به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

می دهم گر چه به ظاهر چو قلم داد سخن

سر مویی خبرم نیست ز ایجاد سخن

بی سخن مسندش از دست سلیمان باشد

سایه گر بر سر مور افکند امداد سخن

قدم اول این ره چو قلم ترک سرست

ای که داری هوس وصل پریزاد سخن

قاف تا قاف سراپرده سلطانی اوست

چون سلیمان به جهان حکم کند باد سخن

می شود چون قلم از رشته جان زنارش

هر که شد واله حسن صنم آباد سخن

شکرستان کند از صورت شیرین دهنان

بیستونی که فتد در کف فرهاد سخن

گر لب خود نگشایم همه دانند که هست

مهر خاموشی من چتر پریزاد سخن

به سخن هر که شود زنده نمیرد هرگز

دم عیسی است هوای نفس آباد سخن

همه بر آینه دارند نظر چون طوطی

تا که را سینه روشن کند ارشاد سخن

تا ز کوتاهی پرواز خجالت نکشد

لفظ پرداخته کن بال پریزاد سخن

سخن آن است که از مغز تأمل خیزد

نتوان کرد به هر طوطیی اسناد سخن

چاک کن همچو قلم سینه خود را صائب

که دل چاک بود مشرق ایجاد سخن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

 

چشم خورشید به رخسار تو باشد روشن

نیست یک سرو به غیر از تو درین سبز چمن

یوسف از غیرت آن نرگس نیلوفر رنگ

رفت تا مصر که در نیل زند پیراهن

بگذار از پرده ناموس که سرگرمی عشق

نه چراغی است که پوشیده شود از دامن

همچنان می پرد از بی خبری چشم حباب

گر چه با بحر بود در ته یک پیرهن

هاله ماه ز شوق تو گشاده است آغوش

چند چون شمع توان بود گرفتار لگن؟

تن به زندان غریبی ندهد کس، چه کند؟

نیست بی چاه حسد دامن صحرای وطن

مرگ در مذهب ما رخصت بال افشانی است

صبح امید دمد اهل صفا را ز کفن

صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت

بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

نیست بی مغز حقیقت سخن خودشکنان

گوش را تنگ شکرساز ازین خوش سخنان

پیش جمعی که ز سررشته عشق آگاهند

سنبل باغ بهشتند پریشان سخنان

به وصال گل بی خار مبدل نکنم

خارخاری که مرا هست ز گل پیرهنان

قسمت رشته ز گوهر نبود جز کاهش

دست کوتاه کنید از کمر سیم تنان

نرود تلخی بادام به شکر بیرون

نشود شاد دل از صحبت شیرین دهنان

نقش از آیینه عریان چه برد جز افسوس؟

مرو از راه به نظاره سیمین بدنان

با قد خم شده مغلوب هوا چند شوی؟

خاتم خویش برآر از کف این اهرمنان

لاله زاری است که خون در دل فردوس کند

جگر خاک به عهد تو ز خونین کفنان

دست در دامن پر خار علایق مزنید

تا برآیید ازین خرقه تن دست زنان

تلخ و شوری که ز ایام رسد شیرین کن

تا چو صائب شوی از جمله شیرین سخنان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

 

ای لب لعل تو مهر لب شیرین سخنان

گوی چوگان خم زلف تو سیمین ذقنان

شمع فانوس خیالند ز بی آرامی

همه شب ز آتش سودای تو گل پیرهنان

هر کجا هست بتی، سنگ فلاخن سازند

گر ببینند گل روی ترا برهمنان

روی خندان تو تا انجمن آرا گردید

خنده شد گوشه نشین در لب شیرین دهنان

دست و تیغ تو مریزاد، که از پرتو او

شد چراغان جگر خاک ز خونین کفنان

تا قیامت نتوانست گرفتن خود را

هر که لغزید ز نظاره سیمین بدنان

شانه را دست شد از بی ادبی خشک اینجا

منه انگشت به گفتار پریشان سخنان

در همه روی زمین می شود انگشت نما

هر که چون می به تمامی شود از خودشکنان

غوطه در زهر چو طوطی خورد از دیده شور

هر که صائب شود از جمله شیرین سخنان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

آب شد بس که در آتشکده دل پیکان

دل مجنون مرا گشت سلاسل پیکان

صحبت راست روان بال و پر توفیق است

که ز آمیزش تیرست سبکدل پیکان

نرسد بال و پر سعی به بی تابی دل

می رسد پیشتر از تیر به منزل پیکان

نیست آرام به یک جای دل آزاران را

که بود در تن زخمی متزلزل پیکان

طمع روی دل از سخت کمانی دارم

که به عشاق دهد در عوض دل پیکان

در دل از سختی ایام گرههاست مرا

که از آنهاست کمین عقده مشکل پیکان

از زمین چون هدف آغوش گشا می خیزند

اهل دل را اگر آید ز مقابل پیکان

نگذرد چون سخن سخت ز من راست چو تیر؟

که مرا گشت ز سختی گره دل پیکان

جوهر از بیضه فولاد برون می آرد

ساده لوحی که مرا می کشد از دل پیکان

آسمان سیر شد از عشق، دل ما صائب

پر برآرد ز سبکدستی قاتل پیکان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

 

عالمی نیست که عزلت نبود بهتر از آن

نیست کنجی که قناعت نبود بهتر از آن

طرف صحبت اگر خضر و مسیحا باشد

صحبتی نیست که خلوت نبود بهتر ازان

مادر شکر به حسن طلب است آبستن

نیست شکری که شکایت نبود بهتر از آن

شرم از هر سر مو تیغ زبانی دارد

نیست عذری که خجالت نبود بهتر از آن

نیست در سلسله چشمه حیوان موجی

که دم تیغ شهادت نبود بهتر از آن

نیست در خاک وطن خاطر جمعی صائب

که پریشانی غربت نبود بهتر ازان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

نیم غمگین که مرگ آرد مرا از زندگی بیرون

ازین داغم که می آرد ز شغل بندگی بیرون

چنین کز قطع راه زندگانی مانده گردیدم

مگر خواب اجل آرد مرا از ماندگی بیرون

تهیدستی است بر اهل کرم از کوه سنگین تر

نیارد از گرانی ابر را بارندگی بیرون

کند همصحبت بد در نظرها خوار نیکان را

پر طاوس را پا آرد از زیبندگی بیرون

تواضع می فزاید رتبه ارباب دولت را

ز غلطانی نیاید گوهر از ارزندگی بیرون

ز پیری می کشد از ظلم دست خویش هم ظالم

خمیدن تیغ را آرد گر از برندگی بیرون

برآورد آن که از دوزخ من آلوده دامان را

مرا ای کاش می آورد از شرمندگی بیرون

رگ گردن فزود از طوق قمری سرو را صائب

ز رعنایی نیارد سرکشان را بندگی بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

اگر پوشیده گردد دیگران را تن ز پیراهن

تن سیمین جانان می شود روشن ز پیراهن

ترحم می کند بر دیده نظارگی، ورنه

گرانی می کشد آن سرو سیمین تن ز پیراهن

قیامت می کند در بی قراری جذبه عاشق

وگرنه چون جدا شد بوی پیراهن ز پیراهن؟

به استعداد، نور از عالم بالا شود نازل

نیابد روشنایی دیده سوزن ز پیراهن

ز نومیدی گشایش جو، که چشم پیر کنعانی

ز پیراهن غبار آورد و شد روشن ز پیراهن

نبرد از دل می گلرنگ زنگ لاله را صائب

که نتوان داغ مادرزاد را شستن ز پیراهن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

به حسن خلق دلها را مسخر می توان کردن

به این عنبر دو عالم را معطر می توان کردن

به خون خوردن اگر قانع شوی از نعمت الوان

چه خونها در دل این چرخ اخضر می توان کردن

تو از بیم حساب امروز خود را می کنی فردا

وگرنه هر نفس را صبح محشر می توان کردن

اگر از خامشی مهر سلیمانی به دست آری

پریزادان معنی را مسخر می توان کردن

اگر دست از عنان اختیار خویش برداری

چو ماهی بحر را بالین و بستر می توان کردن

اگر از سیلی دریا نتابی روی چون عنبر

چه محفل ها به بوی خوش معنبر می توان کردن

مجال گفتگو از پیچ و تاب فکر اگر باشد

زبان بازی به خنجر همچو جوهر می توان کردن

اگر از تهمت خامی نیندیشد سپند ما

به دود آه، خون در چشم مجمر می توان کردن

کهن دولت به اقبال جوانان برنمی آید

قیاس از حال دارا و سکندر می توان کردن

اگر در دعوی آزادگی ثابت قدم باشی

به زیر بار دل رقص صنوبر می توان کردن

پشیمانی ندارد در سخن از پای افتادن

به مژگان چون قلم این راه را سر می توان کردن

مشو قانع به یک پیمانه از خون حلال ما

لبی شیرین ازین قند مکرر می توان کردن

نسازی چون قلم گر زندگی صرف سخن صائب

چو طوطی صفحه آیینه از بر می توان کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

چو آید از چمن آن یوسف گل پیرهن بیرون

گل از دنبالش آید چون زلیخا از چمن بیرون

به دشواری نفس جایی که آید زان دهن بیرون

چسان زان تنگنا آید به آسانی سخن بیرون؟

نگردد کوه تمکین سنگ راه جذبه عاشق

که آرد نقش شیرین را خارا کوهکن بیرون

کمند جذبه عشق زلیخا را بس این خجلت

که یوسف را ز چاه آرند با دلو و رسن بیرون

من آن بخت از کجا دارم که روید سبزه از خاکم؟

زبان شکوه است این کآمده است از خاک من بیرون

به زندان مکافات قفس می افکنی خود را

میار از خلوت آیینه، ای طوطی سخن بیرون

زلیخا همتی در عرصه عالم نمی یابد

به امید که آید یوسف از چاه وطن بیرون؟

چنان زلف حواس عالم از آهم پریشان شد

که بی رهبر نیاید هیچ کس از خویشتن بیرون

چه راز عشق را در سینه پنهان می کنی صائب؟

که همچون بوی گل می آید از صد پیرهن بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018963
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث