به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی

تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی

چون جولهه حرص در این خانه ویران

از آب دهان دام مگس گیر تنیدی

از لذت و از مستی این دانه دنیا

پنداشت دل تو که از این دام رهیدی

در سیل کسی خانه کند از گل و از خاک

در دام کسی دانه خورد هیچ شنیدی

ای دل ببر از دام و برون جه تو به هنگام

آن سوی که در روضه ارواح دویدی

ای روح چو طاووس بیفشان تو پر عقل

یا یاد نداری تو که بر عرش پریدی

از عرش سوی فرش فتادی و قضا بود

دادی تو پر خویش و دو سه دانه خریدی

چون گرسنه قحط در این لقمه فتادی

گه لب بگزیدی و گهی دست خلیدی

کو همت شاهانه نه زان دایه دولت

زان شیر تباشیر سعادت بمزیدی

آن خوی ملوکانه که با شیر فرورفت

والله که نیامیزد با خون و پلیدی

آن شاه گل ما به کف خویش سرشته‌ست

آن همت و بختش ز کف شاه چشیدی

والله که در آن زاویه کاوراد الست است

آموخت تو را شاه تو شیخی و مریدی

آموخت تو را که دل و دلدار یکی اند

گه قفل شود گاه کند رسم کلیدی

گه پند و گهی بند و گهی زهر و گهی قند

گه تازه و برجسته گهی کهنه قدیدی

ای سیل در این راه تو بالا و نشیب است

تلوین برود از تو چو در بحر رسیدی

ای خاک از این زخم پیاپی تو نژندی

وی چرخ از این بار گران سنگ خمیدی

ای بحر حقایق که زمین موج و کف توست

پنهانی و در فعل چه پیدا و پدیدی

ای چشمه خورشید که جوشیدی از آن بحر

تا پرده ظلمات به انوار دریدی

هر خاک که در دست گرفتی همه زر شد

شد لعل و زمرد ز تو سنگی که گزیدی

بس تلخ و ترش از تو چو حلوا و شکر شد

بگزیده شد آن میوه که او را بگزیدی

شاگرد کی بودی که تو استاد جهانی

این صنعت بی‌آلت و بی‌کف ز کی دیدی

چون مرکب جبریلی و از سم تو هر خاک

سبزه شود آخر ز چه کهسار چریدی

خامش کن و یاد آور آن را که به حضرت

صد بار از این ذکر و از این فکر بریدی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:49 PM

 

گر علم خرابات تو را همنفسستی

این علم و هنر پیش تو باد و هوسستی

ور طایر غیبی به تو بر سایه فکندی

سیمرغ جهان در نظر تو مگسستی

گر کوکبه شاه حقیقت بنمودی

این کوس سلاطین بر تو چون جرسستی

گر صبح سعادت به تو اقبال نمودی

کی دامن و ریش تو به دست عسسستی

گر پیش روان بر تو عنایت فکنندی

فکری که به پیش دل توست آن سپسستی

معکوس شنو گر نبدی گوش دل تو

از دفتر عشاق یکی حرف بسستی

گوید همه مردند یکی بازنیامد

بازآمده دیدی اگر آن گیج کسستی

لرزان لهب جان تو از صرصر مرگ است

لرزان نبدی گر ز بقا مقتبسستی

همراه خسان گر نبدی طبع خسیست

در حلق تو این شربت فانی چو خسستی

طفل خرد تو به تبارک برسیدی

در مکتب شادی ز کجا در عبسستی

خاموش که این‌ها همه موقوف به وقت است

گر وقت بدی داعیه فریادرسستی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

ما گوش شماییم شما تن زده تا کی

ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی

ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان

آخر بنگویید که این قاعده تا کی

دل زیر و زبر گشت مها چند زنی طشت

مجلس همه شوریده بتا عربده تا کی

دی عقل درافتاد و به کف کرده عصایی

در حلقه رندان شده کاین مفسده تا کی

چون ساقی ما ریخت بر او جام شرابی

بشکست در صومعه کاین معبده تا کی

تسبیح بینداخت و ز سالوس بپرداخت

کاین نوبت شادی است غم بیهده تا کی

آن‌ها که خموشند به مستی مزه نوشند

ای در سخن بی‌مزه گرم آمده تا کی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

برخیز که جان است و جهان است و جوانی

خورشید برآمد بنگر نورفشانی

آن حسن که در خواب همی‌جست زلیخا

ای یوسف ایام به صد ره به از آنی

برخیز که آویخت ترازوی قیامت

برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی

هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالق

قانع نشود عاشق بی‌دل به نشانی

هر لحظه ز گردون برسد بانگ که ای گاو

ما راه سعادت بنمودیم تو دانی

برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین

تا بازرهی زود از این عالم فانی

او عمر عزیزی است از او چاره نداری

او جان جهان آمد و تو نقش جهانی

بر صورت سنگین بزند روح پذیرد

حیف است کز این روح تو محروم بمانی

او کان عقیق آمد و سرمایه کان‌ها

در کان عقیق آی چه دربند دکانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

برخیز که جان است و جهان است و جوانی

خورشید برآمد بنگر نورفشانی

آن حسن که در خواب همی‌جست زلیخا

ای یوسف ایام به صد ره به از آنی

برخیز که آویخت ترازوی قیامت

برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی

هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالق

قانع نشود عاشق بی‌دل به نشانی

هر لحظه ز گردون برسد بانگ که ای گاو

ما راه سعادت بنمودیم تو دانی

برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین

تا بازرهی زود از این عالم فانی

او عمر عزیزی است از او چاره نداری

او جان جهان آمد و تو نقش جهانی

بر صورت سنگین بزند روح پذیرد

حیف است کز این روح تو محروم بمانی

او کان عقیق آمد و سرمایه کان‌ها

در کان عقیق آی چه دربند دکانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی

کای دل تو نمی‌گفتی کز خویش شدم خالی

این رنج چو در وا شد دعوی تو رسوا شد

زشتی تو پیدا شد بگذار تو نکالی

در صورت رنج خود نظاره بکن ای بد

کی باشد با این خود آن مرتبه عالی

بنگر که چه زشتی تو بس دیوسرشتی تو

این است که کشتی تو پس از کی همی‌نالی

گر رنج بشد مشکل نومید مشو ای دل

کز غیب شود حاصل اندر عوض ابدالی

از ذوق چو عوری تو هر لحظه بشوری تو

کای کعبه چه دوری تو از حیزک خلخالی

در بادیه مردان را کاری است نه سردان را

کاین بادیه فردان را بزدود ز ارذالی

در خدمت مخدومی شمس الحق تبریزی

بشتاب که از فضلش در منزل اجلالی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی

نی پری و نی چری ای مرغک حلوایی

مانند شترمرغی گویند بپر گویی

من اشترم و اشتر کی پرد ای طایی

چون نوبت بار آید گویی که نه من مرغم

کی بار کشد مرغی تکلیف چه فرمایی

نی بلبل خوش لحنی نی طوطی خوش رنگی

نی فاخته طوقی نی در چمن مایی

حق است سلیمان را در گردن هر مرغی

مرغان همه پریدند آن جا تو چه می‌پایی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

گل گفت مرا نرمی از خار چه می‌جویی

گفتم که در این سودا هشیار چه می‌جویی

گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما

گفتم نشدی بی‌دل دلدار چه می‌جویی

گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه

گفتم که برو طفلی خمار چه می‌جویی

گفتا ز چه بی‌هوشی بنمای چه می‌نوشی

گفتم برو ای مسکین هشدار چه می‌جویی

گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی

گفتم اگرت بو نیست گلزار چه می‌جویی

گفتا که وفاجویان خوابی است که می‌بینند

گفتم که خیال خواب بیدار چه می‌جویی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی

زیرا به ادب یابی آن چیز که می‌گویی

حاشا که چنان سودا یابند بدین صفرا

هیهات چنان رویی یابند به بی‌رویی

در عین نظر بنشین چون مردمک دیده

در خویش بجو ای دل آن چیز که می‌جویی

بگریز ز همسایه گر سایه نمی‌خواهی

در خود منگر زیرا در دیده خود مویی

گر غرقه دریایی این خاک چه پیمایی

ور بر لب دریایی چون روی نمی‌شویی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

جانا نظری فرما چون جان نظرهایی

چون گویم دل بردی چون عین دل مایی

جان‌ها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی

دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی

تن روح برافشاند چون دست برافشانی

مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی

گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد

ای دل به جفای او جان باز چه می‌پایی

امروز چنان مستم کز خویش برون جستم

ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی

چیزی که تو را باید افلاک همان زاید

گوهر چه کمت آید چون در تک دریایی

مردم ز تو شد ای جان هر مردمک دیده

بی‌تو چه بود دیده‌ای گوهر بینایی

ای روح بزن دستی در دولت سرمستی

هستی و چه خوش هستی در وحدت یکتایی

ای روح چه می‌ترسی روحی نه تن و نفسی

تن معدن ترس آمد تو عیش و تماشایی

ای روز چه خوش روزی شمع طرب افروزی

او را برسان روزی جان را و پذیرایی

صبحا نفسی داری سرمایه بیداری

بر خفته دلان بردم انفاس مسیحایی

شمس الحق تبریزی خورشید چو استاره

در نور تو گم گردد چون شرق برآرایی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5027441
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث