به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ترا که گفت وطن زیر چراغ اخضر کن؟

درین محیط پر از خون چو نوح لنگر کن

نه ای عزیزتر از آفتاب عالمتاب

ز سنگ بالش و از خاک تیره بستر کن

به همت از سر گردون کلاه اوج ربای

سری چو شعله برون زین بلندمجمر کن

ز حرف سرد صبا روی را مکش درهم

ز کینه صاف دل خود چو آب گوهر کن

ز عمر خضر اثر خیر پایدارترست

ز آب صلح به آیینه چون سکندر کن

حدیث تلخ ز بادام اگر نمی شنوی

به بند خانه نی صبر همچو شکر کن

سزای توست حباب آستین فشانی موج

ترا که گفت سر از بحر بیکران برکن؟

مکن به عارض گل شوخ چشمی ای شبنم

حذر ز تیغ جهانسوز مهر انور کن

ز خاک دشت ختن را به نکهتی بردار

دماغ سوخته مشک را معنبر کن

زبان شعله به تشریف عشق کوتاه است

قیاس این سخن از آذر و سمندر کن

درین غزل نظر از خواجه یافتی صائب

به روح حافظ شیراز می به ساغر کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

کرم به ابر سبکدست همچو عمان کن

تمام روی زمین را رهین احسان کن

ز باده چهره گلرنگ را فروزان کن

ز قطره های عرق بزم را چراغان کن

به شکر این که جبین گشاده ای داری

ملایمت به خس و خار این گلستان کن

به آبروی عزیزان مگر شوی سیراب

سفال تشنه خود وقف می پرستان کن

هوای نفس چو گردید زیردست ترا

ز باد تختگه خویش چون سلیمان کن

فضای شهر مقام نفس کشیدن نیست

چو گرد باد نفس راست در بیابان کن

مدار فیض خود از ابر همچو بحر دریغ

تمام روی زمین را رهین احسان کن

شود کلید ز اعجاز عشق آخر قفل

نظر به پیرهن و چشم پیر کنعان کن

نظر به چشمه حیوان سیه مکن صائب

به آبروی، قناعت ز آب حیوان کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

شکوه عشق جهانگیر را تماشا کن

دلی ز سنگ کن این شیر را تماشا کن

به انتظار اجل عمر را تباه مکن

بغل گشایی شمشیر را تماشا کن

ترا که چشم ز خوبان به حسن معنی نیست

برو قلمرو تصویر را تماشا کن

به جامه شفقی جلوه می کند هر روز

جوانی فلک پیر را تماشا کن

نهشت در جگر روزگار، عشق تو آب

حرارت دل این شیر را تماشا کن

اگر ز چشمه حیوان نظر ندادی آب

برهنه پیکر شمشیر را تماشا کن

ز روی درد تو چین در کمند آه فکن

گرهگشایی تأثیر را تماشا کن

نهشت یک دل آسوده در جهان زلفش

سبک عنانی تسخیر را تماشا کن

گره ز ابروی تدبیر باز کن صائب

گشاده رویی تقدیر را تماشا کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

دمید صبح، سر از خواب بیخودی برکن

ز اشک گرم می آتشین به ساغر کن

مشو چو قطره شبنم گره درین گلزار

تلاش صحبت آن آفتاب انور کن

مبر به کوی خرابات دردسر زنهار

ز خون دل می بی دردسر به ساغر کن

به نور عقل ره دور عشق نتوان رفت

چراغ آهی ازان روی آتشین برکن

نقاب چهره مطلب سیاه کاری توست

همین تو سعی کن آیینه را منور کن

مشو چو عود ز خامی به سوختن قانع

سری چو شعله برون زین بلند مجمر کن

بساز با دل روشن ز عالم پرشور

ازین محیط قناعت به آب گوهر کن

فشرده است فلک ابرهای احسان را

به آب دیده لب خشک خویش را تر کن

گهر ز گرد یتیمی گرانبها گردید

ز خاک تیره درین خوابگاه بستر کن

ز حرف عشق نی کلک را خمش مگذار

به این فتیله عنبر جهان معطر کن

هر آنچه با تو نیاید به خاک، مال تو نیست

ز درد و داغ دل خویش را توانگر کن

به خاکمال حوادث بساز زیر فلک

به آسیا نتوان گفت گرد کمتر کن

ز شعر حافظ شیراز چون بپردازی

به گوشه ای بنشین شعر صائب از بر کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

حضور می طلبی سینه را مصفا کن

گهر پرست تو گنجینه را مصفا کن

ز خانه بصفا میهمان نگردد کم

همین تو سعی کن آیینه را مصفا کن

مه از گرفتگی آمد برون به جام زدن

تو هم به جام زدن سینه را مصفا کن

دگر برای چه روزست باده روشن؟

ز تیرگی شب آدینه را مصفا کن

نظر به صافی چشمه است جویباران را

به دشمنان دل پر کینه را مصفا کن

ذلیل می شود از رقعه طمع درویش

ز پینه خرقه پشمینه را مصفا کن

به لوح ساده توان کرد حسن را تسخیر

ز جوهر آینه سینه را مصفا کن

هلال آینه روشن است صائب حسن

تو همچو صبح همین سینه را مصفا کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

بپوش چشم ز وضع جهان و عشرت کن

ببند در به رخ کاینات و وحدت کن

نه ای شریفتر از کعبه، ای لباس پرست

به جامه ای که به سالی رسد قناعت کن

چه گل در آب به تعمیر کعبه می گیری؟

خراب گشته دلی را برو عمارت کن

ز اشک و چهره ترا داده اند آب و زمین

برای توشه فردای خود زراعت کن

چو آفتاب به قرصی اگر رسد دستت

ز گرد خوان فلک، ذره ذره قسمت کن

دمادم است که طبل رحیل ساز شده است

به هر تپیدن دل فکر کار رحلت کن

لباس عافیتی به ز خاکساری نیست

به این لباس سبک از جهان قناعت کن

چو سرو و بید به برگ از چمن مشو قانع

مگر به میوه توانی رسید، غیرت کن

فریب شهرت کاذب مخور چو بی دردان

به جای تربت مجنون مرا زیارت کن

نمک به دیده من شورفکر ریخته است

ترا که درد سخن نیست خواب راحت کن

حریف سنگ حادث نمی شوی صائب

درآ به عالم بی حاصلی، فراغت کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

نظر به زلف و خط آن بهشت سیما کن

شکسته قلم صنع را تماشا کن

مشو غبار دل خلق چون کتابت خشک

به اهل عشق در ایام خط مدارا کن

پیاله از قدح لاله می توان کردن

بگیر گردن مینا و رو به صحرا کن

نمی توان دل صد چاک را به سوزن دوخت

علاج رخنه دل را به درد صهبا کن

مشو مقید همراه اگر چه توفیق است

سفر جریده ازین خاکدان چو عیسی کن

مس از معامله کیمیا زیان نکند

وجود ناقص خود را به هیچ سودا کن

خلاف نفس کلید در بهشت بود

به هر چه نفس تولا کند تبرا کن

جمال یوسفی از کلک صنع می ریزد

همین تو دیده یوسف شناس پیدا کن

به کوه صبر توان جان و موج حادثه برد

برای کشتی خود لنگری مهیا کن

نهنگ عشق به هر چشمه ای نمی گنجد

ز کاوکاو دل خویش را چو دریا کن

بهانه جوست حیا در نقاب پوشیدن

به احتیاط به رخسار او نظر وا کن

خمار و نشأه ز یک چشمه آب می نوشند

به درد و صاف جهان سینه را مصفا کن

نمی توان به قدم قطع آسمان ها کرد

ز شوق، بال و پری چون نسیم پیدا کن

حریف آبله دل نمی شوی صائب

ز تنگنای صدف روی خود به دریا کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

به آب و گل چه فرو رفته ای نظر وا کن

ازین خرابه چو سیلاب رو به دریا کن

مباش کم ز نسیم سحر درین گلزار

تو هم به خوش نفسی غنچه دلی وا کن

نگشته تنگ زمان سفر، ز دانه اشک

برای راه فنا توشه ای مهیا کن

درین دو هفته که ابر بهار در گذرست

تو نیز دامن امید چون صدف وا کن

مشو چو خوشه به یک سر درین چمن قانع

بکوش و چشم و دل خویش هر دو بینا کن

حریف بحر نگردد شناوری، زنهار

نشسته دست ز جان، دست عجز بالا کن

فکنده است ترا دربدر دهان سؤال

ببند یک در و صد در به روی خود وا کن

ز سنگ خاره دم تیغ زود برگردد

به هر که با تو کند دشمنی مدارا کن

همیشه دور به کام کسی نمی گردد

به خنده حاصل خود صرف همچو مینا کن

نمی توان به پر عقل شد فلک پرواز

ز عشق، صائب بال و پری مهیا کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

رواق چرخ شد از شمع کلک من روشن

که دیده است ز یک شمع نه لگن روشن؟

اگر چراغ سهیل از نسیم کشته شود

توان نمودن از سیب آن ذقن روشن

عجب نباشد اگر سرنوشت خوان شده ام

که گشت از خط ساغر سواد من روشن

ستاره سوختگی خال چهره سخن است

ز نقطه ریزی کلک است این سخن روشن

توان ز زخم گرفتن عیار جوهر تیغ

ز جوی شیر بود حال کوهکن روشن

که ره برون ز نهانخانه عدم می برد؟

نگشته صبح شکرخند ازان دهن روشن

چراغ دل ز جگر گوشه روشنی گیرد

شد از عقیق لبت دیده یمن روشن

حدیث راست منور کند جهان صائب

ز روی صبح بود صدق این سخن روشن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

مرا ز لاله چراغ نظر شود روشن

ز قرب سوخته جانان شرر شود روشن

چو آتش جگر لعل، بی زوال بود

چراغ هر که به خون جگر شود روشن

ز بس گرفته ز نادیدنی شده است دلم

ز زنگ، آینه ام بیشتر شود روشن

ز حرف سرد دل ما چو غنچه بگشاید

چراغ ما به نسیم سحر شود روشن

دلی که تیره ز اوضاع روزگار شده است

در آفتاب قیامت مگر شود روشن

به گرمخونی من خسته ای ندارد عشق

چو شمع از رگ من نیشتر شود روشن

گره ز کار دل من شود به آبله باز

چنان که چشم صدف از گهر شود روشن

نکرد گرمی پرواز بی پر و بالم

کجا ز شمع مرا بال و پر شود روشن؟

درین محیط عنان را کشیده دار چو موج

که از استادگی آب گهر شود روشن

چراغ هر که ز دلهای گرم افروزد

ز آستین صبا بیشتر شود روشن

ز رشک حسن گلوسوز یار نیست بعید

چو شمع سبز اگر نیشکر شود روشن

ز عمر قسمت ما نیست جز زمان وداع

چو آن چراغ که وقت سحر شود روشن

نرفت تیرگی از دل به سعی ما صائب

مگر ز پرتو اهل نظر شود روشن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018826
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث