ممکن به خودیش بود و جودی نبود
گنجی که ز حق بود به پنهان نبود
گر زان که نه او گوش و زبانی بخشد
از خود ما را گفت و شنودی نبود
ممکن به خودیش بود و جودی نبود
گنجی که ز حق بود به پنهان نبود
گر زان که نه او گوش و زبانی بخشد
از خود ما را گفت و شنودی نبود
عینی که ظهور کرد اعیان نبود
گنجی که ز حق بود به پنهان نبود
جانانه در آئینهٔ جان کرد نظر
از ساده دلی آینه جانان نبود
بلبل و گل رونق بستان نبود
بی جام شراب ذوق مستان نبود
گر نائی و نی به هم بسازند دمی
آواز نی و رقص حریفان نبود
آن روز که کار وصل را ساز آید
وین مرغ ازین قفس به پرواز آید
از شه چو صفیر ارجعی گوش کند
پرواز کند به دست شه باز آید
بی او ما را ظهور یارا نبود
بی آئینه تمثال هویدا نبود
پیوسته چو صورت و تجلی به همند
بی بودن ما ظهور او را نبود
بلبل سخن از زبان گل می گوید
مستست و حدیث گل و مل می گوید
دریاب رموز نعمت الله ولی
جزویست ولی سخن ز کل می گوید
بلبل مست است و بوی گل می بوید
دل داده به ما و دلبرش می جوید
این قول خوشی که تو ز سید شنوی
بشنو بشنو که او ز او می گوید
هستی یکیست آنکه هستی شاید
این هستی تو به هیچ کاری ناید
رو نیست شو از هستی خود همچون ما
کز هستی تو هیچ دری نگشاید
عینی به ظهور عین ها بنماید
در هر عینی عین به ما بنماید
در جام جهان نما نماید به کمال
در وی نظری کن که تو را بنماید