به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

پیش از آن کین کار بر این سقف مینا کرده‌اند

وین مقرنس قبهٔ نه توی مینا کرده‌اند

عقل اول را ز کاف و نون برون آورده‌اند

وز عدم اوضاع موجودات پیدا کرده‌اند

عالم سفلی ز عقل و روح فایض گشته‌اند

صورت اجرام علوی را هیولا کرده‌اند

اطلس زربفت را در اختران پوشیده‌اند

کوه را پیراهن از اکسون و خارا کرده‌اند

حیز ارواح را ترتیب و تزیین داده‌اند

سوی او روحانیان عزم تماشا کرده‌اند

این منور سطح اخضر در میان گسترده‌اند

وین مدور طاق هفت ایوان خضرا کرده‌اند

خیر و شر در عالم کون و فساد آورده‌اند

نام آدم برده‌اند و ذکر حوا کرده‌اند

در میان قبهٔ این دیر دولابی اساس

جرم خور تابنده چون قندیل ترساکرده‌اند

پیش از آن کافلاک را از انجم آیین بسته‌اند

واندرو خورشید و ماه و تیر و جوزا کرده‌اند

نقش نام شیخ ابواسحاق بن محمودشاه

سکهٔ رخسار چرخ سیم سیما کرده‌اند

هرچه اسباب جهانداری و قسم خسرویست

از برای حضرت سلطان مهیا کرده‌اند

عرشیان بر رایتش «نصر من الله» خوانده‌اند

قدسیان تفسیر از «انا فتحنا» کرده‌اند

فتح و نصرت بر جناب او ملازم گشته‌اند

دولت و رفعت به درگاهش تولی کرده‌اند

پیشکاران قضا و نقشبندان قدر

هرچه رایش زان مبرا شد تبرا کرده‌اند

چار عنصر پنج حس و شش جهات و هفت چرخ

بندگی درگهش طبعا و طوعا کرده‌اند

وصف جود شاه دریا دل مگر نشنیده‌اند

آن کسان کز جهل وصف کان و دریا کرده‌اند

روی را زان ابلق ایام توسن طبع را

در میان اختگان شاه طمغا کرده‌اند

خاص و عامش در سحرگاهان دعاها گفته‌اند

وان دعاهای سحرگاهی اثرها کرده‌اند

ای جهانگیر آفتاب هفت کشور کز علو

بندگانت را لقب جمشید و دارا کرده‌اند

آسمانها پرتوی از نور رایت برده‌اند

نام او خورشید و ماه عالم آرا کرده‌اند

اختران چرخ هردم از برای افتخار

خاک پایت توتیای چشم بینا کرده‌اند

از سر کلک تو می‌یابند در احیای عدل

آن روایتها کز انفاس مسیحا کرده‌اند

تا ابد بر تخت دولت ملک گیر و تاج بخش

کین تمنی عرشیان از حق تعالی کرده‌اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:33 PM

 

چو صبح رایت خورشید آشکار کند

ز مهر قبلهٔ افلاک زرنگار کند

زمانه مشعلهٔ قدسیان برافروزد

سپهر کسوت روحانیان شعار کند

خجسته خسرو سیارگان به طالع سعد

دگر عزیمت صحرا و کوهسار کند

چو خیل ترک که بر لشگر حبش تازد

چو شاه روم که آهنگ زنگبار کند

به زخم تیغ ممالک‌ستان کشور گیر

هزار رخنه در این نیلگون حصار کند

جهان حراقهٔ شب را به تف گرمی صبح

ز تاب شعلهٔ خورشید پر شرار کند

زمانه دامن افلاک را زلطف شفق

هزار لالهٔ نورسته در کنار کند

سپهر عقد ثریا نهاده بر کف دست

بدان امید که در پای شه نثار کند

صفای صبح دل عاشقان به دست آرد

نسیم باد صبا ساز نوبهار کند

رسید موسم نوروز و گاه آن آمد

که دل هوای گلستان و لاله‌زار کند

صبا فسانهٔ حوران سروقد گوید

چمن حکایت خوبان گلعذار کند

عروس گل ز عماری جمال بنماید

به ناز جلوه‌کنان عزم جویبار کند

سحاب گردن و گوش مخدرات چمن

ز فیض خویش پر از در شاهوار کند

هزار عاشق دلخسته را به یک نغمه

نوای بلبل شوریده بی‌قرار کند

صبا به هرچه زند دم به پیش لاله و گل

روایت از نفس نافهٔ تتار کند

ز ذوق نرگس تر آب در دهان آرد

اگر نگاه در این نظم آبدار کند

چنار دست برآورده روز و شب چون من

دعای دولت سلطان کامکار کند

در اینچنین سره فصلی چگویم آنکس را

که ترک بادهٔ جانبخش خوشگوار کند

کسیکه باده ننوشد چه خوشدلی بیند

دلیکه عشق نورزد دگر چه کار کند

غلام نرگس آنم که با صراحی می

گرفته دست بتی بر چمن گذار کند

گهی به بوسه‌ای از لعل او شود قانع

گهی به نقطه‌ای از لعلش اختصار کند

گهی حکایت عیش گذشته گوید باز

گهی شکایت احداث روزگار کند

دمی ز نغمهٔ نی نالهٔ حزین شنود

دمی به ساغر می چارهٔ خمار کند

نه همچو من که درونم بسوزد آتش شوق

چو یاد صحبت یاران غمگسار کند

کنار من شود از خون دیده مالامال

دل رمیده چو یاد دیار و یار کند

در این غریبی و آوارگی چنین که منم

مرا به لطف که پرسد که اعتبار کند

عبید را به از این نیست در چنین سختی

که تکیه بر کرم و لطف کردگار کند

نه بیش در طلب مال بی‌ثبات رود

نه اعتماد بر این جاه مستعار کند

به آب توبه ز کار جهان بشوید دست

ز توشه درگذرد گوشه اختیار کند

به صدق روی دعا همچو جبرئیل امین

به سوی بارگه شاه و شهریار کند

مگر عنایت شاه جهان ابو اسحاق

دلش به عاطفت خود امیدوار کند

جمال دنیی و دین آنکه آسمان به لند

غبار درگه او تاج افتخار کند

یگانه حیدر ثانی که در زمان نبرد

ز تاب حملهٔ او کوه زینهار کند

جهان پناها هرکس که بختیار بود

دعای جان تو سلطان بختیار کند

زمانه نام تو جمشید تاج‌بخش نهاد

فلک خطاب تو خورشیدکان یسار کند

خرد چو بازو و تیغ تو با خیال آرد

حدیث حیدر کرار و ذوالفقار کند

به روز معرکه بدخواه در برابر تو

چو روبهیست که با شیر کارزار کند

حسود جاه تو هرگه که پایه‌ای طلبد

سیاست تو اشارت به پای دار کند

هزار حاتم طی را به گاه فیض سخا

به نان بحر نوال تو شرمسار کند

نه جرم در بر عفو تو ناامید شود

نه آز بر در بر تو انتظار کند

ز حد گذشت جسارت کنون همان بهتر

که بر دعا سخن خویش اختصار کند

مدار دولت ودین بر جناب جاه تو باد

همیشه تا که فلک بر مدر مدار کند

بقای عمر تو چندانکه حصر نتواند

هزار سال محاسب اگر شمار کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:33 PM

 

چو شقهٔ شب عنبر نثار بگشایند

در سراچهٔ نیلی حصار بگشایند

سپهر را تتق زرنگار بربندند

ز پیش پردهٔ گوهر نگار بگشایند

به زخم تیغ مقیمان خطهٔ خاور

ولایت از سپه زنگبار بگشایند

شکوفه‌ها که در آن لحظه چشم باز کنند

زبان به شکر نسیم بهار بگشایند

چو غنچه‌ها کمر حسن بر میان بندند

هزار نعره ز جان هزار بگشایند

چو بیدها به در آرند تیغها ز غلاف

چه خون که از جگر لاله‌زار بگشایند

به ذوق روزهٔ یکساله شاهدان چمن

به جرعه‌های می خوشگوار بگشایند

به لطف خون ز رگ ارغوان و شاهد گل

به نوک نشتر سر تیز خار بگشایند

میان باغ خجالت کشند لاله و گل

اگر نقاب ز رخسار یار بگشایند

هوای باغ و شمیم گل و نسیم بهار

گره ز طبع من دلفکار بگشایند

مجاهزان طبیعت به دست باد صبا

هزار نافهٔ مشگ تتار بگشایند

ز بهر عرض ثنا و دعای حضرت شاه

زبان سوسن و دست و چنار بگشایند

مدبدان فلک را چو کار در بندند

بیمن رای شه کامکار بگشایند

شکوه و باسش اگر بانگ بر زمانه زنند

زهم توالی لیل و نهار بگشایند

وگر به قهر نگاهی کنند بر افلاک

ز هفت بختی گردون قطار بگشایند

چو برق تیغ بر اعدای او زبانه زند

زبان دوست به صد زینهار بگشایند

به روز رزم غلامان او چو قهر کنند

ز حد قاهره تا قندهار بگشایند

به کینه چون کمر کارزار دربندند

به حمله صد گره از کوهسار بگشایند

هزار قلعه رویین اگر به پیش آید

به زور بازوی خنجر گذار بگشایند

جهان پناها با آنکه تیغ و بازوی تو

مدار این فلک بی مدار بگشایند

به لطف دست و دلت هر دمی جهانی را

زبند حادثهٔ روزگار بگشایند

مبارزان توغران روند بر سر خصم

چو شیر را که برای شکار بگشایند

همه دعای تو یابند بر جریدهٔ من

چو روزنامه به روز شمار بگشایند

همیشه تا بد و نیک از قضای حق دانند

چو عاقلان نظر اعتبار بگشایند

تو کامران و پیاپی مدبران قضا

به روی تو، در هر اختیار بگشایند

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:33 PM

 

آمد نسیم و نکهت گل در جهان فکند

بلبل ز شوق غلغه در بوستان فکند

هم باد نوبهار دل غنچه برگشاد

هم بید سایه بر سر آب روان فکند

شوق فروغ ظلمت گل باز آتشی

در جان زار بلبل فریادخوان فکند

صوفی صفت شکوفه بر آواز عندلیب

رقصی بکرد و خرقه سوی باغبان فکند

رنگ عذار ساقی و تاب شعاع می

آنعکس بین که بر گل و بر ارغوان فکند

حیران بماند سوسن آزاده ده زبان

تا خود که بند خامشیش بر زبان فکند

تا سرو سرفراز تمول نمود باز

سرها به ذوق در قدمش میتوان فکند

بر سر نهاد نرگس سرمست جام زر

چون چشم باز کرد و نظر در جهان فکند

باد بهار و مقدم نوروز و بوی گل

آشوب عیش در دل پیر و جوان فکند

چون غنچه لب به مدح شهنشاه برگشاد

ابرش هزار دانهٔ در در دهان فکند

بهر نثار دامن زر بر گرفت گل

خود را به بزم پادشه کامران فکند

سلطان جلال دین که به نانش به گاه جود

تب لرزه بر طبیعت دریا و کان فکند

آنشاه شیر حمله که امرش کمند حکم

در گردن سپهر و زمین و زمان فکند

بر تخت شاه تا کمر سلطنت ببست

دولت کلاه شادی بر آسمان فکند

تدبیر خود به دست سعادت حواله کرد

ترتیب ملک با خرد خرده دان فکند

ذرات خاک بر مه و خورشید فخر کرد

تا چتر سایه بر سر این خاکدان فکند

امروز نام حاتم طی در زبان خلق

صیت نوال خسرو صاحبقران فکند

شاها بیمن مدحت تو شاهوار شد

هر در که بحر خاطر من بر کران فکند

هر کو نه خاکپای تو شد دست نکبتش

در ورطهٔ مذلت و عجز و هوان فکند

شرح جلال قدر تو میداد ناطقه

افلاک را ز هستی خود در گمان فکند

از جور روزگار ننالد دگر عبید

او را چو بخت نیک بر این آستان فکند

در موج خیز لجهٔ غم غرقه گشته بود

لطف تواش به ساحل امن و امان فکند

جاوید باد مدت عمرت که روزگار

طرح اساس دولت تو جاودان فکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:33 PM

 

خوشوقت عاشقی که دمی یاریار اوست

خرم دلی که دلبر او غمگسار اوست

من در میان خون جگر غرقه وین زمان

تا کیست آنکه مونس او در کنار اوست

عاشق رود به شهر کسان لیک همچو ما

میلش بجا نبیست که شهر و دیار اوست

هر خستهٔ که دور شد از پیش یار خود

از شهریار هر که رسد شهریار اوست

نقش خیال قامتش از چشم ما طلب

کان سروناز برطرف جویبار اوست

ما آن نسیم، کو گذری سوی ما کند

ما خاک آن رهیم که بر رهگذار اوست

بسیار خاست فتنه ز قد بتان ولی

این فتنه برنخاست که در روزگار اوست

دل باز کی به سینهٔ مجروح ما رسد

مسکین اسیر سلسلهٔ مشگبار اوست

نام عبید کی رود از یاد اهل دل

چون گفته‌های نازک او یادگار اوست

چرخ ستیزه‌کار بر او کی جفا کند

آخر نه پادشاه خداوندگار اوست

شاه جهان سکندر ثانی جمال دین

آن کافتاب چاکر خنجر گذار اوست

دارای هفت کشور و سلطان شش جهت

کین نه سپهر در کنف اقتدار اوست

هم جلوه‌گاه دولت و دین بر جناب وی

هم بارگاه فتح و ظفر در جوار اوست

آن کش ستاره نام نهی جوش جیش او

وانکش فلک خطاب کنی پرده‌دار اوست

از هر طرف که رایت او جلوه میکند

نصرت نشسته گوئی در انتظار اوست

برق از شعاع خنجر او ناگهان بجست

زیرا که شرمش از گهر شرمسار اوست

دریاست تنگ حوصله و کوه سرسبک

آنجا که بحر بخشش و کوه وقار اوست

این چرخ را که طارم نه پایه مینهد

رکنی ز جود همت شعری شعار اوست

ای خسروی که کلک تو آن فیض گستریست

کین بحر هفتگانه بخار بحار اوست

تیغ تو گفت من ببرم بیخ دشمنان

اقرار کرد عقل که این کار کار اوست

گردون که داشت خلقی در زینهار خود

امروز چون اسیران در زینهار اوست

چرخیست دولت تو که اجرام رام او

بازیست دولت تو که دنیا شکار اوست

بگشاد هفت کشور دنیا به یک شکوه

رای تو کافتاب و فلک شرمسار اوست

یارب به کام ورای تو بادا مدام چرخ

چندانکه گرد مرکز خاکی مدار اوست

چندانت عمر باد که پیر دبیر طبع

گویند عمرهاست که اندر شمار اوست

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:33 PM

 

دولت قرین دولت صاحبقران ماست

دنیا به کام پادشه کامران ماست

سلطان اویس آنکه صفات جلال او

بیرون ز حد وهم و خیال و گمان ماست

ای آنشهی که گر تو بگوئی روا بود

کافاق زنده کردهٔ فیض بیان ماست

بنیاد عدل محکم و بازوی دین قوی

از رای روشن و خرد خرده‌دان ماست

ارکان ظلم و قاعدهٔ جور منهدم

از سهم تیر و خنجر گیتی ستان ماست

روی زمین که غرقهٔ طوفان فتنه بود

امروز در حمایت گرز و سنان ماست

پشت و پناه خلق جهانی به امر خلق

احسان شامل و کرم بیکران ماست

دولت ملازمیست که با ما بزرگ شد

اقبال بنده‌ایست که از خاندان ماست

مفتاح ملک و ضامن ارزاق مرد و زن

شمشیر و تیر و خامهٔ گوهرفشان ماست

آنجا که از امور سپاهی سخن رود

نوک زبان تیغ و قلم ترجمان ماست

پیر و جوان متابع تدبیر ما شدند

تا رای پیر تابع بخت جوان ماست

خورشید پادشاه فلک شد از آنکه او

هر بامداد معتکف آستان ماست

اقبال پنج نوبت شاهی همی زند

اکنونکه هفت کشور عالم از آن ماست

از هر طرف که رایت ما جلوه میکند

تایید هم رکاب و ظفر هم‌عنان ماست

از فرش خاک برگذری تا فراز عرش

مردافکنی که پشت نماید کمان ماست

هر آرزو که خواسته‌ایم از خدای خویش

توفیق عهد کرده که آن در ضمان ماست

هرکس که هست در همه آفاق چون عبید

آسوده در حمایت حفظ و امان ماست

شاها زمان فتنه و آشوب و ظلم رفت

وامروز خوشترین زمانها زمان ماست

هنگام کین ز جملهٔ دشمن‌کشان ما

آوازهٔ بزرگی و نام و نشان ماست

ایزد دعای ما به کرم مستجاب کرد

زیرا دعای جان تو ورد زبان ماست

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:33 PM

 

صباح عید و رخ یار و روزگار شباب

خروش چنگ و لب زنده رود و جام شراب

هوای دلبر و غوغای عشق و آتش شوق

نوای بربط و آواز عود و بانک رباب

نوید فتح صفاهان و مژدهٔ اقبال

نشان بخت بلند و امید فتح‌الباب

دماغ باده گساران ز خرمی در جوش

درون مهر پرستان ز عاشقی در تاب

نشاط در دل و می در کف و طرب در جان

نگار سرخوش و ما بیخود و ندیم خراب

زهی نمونهٔ دولت زهی نشانهٔ بخت

دگر چه باشد ازین بیش عیش را اسباب

غنیمتست غنیمت شمار فرصت عیش

ز باده دست مدار و ز عیش روی متاب

به پیش خود بنشان شاهدان شیرین کار

که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب

بنوش جام می‌ای جان نازنین عبید

شتاب میکند این عمر نازنین دریاب

به بزم شاه جهان عیش ران و شادی کن

خدایگان جهان آفتاب عالمتاب

جلال دولت و دین تاج‌بخش تخت نشین

سپهر مهر و سخا پادشاه عرش جناب

سریر بخش ممالک سنان کشور گیر

جهانگشای جوان دولت سعادت یاب

به نوک نیزه برآرد ز قعر نیل نهنگ

به زخم تیر در آرد ز اوج ابر عقاب

شدست فتنه در ایام پادشاهی او

چو چشم بخت بداندیش جاه او در خواب

جهان پناها بر آستان دولت تو

سپهر حاجب بارست و مشتری بواب

ببسته خدمت صدر ترا صدور میان

نهاده طاعت امر ترا ملوک رقاب

علو قدر تو جائیست از معارج جاه

که وهم تیز قدم در نیایدش پایاب

به پیش بحر سخای تو بحر جود محیط

چو پیش بحر محیطست لعمه‌های سراب

مثال روی تو و آفتاب چنانک

حدیث نور تجلی و پرتو مهتاب

فلک زفر تو اندوخته شکوه و جلال

خرد ز رای تو آموخته صلاح و صواب

هم از مهابت خشم تو کوه در لرزه

هم از خجالت دست تو بحر در غر قاب

چکان ز تیغ تو خون عدوست پنداری

مگر که قطرهٔ خون میچکد ز قطر سحاب

خدایگانا از پرتو عنایت تو

که باد سایهٔ او مستدام بر احباب

بر آسمان تو گشتم مقیم و دولت گفت :

«نزلت خیر مقام وجدت خیر مآب»

همیشه تا فکند دست صبح وقت سحر

ز تاب شعلهٔ خورشید بر سپهر طناب

طناب عمر ترا امتداد چندان باد

که حصر آن نکند فهم تا به روز حساب

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:33 PM

 

شه سریر چهارم که شاه انجم اوست

نوشته بر رخ منشور دولتش طغرا

کلاه شادی بنهاده فرقدان بر فرق

کشیده در بر خود توامان ز مشک قبا

مسبحان فلک در سجودگاه افول

زبان گشاده به تسبیح ربنا الا علی

زمان به صبح شتابان و من به قوت فکر

فلک به دور درافتاده من به چون و چرا

که چیست حاصل این روشنان بی حاصل

که چیست مقصد این قاصدان ره‌پیما

چه موجبست یکی ثابت و یکی سیار

نهان چراست یکی دیگری چرا پیدا

در این تفکر و اندیشه مانده تا دم صبح

به سیم خام بیندود چرخ را سیما

خلاص یافت ز زندان شام بیژن صبح

به زور رستم تقدیر و زخم دست قضا

در این مضیق تفکر ز هاتف غیبی

به گوش جان من آمد یکی خجسته ندا

که ای ضمیر تو از حاصلات کن غافل

ندانی این قدر و خویش را نهی دانا

حصول گردش چرخ بلند و سیر نجوم

غرض ز مبدا ارکان و فطرت اشیا

وجود قدسی این پادشاه دادگر است

پناه دین محمد امین ملک خدا

جمال دولت و دنیا و دین ابواسحاق

خدایگان منوچهر چهر دارا را

قضا شکوه قدر قدرت زمانه توان

فلک مهابت گردون سریر مهر سخا

صریر خامهٔ او مشرف خزانهٔ غیب

ضمیر روشن او کاشف رموز سما

دهان غنچهٔ دولت به طلعتش خندان

زبان سوسن نصرت به مدحتش گویا

جهان پناها گر امر نافذت خواهد

به یک اشاره عالی که هست عقده گشا

دماغ دهر ز سوادی شب کند خالی

خلاص بخشد خورشید را ز استسقا

همیشه تا که ز تاثیر هفت و چار بود

حصول پنج حواس و سه روح و هفت اعضا

از این سه پنج ترا کام و نام حاصل باد

به رغم حاسد ملعون در این سپنج سرا

مدام رای هنرپرور تو حکم روان

همیشه طبع سخا پیشهٔ تو کامروا

هزار عید برانی به کامرانی و عیش

هزار سال بمانی هزار معنی را (کذا)

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:33 PM

چو دست قدرت خراط حقهٔ مینا

فشاند بر رخ کافور عنبر سارا

مشعبد فلک از زیر حقه پیدا کرد

هزار بیدق سیمین به دست سحرنما

ز بهر زینت و زیب مخدرات فلک

زمانه نافه گشا شد سپهر غالیه سا

برای فکرت و اندیشه در منازل قدس

قدم فشرده و در پیش عقل بیش بها

فضای هر فلکی ملک خسروی دیدم

درون هر طبقی جای والیی والا

مقیم طارم هفتم معمری دیدم

رفیع قدر و قوی هیکل و بلند غطا

ازو گرفته جهان رسم خرقه و زنار

وزو گرفته چمن ساز و برگ نشو و نما

فراز طاق ششم حاکمی مبارک روی

نه چون قضاة زمان، قاضی به صدق و صفا

خجسته طلعت و فیروز بخت و فرخ فال

سعید طالع و مسعود رای و سعد لقا

امیر خطهٔ پنجم دلاوری دیدم

خضاب کرده به خون دست و سر پر از غوغا

حسام قاطع او هادم اساس امل

سنان سرکش او هالک وجود بقا

سریر گاه چهارم که جای پادشهیست

فزون ز قیصر و فغفور و هرمز و دارا

تهی ز والی و خالی ز یاد شه دیدم

ولیک لشکرش از پیش تخت او برپا

فراز آن صنمی با هزار غنج و دلال

چو دلبران دلاویز و لعبتان ختا

گهی به زخمهٔ سحر آفرین زدی رگ چنگ

گهی گرفتی بر دست ساغر صهبا

خدیو عرصهٔ دیوان پیشگاه دوم

محاسبی سره دیدم غنی به عقل و ذکا

قوی کفایت و باریک فکر و دوراندیش

لطیف خاطر و شیرین زبان و نکته‌سرا

هلال عید ز چرخ یکم درخشان شد

ز طرف کاهکشان بر مثال کاهربا

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:33 PM

 

گر آن مه را وفا بودی چه بودی

ورش ترس از خدا بودی چه بودی

دمی خواهم که با او خوش برآیم

اگر او را رضا بودی چه بودی

دلم را از لبش بوسیست حاجت

گر این حاجت روا بودی چه بودی

اگر روزی به لطف آن پادشا را

نظر با این گدا بودی چه بودی

خرد گر گرد من گشتی چه گشتی

وگر صبرم بجا بودی چه بودی

به وصلش گر عبید بینوا را

سعادت رهنما بودی چه بودی

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 4:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5111563
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث