به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

عزیزی و کریم و لطف داری

ولیکن دور شو، چون هوشیاری

نشاید عاشقان را یار هشیار

ز هشیاران نیاید هیچ یاری

مرا یکدم چو ساقی کم دهد می

بگیرم دامن او را به زاری

صراحی‌وار خون گریم به پیشش

بجوشم همچو می در بی‌قراری

که از اندیشه بیزارم، بده می

مرا تا کی به اندیشه سپاری؟!

چه حیله سازم ای ساقی؟! چه حیله؟!

که حیله آفرین و حیله‌کاری

به حجت هر دمم بیرون فرستی

که بس باغیرتی و تنگ باری

برون و اندرون و جام و می نیست

ولیکن در سخن اینست جاری

قفی یا ناقتی هذا مناخ

ولا تسرین من هذاالدیار

فدیت‌العشق ما احلی هواه

تقطع فی هواه اختیاری

فلا تشغلنی یا ساقی بلهو

واسکرنی بکاسات کبار

ایا بدرالتمام اطلع علینا

بحق العشق اسمع، لاتمار

وخلصنی من‌الدنیا واسکر

فلا ادری یمینی من یساری

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:29 PM

 

بگو ای تازه رو، کم کن ملولی

که تو رو تازه از اصل اصولی

خیالی گول گیری گر بیاید

چنین داند که تو مغرور و گولی

به زخم سیلیش از دل برون کن

که تا عبرت بگیرد هر فصولی

خیال بد رسول دیو باشد

تو او را توبهٔ ده از رسولی

خیالی در تو آویزد، بیفتی

ترا وهمی پژولاند، پژولی

خیالی هست چون خورشید روشن

خیالی چون شب تاریک لولی

اگر مردانه گوش او بمالی

ترا کافر کند وهم حلولی

برای تو مهان در انتظارند

سبکتر رو، چرا در مول مولی؟

خیالات اتتکم کالخیول

فدسوها ثقاتی! فی‌السقول

خیالات مضلات کذاب

لحاها الله ربی بالافول

فطوبی للذی یعلو علاه

و یقطع عرقها قبل‌الحصول

الهی قدیمی علی

صفی‌القلب من غش‌الغلول

علی‌الله بیان ما نظمنا

مفاعیلن مفاعیلن فعولی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:29 PM

 

کسی کو را بود خلق خدایی

ازو یابند جانهای بقایی

به روزی پنج نوبت بر در او

همی کوبند کوس کبریایی

اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس

بیابند جملگان از خود رهایی

زمین خود کی تواند بند کردن

هر آنکس را که روحش شد سمایی؟!

عنایت چون ز یزدان برتو باشد

چه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟!

در آن منزل چه طاعت پای دارد؟!

که جان بخشت کند از دلربایی

به جای راستی و صدق گیرند

خیانتها که کردی یا دغایی

اگر تو از دل و جان دوستداری

کسی کو گوهرش نبود بهایی

خداوند خداوندان اسرار

همایان را همی بخشد همایی

ترا گردید رویش رزق باشد

به صد لابه بهشت اندر نیایی

قرار جان شمس‌الدین تبریز

که جانم را مباد از وی جدایی

جدایی تن مرا خود بند کردست

هم از وی چشم می‌دارم رهایی

که دست جان او چندان درازست

که عقل کل کند یاوه کیایی

هزاران شکر ایزد را که جانم

به عشق چشم او دارد روایی

فحمدا ثم حمدا ثم حمدا

بما اروانی خلاق السماء

من‌النور الممدد کل نور

من‌الکنز المکنز فی الخفاء

وآتاهم من‌الاسرار فضلا

و نجاهم بها کل البلاء

و احیاهم بروح عاشقی

طلیق من هجومات الوباء

طلب منی بشیرالوصل یوما

قباء الروح انزعت قبایی

لقیت من فضایلهم مرادا

و اوصافا تجلت بالبهاء

وجاد الصدر شمس‌الدین یوما

حیوتیا دوامیا جزایی

رایت البخت یسجدنی اذاما

تکرم سیدی بالالبهاء

وآتانی علامته بعشق

دوام سرمدی فی بقایی

علمت بابتداء حال عشقی

تمامة دولة فی الانتهاء

فلا اخلالة ظلا علینا

فذاک جمیع طمعی وارنجایی

فحاشا بل عنایته بحور

غریق منه بغیی وابتغائی

معانی روحنا ماء زلال

و بالا لفاظ ما زج بالدماء

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:29 PM

 

بغداد همانست که دیدی و شنیدی

رو دلبر نوجوی، چو دربند قدیدی؟!

زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی

باقی، همه دیک آن مزه دارد که چشیدی

الله مراد لی والله مریدی

فرقت علی الله عتیقی و جدیدی

من فرش شدم زیر قدمهای قضاهاش

خود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی

لا خیر ولا میر، سوی الله تعالی

فالغیبة عنه نفسا غیر سدید

از راحت و دردش نکشم خویش، و ندزدم

قفلی دهدم حکم حق، و گاه کلیدی

لا ارفع عنه بصری طرفة عین

لا امنع عن رب ظریقی و تلیدی

مرا هو العین و بالعین تطری

روحی، و عمادی، و عتادی، و عتیدی

رو خویش درانداز چو گوی، ارچه زنندت

شه را تو به میدان نه که بازیچهٔ عیدی؟!

این خلق چو چوگان و، زننده ملک و بس

فاعل همه او دان، به قریبی و بعیدی

از ناز برون آی، کزین ناز به ارزی

تو روشنی چشم حسینی، نه یزیدی

صالحت و بایعت مع‌العشق علی ان

یاتینی محیاه نصیری و شهیدی

لا اقسم بالوعد و بالصادق فیه

ان قد ملاء العشق مرادی بمریدی

هرجای که خشکیست درین بحر در آرید

تا تر شود و تازه و غرقاب مجیدی

الغصة والصحو جزاء لشحیح

والقهوة والسکر وفاق لسعید

العزةلله تعالی، فتعالوا

فالعز من الله نثار لعبید

یا خامد یا جامد یا منکر سکری

یا قایم فی‌الصورة، یا شر حسیدی

ارواح درین گلشن چون سرو روانند

تو همچو بنفشه به جوانی چه خمیدی؟!

لا حول ولا قوة الا بملیک

یجعلک ملیکا وسنا کل ولید

ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر، باف

کز سوسن و از سنبل آن پار چریدی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:29 PM

 

ای جان، چندان خوبی، نوباوهٔ یعقوبی

خرخاشی، آشوبی، جانها را مطلوبی

جان جان مایی، معنی اسمایی

هستی اشیایی سر فتنهٔ غوغایی

چون جامی در خوردم، برخیزم، برگردم

از شاخ آن وردم، گر سرخم، گر زردم

یا مولی یا مولی، اخبرنی عن لیلی

لا ترجه لاترجه فاللیل ذا حبلی

مولانا مولانا قد صرنا حیرانا

غفرانا غفرانا، سبحانا سبحانا

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:29 PM

 

اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی

و قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی

اخلایی اخلایی، مرا جانیست سودایی

چو طوفان بر سرم بارد، غم و سودا ز بالایی

و قولوا: « ایها المولی، الا یا نظرةالدنیا

فجدلی نظرة احیا، اذا ما شت ابقایی

اخلایی اخلایی،بشویید از دل من دست

کزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی

یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاه

فمالم تأت لقیاه متی تفرح بلقایی؟!

اخلایی اخلایی، خبر آن کارفرما را

که سخت از کار رفتم من، مرا کاری بفرمایی

فجد بالروح یا ساقی، و رو منه اشواقی

ولا تبق لنا باقی، سوی تصویر مولایی

اخلایی اخلایی، امانت دست من گیرید

که مستم، ره نمی‌دانم، بدان معشوق زیبایی

فجد بالراح لی شکرا، ولا تبق لنا فکرا

فها ان لم تکن صرفا، فما زجه ببلوایی

اخلایی اخلایی، به کوی او سپاریدم

بران خاکم بخسبانید کن سرمه‌ست و بینایی

الا یا ساقی الواهب، ادر من خمرة الراهب

فلا ندری من‌الذاهب، ولا ندری من‌الجایی

اخلایی اخلایی خبر جان را که می‌دانم

که تو بر راه اندیشه حریفان را همی پایی

مغانی الروح! غنوالی، وبالاوتار طنوالی

و بالالحان حنوالی غنا کم صفو مغنایی

اخلایی اخلایی، که هر روزی یکی شوری

به کوی لولیان افتد، ازان لولی سرنایی

و تبریزا صفوالیها، و شمس‌الدین تالیها

فهو مولی موالیها، و مولا کل علیایی

اخلایی اخلایی، زبان پارسی می‌گو

که نبود شرط در حلقه، شکر خوردن به تنهایی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:29 PM

 

ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی

فالقهوة من شرطی، لاالتوبة من شانی

ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی

آن جام سفالین کو؟ وان راوق ریحانی

لو تمزجها بالدم، من ادمع اجفانی

یزداد لها صبغ فی احمر القانی

صفهای پری رویان، در بزم سلیمانی

با نغمهٔ داودی، مرغ خوش الحانی

یا یوسف عللنی، لو لامک اخوانی

کم من علل یشفی، من علة احزانی

شو گوش خرد برکش، چون طفل دبستانی

تا پیر مغان بینی در بلبله گردانی

اقبلت علی وصلی، راحلت لهجرانی

این القدم الاول؟ این‌النظر الثانی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:29 PM

 

در دل من پردهٔ نو می‌زنی

ای دل و ای دیده و ای روشنی

پرده توی وز پس پرده توی

هر نفسی شکل دگر می‌کنی

پرده چنان زن که بهر زخمهٔ

پردهٔ غفلت ز نظر برکنی

شب منم و خلوت و قندیل جان

خیره که تو آتشی یا روغنی

بی‌من و تو، هر دو توی، هر دو من

جان منی، آن منی، یا منی

نکتهٔ چون جان شنوم من ز چنگ

تنتن تنتن، که تو یعنی تنی

گر تنم و گر دلم و گر روان

شاد بدانم که توم می‌تنی

از تو چرا تازه نباشم؟! که تو

تازگی سرو و گل و سوسنی

از تو چرا نور نگیرم؟! که تو

تابش هر خانه و هر روزنی

از تو چرا زور نیابم؟! که تو

قوت هر صخره و هر آهنی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:29 PM

 

این طریق دارهم یا سندی و سیدی

اهد الی وصالهم، ذبت من‌التباعد

ای که به قصد نیمشب بسته نقاب آمدی

آن همه حسن و نیکوی نست مناسب بدی

یافئتی فدیتکم فی امل اتیتکم

قد قطعت وسایلی حیلة قول حاسد

جان شهان و حاجبان! چشم و چراغ طالبان

بی‌تو ز جان و جا شدم، تو ز برم کجا شدی؟

یا ملک الا یا من، یا شرف الاماکن

جتک کی تعیذنی، سطوة کل معتدی

یار سرور و دولتم، خواجهٔ هر سعادتم

لیک تو با همه جفا خوشتر ازین همه بدی

رحمتکم محیطة، رافتکم بسیطة

سادتنا، تقبلو توبة کل عابد

مست میی نمی‌شوم، جز ز شراب اولین

ده قدحی، چه کم شود از خم فضل ایزدی؟

طلعتکم بدورنا، بهجتنا و نورنا

ظل خیال طیفکم دولة کل ماجد

ای دل خسته هان و هان، تا نرمی ز سرخوشان

پا نکشی ز عاشقان، ورنه جهود و مرتدی

قبلتنا خیالهم لذتنا دلالهم

یا سندی، جمالهم فتنة کل زاهد

قدر وصالشان بدان یاد کن، آنک پیش ازین

همچو زنان تعزیت بر سر و رو همی زدی

خادعنی و غرنی، هیجنی و جرنی

نور هلال وصلکم من افق مشید

ای دل مست جست‌وجو، صورت عشق را بگو

«بر دو جهان خروج کن، هرچه کنی میدی »

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:29 PM

 

کردم با کان گهر آشتی

کردم با قرص قمر آشتی

خمرهٔ سرکه ز شکر صلح خواست

شکر که پذرفت شکر آشتی

آشتی و جنگ ز جذبهٔ حق است

نیست زدم، هست ز سر آشتی

رفت مسیحا به فلک ناگهان

با ملکان کرد بشر آشتی

ای فلک لطف، مسیح توم

گر بکنی بار دگر آشتی

جذبهٔ او داد عدم را وجود

کرده بدان پیه نظر آشتی

شاه مرا میل چو در آشتیست

کرد در افلاک اثر آشتی

گشت فلک دایهٔ این خاکدان

ثور و اسد آمد در آشتی

صلح درآ، این قدر آخر بدانک

کرد کنون جبر و قدر آشتی

بس کن کین صبح مرا، دایمست

نیست مرا بهر سپر آشتی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:29 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5020203
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث