به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

گرفتم این که نظر باز می توان کردن

به بال چشم چه پرواز می توان کردن؟

کلاه گوشه همت اگر بلند افتد

به مطلب دو جهان ناز می توان کردن

کباب آتش رخسار اگر نسازی، دل

سپند شعله آواز می توان کردن

اگر چه سینه من چاک چاک چون قفس است

خزینه گهر راز می توان کردن

ز موج باده اگر ناخنی به دست افتد

چه عقده ها که ز دل باز می توان کردن

هنوز از کف خاکستر فسرده من

هزار آینه پرداز می توان کردن

به بال و پر نشود راه عشق اگر کوتاه

ز دل تهیه پرواز می توان کردن

ز سوز عشق زبان را اگر نصیبی هست

چو شمع در دهن گاز می توان کردن

تمام درد و سراپای زخم ناسوریم

به روی ما در دل باز می توان کردن

شکار ما به توجه اگر نخواهی کرد

به ناوک غلط انداز می توان کردن

نمانده از شب آن زلف اگر چه پاسی پیش

هنوز درد دل آغاز می توان کردن

ز اهل عشق پسندیده نیست بی رحمی

وگرنه خون به دل ناز می توان کردن

علاج سینه مجروح خویش را صائب

ز سیر سینه شهباز می توان کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

ز دور تا بتوان سیر گلستان کردن

به شاخ گل ز ادب نیست آشیان کردن

چو بوی گل ز در بسته می رسد به مشام

چه لازم است تملق به باغبان کردن؟

دل تو نرم به افسون ما کجا گردد؟

که خط ترا نتوانست مهربان کردن

نهان چگونه کنم عشق را، که ممکن نیست

به پنبه آتش سوزنده را نهان کردن

ز عارفان نظربسته از جهان، آید

به چشم بسته نگهبانی جهان کردن

ز روزگار جوانی تو دلپذیرتری

ترا چگونه فراموش می توان کردن؟

دلی است نرم مرا چون طلای دست افشار

چرا به سنگ محک باید امتحان کردن؟

ز شوق مرحله پیمای عشق می آید

چو کبک کوه گرانسنگ را روان کردن

به کیمیای اثر می توان درین عالم

دو روزه هستی خود عمر جاودان کردن

به خون مرده بود نیشتر زدن صائب

به بی غمان، سخن عشق را بیان کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

گشوده است در فیض رخنه دیوار

به باغبان چه ضرورست دردسر دادن؟

صدف ز دیده دریانژاد من دارد

ز ابر آب گرفتن، عوض گهر دادن

کمینه بازی مژگان خونفشان من است

عنان چو موج به دریای پر خط دادن

چو سایه سرو نهاده است سر به دنبالش

که یاد گیرد ازو پیچش کمر دادن

ترا که نامه بری هست چون فغان صائب

چه لازم است کتابت به نامه بر دادن؟

به رنگ بی جگران رگ به نیشتر دادن

بود به دشمن خونخوار خود جگر دادن

به قیمت گل و می ده اگر زری داری

که بهترین هنرهاست زر به زر دادن

گل سر سبد بوستان خلق من است

چو نخل سنگ بر سر خوردن و ثمر دادن

ز پرفشانیم ای شمع رو چه می تابی؟

به من نخست نبایست بال و پر دادن

چه طعن لغزش مستانه می زنی بر من؟

به من ز دور نبایست بیشتر دادن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

خوش است مشق قناعت ز بوریا کردن

به خواب، مخمل بی درد را رها کردن

درین ریاض، سرانجام بال پروازست

چو غنچه پیرهن خویش را قبا کردن

چه عقده وا کند از دل جهان پست مرا؟

گره به ناخن پا مشکل است وا کردن

به کیش راه شناسان، نرفتن است صواب

به آن رهی که توان روی بر قفا کردن

در آن مقام که دریا کف آورد بر لب

سبکسری است تظلم به ناخدا کردن

به تخته پاره تسلیم خویش را برسان

که مشکل است درین بحر آشنا کردن

چنین که گرد علایق تراست دامنگیر

سفر ز خود نتوانی به هیچ جا کردن

چنان به خانه فرو رفته ای که ممکن نیست

ترا ز خانه خود چون کمان جدا کردن

ز قید محکم هستی کجا برون آیی؟

ترا که بند قبا مشکل است وا کردن

نمی توان ز دل من کشید پیکان را

که مشکل است دو دل را ز هم جدا کردن

وبال توست درین گلخن آنچه خواهی کرد

به غیر آینه خویش با صفا کردن

خوشم به سوختگی ها که کرده است مرا

چو تخم سوخته فارغ ز آسیا کردن

به جوی شیر توجه نمی کند عاشق

به استخوان نتوان صید این هما کردن

نظر به سرمه مردم سیه مکن صائب

به گریه تا بتوان دیده را جلا کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

به درد و داغ توان گشت کامیاب سخن

به قدر گریه و آه است آب و تاب سخن

زبان خامه به بانگ بلند می گوید

که می شود ز دل چاک فتح باب سخن

گلابها اگر از آفتاب تلخ شوند

ز سوز عشق بود تلخی گلاب سخن

سخن که شور قیامت ز دل نینگیزد

به کیش زنده دلان نیست در حساب سخن

به جیب کش سر دعوی که از رگ گردن

نگشته است کسی مالک الرقاب سخن

چو ماه عید به انگشت می نمایندش

سبکروی که نفس سوخت در رکاب سخن

شود به موی شکافان خرده بین معلوم

سخن شناسی هر کس ز انتخاب سخن

ز مرگ، روز سخنور نمی شود تاریک

که بی زوال بود نور آفتاب سخن

به قدر آنچه کنند ایستادگی در فکر

جهان نورد به آنقدر گردد آب سخن

ز دل میار نسنجیده حرف را به زبان

که هست جوهر این تیغ پیچ و تاب سخن

ز تیره روزی اهل سخن بود روشن

که نیست آب حیاتی به غیر آب سخن

چو خامه در دهن تیغ آبدار رود

سیاه مست شود هر که از شراب سخن

نقاب سوز بود حسن آتشین رویان

به زیر ابر نمی ماند آفتاب سخن

به نیم جرعه قلم سر به جای پای گذاشت

ز می زیاده بود مستی شراب سخن

شکار مردم کوته نظر نمی گردد

فتاده است بلند آشیان عقاب سخن

به نیم چشم زدن می دود به گرد جهان

چو آب خضر زمین گیر نیست آب سخن

زیاده است ز فرزند فیض حسن غریب

مرا ز فکر برآورد انتخاب سخن

تتبع سخن آبدار کن صائب

مرو ز راه به هر موجه سراب سخن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

سخن ز مهر و وفا با تو بی وفا گفتن

بود به گوش گران حرف بی صدا گفتن

نه آنچنان تو به بیگانگی برآمده ای

که در لباس توان حرف آشنا گفتن

به داد من برس ای کافر خداناترس

که مانده شد نفسم از خدا خدا گفتن

ترحم است بر آن بی زبان بزم وصال

که یک سخن نتواند به مدعا گفتن

شکایتی که ز گفتن یکی هزار شود

هزار بار به از گفتن است نا گفتن

تسلی از دو لبش چون شوم به یک دشنام؟

که تلخ، قند مکرر شود ز وا گفتن

دل گرفته شود باز از هواخواهان

خوش است غنچه صفت راز با صبا گفتن

پناه گیر به دارالامان خاموشی

ترا که نیست میسر سخن بجا گفتن

چه حاجت است به اجماع، جود خالص را؟

برای نام بود خلق را صلا گفتن

به شیشه خانه عمر خودست سنگ زدن

ز ممسکی سخن سخت با گدا گفتن

ازان شکسته شود نفس وزین شود مغرور

هجای خلق بود بهتر از ثنا گفتن

چگونه نسبت درویش به مه کنم صائب؟

مرا زبان چو نگردد به ناسزا گفتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

زهی ز صافی چشم تو چشم جان روشن

نسیم پیش خرام تو بوی پیراهن

ازان همیشه تر و تازه است سنبل زلف

که بی حجاب کند با تو دست در گردن

ز خاک، دست و گریبان به سرو برخیزد

به خاک هر که شود قامت تو سایه فکن

ز برگ لاله این باغ سرسری مگذر

که لیلیی سر مجنون نهاده در دامن

تو کیستی که کنی سر برهنه همچو حباب

در آن فضا که نگردد محیط بی جوشن

به اینقدر که ز دل بر سر زبان آمد

چو آفتاب به گرد جهان دوید سخن

سف رساند خضر را به چشمه حیوان

به مهر، چشم مسیحا شد از سفر روشن

نبرد زنگ ز آیینه دل یعقوب

نسیم مصر سفر تا نکرد از مسکن

جواب آن غزل است این صائب مولوی

که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

به آه گرم ز خود پاک می توان رفتن

ازین کمند به افلاک می توان رفتن

به نیم چشم زدن، زین جهان به آن عالم

ز شاهراه دل چاک می توان رفتن

ازین جهان پر از دود و گرد، برگردون

به نور شعله ادارک می توان رفتن

چراغی از دل روشن اگر به دست آری

دلیر در جگر خاک می توان رفتن

امید گوشه چشمی اگر ز قاتل هست

به چشم حلقه فتراک می توان رفتن

اگر تو از سبکی لنگری به کف آری

به روی بحر چو خاشاک می توان رفتن

وگر چو موج عنان را ز دست بگذاری

به بحرهای خطرناک می توان رفتن

چنان به طول امل خوشدلی که پنداری

ازین کمند به افلاک می توان رفتن

مجردانه اگر زیست می کنی صائب

مسیح وار بر افلاک می توان رفتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

اگر چه خاک کند کشته از نظر پنهان

ز کشتگان تو شد خاک سر به سر پنهان

ز لفظ، معنی نازک برهنه تر گردد

کجا به زلف شود موی آن کمر پنهان؟

همیشه محو پریخانه سلیمان است

سری که شد ز خیال تو زیر پر پنهان

چنان که چشمه ز سنبل نهان شود، شده است

ز خوابهای پریشان مرا نظر پنهان

چو در نقاب رود حسن، ناامید مباش

که در شکوفه بود میوه های تر پنهان

مرا ز دیدن پنهان یار ظاهر شد

که کرده در دل او ناله ام اثر پنهان

گسستن است چو آخر مآل پیوستن

چه سود ازین که شود رشته در گهر پنهان؟

ز خانه چون مه شبگرد من برون آید

ز هاله ماه شود در ته سپر پنهان

مرا به قاصد و پیغام و نامه حاجت نیست

که از دلش به دلم می رسد خبر پنهان

ز خنده کردن رسوای غنچه شد معلوم

که زیر پوست نماند نشاط زر پنهان

اگر رسم به زمین بوس بیخودی چه عجب

که عمرهاست ز خود می کنم سفر پنهان

ز حرص، بال و پر جستجو برون آرد

اگر چه مور شود در دل شکر پنهان

ز چرب نرمی گردون فریب لطف مخور

که هست در دل این موم نیشتر پنهان

ز بوی سوختگی در میان بازارم

اگر شوم به دل سنگ چون شرر پنهان

ز چشم شور شود تلخ زندگی صائب

صدف ز بحر ازان می کند گهر پنهان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

نمی شود سخن راست در دهان پنهان

که تیر را نکند خانه کمان پنهان

به دل مساز نهان عشق را که ممکن نیست

که مه شود به سراپرده کتان پنهان

نمی کنم هوس طول عمر، تا شد خضر

ز شرم زندگی از چشم مردمان پنهان

به آب خضر نسازم سیه نظر، تا هست

عقیق صبر مرا در ته زبان پنهان

مبین به چشم حقارت شکسته رنگان را

که هست طرفه بهاری درین خزان پنهان

هجوم خلق نگردد حجاب هستی حق

ز کثرت رمه کی می شود شبان پنهان؟

برون میار ز دل زینهار ریشه غم

که خنده هاست درین شاخ زعفران پنهان

حجاب مصرع برجسته نیست طول غزل

کجا به زلف شود موی آن میان پنهان؟

حجاب آن تن سیمین لباس کی گردد

ترا که مغز نباشد در استخوان پنهان

چو آفتاب ز خلق است نور حق ظاهر

چگونه یوسف گردد به کاروان پنهان؟

فروغ شمع مرا لامکان احاطه نکرد

مرا چگونه کند طاس آسمان پنهان؟

ز شرم ناله من جمله بلبلان صائب

شدند در خس و خاشاک آشیان پنهان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018823
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث