به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام

که عزم صد سفرستم ز روم تا سوی شام

نمی‌خورم به حلال و حرام من سوگند

به جان عشق که بالاست از حلال و حرام

به جان عشق که از جان جان لطیفتر است

که عاشقان را عشق است هم شراب و طعام

فتاده ولوله در شهر از ضمیر حسود

که بازگشت فلان کس ز دوست دشمن کام

نه عشق آتش و جان من است سامندر

نه عشق کوره و نقد من است زر تمام

نه عشق ساقی و مخمور اوست جان شب و روز

نه آن شراب ازل را شده‌ست جسمم جام

نهاده بر کف جامی بر من آمد عشق

که ای هزار چو من عشق را غلام غلام

هزار رمز به هم گفته جان من با عشق

در آن رموز نگنجیده نظم حرف و کلام

بیار باده خامی که خالی است وطن

که عاشق زر پخته ز عشق باشد خام

ورای وهم حریفی کنیم خوش با عشق

نه عقل گنجد آن جا نه زحمت اجسام

چو گم کنیم من و عشق خویشتن در می

بیاید آن شه تبریز شمس دین که سلام

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:50 PM

 

سماع چیست ز پنهانیان دل پیغام

دل غریب بیابد ز نامه شان آرام

شکفته گردد از این باد شاخه‌های خرد

گشاده گردد از این زخمه در وجود مسام

سحر رسد ز ندای خروس روحانی

ظفر رسد ز صدای نقاره بهرام

عصیر جان به خم جسم تیر می انداخت

چو دف شنید برآرد کفی نشان قوام

حلاوتی عجبی در بدن پدید آید

که از نی و لب مطرب شکر رسید به کام

هزار کزدم غم را کنون ببین کشته

هزار دور فرح بین میان ما بی‌جام

فسون رقیه کزدم نویس عید رسید

که هست رقیه کزدم به کوی عشق مدام

ز هر طرف بجهد بی‌قرار یعقوبی

که بوی پیرهن یوسفی بیافت مشام

چو جان ما ز نفخت است فیه من روحی

روا بود که نفختش بود شراب و طعام

چو حشر جمله خلایق به نفخ خواهد بود

ز ذوق زمزمه بجهند مردگان ز منام

که خاک بر سر جان کسی که افسرده‌ست

اثر نگیرد از آن نفخ و کم بود ز اعدام

تن و دلی که بنوشید از این رحیق حلال

بر آتش غم هجران حرام گشت حرام

جمال صورت غیبی ز وصف بیرون است

هزار دیده روشن به وام خواه به وام

درون توست یکی مه کز آسمان خورشید

ندا همی‌کندش کای منت غلام غلام

ز جیب خویش بجو مه چو موسی عمران

نگر به روزن خویش و بگو سلام سلام

سماع گرم کن و خاطر خران کم جو

که جان جان سماعی و رونق ایام

زبان خود بفروشم هزار گوش خرم

که رفت بر سر منبر خطیب شهدکلام

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:50 PM

 

اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیم

وگر سگان تو را فرش سیم خام کنیم

وگر همای تو را هر سحر که می آید

ز جان و دیده و دل حلقه‌های دام کنیم

وگر هزار دل پاک را به هر سر راه

به دست نامه پرخون به تو پیام کنیم

وگر چو نقره و زر پاک و خالص از پی تو

میان آتش تو منزل و مقام کنیم

به ذات پاک منزه که بعد این همه کار

به هر طرف نگرانیم تا کدام کنیم

قرار عاقبت کار هم بر این افتاد

که خویش را همه حیران و خیره نام کنیم

و آنگهی که رسد باده‌های حیرانان

ز شیشه خانه دل صد هزار جام کنیم

چو سیمبر به صفا تنگمان به بر گیرد

فلک که کره تند است ماش رام کنیم

چو مغز روح از آن باده‌ها به جوش آید

چهار حد جهان را به تک دو گام کنیم

ز شمس تبریز انگشتری چو بستانیم

هزار خسرو تمغاج را غلام کنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:50 PM

 

به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام

اشارتی که بکردی به سر به جای سلام

به حق آنک گشادی کمر که می نروم

که شد قمر کمرت را چو من کمینه غلام

به حق آنک نداند دل خیال اندیش

مثال‌های خیال مرا به وقت پیام

به حق آنک به فراش گفته‌ای که بروب

ز چند گنده بغل خانه را برای کرام

به حق آنک گزیدی دو لب که جام بگیر

بنوش جام رها کن حدیث پخته و خام

به حق آنک تو را دیدم و قلم افتاد

ز دست عشق نویسم به پیش تو ناکام

به حق آنک گمان‌های بد فرستی تو

به هدهدی که بخواهی که جان ببر زین دام

به حق حلقه رندان که باده می نوشند

به پیش خلق هویدا میان روز صیام

هزار شیشه شکستند و روزه شان نشکست

از آنک شیشه گر عشق ساخته‌ست آن جام

به ماه روزه جهودانه می مخور تو به شب

بیا به بزم محمد مدام نوش مدام

میان گفت بدم من که سست خندیدی

که ای سلیم دل آخر کشیده دار لگام

بگفتمش چو دهان مرا نمی‌دوزی

بدوز گوش کسی را که نیست یار تمام

به حق آنک حلال است خون من بر تو

که بر عدو سخنم را حرام دار حرام

خیال من ز ملاقات شمس تبریزی

هزار صورت بیند عجب پی اعلام

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:50 PM

 

اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم

ز شرط‌ها بگذشتیم و رایگان کردیم

اگر چه یک طرف از آسمان زمینی شد

نه پاره پاره زمین را هم آسمان کردیم

اگر چه بام بلندست آسمان مگریز

چه غم خوری ز بلندی چو نردبان کردیم

پرت دهیم که چون تیر بر فلک بپری

اگر ز غم تن بیچاره را کمان کردیم

اگر چه جان مدد جسم شد کثیفی یافت

لطافتش بنمودیم و باز جان کردیم

اگر تو دیوی ما دیو را فرشته کنیم

وگر تو گرگی ما گرگ را شبان کردیم

تو ماهیی که به بحر عسل بخواهی تاخت

هزار بارت از آن شهد در دهان کردیم

اگر چه مرغ ضعیفی بجوی شاخ بلند

بر این درخت سعادت که آشیان کردیم

بگیر ملک دو عالم که مالک الملکیم

بیا به بزم که شمشیر در میان کردیم

هزار ذره از این قطب آفتابی یافت

بسا قراضه قلبی که ماش کان کردیم

بسا یخی بفسرده کز آفتاب کرم

فسردگیش ببردیم و خوش روان کردیم

گر آب روح مکدر شد اندر این گرداب

ز سیل‌ها و مددهاش خوش عنان کردیم

چرا شکفته نباشی چو برگ می لرزی

چه ناامیدی از ما که را زیان کردیم

بسا دلی که چو برگ درخت می لرزید

به آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم

الست گفتیم از غیب و تو بلی گفتی

چه شد بلی تو چون غیب را عیان کردیم

پنیر صدق بگیر و به باغ روح بیا

که ما بلی تو را باغ و بوستان کردیم

خموش باش که تا سر به سر زبان گردی

زبان نبود زبان تو ما زبان کردیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:50 PM

 

چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم

میان مجلس جان حلقه حلقه می گردیم

همی‌خوریم می جان به حضرت سلطان

چنانک بی‌لب و ساغر نخست می خوردیم

خراب و مست به ساقی جان همی‌گوییم

برآر دست که ما دست‌ها برآوردیم

بیار نقل که ما نقل کرده‌ایم این سو

بیار باده احمر که زار و رخ زردیم

بکن سلام که تسلیم ابتلای توییم

بپرس گرم که افسرده دم سردیم

جوابمان دهد آن ساقیم که نوش خورید

که ما به نورفشانی چو مه جوامردیم

تو ملک کدکن وهب لی بگو سلیمان وار

که ما به منع عطا مور را نیازردیم

ز هجر و فرقت ما درد و غم بسی دیدیم

درآی در بر ما ما دوای هر دردیم

دل آر خسته به خار جفا و گل بستان

چه تحفه آری ماورد را که ما وردیم

اگر ز مونس و جفتان خود جدا ماندی

بیا که در کرم و حسن لطف ما فردیم

اگر تو کار نکردی و مفلسی از خیر

بیا که کار چو تو صد هزار ما کردیم

بیار اشک چو مشتاق و گرد را بنشان

که روی ماه نبینیم تا در این گردیم

خمش گزاف مینداز مهره اندر طاس

به ما گذار که ما اوستاد این نردیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:50 PM

 

به غم فرونروم باز سوی یار روم

در آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم

ز برگ ریز خزان فراق سیر شدم

به گلشن ابد و سرو پایدار روم

من از شمار بشر نیستم وداع وداع

به نقل و مجلس و سغراق بی‌شمار روم

نمی‌شکیبد ماهی ز آب من چه کنم

چو آب سجده کنان سوی جویبار روم

به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببرد

همان به‌ست که اکنون به اختیار روم

ز داد عشق بود کار و بار سلطانان

به عشق درنروم در کدام کار روم

شنیده‌ام که امیر بتان به صید شده‌ست

اگر چه لاغرم سوی مرغزار روم

چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکار

به عشق دل به دهان سگ شکار روم

چو بر براق سعادت کنون سوار شدم

به سوی سنجق سلطان کامیار روم

جهان عشق به زیر لوای سلطانی است

چو از رعیت عشقم بدان دیار روم

منم که در نظرم خوار گشت جان و جهان

بدان جهان و بدان جان بی‌غبار روم

غبار تن نبود ماه جان بود آن جا

سزد سزد که بر آن چرخ برق وار روم

اگر کلیم حلیمم بدان درخت شوم

وگر خلیل جلیلم در آن شرار روم

خموش کی هلدم تشنگی این یاران

مگر که از بر یاران به یار غار روم

جوار مفخر آفاق شمس تبریزی

بهشت عدن بود هم در آن جوار روم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:50 PM

 

مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم

وگر درم نگشایی مقیم درگاهم

چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش

به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم

کجا روم به سر خویش کی دلی دارم

من و تن و دل من سایه شهنشاهم

به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم

به توست آگهی من اگر من آگاهم

نه دلربام تویی گر مرا دلی باقی است

نه کهربام تویی گر مثل پر کاهم

نه از حلاوت حلوای بی‌حد لب توست

که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم

ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم

چو هی نشسته به پهلوی لام اللهم

ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم

بس است دولت عشق تو منصب و جاهم

چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم

نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم

اگر تتار غمت خشم و ترکیی آرد

به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم

اگر چه کاهل و بی‌گاه خیز قافله‌ام

به سوی توست سفرهای گاه و بی‌گاهم

برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو

که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:50 PM

 

بیار باده که دیر است در خمار توام

اگر چه دلق کشانم نه یار غار توام

بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشت

غلام همت و داد بزرگوار توام

در این زمان که خمارم مطیع من می باش

چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام

بیار جام اناالحق شراب منصوری

در این زمان که چو منصور زیر دار توام

به یاد آر سخن‌ها و شرط‌ها که ز الست

قرار دادی با من بر آن قرار توام

بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منی

عجبتر اینک در این لحظه من سوار توام

میان حلقه به ظاهر تو در دوار منی

ولی چو درنگرم نیک در دوار توام

به زیر چرخ ننوشم شراب ای زهره

که من عدو قدح‌های زهربار توام

چو شیشه زان شده‌ام تا که جام شه باشم

شها بگیر به دستم که دست کار توام

عجب که شیشه شکافید و می نمی‌ریزد

چگونه ریزد داند که بر کنار توام

اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توام

چو زعفران شدم اما به لاله زار توام

چگونه کافر باشم چو بت پرست توام

چگونه فاسق باشم شرابخوار توام

بیا بیا که تو راز زمانه می دانی

بپوش راز دل من که رازدار توام

چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ من

گمان فتاد رخم را که هم عذار توام

شمرد مرغ دلم حلقه‌های دام تو را

از آن خویش شمارم که در شمار توام

اگر چه در چه پستم نه سربلند توام

وگر چه اشتر مستم نه در قطار توام

میان خون دل پرخون بگفت خاک تو را

اگر چه غرقه خونم نه در تغار توام

اگر چه مال ندارم نه دستمال توام

اگر چه کار ندارم نه مست کار توام

برآی مفخر آفاق شمس تبریزی

که عاشق رخ پرنور شمس وار توام

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:50 PM

 

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم

در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند

که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست

وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:41 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5039904
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث