به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی

گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی

در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم

ای مطرب شیرین قدم می‌زن نوا تا صبحدم

گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام می

نی نی رها کن نام می مستان نگر بی‌جام می

تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشی

در من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی

ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزن

دل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن

گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگر

آن جا مرو این جا نگر گفتا که خه سودا نگر

ای بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگو

زان شاخ آبستن بگو پنهان مکن روشن بگو

آخر همه صورت مبین بنگر به جان نازنین

کز تابش روح الامین چون چرخ شد روی زمین

هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بود

صورت یکی چادر بود در پرده آزر بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:11 PM

 

بویی ز گردون می‌رسد با پرسش و دلداریی

از دام تن وا می‌رهد هر خسته دل اشکاریی

هر مرغ صدپر می‌شود سوی ثریا می‌پرد

هر کوه و لنگر زین صلا دارد دگر رهواریی

مرغان ابراهیم بین با پاره پاره گشتگی

اجزای هر تن سوی سر برداشته طیاریی

ای جزو چون بر می‌پری چون بی‌پری و بی‌سری

گفتا شکفته می‌شوم اندر نسیم یاریی

در شهر دیگر نشنوی از غیر سرنا ناله‌ای

از غیر چنگی نشنوی در هیچ خانه زاریی

طنبور دل برداشته لا عیش الا عیشنا

زنبور جان آموخته زین انگبین معماریی

امروز ساقی کرم دریاعطای محتشم

آمیخته با بندگان بی‌نخوت و جباریی

امروز رستیم ای خدا از غصه آنک قضا

در گوش فتنه دردمد هر لحظه‌ای مکاریی

راقی جان در می‌دمد چون پور مریم رقیه‌ای

ساقی ما هم می‌کند چون شیر حق کراریی

گر درک بت را بشکند صد بت تراشد در عوض

ور بشکند دو سه سبو کم نیستش فخاریی

ای بلبل ار چه یافتی از دولت گل لحن خوش

زینهار فراموشت شود در انس کم گفتاریی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:11 PM

 

در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری

و آن لطف بی‌حد زان کند تا هیچ از حد نگذری

با صوفیان صاف دین در وجد گردی همنشین

گر پای در بیرون نهی زین خانقاه شش دری

داری دری پنهان صفت شش در مجو و شش جهت

پنهان دری که هر شبی زان در همی‌بیرون پری

چون می‌پری بر پای تو رشته خیالی بسته‌اند

تا واکشندت صبحدم تا برنپری یک سری

بازآ به زندان رحم تا خلقتت کامل شدن

هست این جهان همچون رحم این جمله خون زان می‌خوری

جان را چو بررویید پر شد بیضه تن را شکست

جان جعفر طیار شد تا می‌نماید جعفری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

 

ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی

خوشتر ز مستی ابد بی‌باده و بی‌آلتی

یک ساعتی تشریف ده جان را چنان تلطیف ده

آن ساعتی پاک از کی و تا کی عجایب ساعتی

شاهنشه یغماییی کز دولت یغمای تو

یاغی به شادی منتظر تا کی کنی تو غارتی

جان چون نداند نقش خود یا عالم جان بخش خود

پا می نداند کفش خود کان لایق است و بابتی

پا را ز کفش دیگری هر لحظه تنگی و شری

وز کفش خود شد خوشتری پا را در آن جا راحتی

جان نیز داند جفت خود وز غیب داند نیک و بد

کز غیب هر جان را بود درخورد هر جان ساحتی

جانی که او را هست آن محبوس از آن شد در جهان

چون نیست او را این زمان از بهر آن دم طاقتی

چون شاه زاده طفل بد پس مخزنش بر قفل بد

خلعت نهاده بهر او تا برکشد او قامتی

تو قفل دل را باز کن قصد خزینه راز کن

در مشکلات دو جهان نبود سؤالت حاجتی

خمخانه مردان دل است وز وی چه مستی حاصل است

طفلی و پایت در گل است پس صبر کن تا غایتی

تا غایتی کز گوشه‌ای دولت برآرد جوشه‌ای

از دور گردی خاسته تابان شده یک رایتی

بنوشته بر رایت که این نقش خداوند شمس دین

از مفخر تبریز و چین اندر بصیرت آیتی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

 

من پیش از این می‌خواستم گفتار خود را مشتری

و اکنون همی‌خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری

بت‌ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی

مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری

آمد بتی بی‌رنگ و بو دستم معطل شد بدو

استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری

دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم

قدر جنون بشناختم ز اندیشه‌ها گشتم بری

گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل

ترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری

کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شود

پای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

 

من پیش از این می‌خواستم گفتار خود را مشتری

و اکنون همی‌خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری

بت‌ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی

مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری

آمد بتی بی‌رنگ و بو دستم معطل شد بدو

استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری

دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم

قدر جنون بشناختم ز اندیشه‌ها گشتم بری

گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل

ترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری

کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شود

پای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

 

ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختی

میخانه‌ها برهم زدی تا سوی میدان تاختی

چون ساکنان آسمان خود گوش ما برتافتند

تو سبلتان برتافتی هم سوی ایشان تاختی

ای تو نهاده یک قدم بگذشته از هر دو جهان

آه پس کدامین عرصه بد تا تو بر اسبان تاختی

خود پرده‌ها و قافیه وآنگه خراب عشق تو

تو پرده‌ای نگذاشتی چون سوی انسان تاختی

عقل از تو بی‌عقلی شده عشق از تو هم حیران شده

مر جسم را خود اسم شد تو چونک بر جان تاختی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

 

یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی

این عقل ما آدم بدی این نفس ما حواستی

ور آدم از ایوان دل درنامدی در آب و گل

تدریس با تقدیس او بالاتر از اسماستی

ور لانسلم گوی ظن اسلمت گفتی چون خلیل

نفس چو سایه سرنگون خورشید سربالاستی

ور هستی تن لا شدی این نفس سربالا شدی

بعد از تمامی لا شدن در وحدت الاستی

گر ضعف و سستی نیستی در دیده خفاش تن

بر جای یک خورشید صد خورشید جان افزاستی

گر نیک و بد نزد خدا یک سان بدی در ابتلا

با جبرئیل ماه رو ابلیس هم سیماستی

ور رازدارستی بشر پیدا نکردی خیر و شر

هر چه که ناپیداستش بر وی همه پیداستی

این حس چون جاسوس ما شد بسته و محبوس ما

چون می‌نبیند اصل را ای کاشکی اعماستی

بنشسته حس نفس خس نزدیک کاسه چون مگس

گر کاسه نگزیدی مگس در حین مگس عنقاستی

استاره‌ها چون کاس‌ها مانند زرین طاس‌ها

آراستش بر طامعان ای کاشکی ناراستی

خاموش باش اندیشه کن کز لامکان آید سخن

با گفت کی پردازیی گر چشم تو آن جاستی

از شمس تبریزی ببین هر ذره را نور یقین

گر ذوق در گفتن بدی هر ذره‌ای گویاستی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

 

از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره‌ای

چون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پاره‌ای

آن نرگس سرمست او و آن طره چون شست او

و آن ساغری در دست او هر چاره بیچاره‌ای

چنگ از شمال و از یمین اندر بر حوران عین

در گلشنی پر یاسمین بر چشمه‌ای فواره‌ای

ای ساقی شیرین صلا جان علی و بوالعلا

بر کف بنه ساغر هلا بر رغم هر غم باره‌ای

چون آفتاب آسمان می‌گرد و جوهر می‌فشان

بر تشنگان و خاکیان در عالم غداره‌ای

ای ساحر و ای ذوفنون ای مایه پنجه جنون

هنگام کار آمد کنون ما هر یکی آن کاره‌ای

چون ساغری پرداختم جامه حیا انداختم

عشقی عجب می‌باختم با غره غراره‌ای

افلاکیان بر آسمان زان بوی باده سرگران

ماه مرا سجده کنان سرمست هر فراره‌ای

انهار باده سو به سو در هر چمن پنجاه جو

بر سنگ زن بشکن سبو بر رغم هر خشم آره‌ای

رحمت به پستی می‌رسد اکسیر هستی می‌رسد

سلطان مستی می‌رسد با لشکر جراره‌ای

خیمه معیشت برکنی آتش به خیمه درزنی

گر از سر بامی کنی در سابقان نظاره‌ای

مستی چو کشتی و عمد هر لحظه کژمژ می‌شود

بر موج‌ها بر می‌زند در قلزمی زخاره‌ای

می‌گویم ای صاحب عمل و ای رسته جانت از علل

چون رستی از حبس اجل بی‌روزن و درساره‌ای

زین عالم تلخ و ترش زین چرخ پیر طفل کش

هم قصه گو و هم خمش هم بنده هم اماره‌ای

گفتا مرا شاه جهان درداد یک ساغر نهان

خود را بدیدم ناگهان در شهر جان سیاره‌ای

پنهان بود بر مرد و زن در رفتن و در آمدن

راه جهان ممتحن از غیرت ستاره‌ای

چون معبرم خیره نگر نی رخنه پیدا و نه در

چون چشمه‌ای برکرده سر بی‌معدنی از خاره‌ای

ای چاشنی شکران درده همان رطل گران

شیرم بده چون مادران بیرون کش از گهواره‌ای

ای ساز و ناز ناکسان حیرت فزای نرگسان

ای خاک را روزی رسان مقصود هر آواره‌ای

زان باده همچون عسس ایمن کن هر دزد و خس

سجده کنانند این نفس هر فکر دل افشاره‌ای

ای جام راح روح جو آسایش مجروح جو

ای ساقی خورشیدرو خون ریز هر استاره‌ای

ای روزی دل‌ها رسان جان کسان و ناکسان

ترکاری و یاغی به سان هموار و ناهمواره‌ای

چون نفخ صوری در صور شورنده حشر و حشر

زنجیر تو چون طوق زر تشریف هر جباره‌ای

بردی ز جان معقول را وین عقل چون معزول را

کردی دماغ گول را از علم تو عیاره‌ای

تا گردن شک می‌زند بر میر و بر بک می‌زند

بر عقل خنبک می‌زند یا بر فن مکاره‌ای

بس کن درآ در انجمن در انخلاق مرد و زن

می‌ساز و صورت می‌شکن در خلوت فخاره‌ای

چون گل سخن گوی و خمش هرگز نباشد روترش

در صدر دل مانند هش بر اوج چون طیاره‌ای

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5028274
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث