به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی

آتش زدی در جسم و جان روح مصور ساختی

پای درختان بسته بد تو برگشادی پایشان

صحن گلستان خاک بد فرشش ز گوهر ساختی

مرغ معماگوی را رسم سخن آموختی

باز دل پژمرده را صد بال و صد پر ساختی

ای عمر بی‌مرگی ز تو وی برگ بی‌برگی ز تو

الحق خدنگ مرگ را پاینده اسپر ساختی

عاشق در این ره چون قلم کژمژ همی‌رفتش قدم

بر دفتر جان بهر او پاکیزه مسطر ساختی

حیوان و گاوی را اگر مردم کنی نبود عجب

سرگین گاوی را چو تو در بحر عنبر ساختی

آن کو جهان گیری کند چون آفتاب از بهر تو

او را هم از اجزای او صد تیغ و لشکر ساختی

در پیش آدم گر ملک سجده کند نبود عجب

کز بهر خاکی چرخ را سقا و چاکر ساختی

از اختران در سنگ و گل تأثیرها درریختی

وز راه دل تا آسمان معراج معبر ساختی

در خاک تیره خارشی انداختی از بهر زه

یک خاک را کردی پدر یک خاک مادر ساختی

از گور در جنت اگر درها گشایی قادری

در گور تن از پنج حس بشکافتی در ساختی

در آتش خشم پدر صد آب رحمت می‌نهی

و اندر دل آب منی صد گونه آذر ساختی

از بلغم و صفرای ما وز خون و از سودای ما

زین چار خرقه روح را ای شاه چادر ساختی

روزی بیاید کاین سخن خصمی کند با مستمع

کب حیاتم خواندمت تو خویشتن کر ساختی

ای شمس تبریزی بگو شرح معانی مو به مو

دستش بده پایش بده چون صورت سر ساختی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

 

ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه‌ای

هر ذره از خورشید تو تابنده چون دردانه‌ای

ای غوث هر بیچاره‌ای واگشت هر آواره‌ای

اصلاح هر مکاره‌ای مقصود هر افسانه‌ای

ای حسرت سرو سهی ای رونق شاهنشهی

خواهم که یاران را دهی یک یاریی یارانه‌ای

در هر سری سودای تو در هر لبی هیهای تو

بی‌فیض شربت‌های تو عالم تهی پیمانه‌ای

هر خسروی مسکین تو صید کمین شاهین تو

وی سلسله تقلیب تو زنجیر هر دیوانه‌ای

هر نور را ناری بود با هر گلی خاری بود

بهر حرس ماری بود بر گنج هر ویرانه‌ای

ای گلشنت را خار نی با نور پاکت نار نی

بر گرد گنجت مار نی نی زخم و نی دندانه‌ای

یک عشرتی افراشتی صد تخم فتنه کاشتی

در شهر ما نگذاشتی یک عاقلی فرزانه‌ای

اندیشه و فرهنگ‌ها دارد ز عشقت رنگ‌ها

شب تا سحرگه چنگ‌ها ماه تو را حنانه‌ای

عقل و جنون آمیخته صد نعل در ره ریخته

در جعد تو آویخته اندیشه همچون شانه‌ای

ای چشم تو چون نرگسی شد خواب در چشمم خسی

بیدار می‌بینم بسی لیک از پی دانگانه‌ای

بقال با دوغ ترش جانش مراقب لب خمش

تا روز بیدار و به هش بر گوشه دکانه‌ای

چون روز گردد می‌دود از بهر کسب و بهر کد

تا خشک نانه او شود مشتری ترنانه‌ای

ای مزرعه بگذاشته در شوره گندم کاشته

ای شعله را پنداشته روزن تو چون پروانه‌ای

امروز تشریفت دهد تفهیم و تشریفت دهد

ترکیب و تألیفت دهد با عقل کل جانانه‌ای

خامش که تو زین رسته‌ای زین دام‌ها برجسته‌ای

جان و دل اندربسته‌ای در دلبری فتانه‌ای

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

 

این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله‌ای

که هر کجا مرده بود زنده کنم بی‌حیله‌ای

خوان روانم از کرم زنده کنم مرده بدم

کو نرگدایی تا برد از خوان لطفم زله‌ای

گاهی تو را در بر کنم گاهی ز زهرت پر کنم

آگاه شو آخر ز من ای در کفم چون کیله‌ای

گر حبه‌ای آید به من صد کان پرزرش کنم

دریای شیرینش کنم هر چند باشد قله‌ای

از تو عدم وز من کرم وز تو رضا وز من قسم

صد اطلس و اکسون نهم در پیش کرم پیله‌ای

هر لحظه نومید را خرمن دهم بی‌کشتنی

هر لحظه درویش را قربت دهم بی‌چله‌ای

چشمه شکر جوشان کنم اندر دل تنگ نیی

اندیشه‌های خوش نهم اندر دماغ و کله‌ای

می‌ران فرس در دین فقط ور اسب تو گردد سقط

بر جای اسب لاغری هر سو بیابی گله‌ای

خاموش باش و لا مگو جز آن که حق بخشد مجو

جوشان ز حلوای رضا بر جمره چون پاتیله‌ای

تبریز شد خلد برین از عکس روی شمس دین

هر نقش در وی حور عین هر جامه از وی حله‌ای

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

 

ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری

ای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری

یا رب منم جویان تو یا خود تویی جویان من

ای ننگ من تا من منم من دیگرم تو دیگری

ای ما و من آویخته وی خون هر دو ریخته

چیزی دگر انگیخته نی آدمی و نی پری

تا پا نباشد ز آنک پا ما را به خارستان برد

تا سر نباشد ز آنک سر کافر شود از دوسری

آبی میان جو روان آبی لب جو بسته یخ

آن تیزرو این سست رو هین تیز رو تا نفسری

خورشید گوید سنگ را زان تافتم بر سنگ تو

تا تو ز سنگی وارهی پا درنهی در گوهری

خورشید عشق لم یزل زان تافته‌ست اندر دلت

کاول فزایی بندگی و آخر نمایی مهتری

خورشید گوید غوره را زان آمدم در مطبخت

تا سرکه نفروشی دگر پیشه کنی حلواگری

شه باز را گوید که من زان بسته‌ام دو چشم تو

تا بگسلی از جنس خود جز روی ما را ننگری

گوید بلی فرمان برم جز در جمالت ننگرم

جز بر خیالت نگذرم وز جان نمایم چاکری

گل باغ را گوید که من زان عرضه کردم رخت خود

تا جمله رخت خویش را بفروشی و با ما خوری

آن کس کز این جا زر برد با دلبری دیگر خورد

تو کژ نشین و راست گو آن از چه باشد از خری

آن آدمی باشد که او خر بدهد و عیسی خرد

وین از خری باشد که تو عیسی دهی و خر خری

عیسی مست را زر کند ور زر بود گوهر کند

گوهر بود بهتر کند بهتر ز ماه و مشتری

نی مشتری بی‌نوا بل نور الله اشتری

گر یوسفی باشد تو را زین پیرهن بویی بری

ما را چو مریم بی‌سبب از شاخ خشک آید رطب

ما را چو عیسی بی‌طلب در مهد آید سروری

بی‌باغ و رز انگور بین بی‌روز و بی‌شب نور بین

وین دولت منصور بین از داد حق بی‌داوری

از روی همچون آتشم حمام عالم گرم شد

بر صورت گرمابه‌ای چون کودکان کمتر گری

فردا ببینی روش را شد طعمه مار و موش را

دروازه موران شده آن چشم‌های عبهری

مهتاب تا مه رانده دیوار تیره مانده

اناالیه آمده کان سو نگر گر مبصری

یا جانب تبریز رو از شمس دین محفوظ شو

یا از زبان واصفان از صدق بنما باوری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

 

ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می‌روی

دانا و بینای رهی آن سو که دانی می‌روی

بی‌همره جسم و عرض بی‌دام و دانه و بی‌غرض

از تلخکامی می‌رهی در کامرانی می‌روی

نی همچو عقل دانه چین نی همچو نفس پر ز کین

نی روح حیوان زمین تو جان جانی می‌روی

ای چون فلک دربافته‌ای همچو مه درتافته

از ره نشانی یافته در بی‌نشانی می‌روی

ای غرقه سودای او ای بیخود از صهبای او

از مدرسه اسمای او اندر معانی می‌روی

ای خوی تو چون آب جو داده زمین را رنگ و بو

تا کس نپندارد که تو بی‌ارمغانی می‌روی

کو سایه منصور حق تا فاش فرماید سبق

کز مستعینی می‌رهی در مستعانی می‌روی

شب کاروان‌ها زین جهان بر می‌رود تا آسمان

تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می‌روی

ای آفتاب آن جهان در ذره‌ای چونی نهان

وی پادشاه شه نشان در پاسبانی می‌روی

ای بس طلسمات عجب بستی برون از روز و شب

تا چشم پندارد که تو اندر مکانی می‌روی

ای لطف غیبی چند تو شکل بهاری می‌شوی

وی عدل مطلق چند تو اندر خزانی می‌روی

آخر برون آ زین صور چادر برون افکن ز سر

تا چند در رنگ بشر در گله بانی می‌روی

ای ظاهر و پنهان چو جان وی چاکر و سلطان چو جان

کی بینمت پنهان چو جان در بی‌زبانی می‌روی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

 

فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری

گویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری

رومی رخان ماه وش زاییده از خاک حبش

چون تو مسلمانان خوش بیرون شده از کافری

گلزار بین گلزار بین در آب نقش یار بین

و آن نرگس خمار بین و آن غنچه‌های احمری

گلبرگ‌ها بر همدگر افتاده بین چون سیم و زر

آویزها و حلقه‌ها بی‌دستگاه زرگری

در جان بلبل گل نگر وز گل به عقل کل نگر

وز رنگ در بی‌رنگ پر تا بوک آن جا ره بری

گل عقل غارت می‌کند نسرین اشارت می‌کند

کاینک پس پرده است آن کو می‌کند صورتگری

ای صلح داده جنگ را وی آب داده سنگ را

چون این گل بدرنگ را در رنگ‌ها می‌آوری

گر شاخه‌ها دارد تری ور سرو دارد سروری

ور گل کند صد دلبری ای جان تو چیزی دیگری

چه جای باغ و راغ و گل چه جای نقل و جام مل

چه جای روح و عقل کل کز جان جان هم خوشتری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

 

طوبی لمن آواه سر فؤاده

سکن الفؤاد بعشقه و وداده

نفس الکریم کمریم و فؤاده

شبه المسیح و صدره کمهاده

اذن الفؤاد لکی یبوح بسره

شرح الصدور کرامه لعباده

رحم القلوب بفتح‌ها و فتوح‌ها

قهر النفوس سیاسه لجهاده

کشف الغطاء و لا انتظار و لا نسا

فرح السعید تانسا بعتاده

عشقوا لرأیه ربهم و تعلقوا

و العرش یخضع حالهم بعماده

و صلوا الی نظر الحبیب بفضله

و الحق ارشدهم بحسن رشاده

القوم معشوقون فی اوصافهم

و الحق عاشقهم علی افراده

حار العقول به عاشقیه تحیرا

کیف العقول به معشقیه فناده

لا تنکرن و لا تکن متصرفا

بالعقل فی هذا و خف لکیاده

فالامر اعظم من تصرف حکمنا

و الود بالجبار من اعقاده

ملک البصیره من ممالک شیخنا

یعطی و یمنع ما یشا بمراده

ما غاب من قلبی شعاشع خده

لا تشمتوا بصدوده و بعاده

شمس المصیف اذا نی بغروبه

ما غاب حر الشمس من عباده

تبریز جل به شمس دین سیدی

ما اکرم المولی بکثر رماده

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:01 PM

 

هل طربا لعاشق وافقه زمانه

افلح فی هوائه اصلح فیه شأنه

هدده فراقه من غمرات یومه

ثم اتاه لیله من قمر امانه

قال لبدره لقد احرق فیک باطنی

قال له حبیبه صرت انا ضمانه

لا کقتول عاشق یقتلنا بشارق

حان وفاتنا و لا یمکننا بیانه

اعظم کل شهوه هان لدی وصاله

اطیب کل طیب ظل لنا مکانه

قد کفر الذی اتی من مثل لوجهه

ان قمر ینوبه او شجر وبانه

اکرم من نفوسنا طیف خیال وجهه

افضل من عیوننا کان لنا عیانه

رب لسان قائل یلفظ نار خده

احرق من شراره یومئذ لسانه

احرقه شراره ثم اتی نهاره

نوره بناطق اصبح ترجمانه

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:01 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029596
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث