به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

رسید رایت منصور شاه بنده نواز

به خرمی و سعادت به خطهٔ شیراز

جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق

خدایگان مخالف کش موافق ساز

شمار جوش سپاهش ستاره را مانند

مسیر قبهٔ چترش سپهر را دمساز

گشاده دولت او کشوری به یک حرکت

گرفته باز شکوهش جهان به یک پرواز

یقین که صبح ز ایام دولت او را

هنوز صبح سعادت نمیکند آغاز؟

کجاست حاسد بدبخت گو ببین و بسوز

کجاست بندهٔ مخلص بگو بیا و بناز

به کامرانی چندانش زندگانی باد

که حصر آن نکند کس به عمرهای دراز

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:39 PM

 

نفخات نسیم عنبر بار

میکند باز جلوه در گلزار

باز بر باد میدهد دل را

شادی پار و عشرت پیرار

دست موسی است در طلیعهٔ صبح

دم عیسی است در نسیم بهار

ناسخ نسخهٔ صحیفهٔ باغ

کرد منسوخ طبلهٔ عطار

روی گل زیر قطرهٔ شبنم

چون عرق کرد عارض دلدار

سبزه متفون طرهٔ سنبل

سرو مجنون شیوهٔ گلنار

غرقه در جوی گشته نیلوفر

زان میان بیدمشگ جسته کنار

تا گرد زد بنفشه طرهٔ جعد

غنچه بگشاد نافه‌های تتار

سرو و سوسن ز عطف باد سحر

متمایل نه مست نه هشیار

لاله بشکفت و باده صافی شد

ساقیا خیز و جام باده بیار

فصل گل را به خرمی دریاب

وقت خود را به نای و نی خوش‌دار

دست در زن به دامن گل و مل

می‌سرا هر دمی سنائی وار

«بعد از این دست ما و دامن دوست

پس از این گوش ما و حلقهٔ یار»

بر سمن نعره برگشاد تذرو

در چمن نعره برکشید هزار

شد ز آواز طوطی و دراج

گشت از نالهٔ چکاوک و سار

باغ پر پرده‌های موسیقی

راغ پر لحن‌های موسیقار

بلبل از شاخ گل به صد دستان

مدح سلطان همی کند تکرار

جم ثانی جمال دنیی و دین

ناصر شرع احمد مختار

پادشاه جهان ابواسحاق

آن جهان را پناه و استظهار

خسرو تاج بخش تخت نشین

شاه دریا نوال کوه وقار

آفتابیست آسمان رفعت

آسمانیست آفتاب شعار

چتر او را سپهر در سایه

منجقش را ستاره در زنهار

عرض از مبدعات کون و مکان

زبدهٔ حاصلات هفت و چهار

قبهٔ بارگاه ایوانش

برتر از هفت کوکب سیار

بزم را همچو حاتم طائی

رزم را همچو حیدر کرار

تیغ او چیست برق حادثه‌زای

رمح او چیست ابر صاعقه بار

بیرقش شیر اژدها پیکر

رایتش اژدهای شیر شکار

زویکی رای و صد هزار سپاه

زویکی مرد و صد هزار سوار

پرتو رای اوست آنکه از او

گرم گشت آفتاب را بازار

جرم خور تیره رای او روشن

عقل کف خفته بخت او بیدار

ذال با نون و دال از هجرت

رای خسرو بر آن گرفت قرار

کز پی روز بار و بزم طرب

این عمارت بنا کند معمار

وهم چون دید طرح او از دور

گفت از عجز یا اولی الابصار

این چه رسمیست بیکران وسعت

وین چه نقشیست آسمان کردار

عقل کل یا مهندس فلکست

بر زمین گشته بر چنین پرگار

گر کسی شرح این بنا گفتی

عقل باور نکردی این گفتار

لیک چون دیده دید و حس دریافت

عقل حس را کجا کند انکار

مرحبا ای به طرح خلد برین

حبذا ای به وضع دار قرار

صحن تو جانفزا چو صحن بهشت

شکل تو دلربا چو طلعت یار

روح شاید بنات را بنا

نوح ز یبد سرات را نجار

شمشه‌های تو آفتاب شعاع

سقفهای تو آسمان کردار

طاق اعلات تا ابد ایمن

از زلازل چو گنبد دوار

نقش دیوارهای را دایم

نصرت و فتح بر یمین و یسار

آسمان بر در تو چون حلقه

اختران تخته‌هاش را مسمار

شاید ار زانکه آشیانه کند

نسر طائر در او پرستووار

میکند این عمارت عالی

همت شاه شمه‌ای اظهار

ایکه آثار خسروان زمین

در اقالیم دیده‌ای بسیار

این عمار نگر بدیدهٔ عقل

بر تو تا کشف گردد این اسرار

آن آثاره تدل علیه

فانظرو افانظرو الی‌الاثار

تا غم عشق دلبران باشد

طرب عاشقان خوش گفتار

اهل دل تا کنند پیوسته

طلب نیکوان شیرین کار

اندرین بارگاه با تعظیم

اندرین تختگاه با مقدار

سال و مه کام‌ران و شادی کن

روز و شب عیش ساز و باده گسار

دور حکمت فزون ز حصر قیاس

سال عمرت برون ز حد شمار

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:39 PM

 

بیمن معدلت پادشاه بنده نواز

بهشت روی زمین است خطهٔ شیراز

فلک مهابت خورشید رای کیوان قدر

ستاره جیش مخالف کش و موافق ساز

جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق

زهی ز جملهٔ شاهان و خسروان ممتاز

مسیر تیغ تو با سرعت قضا همراه

صریر کلک تو با حکمت قدر همراز

سماک حکم ترا چاکریست نیزه گذار

شهاب امر ترا بنده‌ایست تیرانداز

در این حدیقهٔ زنگار نسر طایر چرخ

به بوی ریزهٔ خوان تو میکند پرواز

فراز تخت چو تو شاه کامکار ندید

سپهر اگرچه بسی گشت در نشیب و فراز

به عهد عدل تو جز نی نمیکند ناله

ز دست حادثه جز دف نمیکند آواز

خدایگانا از جنس بندگان چو خدای

تو بی‌نیازی و ما را به حضرت تو نیاز

کسی که روی بدین دولت آستان دارد

در سعادت و دولت شود برویش باز

جهان پناها بیچاره را بدین کشور

صدای صیت شما میکشد ز راه دراز

مرا به حضرت اعلی همین وسیله بسست

که من غریبم و شاه جهان غریب نواز

به صدق ناطقه از جان ودل زند آمین

چو بنده ورد دعای شما کند آغاز

همیشه تا که نباشد سپهر را آرام

مدام تا که نباشد خدای را انباز

در تو قبلهٔ حاجات اهل عالم باد

چنانکه کعبهٔ اسلام قبله‌گاه نماز

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:39 PM

 

شد ملک فارس باز به تایید کردگار

خوشتر ز صحن جنت و خرمتر از بهار

دولت فکند سایه بر اطراف این مقام

اقبال کرد باز بر این مملکت گذار

سیمرغ ز آشیان عنایت ز اوج قدس

بگشاد شاهبال سعادت بر این دیار

باز آمد از نسایم و الطاف ایزدی

در بوستان دهر گل خرمی به بار

جانهای غم‌پرست کنون گشت شادمان

دلهای ناامید کنون شد امیدوار

کز سایهٔ عنایت سلطان تاج‌بخش

شاه عدو شکار جهانگیر کامکار

جمشید عهد خسرو گیتی جمال دین

«آن بیش ز آفرینش و کم ز آفریدگار

تشریف یافت صدر وزارت به فال سعد

از سایهٔ مبارک مخدوم نامدار

خورشید آسمان وزارت عمید ملک

آن تا هزار جد و پدر شاه و شهریار

ای مشتری عطیت و ناهید خاصیت

وی آسمان مهابت خورشید اقتدار

ای عنصر تو زبدهٔ محصول کاینات

وی ذات تو نتیجهٔ الطاف کردگار

ابری به گاه بخشش و کانی به گاه جود

بحری به گاه کوشش و کوهی گه وقار

کلک تو مسرعیست که هردم هزار بار

تا ملک چین بتازد و تا حد زنگبار

این ابر را که فیض به هر کس همی رسد

اسمیست او ز بحر بنان تو مستعار

نه ابر را کجا و بنان تو از کجا

کان قطره‌ای دو بخشد و این در شاهوار

شاها در این میان غزلی درج میکنم

تا باشد این طریقه ز داعیت یادگار

گل باز جلوه کرد بر اطراف جویبار

ای ترک نازنین من ای رشگ نوبهار

از خانه دور شو که کنون خانه دوزخست

خرگاه ساز کن که بهشتست مرغزار

با غنچه شو مصاحب و با یاسمن نشین

با ارغوان طرب کن و با لاله می گسار

گل ریز و مطربان بنشان انجمن بساز

یا توق خواه شیره بنه چرغتو بیار

طرف کلاه کج کن و بند کمر ببند

پائی بکوب و دست بزن کاسه‌ای بدار

نازان به ترکتاز فرو ریز خون می

شادان ز روی عربده بشکن سر خمار

بر خیل دل ز طرهٔ هندو گشا کمین

در ملک جان به غمزهٔ جادو فکن شکار

صوفی و کنج مسجد و سالوسی نهان

ما و شراب و شاهد و رندی آشکار

هرگز خیال روی تو از جان نمیرود

امشب نیم ز روی خیال تو شرمسار

بر خستگان جفا و ستم بیش از این مکن

آخر نگاه کن به جفاهای روزگار

دامن ز صحبت من بیچاره در مکش

دست عبید و دامن لطف تو زینهار

تا از فلک بتابد اجرام مستنیر

تا چرخ تیز گرد کند بر مدر مدار

بادا وجود قدسیت ایمن ز حادثات

« ای کاینات را بوجود تو افتخار»

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:39 PM

 

گذشت روزه و سرما رسید عید و بهار

کجاست ساقی ما گو بیا و باده بیار

صباح عید بده ساغریکه در رمضان

بسوختیم ز تسبیح و زهد و استغفار

دمیکه بی می و معشوق و نای میگذرد

محاسب خردش در نیاورد به شمار

غنیمت است غنیمت شمار و فرصت دان

«توانگری و جوانی و عشق و بوی بهار»

بیا و بزم طرب ساز کن که خوش باشد

«شراب و سبزه و آب روان و روی نگار»

بهر قدح که دهی پر ز باده از سر صدق

دعای دولت شاه جهان کنی تکرار

جمال دنیی و دین شاه شیخ ابواسحاق

خدایگان جهان پادشاه گیتی دار

ستاره جیش قضا حمله و قدر قدرت

سپهر بخشش دریا نوال کوه وقار

مدبری که جهان را به تیغ اوست نظام

شهنشهی که فلک را ز عدل اوست مدار

صدای صیت شکوهش به کوه داد سکون

شهاب عزم سریعش به باد داده قرار

هم از مؤثر رمحش ستاره در لرزه

هم از منافع کلکش جهان پر از ایثار

چو رای ثابت او سایه بر فلک انداخت

درست مغربی مهر شد تمام عیار

کرم پناه جوادیکه هست در جنبش

جهان و هرچه در او هست خوار و بی‌مقدار

خدایگانا آنی که با معالی تو

خطاب چرخ بود: «لیس غیره دیار»

کمینه پیک جناب تو ماه حلقه به گوش

کهینه بندهٔ امرت سماک نیزه گذار

همیشه تا که بود ماه و مهر و کیوان را

در این حدیقهٔ زنگارگون مسیر و مدار

به کامرانی و اقبال باش تا باید

ز عمر و جاه و جوانی و بخت برخوردار

عدو به دام و ولی شادکام و بخت جوان

فلک مطیع و جهانت غلام و دولت یار

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:39 PM

 

میرسد نوروز عید و میدهد بوی بهار

باد فرخ بر جناب شاه گردون اقتدار

قهرمان چار عنصر پادشاه شش جهت

آفتاب هفت کشور سایهٔ پروردگار

شیخ ابوسحاق سلطان جهان دارای دهر

خسرو گیتی ستان جمشید افریدون شعار

پادشاهی کاورد زخم سنانش روز رزم

دهر را در اضطراب و چرخ را در زینهار

برق خشمش بیقرار و موج قهرش بی امان

فیض جودش بی قیاس و بحر لطفش بی کنار

وصف او بیرون ز هر معنی که آری در سخن

جود او افزون ز هر صورت که آید در شمار

ماه بر درگاه امرش مسرعی فرمان پذیر

آفتاب از حسن جاهش بندهٔ خنجر گذار

پادشاها دیدهٔ اهل جهان روشن به تست

این جهان را بزمت از کیخسرو و جم یادگار

میزند خورشید از رای جهانگیر تو لاف

میکند گردون به خاک آستانت افتخار

چاکرانت را ملازم بخت و دولت بر یمین

بندگانت را مقارن فتح و نصرت بر یسار

ملک میبخشی و میبودند شاهان ملک‌گیر

تاج میبخشی و میبودند شاهان تاجدار

اطلس نه توی این چرخ مقرنس شکل را

کرده‌اند از بهر عالی بارگاهت برکنار

روز رزم از بانگ رعد کوس و برق تیغ تیز

کوه را در جنبش آرد بحر را در اضطرار

قامت گردون شود چون قد چوگان خم پذیر

کلهٔ شیرافکنان چون گوی گردان خاکسار

روی صحرا گردد از زخم سم اسبان ستوه

تل و هامون گردد از خون دلیران لاله‌زار

نیزه برباید تن مردان جنگی را ز تن

حدت پیکان کند از جوشن جانها گذار

خنجر تیز تو هامونرا کند دریای خون

آتش قهر تو از دریا برانگیزد غبار

باد عمرت بی قیاس و باد عیشت بر دوام

باد بختت کامران و باد جاهت پایدار

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:38 PM

 

باز به صحرا رسید کوکبهٔ نوبهار

ساقی گلرخ بیا بادهٔ گلگون بیار

زان می چون لعل ناب کز مدد او مدام

عیش بود بر دوام عمر بود خوشگوار

روح فزائی که او طبع کند شادمان

آب حیاتی کز و مست شود هوشیار

همدم برنا و پیر مونس شاه و گدا

بر همه‌کس مهربان با همه‌کس سازگار

شیفته را دلپذیر دلشده را ناگزیر

سوخته را دستگیر غمزده را غمگسار

هاضمه را سودمند فاکره را نقش بند

باصره را نوربخش سامعه را گوشوار

موسم آن میرسد باز که در باغ و راغ

لاله بروید ز خاک گل بدر آید ز خار

باد صبا میکشد رخت ریاحین به باغ

دست هوا میکند مشگ تتاری نثار

لالهٔ خوش جلوه را عنبرتر در میان

غنچهٔ خوش خنده را خرمن گل در کنار

ماشطهٔ نوبهار باز چه خوش در گرفت

پای چمن در حنا دست سمن در نگار

نرگس مخمور را رعشه بر اعضا فتد

بس که به وقت سحر آب خورد در خمار

وه که چه زیبا بود بر لب آب روان

عکس گل و ارغوان سایهٔ بید و چنار

ظالم نفس خود است هرکه در این روزگار

انده پیمان خورد می نخورد آشکار

حاصل عمری نیافت ممسک دنیاپرست

لذت عیشی ندید زاهد پرهیزکار

یارب اگر میدهی ناز و نعیمی به ما

عمر به آخر رسید تا کی از این انتظار

در پی امید بود چند توان داشتن

بر سر راه امید دیدهٔ امیدوار

فرصت عیشی بده تا بستانیم داد

از رخ رنگین گل وز لب شیرین یار

بزم صبوحی خوشست خاصه در ایام گل

عیش جوانی خوشست خاصه در این روزگار

کز اثر عدل شاه بار دگر شد پدید

حال زمان را نظام کار جهانرا قرار

خسرو فیروز بخت شاه اویس آنکه هست

مظهر لطف خدا سایهٔ پروردگار

چاکر درگاه او ماه سپهر آشیان

بندهٔ فرمان او خسرو نیلی حصار

همچو روان ناگزیر همچو خرد کامبخش

همچو قضا کامران همچو قدر کامکار

عالمیان را بدو تا به قیامت امید

آدمیان را بدو تا به ابد افتخار

از هنرش گاه رزم وز کرمش روز بزم

رستم دستان خجل حاتم طی شرمسار

تاج دل افروز او داده ز کسری نشان

تخت همایون او مانده زجم یادگار

روز نبرد آنزمان کز سم اسبان شود

پشت زمین پر هلال روی فلک پرغبار

حملهٔ شیر افکنان کوه درآرد ز جای

وز مدد جوی خون جوش برآرد به خار

از فزع رعد کوس کوه شود پرغرور

وز اثر برق تیغ دشت شود پرشرار

پشت دلیران شود چون قد چوگان به خم

کلهٔ گردان شود گوی صفت خاکسار

در صف جنگ آنزمان افکند از گرد راه

تیغ جهانگیر شاه زلزله بر کوهسار

سجده برد پیش او چون بکشد تیغ کین

رستم توران گشای قارن خنجر گذار

از سر پیکان او مهر شود مضطرب

وز دم شمشیر او چرخ کند زینهار

یارب تا ممکنست دور زمانرا بقا

جرم زمین را سکون دور فلک را مدار

باد ز اقبال او پایهٔ دانش بلند

باد ز پشتی او بازوی دین استوار

نعمت او بی زوال معدلتش بر مزید

مملکتش بر دوام سلطنتش پایدار

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:38 PM

 

صبحدم کز حد خاور خسرو نیلی حصار

لشگر رومی روان میکرد سوی زنگبار

سایبان قیری شب میدرید از یکدگر

میشد از اطراف خاور رایت روز آشکار

پیکر رعنای زرین بال سیمین آشیان

صحن صحرا سیمگون میکرد و زرین کوهسار

همچو غواصان در این دریای موج سیمگون

غوصه میزد نور می‌انداخت گرد هر کنار

من مجرد از خلایق معتکف در گوشه‌ای

کرده از روی فراغت کنج عزلت اختیار

غرفهٔ دریای حیرت مانده در گرداب فکر

بر تماثیل فلک بگشوده چشم اعتبار

آستین افشانده بر کار جهان از روی صدق

کرده بر ورد دعای شاه عالم اختصار

زمزمه از ساکنان قدس دیدم در سلوک

لشگری از رهروان غیب دیدم در گذار

جمله از روشندلی چون روح نورانی سلب

یکسر از پاکیزگی چون عقل روحانی شعار

بر نهم ایوان اخضر کوس شادی میزدند

کاینک آمد رایت منصور شاه کامکار

قهرمان ملک و ملت آسمان معدلت

آفتاب دین و دانش سایهٔ پروردگار

شیخ ابواسحاق دارای جهان خورشید مهد

پادشاه بحر و بر سلطان گردون اقتدار

شهریاران همعنان و شهسواران در رکاب

شیر گیران بر یمین و شیر مردان بر یسار

ناگزیر عالم و عالم بدو گردن فراز

نازنین خالق و خلقی بدو امیدوار

نقد هر دولت که در گنجینهٔ افلاک بود

کرده گنجور قضا بر قبهٔ چترش نثار

نقش هر صورت که بر اوراق امکان دید دهر

کرده نقاش قدر بر روی رایاتش نگار

بندگانش ملک گیر و چاکرانش ملک‌بخش

دوستانش کامران ودشمنانش خاکسار

رایتش را دین و دنیا روز و شب در اهتمام

دولتش را خلق عالم سال و مه در زینهار

ای شهنشاهی که خاک آستانت از شرف

میکند بر تارک ایوان کیوان افتخار

هست دست درفشان و گلک گوهربار تو

همچو بادی در خزان و همچو ابری در بهار

ماه و خورشید از فروغ عکس رویت منفعل

بحر و بر از رشحه فیض نهانت شرمسار

در جهان هرکس که بی رای رضایت دم زند

تا نظر کردی برآرد روزگار از وی دمار

مقدم رایات منصور جهانگیر ترا

کشوری در آرزوی و عالمی در انتظار

بر فلک تا باشد این بدر منور را مسیر

بر مدر تا باشد این سقف مدور را مدار

باد چون سیر زمین ارکان جاهت بی خلل

باد چون دور فلک ایام عمرت بی شمار

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:38 PM

 

گیتی ز یمن عاطفت شاه کامکار

خورشید عدل گستر و جمشید روزگار

سلطان چار رکن و سلیمان شش جهت

دارای هفت کشور و معمار نه حصار

گفت آنچنانکه باز برو رشک میبرند

جنات عدن هر نفسی صد هزار بار

اجرام شد موافق و افلاک مهربان

اقبال شد مساعد و ایام سازگار

هر ظلم از جهان چو کمان گشت گوشه‌گیر

هم جور گشت گوشه‌نشین همچو گوشوار

از جور چرخ نیست کنون بر تنی ستم

وز ظلم خاک نیست کنون بر دلی غبار

رفت آنکه قصد خون گوزنان کند پلنگ

با شیر در نشیمن گوران کند قرار

پنهان شدند در عدم آباد جور و ظلم

تا عدل پادشاه جهان گشت آشکار

سلطان اویس شاه جهاندار تاج‌بخش

آن نامدار جد و پدر شاه و شهریار

شاهیکه عکس قبهٔ چتر مبارکش

از ماه ننگ دارد و از آفتاب عار

رستم دلیکه بازو و تیغش خبر دهند

هنگام کین ز حیدر کرار و ذوالفقار

آفاق را که غرقهٔ طوفان فتنه بود

از موج خیز حادثه افکند برکنار

تیغش چه معجزیست که از تاب زخم او

کوه از فزع بنالد و دریا ز اضطرار

کلکش چه مسرعیست که هردم هزار بار

از زنگ سوی چین رود از چین به زنگبار

تقدیر صائبش چو قدر گشته کامران

فرمان نافذش چو قضا گشته کامکار

ای خسرویکه حاصل دریا و نقد کان

در چشم همت تو ندارند اعتبار

نقاش صنع اطلس نه توی چرخ را

از بهر بارگاه تو کر دست زرنگار

اقبال بنده‌ایست وفادار بر درت

در حضرت تو مانده ز اجداد یادگار

دولت مساعدیست که او را به صدق دل

با بخت کامکار تو عهدیست استوار

کوه بلند مرتبه کز حلم دم زند

بحر گشاده دل که دهد در شاهوار

تر دامنیست پیش وفای تو سر سبرک

شوریده‌ایست پیش سخای تو شرمسار

مقصود کاینات وجود شریف تست

ای کاینات را بوجود تو افتخار

روزیکه از خروش دلیران رزمگاه

دریا به جوش آید و گردون به زینهار

سرهای سرکشان شود آن روز پایمال

تنهای پردلان، شود آن روز خاکسار

از رعد کوس در سر گردون فتد طنین

وز برق تیغ بر دل شیران فتد شرار

پیکان آب داده کند رخنه در زره

نوک سنان نیزه ز جوشن کند گذار

سرها بسان ژاله فرو ریزد از هوا

خونها بسان سیل درآید ز کوهسار

روزی چنین که کوه درآید به اضطراب

از زخم تیر و هیبت شمشیر آبدار

گرد از یلان برآرد و افغان ز پردلان

بازوی کامکار تو در قلب کارزار

تیغت ز خون پیکر گردان در آنزمان

از کشته پشته سازد و از پشته لاله‌زار

شاها عبید آنکه ز جان مدح خوان تست

هر چند قائلست به تقصیر به یشمار

دارد بسی امید به عالی‌جناب تو

ای هر که در جهان به جنابت امیدوار

تا آب درگذر بود و باد در مسیر

تا کوه راسکون بود و خاک را قرار

وین جرم نوربخش که خورشید نام اوست

چندانکه گرد مرکز خاکی کند گذار

بادا همیشه جاه و جلال تو بر مزید

بادا مدام دولت و عمر تو پایدار

پیوسته باد رای ترا یمن بر یمین

همواره باد عزم ترا یسر بر یسار

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:38 PM

 

تا زمان برقرار خواهد بود

تا زمین پایدار خواهد بود

پادشاه جهان ابواسحاق

در جهان کامکار خواهد بود

سپهت را همیشه نصرت و فتح

بر یمین و یسار خواهد بود

هر امیدی که داری از یزدان

ده صد و صد هزار خواهد بود

هرکجا کارزار خواهی کرد

خصم را کار، زار خواهد بود

کمر بندگیت هر که نبست

بستهٔ روزگار خواهد بود

در همه کار اجتهاد از تو

نصرت از کردگار خواهد بود

در چنین دولت ار بود غماز

نافه‌های تتار خواهد بود

در چنین عهد عدل آشفته

سر زلفین یار خواهد بود

گه گهی ناتوانی ار افتد

هم نسیم بهار خواهد بود

این دلیری ز حد گذشت اکنون

به دعا اختصار خواهد بود

ملکت بر فلک دعاگو باد

تا فلک را مدار خواهد بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:33 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112800
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث