به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی

صلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی

دل ایمان ز تو شادان زهی استاد استادان

تو خود اسلام اسلامی تو خود ایمان ایمانی

بصیرت را بصیرت تو حقیقت را حقیقت تو

تو نور نور اسراری تو روح روح را جانی

اگر امداد لطف تو نباشد در جهان تابان

درافتد سقف این گردون بیارد رو به ویرانی

چو بردابرد جاه تو ورای هر دو کون آمد

زهی سرگشتگی جان‌ها زهی تشکیک و حیرانی

همی‌جویم به دو عالم مثالی تا تو را گویم

نمی‌یابم خداوندا نمی‌گویی که را مانی

ز درمان‌ها بری گشتم نخواهم درد را درمان

بمیرم در وفای تو که تو درمان درمانی

الا ای جان خون ریزم همی‌پر سوی تبریزم

همی‌گو نام شمس الدین اگر جایی تو درمانی

صفاتت ای مه روشن عجایب خاصیت دارد

که او مر ابر گریان را دراندازد به خندانی

ایا دولت چو بگریزی و زین بی‌دل بپرهیزی

ز لطف شاه پابرجا به دست آیی به آسانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی

دل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی

بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش

که می‌سوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی

چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی تو

چو چونی را بسوزی تو درآید جان بی‌چونی

نیاید جز ز مه رویی طواف برج‌ها کردن

که مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی

برو تو دست اندازان به سوی شاه چون باران

ببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی

چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستان

ببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی

چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزن

چو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی

ببینی شاه قدوسی بیابی بی‌دهن بوسی

ز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی

چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفته

به بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی

چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردی

که گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی

چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزی

در آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی

صلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی

دل ایمان ز تو شادان زهی استاد استادان

تو خود اسلام اسلامی تو خود ایمان ایمانی

بصیرت را بصیرت تو حقیقت را حقیقت تو

تو نور نور اسراری تو روح روح را جانی

اگر امداد لطف تو نباشد در جهان تابان

درافتد سقف این گردون بیارد رو به ویرانی

چو بردابرد جاه تو ورای هر دو کون آمد

زهی سرگشتگی جان‌ها زهی تشکیک و حیرانی

همی‌جویم به دو عالم مثالی تا تو را گویم

نمی‌یابم خداوندا نمی‌گویی که را مانی

ز درمان‌ها بری گشتم نخواهم درد را درمان

بمیرم در وفای تو که تو درمان درمانی

الا ای جان خون ریزم همی‌پر سوی تبریزم

همی‌گو نام شمس الدین اگر جایی تو درمانی

صفاتت ای مه روشن عجایب خاصیت دارد

که او مر ابر گریان را دراندازد به خندانی

ایا دولت چو بگریزی و زین بی‌دل بپرهیزی

ز لطف شاه پابرجا به دست آیی به آسانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی

بدین حالم که می‌بینی وزان نالم که می‌دانی

ورای کفر و ایمانی و مرکب تند می‌رانی

چه بس بی‌باک سلطانی همین می‌کن که تو آنی

یکی بازآ به ما بگذر به بیشه جان‌ها بنگر

درختان بین ز خون تر به شکل شاخ مرجانی

شنودی تو که یک خامی ز مردان می‌برد نامی

نمی‌ترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی

مشو تو منکر پاکان بترس از زخم بی‌باکان

که صبر جان غمناکان تو را فانی کند فانی

تو باخویشی به بی‌خویشان مپیچ ای خصم درویشان

مزن تو پنجه با ایشان به دستانی که نتوانی

که شمس الدین تبریزی به جان بخشی و خون ریزی

ز آتش برکند تیزی به قدرت‌های ربانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی

در این مستی اگر جرمی کنم تا رو نگردانی

زهی پیدای ناپیدا پناه امشب و فردا

زهی جانم ز تو شیدا زهی حال پریشانی

ز زلف جعد چون سلسل بشد این حال من مشکل

میان موج خون دل مرا تا چند بنشانی

چو آرم پیش تو زاری بهانه نو برون آری

زهی شنگی و طراری زهی شوخی و پیشانی

زبان داری تو چون سوسن نمایی آب را روغن

چرا بیگانه ای با من چو تو از عین خویشانی

زهی مجلس زهی ساقی زهی مستان زهی باده

زهی عشاق دل داده زهی معشوق روحانی

شراب عشق تو آنگه جهان حسن بر جاگه

جمال روی تو آنگه کند جان کسی جانی

بکرده روح را حق بین خداوندی شمس الدین

ز تبریز نکوآیین به قدرت‌های ربانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی

ولی چون کعبه برپرد کجا ماند مسلمانی

تو سلطانی و جانداری تو هم آنی و آن داری

مشوران مرغ جان‌ها را که ایشان را سلیمانی

فلک ایمن ز هر غوغا زمین پرغارت و یغما

ولیکن از فلک دارد زمین جمع و پریشانی

زمین مانند تن آمد فلک چون عقل و جان آمد

تن ار فربه وگر لاغر ز جان باشد همی‌دانی

چو تن را عقل بگذارد پریشانی کند این تن

بگوید تن که معذورم تو رفتی که نگهبانی

عنایت‌های تو جان را چو عقل عقل ما آمد

چو تو از عقل برگردی چه دارد عقل عقلانی

شود یوسف یکی گرگی شود موسی چو فرعونی

چو بیرون شد رکاب تو سرآخر گشت پالانی

چو ما دستیم و تو کانی بیاور هر چه می‌آری

چو ما خاکیم و تو آبی برویان هر چه رویانی

تو جویایی و ناجویا چو مغناطیس ای مولا

تو گویایی و ناگویا چو اسطرلاب و میزانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی

چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار ره

دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی

در آخر چون درآمد شب بجست از خواب و دل پرغم

برآمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی

به نور مه بدید اشتر میان راه استاده

ز شادی آمدش گریه به سان ابر نیسانی

رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت

که هم خوبی و نیکویی و هم زیبا و تابانی

خداوندا در این منزل برافروز از کرم نوری

که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانی

شب قدر است در جانب چرا قدرش نمی‌دانی

تو را می‌شورد او هر دم چرا او را نشورانی

تو را دیوانه کرده‌ست او قرار جانت برده‌ست او

غم جان تو خورده‌ست او چرا در جانش ننشانی

چو او آب است و تو جویی چرا خود را نمی‌جویی

چو او مشک است و تو بویی چرا خود را نیفشانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

مگر مستی نمی‌دانی که چون زنجیر جنبانی

ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی

مگر نشنیده‌ای دستان ز بی‌خویشان و سرمستان

وگر نشنیده‌ای بستان به جان تو که بستانی

تو دانی من نمی‌دانم که چیست این بانگ از جانم

وزین آواز حیرانم زهی پرذوق حیرانی

صلا مستان و بی‌خویشان صلا ای عیش اندیشان

صلا ای آنک می‌دانی که تو خود عین ایشانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

الا ای جان جان جان چو می‌بینی چه می‌پرسی

الا ای کان کان کان چو با مایی چه می‌ترسی

ز لا و لم مسلم شو به هر سو کت کشم می‌رو

به قدوست کشم آخر که خانه زاده قدسی

چه در بحث اصولی تو چه دربند فصولی تو

چه جنس و نوع می‌جویی کز این نوعی و زین جنسی

اگر دامان جان گیری به ترک این و آن گیری

که از جمله مبرایی نه از جنی نه از انسی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی

بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی

گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر نایی

همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی

ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجز

نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغا پوسی

اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندم

وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی

اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم

وگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی

ز تاب روی تو ماها ز احسان‌های تو شاها

شده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغا پوسی

چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویم

بگیرم در رهش گویم که ای مولا اغا پوسی

دلارام خوش روشن ستیزه می‌کند با من

بیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغا پوسی

تو را هر جان همی‌جوید که تا پای تو را بوسد

ندارد زهره تا گوید بیا این جا اغا پوسی

وگر از بنده سیرابی بگیری خشم و دیر آیی

بماند بی‌کس و تنها تو را تنها اغا پوسی

بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسن

برای کوری دشمن بگو ما را اغا پوسی

بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین

بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی

منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانا

به گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5027582
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث