به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی

عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی

برای آنک واگوید نمودم گوش کرانه

که یعنی من گران گوشم سخن را بازفرمایی

مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کر

که تا باشد که واگوید سخن آن کان زیبایی

شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را

بدان کس گو که او باشد چو تو بی‌عقل و هیهایی

یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش

بگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی

چون دعوی کری کردم جواب و عذر چون گویم

همه در هام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی

به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن تو

بپرسیدش ز نام من بگفتا گیج و سودایی

نظر کردم دگربارش که اندرکش به گفتارش

که شاگرد در اویی چو او عیارسیمایی

مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمی‌دانی

که حیلت گر به پیش او نبیند غیر رسوایی

مکن حیلت که آن حلوا گهی در حلق تو آید

که جوشی بر سر آتش مثال دیگ حلوایی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

 

به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی

چرا بیگانه‌ای از ما چو تو در اصل از مایی

تو طوطی زاده‌ای جانم مکن ناز و مرنجانم

ز اصل آورده‌ای دانم تو قانون شکرخایی

بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آ

بهل طبع کژاندیشی که او یاوه‌ست و هرجایی

بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که ما رایی

اگر بر دیگران تلخی به نزد ما چو حلوایی

نباشد عیب در نوری کز او غافل بود کوری

نباشد عیب حلوا را به طعن شخص صفرایی

برآر از خاک جانی را ببین جان آسمانی را

کز آن گردان شده‌ست ای جان مه و این چرخ خضرایی

قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نه

بدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزایی

درختی بین بسی بابر نه خشکش بینی و نی تر

به سایه آن درخت اندر بخسپی و بیاسایی

یکی چشمه عجب بینی که نزدیکش چو بنشینی

شوی همرنگ او در حین به لطف و ذوق و زیبایی

ندانی خویش را از وی شوی هم شیء و هم لاشی

نماند کو نماند کی نماند رنگ و سیمایی

چو با چشمه درآمیزی نماید شمس تبریزی

درون آب همچون مه ز بهر عالم آرایی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

 

مرا آن دلبر پنهان همی‌گوید به پنهانی

به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی

یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شو

سمندر شو سمندر شو در آتش رو به آسانی

در آتش رو در آتش رو در آتشدان ما خوش رو

که آتش با خلیل ما کند رسم گلستانی

نمی‌دانی که خار ما بود شاهنشه گل‌ها

نمی‌دانی که کفر ما بود جان مسلمانی

سراندازان سراندازان سراندازی سراندازی

مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی

خداوندا تو می‌دانی که صحرا از قفس خوشتر

ولیکن جغد نشکیبد ز گورستان ویرانی

کنون دوران جان آمد که دریا را درآشامد

زهی دوران زهی حلقه زهی دوران سلطانی

خمش چون نیست پوشیده فقیر باده نوشیده

که هست اندر رخش پیدا فر و انوار سبحانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

 

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی

فغان برخاست از جان‌های مجنونان روحانی

میان نعره‌ها بشناخت آواز مرا آن شه

که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی

اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانه

اگر دیوانه‌ام شاها تو دیوان را سلیمانی

شها همراز مرغابی و هم افسون دیوانی

بر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی

به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیری

کز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی

شه من گفت کاین مجنون به جز زنجیر زلف من

دگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی‌دانی

هزاران بند بردرد به سوی دست ما پرد

الیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

 

مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی

به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی

بدیدن بامدادانی چنان رو را چه خوش باشد

هم از آغاز روز او را بدیدن ماه تابانی

دو خورشید از بگه دیدن یکی خورشید از مشرق

دگر خورشید بر افلاک هستی شاد و خندانی

بدیدن آفتابی را که خورشیدش سجود آرد

ولیک او را کجا بیند که این جسم است و او جانی

زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین

تو چشم از خواب بگشایی ببینی شاه شادانی

زهی روز و زهی ساعت زهی فر و زهی دولت

چنان دشواریابی را بگه بینی تو آسانی

اگر از ناز بنشیند گدازد آهن از غصه

وگر از لطف پیش آید به هر مفلس رسد کانی

اگر در شب ببینندش شود از روز روشنتر

ور از چاهی ببینندش شود آن چاه ایوانی

که خورشیدش لقب تاش است شمس الدین تبریزی

که او آن است و صد چون آن که صوفی گویدش آنی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

 

بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی‌دانی

غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی

منم مخمور و مست تو قدح خواهم ز دست تو

قدح از دست تو خوشتر که می جان است و تو جانی

بیا ساقی کم آزارم که من از خویش بیزارم

بنه بر دست آن شیشه به قانون پری خوانی

چنان کن شیشه را ساده که گوید خود منم باده

به حق خویشی ای ساقی که بی‌خویشم تو بنشانی

به عشق و جست و جوی تو سبو بردم به جوی تو

بحمدالله که دانستم که ما را خود تو جویانی

تو خواهم کز نکوکاری سبو را نیک پر داری

از آن می‌های روحانی وزان خم‌های پنهانی

میی اندر سرم کردی و دیگر وعده‌ام کردی

به جان پاکت ای ساقی که پیمان را نگردانی

که ساقی الستی تو قرار جان مستی تو

در خیبر شکستی تو به بازوی مسلمانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

 

چو بی گه آمدی باری درآ مردانه‌ای ساقی

بپیما پنج پیمانه به یک پیمانه‌ای ساقی

ز جام باده عرشی حصار فرش ویران کن

پس آنگه گنج باقی بین در این ویرانه‌ای ساقی

اگر من بشکنم جامی و یا مجلس بشورانم

مگیر از من منم بی‌دل تویی فرزانه‌ای ساقی

چو باشد شیشه روحانی ببین باده چه سان باشد

بگویم از کی می‌ترسم تویی در خانه‌ای ساقی

در آب و گل بنه پایی که جان آب است و تن چون گل

جدا کن آب را از گل چو کاه از دانه‌ای ساقی

ز آب و گل بود این جا عمارت‌های کاشانه

خلل از آب و گل باشد در این کاشانه‌ای ساقی

زهی شمشیر پرگوهر که نامش باده و ساغر

تویی حیدر ببر زوتر سر بیگانه‌ای ساقی

یکی سر نیست عاشق را که ببریدی و آسودی

ببر هر دم سر این شمع فراشانه‌ای ساقی

نمی‌تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن

از آن جام سخن بخش لطیف افسانه‌ای ساقی

سقاهم ربهم گاهی کند دیوانه را عاقل

گهی باشد که عاقل را کند دیوانه‌ای ساقی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

 

اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی‌خویشی

کله جویی نیابی سر چه شیرین است بی‌خویشی

چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامش

برون آیی نیابی در چه شیرین است بی‌خویشی

مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو

بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بی‌خویشی

چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آیی

غم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بی‌خویشی

در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم

به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بی‌خویشی

چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می

مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بی‌خویشی

نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینش

زهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بی‌خویشی

بیا ای یار در بستان میان حلقه مستان

به دست هر یکی ساغر چه شیرین است بی‌خویشی

یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روح‌ها ناظر

ز بی‌خویشی از آن سوتر چه شیرین است بی‌خویشی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

 

چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی

براق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی

چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می‌آری

چو بر بام فلک رفتی ز بحر و بر چه اندیشی

خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی

رسن بازی من دیدی از این چنبر چه اندیشی

بر این صورت چه می‌چفسی ز بی‌معنی چه می‌ترسی

چو گوهر در بغل داری ز بدگوهر چه اندیشی

تویی گوهر ز دست تو که بجهد یا ز شست تو

همه مصرند مست تو ز کور و کر چه اندیشی

چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو

فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه اندیشی

چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی

چو کر و فر خود دیدی ز هر بی‌فر چه اندیشی

بیا ای خاصه جانان پناه جان مهمانان

تویی سلطان سلطانان ز بوالفنجر چه اندیشی

خمش کن همچو ماهی شو در این دریای خوش دررو

چو در قعر چنین آبی از آن آذر چه اندیشی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

 

امیر دل همی‌گوید تو را گر تو دلی داری

که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری

تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی

وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری

ببین بی‌نان و بی‌جامه خوش و طیار و خودکامه

ملایک را و جان‌ها را بر این ایوان زنگاری

چو زین لوت و از این فرنی شود آزاد و مستغنی

پی ملکی دگر افتد تو را اندیشه و زاری

وگر دربند نان مانی بیاید یار روحانی

تو را گوید که یاری کن نیاری کردنش یاری

عصای عشق از خارا کند چشمه روان ما را

تو زین جوع البقر یارا مکن زین بیش بقاری

فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه

که اول من برون آیم خمش مانم ز بسیاری

الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری

فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من تازی همی‌گویم به گوشم پارسی گوید

مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی‌آری

نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او

به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری

غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی

به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری

غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده

دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری

همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه

به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری

شب این روز آن باشد فراق آن وصال این

قدح در دور می‌گردد ز صحت‌ها و بیماری

گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون

که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری

چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را

که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5028273
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث