به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

روز ما را دیگران را شب شده

ز آفتابی اختران را شب شده

تیر دولت‌های ما پیروز شد

تیر جست و مر کمان را شب شده

روز خندان در رخ عین الیقین

کافرستان گمان را شب شده

برپریده مرغ ایمانت کنون

بی‌امان خواهی امان را شب شده

هر دمی روز است اندر کان جان

روز نقد توست کان را شب شده

عاشقان را روزهای بی‌نشان

عاقل رسم و نشان را شب شده

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 4:00 PM

 

جسته‌اند دیوانگان از سلسله

ز آنک برزد بوی جان از سلسله

نعره‌ها از عاشقان برخاسته

الامان و الامان از سلسله

جان مشتاقان نمی‌گنجد همی

در زمین و آسمان از سلسله

پیش لیلی می‌برم من هر دمی

جان مجنون ارمغان از سلسله

حلقه‌های عشق تو در گوش ماست

هوش ما را تو مران از سلسله

فتنه بین کز سلسله انگیختی

فتنه را هم می‌نشان از سلسله

صد نشان بر پای جان از بند توست

گر چه جان شد بی‌نشان از سلسله

شمس تبریزی مرادم زلف توست

گر چه کردم من بیان از سلسله

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 4:00 PM

 

عشق تو از بس کشش جان آمده

کشتگانت شاد و خندان آمده

جان شکرخای است لیکن از توش

شکری دیگر به دندان آمده

دوش دیدم صورت دل را چنانک

باز خوش بر دست سلطان آمده

صید کرده جان هر مشتاق را

پر پرخون سوی جانان آمده

جمله جان‌ها سوی تو آید بود

یک جوی زر جانب کان آمده

گفتمش از عاشقان این خون ز چیست

ای تو از عشاق و رندان آمده

گفت خون باشد زبان عاشقی

عشق را خون است برهان آمده

بوی مشک و بوی ریحان لطف ماست

راست گویم نور یزدان آمده

درد درد شمس تبریزی مرا

لحظه لحظه گنج درمان آمده

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 4:00 PM

 

ای بخاری را تو جان پنداشته

حبه زر را تو کان پنداشته

ای فرورفته چو قارون در زمین

وی زمین را آسمان پنداشته

ای بدیده لعبتان دیو را

لعبتان را مردمان پنداشته

ای کرانه رفته عشق از ننگ تو

ای تو خود را در میان پنداشته

ای گرفته چشمت آب از دود کفر

دود را نور عیان پنداشته

ای ز شهوت در پلیدی همچو کرم

عاشقان را همچنان پنداشته

مستی شهوت نشان لعنت است

ای نشان را بی‌نشان پنداشته

ای تو گندیده میان حرف و صوت

وی خدا را بی‌زبان پنداشته

ماهتابش می‌زند بر کوریت

ای تو مه را هم نهان پنداشته

هر چه گفتم خویشتن را گفته‌ام

ای تو هجو دیگران پنداشته

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 4:00 PM

 

عشق بین با عاشقان آمیخته

روح بین با خاکدان آمیخته

چند بینی این و آن و نیک و بد

بنگر آخر این و آن آمیخته

چند گویی بی‌نشان و بانشان

بی‌نشان بین با نشان آمیخته

چند گویی این جهان و آن جهان

آن جهان بین وین جهان آمیخته

دل چو شاه آمد زبان چون ترجمان

شاه بین با ترجمان آمیخته

اندرآمیزید زیرا بهر ماست

این زمین با آسمان آمیخته

آب و آتش بین و خاک و باد را

دشمنان چون دوستان آمیخته

گرگ و میش و شیر و آهو چار ضد

از نهیب قهرمان آمیخته

آن چنان شاهی نگر کز لطف او

خار و گل در گلستان آمیخته

آن چنان ابری نگر کز فیض او

آب چندین ناودان آمیخته

اتحاد اندر اثر بین و بدان

نوبهار و مهرگان آمیخته

گر چه کژبازند و ضدانند لیک

همچو تیرند و کمان آمیخته

قند خا خاموش باش و حیف دان

قند و پند اندر دهان آمیخته

شمس تبریزی همی‌روید ز دل

کس نباشد آن چنان آمیخته

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 4:00 PM

 

پیش جوش عفو بی‌حد تو شاه

توبه کردن از گناه آمد گناه

بس که گمره را کنی بس جست و جو

گمرهی گشته‌ست فاضلتر ز راه

منطقم را کرد ویران وصف تو

راه گفتن بسته شد مانده‌ست آه

آه دردت را ندارم محرمی

چون علی اه می‌کنم در قعر چاه

چه بجوشد نی بروید از لبش

نی بنالد راز من گردد تباه

بس کن ای نی ز آنک ما نامحرمیم

زان شکر ما را و نی را عذر خواه

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 4:00 PM

 

بده آن باده جانی که چنانیم همه

که می از جام و سر از پای ندانیم همه

همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گلیم

روح مطلق شده و تابش جانیم همه

همه دربند هوااند و هوا بنده ماست

که برون رفته از این دور زمانیم همه

همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یار

همه دکان بفروشیم که کانیم همه

تاب مشرق تن ما را مثل سایه بخورد

که به صورت مثل کون و مکانیم همه

زعفران رخ ما از حذر چشم بد است

ما حریف چمن و لاله ستانیم همه

مصحف آریم و به ساقی همه سوگند خوریم

که جز از دست و کفت می‌نستانیم همه

هر کی جان دارد از گلشن جان بوی برد

هر کی آن دارد دریافت که آنیم همه

دل ما چون دل مرغ است ز اندیشه برون

که سبک دل شده زان رطل گرانیم همه

ملکان تاج زر از عشق ره ما بدهند

که کمربخشتر از بخت جوانیم همه

جان ما را به صف اول پیکار طلب

ز آنک در پیش روی تیر و سنانیم همه

در پس پرده ظلمات بشر ننشینیم

ز آنک چون نور سحر پرده درانیم همه

شام بودیم ز خورشید جهان صبح شدیم

گرگ بودیم کنون شهره شبانیم همه

شمس تبریز چو بنمود رخ جان آرای

سوی او با دل و جان همچو روانیم همه

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 4:00 PM

 

صد خمار است و طرب در نظر آن دیده

که در آن روی نظر کرده بود دزدیده

صد نشاط است و هوس در سر آن سرمستی

که رخ خود به کف پاش بود مالیده

عشوه و مکر زمانه نپذیرد گوشی

که سلام از لب آن یار بود بشنیده

پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوری

ای تو در نیک و بد دور زمان پیچیده

نی تراشی است که اندر نی صورت بدمد

هیچ دیدی تو نیی بی‌نفسی نالیده

گر بداند که حریف لب کی خواهد شد

کی برنجد ز بریدن قلم بالیده

گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیر

فرق این بس که تویی فرق مرا خاریده

جرعه‌ای کن فیکون بر سر آن خاک بریخت

لب عشاق جهان خاک تو را لیسیده

شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد

بر دم باد بهاری نرسد پوسیده

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 4:00 PM

 

صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده

غم تو به توی ما را تو به جرعه‌ای صفا ده

که غم تو خورد ما را چه خراب کرد ما را

به شراب شادی افزا غم و غصه را سزا ده

ز شراب آسمانی که خدا دهد نهانی

بنهان ز دست خصمان تو به دست آشنا ده

بنشان تو جنگ‌ها را بنواز چنگ‌ها را

ز عراق و از سپاهان تو به چنگ ما نوا ده

سر خم چو برگشایی دو هزار مست تشنه

قدح و کدو بیارند که مرا ده و مرا ده

صنما ببین خزان را بنگر برهنگان را

ز شراب همچو اطلس به برهنگان قبا ده

به نظاره جوانان بنشسته‌اند پیران

به می جوان تازه دو سه پیر را عصا ده

به صلاح دین به زاری برسی که شهریاری

ملک و شراب داری ز شراب جان عطا ده

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 4:00 PM

 

ای خداوند یکی یار جفاکارش ده

دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده

تا بداند که شب ما به چه سان می‌گذرد

غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده

چند روزی جهت تجربه بیمارش کن

با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده

ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه

یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده

گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهر

پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده

عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند

مدتی گردش این گنبد دوارش ده

کو صیادی که همی‌کرد دل ما را پار

زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده

منکر پار شده‌ست او که مرا یاد نماند

ببر انکار از او و دم اقرارش ده

گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی

که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده

گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد

رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده

بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن

ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 4:00 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029830
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث