به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مکن آزادگان را جستجو از این و آن پنهان

که باشد از سبکباری پی این کاروان پنهان

ز دشمن روی می کردند پنهان پیش ازین مردم

شوند اکنون ز وحشت دوستان از دوستان پنهان

به من در پره حرف سخت می گوید ملامتگر

هما را می کند در لقمه نادان استخوان پنهان

ز رنگ چهره رسوا می شود وقت برون رفتن

تماشایی کند هر چند گل از باغبان پنهان

شود خواب گران از پرده های دیده رسواتر

نگردد مستی غفلت ز چشم مردمان پنهان

نباشد تاب دست انداز مردم ناتوانان را

ازان از دیده ها می گردد آن موی میان پنهان

دم آبی به کام دل نصیب کس نمی گردد

ازان گردید خضر از چشم شور تشنگان پنهان

ز کوه قاف رسوای جهان شد عاقبت عنقا

چسان ماند کسی صائب به این سنگ نشان پنهان؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

چه آسان است با بی برگی احرام سفر بستن

که هم مرکب بود هم توشه، دامن بر کمر بستن

حباب ما سبکروحان گرانجانی نمی داند

یکی باشد نظر وا کردن ما با نظر بستن

نمی سازد پریشان شغل دنیا وقت عارف را

صدف را شور دریا نیست مانع از گهر بستن

فشاندن بر ثمر دامان خود چون سرو، ازین غافل

که می باید به برگ از بی بری دل چون ثمر بستن

چو گل با روی خندان صرف کن گر خرده ای داری

که دل را تنگ سازد در گره چون غنچه زر بستن

مرا از چین ابرو نیست پروایی که عاشق را

در امیدواری باز می گردد ز در بستن

ز غفلت پشت بر دیوار دارد برگ کاه ما

در آن وادی که باشد کوه در کار کمر بستن

به خود بسته است قانع راه احسان کریمان را

ز دریا نیست ممکن آب در جوی گهر بستن

میان سنگ و مینا دوستی صورت نمی بندد

دل ما و ترا مشکل بود بر یکدگر بستن

اگر سیر مقامات است در خاطر ترا صائب

در اثنای دمیدن همچو نی باید کمر بستن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

ز چشم ظالم او چون نیندیشند معصومان؟

که دارد غمزه ای گیرنده تر از خون مظلومان

نیفتد هیچ کافر بر زبان ناصحان یارب!

مرا کردند عاقل رفته رفته این نفس شومان

اگر در دامن محشر گنه این آبرو دارد

بسا خجلت که خواهد شد گریبانگیر معصومان

صفا می بارد از آب گهر آیینه دولت

مهل آید برون از پرده آب چشم مظلومان

به شکر این که محروم از وصال او نه ای صائب

بگو در وقت فرصت شمه ای از حال محرومان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

ز بی دردی نمی سازم به صندل دردسر پنهان

که سازم درد را از قدردانی از نظر پنهان

همان خون می چکد از شکوه دوری ز منقارش

اگر گردد چو مغز پسته طوطی در شکر پنهان

مگر از خانه آمد دلبر شبگرد من بیرون؟

که ماه از هاله گردیده است در زیر سپر پنهان

بلند افتاده است آهن دلان را ناخن کاوش

وگرنه می شدم در سنگ خارا چون شرر پنهان

همان از تیر باران حوادث نیستم ایمن

شوم در چشم مور از ناتوانی ها اگر پنهان

حذر کن بیشتر از خصم دیرین چون ملایم شد

که آن مکار را در موم باشد نیشتر پنهان

شود از سنگ و آهن خرده راز شرر رسوا

چو آمد از دو لب بیرون، نمی ماند خبر پنهان

شمیم بید و عود از آتش سوزان شود روشن

محال است این که ماند خلق مردم در سفر پنهان

ز شکر خنده پنهان نشد کم زهر چشم او

نماند تلخی بادام هرگز در شکر پنهان

مخور بی همرهان صائب دم آبی اگر باشد

که از شرم سکندر خضر گردید از نظر پنهان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

می از خود آورد بیرون ایاغ لاله رخساران

ازان پیوسته تر باشد دماغ لاله رخساران

دلیل گمرهان است آتش سوزنده در شبها

چراغی نیست حاجت در سراغ لاله رخساران

ز آه سرد روی آتشین را نیست پروایی

به روی صبح می خندد چراغ لاله رخساران

نظربازی کند هنگامه گرم آتش عذاران را

که تر گردد به یک شبنم دماغ لاله رخساران

ز خودداری نمی سازند کام خاکساران تر

اگر چه سرنگون باشد ایاغ لاله رخساران

نگه را دور باش شرم در بیرون در سوزد

ندارد هیچ کس رنگی ز باغ لاله رخساران

نمی باشد تهی پای چراغ از تیرگی صائب

سیاهی کم نمی گردد ز داغ لاله رخساران

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

نباشد لقمه ای بی خون دل بر خوان درویشان

نگردد خشک هرگز از قناعت نان درویشان

نریزند آبروی خویش بهر عمر جاویدان

که باشد آبرو سرچشمه حیوان درویشان

از ایشان جوی همت گر هوای سلطنت داری

که تاج و تخت باشد کمترین احسان درویشان

اگر چه دستشان کوتاهتر از آستین باشد

بود گوی فلک ها در خم چوگان درویشان

ز کوه قاف اگر باشد شکوه سلطنت افزون

پر کاهی ندارد وزن در میزان درویشان

سگ از همراهی اصحاب کهف از شیر مردان شد

مکن دست ارادت کوته از دامان درویشان

نباشد ذره ای نومید از احسانشان صائب

ازان گرم است چون خورشید دایم نان درویشان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

اگر بر زخم کافر نعمتان باشد گران پیکان

زبان شکر گردد زخم ما را در دهان پیکان

دل از دل برگرفتن سخت دشوارست یاران را

به آسانی چسان دل دست بردارد ازان پیکان؟

ز شادی در حریم دلگشای سینه عاشق

به شکر خنده چون سوفان بگشاید دهان پیکان

سر تسلیم چون مردان به جیب خاکساری کش

که دارد از سرافرازی هدف را بر زبان پیکان

به همت می برند از پیش کار خویش اهل دل

گشود از غنچه نشکفته ای صد گلستان پیکان

به هر جانب که رو آرد گشایش در قدم دارد

یکی کرده است تا از راستی دل با زبان پیکان

نشسته است آنچنان در سینه ام پهلوی هم تیرش

که ننشیند به ترکش پهلوی هم آنچنان پیکان

گرانان را کشد منزل به خود پیش از سبکباران

که پیش از بال تیر آید به آغوش نشان پیکان

ز اهل دل مجو زیر فلک آسایش خاطر

دل خود می خورد در خانه تنگ کمان پیکان

ازان دل را نمی سازم هدف پیش خدنگ او

که ترسم آب گردد در دل گرمم روان پیکان

نگردانید دل جا در تن من از گرانخوابی

چه حرف است اینکه در یکجا نمی گیرد مکان پیکان؟

مخور از ساده لوحی روی دست گلشن دنیا

که دارد غنچه اش در روی دل صائب نهان پیکان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

ریخت مژگان تر من رنگ گلشن بر زمین

شد ز آه من چراغ لاله روشن بر زمین

با سبکروحان گرانجانان نگیرند الفتی

هست در جیب مسیحا چشم سوزن بر زمین

دیدن روی گرانان تیرگی می آورد

چند دوزی همچو نرگس چشم روشن بر زمین؟

از رعونت زود بر دیوار می آید سرش

می کشد هر کس که چون خورشید دامن بر زمین

بر مراد بد گهر دایم نگردد آسمان

سنگ زود افتد ز آغوش فلاخن بر زمین

از گرانقدری نمی افتد ز چشم اعتبار

پرتو خورشید اگر افتد ز روزن بر زمین

عافیت در خاکساری، ایمنی در نیستی است

سایه را پروا نباشد از فتادن بر زمین

پرتو خورشید را نعل سفر در آتش است

دامن جان را ندوزد لنگر تن بر زمین

بر سر موران بود دست حمایت پای من

از سبکروحان کسی نگذشته چون من بر زمین

با هزاران چشم روشن آسمان جویای توست

چون ره خوابیده خواهی چند خفتن بر زمین؟

بر زمین نه پشت دست ای سرو پیش قامتش

تا به چند از سایه خواهی خط کشیدن بر زمین؟

گر نداری میوه افکندنی چون سرو و بید

غیرتی کن، سایه ای باری بیفکن بر زمین

گوشه امنی اگر صائب تمنا می کنی

نیست غیر از گوشه دل هیچ مأمن بر زمین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

می کشد دامن چو زلف سرکش او بر زمین

می نهد در چین ز غیرت ناف و آهو بر زمین

گل چه حد دارد تواند چهره شد با عارضش؟

آن که مالید آفتاب و ماه را رو بر زمین

خفتگان خاک را صبح قیامت می شود

سایه هر جا افکند آن قد دلجو بر زمین

خوشه چینان خوشه پروین به دامن می برند

هر کجا ریزد عرق از چهره او بر زمین

پنجه خورشید می گردد گریبانگیر خاک

پای خود هر جا گذارد آن پریرو بر زمین

پاک می سازد ز دین و دل بساط خاک را

چون کشد دامان ناز آن عنبرین مو بر زمین

پشت دست عجز، ماه عید با آن سرکشی

می گذارد پیش طاق آن دو ابرو بر زمین

تا دکان حسن او شد باز در مصر وجود

از کسادی می زند یوسف ترازو بر زمین

من کیم تا آرزوی خواب آسایش کنم؟

آسمان نگذاشت در جایی که پهلو برزمین

کی مربع می نشیند در صف دانشوران؟

پیش استاد آن که ننشیند دو زانو بر زمین

غوطه زد در خاک تا تیر هوایی شد بلند

سرکشان را زود می مالد فلک رو بر زمین

در برومندی نسازد هر که دلها را خنک

می کند صائب گرانی سایه او بر زمین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

از حجاب عشق محرومم ز رخساری چنین

دست خالی می روم بیرون ز گلزاری چنین

سجده می آرند خورشید و مه و انجم ترا

قسمت یوسف نشد در خواب، بازاری چنین

خانه چشمش به آب زندگانی می رسد

هر که دارد در نظر خورشید رخسای چنین

حلقه زلفش مرا از کفر و دین بیگانه کرد

گر کمر بندد کسی، باری به زناری چنین

بی دل دین کرد خال زیر زلف او مرا

در کمین کس مباد دزد عیاری چنین

گوشها گنجینه گوهر شد از گفتار تو

کس ندارد یاد یاقوت گهرباری چنین

دیده قربانیان می گشت طوق قمریان

سرو بستانی اگر می داشت رفتاری چنین

برندارد گوشه چشمش سر از دنبال من

از خدا می خواستم عاشق نگهداری چنین

پرسش اغیار شیین کرد بر من مرگ را

بدتر از صد دشمن جانی است غمخواری چنین

سبزه خط برنمی گرداند از شمشیر روی

بود این آیینه را در کار زنگاری چنین

دل نگیرد یک نفس در سینه تنگم قرار

عالم امکان ندارد خانه بیزاری چنین

دامن صحرا چراغان شد ز نقش پای من

وادی مجنون ندارد گرم رفتاری چنین

کرد دلسرد از دو عالم داغ عشق او مرا

بهتر از صد گنج قارون است دیناری چنین

دار و گیر عقل بر من زندگی را تلخ ساخت

بدترست از لشکر بیگانه سرداری چنین

عشق بر من دردمندی را گوارا کرده است

چون شود به، هر که را باشد پرستاری چنین؟

تا گشودم چشم، رفت از کف دل آزاده ام

کی به همره باز می ماند سبکباری چنین؟

نور از آیینه می بارد سکندر را به خاک

از حیات جاودان کم نیست آثاری چنین

سایه طول امل آزادگان را می گزد

وای بر آن کس که دارد در بغل ماری چنین

از سر پر شور من کان ملاحت شد زمین

توشه ای بر دار بیدرد از نمکزاری چنین

روزگاری بود برگ گفتگو صائب نداشت

از نسیمی بر رخش بشکفت گلزاری چنین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5017986
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث