قرب تو گر هست دل دیوانهست
جان را طمع وصال تو افسانهست
چون هرچه که هست در تو میباید باخت
سبحان الله! این چه مقامر خانهاست
گاهی ز خیال دلبر آئی زنده
گاه از سخن چو شکر آئی زنده
گم گرد و خوشی بمیر و جانی کم گیر
زیرا که به جان دیگر آئی زنده
ای مانده به جان این جهانی زنده
تا کی باشی به زندگانی زنده
چون زیستن تو مرگ تو خواهد بود
نامرده بمیر تا بمانی زنده
تا هیچ وجود و عدمت میماند
نیک و بد و شادی و غمت میماند
مرده شو و دم مزن که در پردهٔ عشق
همدم نشوی تا که دمت میماند
گر بودِ خود از عشق نبودی بینی
از آتش او هنوز دردی بینی
ور عمر زیان کنی ز سرمایهٔ عشق
بینی که ازین زیان چه سودی بینی
گر با من خویش خاک این در آئی
از ننگ منی ز خاک کمتر آئی
من وزن آرد چون به ترازو سنجند
بیوزن آید گر به قلندر آئی
آن به که همی سوزی و پیدا نکنی
خود را به تکلّف سر غوغا نکنی
هر دم گوئی که من چه خواهم کردن
چتوانی کرد یاکنی یا نکنی