به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری

که امشب می‌نویسد زی نویسد باز فردا ری

قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن

قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری

گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالد

گه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری

به یک رقعه جهانی را قلم بکشد کند بی‌سر

به یک رقعه قرانی را رهاند از بلا آری

کر و فر قلم باشد به قدر حرمت کاتب

اگر در دست سلطانی اگر در کف سالاری

سرش را می‌شکافد او برای آنچ او داند

که جالینوس به داند صلاح حال بیماری

نیارد آن قلم گفتن به عقل خویش تحسینی

نداند آن قلم کردن به طبع خویش انکاری

اگر او را قلم خوانم و اگر او را علم خوانم

در او هوش است و بی‌هوشی زهی بی‌هوش هشیاری

نگنجد در خرد وصفش که او را جمع ضدین است

چه بی‌ترکیب ترکیبی عجب مجبور مختاری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری

چو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری

چو مه روی تو من باشم ز سال و مه چه اندیشی

چو شور و شوق من هستت ز شور و شر چه غم داری

چو کان نیشکر گشتی ترش رو از چه می‌باشی

براق عشق رامت شد ز مرگ خر چه غم داری

چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می‌آری

چو بر بام فلک رفتی ز خشک و تر چه غم داری

خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی

رسن بازی من دیدی از این چنبر چه غم داری

بر این صورت چه می‌چفسی ز بی‌معنی چه می‌ترسی

چو گوهر در بغل داری ز بی‌گوهر چه غم داری

ایا یوسف ز دست تو کی بگریزد ز شست تو

همه مصرند مست تو ز کور و کر چه غم داری

چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو

فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه غم داری

گرفتی باغ و برها را همی‌خور آن شکرها را

اگر بستند درها را ز بند در چه غم داری

چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی

چو کر و فر خود دیدی ز هر بی‌فر چه غم داری

ایا ای جان جان جان پناه جان مهمانان

ایا سلطان سلطانان تو از سنجر چه غم داری

خمش کن همچو ماهی تو در آن دریای خوش دررو

چو اندر قعر دریایی تو از آذر چه غم داری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری

به جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داری

گرفتم دانه تلخم نشاید کشت و خوردن را

تو با آن لطف شیرین کار این شوری روا داری

تو آن نوری که دوزخ را به آب خود بمیرانی

مرا در دل چنین سوزی و محروری روا داری

اگر در جنت وصلت چو آدم گندمی خوردم

مرا بی‌حله وصلت بدین عوری روا داری

مرا در معرکه هجران میان خون و زخم جان

مثال لشکر خوارزم با غوری روا داری

مرا گفتی تو مغفوری قبول قبله نوری

چنین تعذیب بعد از عفو و مغفوری روا داری

مها چشمی که او روزی بدید آن چشم پرنورت

به زخم چشم بدخواهان در او کوری روا داری

جهان عشق را اکنون سلیمان بن داوودی

معاذالله که آزار یکی موری روا داری

تو آن شمسی که نور تو محیط نورها گشته‌ست

سوی تبریز واگردی و مستوری روا داری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری

زهی صورت بدان صورت نمی‌مانی که هر باری

بسوزد دل اگر گویم همان دلدار پیشینی

بسوزد جان اگر گویم همان جانی که هر باری

فلک هم خرقه ازرق بدرد زود تا دامن

اگر تو آستین زان سان برافشانی که هر باری

زهی خلوت زهی شاهی مسلم گشت آگاهی

اگر زان سان من و ما را برون رانی که هر باری

بنال ای بلبل بیخود که سوز دیگر آوردی

بدان دم نامه گل را نمی‌خوانی که هر باری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

مروت نیست در سرها که اندازند دستاری

کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری

رها کن گرگ خونی را که رو نارد بدان صیدی

رها کن صرفه جویی را که برناید بدین کاری

چه باشد زر چه باشد جان چه باشد گوهر و مرجان

چو نبود خرج سودایی فدای خوبی یاری

ز بخل ار طوق زر دارم مرا غلی بود غلی

وگر خلخال زر دارم مرا خاری بود خاری

برو ای شاخ بی‌میوه تهی می‌گرد چون چرخی

شدستی پاسبان زر هلا می‌پیچ چون ماری

تو زر سرخ می‌گویش که او زرد است و رنجوری

تو خواجه شهر می‌خوانش که او را نیست شلواری

چرا از بهر همدردان نبازم سیم چون مردان

چرا چون شربت شافی نباشم نوش بیماری

نتانم بد کم از چنگی حریف هر دل تنگی

غذای گوش‌ها گشته به هر زخمی و هر تاری

نتانم بد کم از باده ز ینبوع طرب زاده

صلای عیش می‌گوید به هر مخمور و خماری

کرم آموز تو یارا ز سنگ مرمر و خارا

که می‌جوشد ز هر عرقش عطابخشی و ایثاری

چگونه میر و سرهنگی که ننگ صخره و سنگی

چگونه شیر حق باشد اسیر نفس سگساری

خمش کردم که رب دین نهان‌ها را کند تعیین

نماید شاخ زشتش را وگر چه هست ستاری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری

ببین دریای شیرینی ببین موج گهر باری

کی بگریزد ز دست حق کی پرهیزد ز شست حق

قیامت کو که تا بیند به نقد این شور و شر باری

یکی دستش چو قبض آمد یکی دستش چو بسط آمد

نداری زین دو بیرون شو گه باش و سفر باری

چو عیسی گر شکر خندی شکرخنده ببین از وی

چو موسی گر کمر بندی بر آن کوه کمر باری

شدی دربان هر دونی به زیر بام گردونی

به کوی یار ما دررو که بینی بام و در باری

به شاخ گل همی‌گفتم چه می‌رقصی در این گلخن

درآ در باغ جان بنگر شکوفه و شاخ تر باری

عطارد را همی‌گفتم به فضل و فن شدی غره

قلم بشکن بیا بشنو پیام نیشکر باری

به گوش زهره می‌گفتم که گوشت گرم شد از می

سر اندر بزم سلطان کن ببین سودای سر باری

چو سوسن صد زبان داری زبان درکش از این زاری

ز غنچه بسته لب بشنو ز خاموشان خبر باری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:27 PM

 

اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی

به تبریز آمدی این دم بیابان را بپیمودی

بپر ای دل که پر داری برو آن جا که بیماری

نماندی هیچ بیماری گر او رخسار بنمودی

چه کردی آن دل مسکین اگر چون تن گران بودی

اگر پرش ببخشیدی بر او دلبر ببخشودی

دریغا قالبم را هم ز بخشش نیم پر بودی

که بر تبریزیان در ره دواسپه او برافزودی

مبارک بادشان این ره به توفیق و امان الله

به هر شهری و هر جایی به هر دشتی و هر رودی

دلم همراه ایشان شد که شبشان پاسبان باشد

اگر پیدا بدی پاسش یکی همراه نغنودی

بپرید ای شهان آن سو که یابید آنچ قسمت شد

نحاسی را ز اکسیری ایازی را ز محمودی

روید ای عاشقان حق به اقبال ابد ملحق

روان باشید همچون مه به سوی برج مسعودی

به برج عاشقان شه میان صادقان ره

که از سردان و مردودان شود جوینده مردودی

بپر ای دل به پنهانی به پر و بال روحانی

گرت طالب نبودی شه چنین پرهات نگشودی

در احسان سابق است آن شه به وعده صادق است آن شه

اگر نه خالق است آن شه تو را از خلق نربودی

برون از نور و دود است او که افروزید این آتش

از این آتش خرد نوری از این آذر هوا دودی

دلا اندر چه وسواسی که دود از نور نشناسی

بسوز از عشق نور او درون نار چون عودی

نه از اولاد نمرودی که بسته آتش و دودی

چو فرزند خلیلی تو مترس از دود نمرودی

در آتش باش جان من یکی چندی چو نرم آهن

که گر آتش نبودی خود رخ آیینه که زدودی

چه آسان می‌شود مشکل به نور پاک اهل دل

چنانک آهن شود مومی ز کف شمع داوودی

ز شمس الدین شناس ای دل چو بر تو حل شود مشکل

تجلی بهر موسی دان به جودی که رسد جودی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

 

اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی

به تبریز آمدی این دم بیابان را بپیمودی

بپر ای دل که پر داری برو آن جا که بیماری

نماندی هیچ بیماری گر او رخسار بنمودی

چه کردی آن دل مسکین اگر چون تن گران بودی

اگر پرش ببخشیدی بر او دلبر ببخشودی

دریغا قالبم را هم ز بخشش نیم پر بودی

که بر تبریزیان در ره دواسپه او برافزودی

مبارک بادشان این ره به توفیق و امان الله

به هر شهری و هر جایی به هر دشتی و هر رودی

دلم همراه ایشان شد که شبشان پاسبان باشد

اگر پیدا بدی پاسش یکی همراه نغنودی

بپرید ای شهان آن سو که یابید آنچ قسمت شد

نحاسی را ز اکسیری ایازی را ز محمودی

روید ای عاشقان حق به اقبال ابد ملحق

روان باشید همچون مه به سوی برج مسعودی

به برج عاشقان شه میان صادقان ره

که از سردان و مردودان شود جوینده مردودی

بپر ای دل به پنهانی به پر و بال روحانی

گرت طالب نبودی شه چنین پرهات نگشودی

در احسان سابق است آن شه به وعده صادق است آن شه

اگر نه خالق است آن شه تو را از خلق نربودی

برون از نور و دود است او که افروزید این آتش

از این آتش خرد نوری از این آذر هوا دودی

دلا اندر چه وسواسی که دود از نور نشناسی

بسوز از عشق نور او درون نار چون عودی

نه از اولاد نمرودی که بسته آتش و دودی

چو فرزند خلیلی تو مترس از دود نمرودی

در آتش باش جان من یکی چندی چو نرم آهن

که گر آتش نبودی خود رخ آیینه که زدودی

چه آسان می‌شود مشکل به نور پاک اهل دل

چنانک آهن شود مومی ز کف شمع داوودی

ز شمس الدین شناس ای دل چو بر تو حل شود مشکل

تجلی بهر موسی دان به جودی که رسد جودی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

 

اگر گل‌های رخسارش از آن گلشن بخندیدی

بهار جان شدی تازه نهال تن بخندیدی

وگر آن جان جان جان به تن‌ها روی بنمودی

تنم از لطف جان گشتی و جان من بخندیدی

ور آن نور دو صد فردوس گفتی هی قنق گلدم

شدی این خانه فردوسی چو گل مسکن بخندیدی

وگر آن ناطق کلی زبان نطق بگشادی

تن مرده شدی گویا دل الکن بخندیدی

گر آن معشوق معشوقان بدیدستی به مکر و فن

روان‌ها ذوفنون گشتی و هر یک فن بخندیدی

دریدی پرده‌ها از عشق و آشوبی درافتادی

شدندی فاش مستوران گر او معلن بخندیدی

گر آن سلطان خوبی از گریبان سر برآوردی

همه دراعه‌های حسن تا دامن بخندیدی

ور آن ماه دو صد گردون به ناگه خرمنی کردی

طرب چون خوشه‌ها کردی و چون خرمن بخندیدی

ور او یک لطف بنمودی گشادی چشم جان‌ها را

خشونت‌ها گرفتی لطف و هر اخشن بخندیدی

شهنشاه شهنشاهان و قانان چون عطا دادی

به مسکینی شدی او گنج و بر مخزن بخندیدی

از آن می‌های لعل او ز پرده غیب رو دادی

حسن مستک شدی بی‌می و بر احسن بخندیدی

ور آن لعل لبان او گهرها دادی از حکمت

شدی مرمر مثال لعل و بر معدن بخندیدی

ور آن قهار عاشق کش به مهر آمیزشی کردی

که خارا بدادی شیر و تا آهن بخندیدی

وگر زالی از آن رستم بیابیدی نظر یک دم

به حق بر رستم دستان صف اشکن بخندیدی

در آن روزی که آن شیر وغا مردی کند پیدا

نه بر شیران مست آن روز مرد و زن بخندیدی

پیاپی ساقی دولت روان کردی می خلت

که تا ساغر شدی سرمست وز می دن بخندیدی

هر آن جانی که دست شمس تبریزی ببوسیدی

حیاتش جاودان گشتی و بر مردن بخندیدی

بدیدی زود امن او ز مردی جنگ می‌جستی

کراهت داشتی بر امن و بر مؤمن بخندیدی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

 

دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی

به ساقی گو که زود آخر هم از اول قدح دردی

بیا ای ساقی لب گز تو خامان را بدان می‌پز

زهی بستان و باغ و رز کز آن انگور افشردی

نشان بدهم که کس ندهد نشان این است ای خوش قد

که آن شب بردیم بیخود بدان مه روم بسپردی

تو عقلا یاد می‌داری که شاه عقلم از یاری

چو داد آن باده ناری به اول دم فرومردی

دو طشت آورد آن دلبر یکی ز آتش یکی پرزر

چو زر گیری بود آذر ور آتش برزنی بردی

ببین ساقی سرکش را بکش آن آتش خوش را

چه دانی قدر آتش را که آن جا کودک خردی

ز آتش شاد برخیزی ز شمس الدین تبریزی

ور اندر زر تو بگریزی مثال زر بیفسردی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5027618
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث