از خلق ز راه تیزهوشی نرهی
وز خود ز سر سخنفروشی نرهی
ز این هر دو اگر سخت نکوشی نرهی
از خلق وز خود جز به خموشی نرهی
از خلق ز راه تیزهوشی نرهی
وز خود ز سر سخنفروشی نرهی
ز این هر دو اگر سخت نکوشی نرهی
از خلق وز خود جز به خموشی نرهی
از چهرهٔ آفتاب مهوش گردی
وز صحبت کبریت تو آتش گردی
تو جهد کنی که ناخوشی خوش گردد
او خوش نشود ولی تو ناخوش گردی
از آب و گلی نیست بنای چو توئی
یارب که چه هاست از برای چو توئی
گر نعره زنانی تو برای چو ویی
لبیک کنانست برای چو توئی
از جان بگریزم ار ز جان بگریزی
از دل بگریزم ار از آن بگریزی
تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز
تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی
از جان بگریزم ار ز جان بگریزی
از دل بگریزم ار از آن بگریزی
تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز
تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی
احوال من زار حزین میپرسی
زین پیش مپرس اگر چنین میپرسی
من در غم تو دامن دل چاک زدم
وانگاه مرا بستین میپرسی
آنی که به صد شفاعت و صد زاری
بر پات یکی بوسه دهم نگذاری
گر آب دهی مرا اگر آتش باری
سلطان ولایتی و فرمانداری
آنی که بر دلشدگان دیر آئی
وانگاه چو آئی نفسی سیر آئی
گاه آهو و گه به صورت شیر آئی
هم نرم و درشت همچو شمشیر آئی
آنی تو که در صومعه مستم داری
در کعبه نشسته بتپرستم داری
بر نیک و بد تو مر مرا دستی نیست
در دست توام تا بچه دستم داری
آن ظلم رسیدهای که دادش دادی
وانغمزدهای که جام شادش دادی
آن بادهٔ اولین فراموشش شد
گر باز نمیدهی چه یادش دادی