به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

عجب‌العجایب توی در کیایی

نما روی خود، گر عجب می‌نمایی

توی محرم دل توی همدم دل

بجز تو که داند ره دلگشایی

تو دانی که دل در کجاها فتادست

اگر دل نداند ترا که کجایی

برافکن برو سایهٔ از سعادت

که مسجود قانی و جان همایی

جهان را بیارا به نور نبوت

که استاد جان همه انبیایی

گهر سنگ بود وز تو گشت گوهر

عطا کن، عطا کن، که بحر عطایی

نه آب منی بد، که شخص سنی شد؟!

چو رست از منی، وارهانش ز مایی

کف آب را تو بدادی زمینی

سیه دود را تو بدادی سمایی

چو تبدیل اشیا ترا بد میسر

همه حلم و علمی همه کیمیایی

حرامست خواب شب، ایرا تو ماهی

که در شب چو بدری ز جانها برآیی

میا خواب! اینجا، برو جای دیگر

که بحرست چشمم، در او غرقه آبی

شبا، در تهیج چو مار سیاهی

جهان را بخوردی، مگر اژدهایی

چو خلاق بیچون فسون بر تو خواند

هرانچ بخوردی سحرگه بزایی

الا ماه گردون! که سیاح چرخی

پی من باشد دمی گر بپایی؟!

تو در چشم بعضی مقیمی و ساکن

تو هر دیده را شیوهٔ می‌نمایی

اسکان قلبی! علیکم ثنایی

افیضوا علینا، کووس البقء

گر آن جان جان را ندیدی دلا تو

اگر جمله چشمی، اسیر عمایی

چو هفتاد و دو ملتی عقل دارد

بجو در جنونش دلا اصطفایی

اجیبوا، اجیبوا هواکم عجیب

صفا من هواکم نسیم الهوایی

تن اندر جنونش، دلم ارغنونش

روانم زبونش، ز بی‌دست و پایی

مگر اختران دیده‌اندت ز بالا

فرو کرده سرها برای گوایی

غلط، کیست اختر؟! که بویی نبردست

دل عقل کل با همه ارتقایی

فلا عیش یا سادتی ما عداکم

بظعن و سیر ولا فی ثواء

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:16 PM

 

تو هر چند صدری شه مجلسی

ز هستی نرستی در این محبسی

بده وام جان گر وجوهیت هست

درآ مفلسانه اگر مفلسی

غریبان برستند و تو حبس غم

گه از بی‌کسی و گه از ناکسی

در این راه بیراه اگر سابقی

چو واگردد این کاروان واپسی

لطیفان خوش چشم هستند لیک

به چشمت نیایند زیرا خسی

نه بازی که صیاد شاهان شوی

برو سوی مردار چون کرکسی

نه‌ای شاخ تر و پذیرای آب

نه درخورد باغ و زر و مغرسی

برو سوی جمعی چو در وحشتی

بیفروز شمعی چرا مغاسی

چو استارگان اندر این برج خاک

گهی گنسی و گهی خنسی

خمش کن مباف این دم از بهر برد

چو در برد ماندی تو خود اطلسی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:16 PM

 

گل سرخ دیدم شدم زعفرانی

یکی لعل دیدم شدم زر کانی

دلم چون ستاره شبی در نظاره

به هر برج می‌شد به چرخ معانی

چو در برج عشاق پا درنهاد او

سری کرد ماهی ز افلاک جانی

چو آن مه برآمد به چشمش درآمد

زمین درنگنجد از آن آسمانی

دلم پاره پاره بشد عشق باره

که هر پاره من دهد زو نشانی

چو از بامداد او سلامی بداد او

مرا از سلامش ابد شد جوانی

چو بر روی من دید آثار مجنون

ز رحمت بیامد بر من نهانی

بگفت ای فلانی چرا تو چنانی

چنین من از آنم که تو آن چنانی

چه سرها که داند چه درها فشاند

چه ملکی که راند کسی کش بخوانی

چه ماه و چه گردون چه برج و چه هامون

همه رمز آنست دریاب ار آنی

اگر شرح خواهی ببین شمس تبریز

چو او را ببینی تو او را بدانی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:16 PM

 

بتا گر مرا تو ببینی ندانی

به جان لاله زارم به رخ زعفرانی

بدادم به تو دل مرا توبه از دل

سپارم به تو جان که جان را تو جانی

هزاران نشان بد ز آه و ز اشکم

کنون رفت کارم گذشت از نشانی

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

تو آب حیاتی که در تن روانی

تو هم غیب بینی تو هم نازنینی

نگفتند هرگز تو را لن ترانی

چو سرجوش کردی چه روپوش کردی

تو روپوش می‌کن که پنهان نمانی

زهی تلخ مرگی چو بی‌تو زید جان

چو پیش تو میرم زهی زندگانی

از این جان ظاهر به جان آمدم من

کز این جان ظاهر شود جان نهانی

میان دو جان مانده بودیم حیران

که می‌گفت اینی که می‌گفت آنی

یکی جان جنت یکی جان دوزخ

یکی جان ظلمت یکی جان عیانی

چه جنت چه دوزخ تویی شاه برزخ

بخوانی بخوانی برانی برانی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:11 PM

 

چو عشقش برآرد سر از بی‌قراری

تو را کی گذارد که سر را بخاری

کجا کار ماند تو را در دو عالم

چو از عشق خوردی یکی جام کاری

من از زخم عشقش چو چنگی شدستم

تهی نیست در من به جز بانگ و زاری

ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی

نه کت می‌نوازد نه اندر کناری

تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را

تو حیلت رها کن تو داری تو داری

گر آن گل نچیدی چه بویست این بو

گر آن می نخوردی چرا در خماری

گلستان جان‌ها به روی تو خندد

که مر باغ جان را دو صد نوبهاری

خیالت چو جامست و عشق تو چون می

زهی می‌زهی می‌زهی خوشگواری

تو ای شمس تبریز در شرح نایی

بجز آن که یا رب چه یاری چه یاری

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:11 PM

 

چو عشقش برآرد سر از بی‌قراری

تو را کی گذارد که سر را بخاری

کجا کار ماند تو را در دو عالم

چو از عشق خوردی یکی جام کاری

من از زخم عشقش چو چنگی شدستم

تهی نیست در من به جز بانگ و زاری

ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی

نه کت می‌نوازد نه اندر کناری

تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را

تو حیلت رها کن تو داری تو داری

گر آن گل نچیدی چه بویست این بو

گر آن می نخوردی چرا در خماری

گلستان جان‌ها به روی تو خندد

که مر باغ جان را دو صد نوبهاری

خیالت چو جامست و عشق تو چون می

زهی می‌زهی می‌زهی خوشگواری

تو ای شمس تبریز در شرح نایی

بجز آن که یا رب چه یاری چه یاری

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:11 PM

 

به حیلت تو خواهی که در را ببندی

بنالی چو رنجور و سر را ببندی

چو رنجور والله که آن زور داری

که بر چرخ آیی قمر را ببندی

گر آن روی چون مه به گردون نمایی

به صبح جمالت سحر را ببندی

غلام صبوحم ولی خصم صبحم

که از بهر رفتن کمر را ببندی

اگر گاو آرند پیشت سفیهان

به یک نکته صد گاو و خر را ببندی

به یک غمزه آهوان دو چشمت

چو روبه کنی شیر نر را ببندی

زمستان هجر آمد و ترسم آنست

که سیلاب این چشم تر را ببندی

وگر همچو خورشید ناگه بتابی

بدین آب هر رهگذر را ببندی

خموشم ولیکن روا نیست جانا

که از حال زارم نظر را ببندی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:11 PM

 

الا میر خوبان هلا تا نرنجی

بهانه نگیری و از ما نرنجی

تویی یار غارم امید تو دارم

که سر را نخارم نگارا نرنجی

تو جانان مایی تو خاصان مایی

ز هر جا برنجی از این جا نرنجی

تویی شب فروزم تویی بخت و روزم

که امشب بخندی و فردا نرنجی

یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد

که از ما و زین‌ها و زان‌ها نرنجی

چو دانا و نادان شدند از تو شادان

ز نادان نگیری ز دانا نرنجی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:11 PM

 

هم ایثار کردی هم ایثار گفتی

که از جور دوری و با لطف جفتی

چراغ خدایی به جایی که آیی

حیات جهانی به هر جا که افتی

تو قانون شادی به عالم نهادی

چه‌ها بخش کردی چه درها که سفتی

ولیکن ز مستان به مکر و به دستان

شرابیست نادر که آن را نهفتی

به بازار راعی چه نادرمتاعی

به جان ار فروشی یکی عشوه مفتی

به زیر و به بالا تو بودی معلا

فلک را دریدی چمن را شکفتی

به صورت ز خاکی و زین خاک پاکی

چو پاکان گردون نخوردی نخفتی

تو کن شرح این را که در هر بیانی

چو با دل جنوبی غبارات رفتی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:10 PM

 

نشانت کی جوید که تو بی‌نشانی

مکانت کی یابد که تو بی‌مکانی

چه صورت کنیمت که صورت نبندی

که کفست صورت به بحر معانی

از آن سوی پرده چه شهری شگرفست

که عالم از آن جاست یک ارمغانی

به نو نو هلالی به نو نو خیالی

رسد تا نماند حقیقت نهانی

گدارو مباش و مزن هر دری را

که هر چیز را که بجویی تو آنی

دلا خیمه خود بر این آسمان زن

مگو که نتانم بلی می‌توانی

مددهای جانت همه ز آسمانست

از آن سو رسیدی همان سوی روانی

گمان‌های ناخوش برد بر تو دل‌ها

نداند که تو حاضر هر گمانی

به چه عذر آید چه روپوش دارد

که تو نانبشته غرض را بخوانی

خنک آن زمانی که ساقی تو باشی

بریزی تو بر ما قدح‌های جانی

ز سر گیرد این دل عروج منازل

ز سر گیرد این تن مزاج جوانی

خنک آن زمانی که هر پاره ما

به رقص اندرآید که ربی سقانی

گرانی نماند در آن جا و غیری

که گیرد سر مست از می گرانی

به گفت اندرآیند اجزای خامش

چنان که تو ناطق در آن خیره مانی

چه‌ها می‌کند مادر نفس کلی

که تا بی‌لسانی بیابد لسانی

ایا نفس کلی به هر دم کیاست

کیت می‌فرستد به رسم نهانی

مگو عقل کلی که آن عقل کل را

به هر دم کسی می‌کند مستعانی

که آن عقل کلی شود عقل کلی

گر آبی نیاید ز بحر عیانی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:10 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5024186
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث