به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر که اینجا از سرافرازان نهد سر بر زمین

خط ز خجلت کم کشد در روز محشر بر زمین

هر طرف جولان کند آن نازپرور بر زمین

ریزد از پای نگارین رنگ محشر بر زمین

بس که در یک جا ز شوخی ها نمی گیرد قرار

نقش پای او نمی گردد مصور بر زمین

در زمان حسن عالمگیر او از انفعال

خط به مژگان می کشد خورشید انور بر زمین

دیده حیران چو نرگس سر برون آرد ز خاک

سر او هر جا که گردد سایه گستر بر زمین

گر چه شد روی زمین پاک از دل و دین عمرهاست

می کشد زلفش همان دامان محشر بر زمین

تا جمال بی زوال او بلند آوازه شد

از فلک افتاد طشت مهر انور بر زمین

می توان سیراب گشتن زان عقیق آبدار

آب می ریزد اگر از دست گوهر بر زمین

نقش پای من نمی آید به چشم رهروان

مور هم نگذشته است از من سبکتر بر زمین

اشک خونین ریزد از مژگان مرا بی اختیار

آنچنان کز رشته بگسسته گوهر بر زمین

هر که چون آیینه دارد جبهه وا کرده ای

می شود فرمانروا همچون سکندر بر زمین

صندل تر را به خاک تیره یکسان می کند

آن که می ریزد ز غفلت درد ساغر بر زمین

از بلند و پست، خامان جهان را چاره نیست

مرغ نو پرواز می افتد مکرر بر زمین

ما ز کافر نعمتی از شکر منعم غافلیم

می گذارد مرغ در هر دانه ای سر بر زمین

نقد خود را نسیه کردن نیست کار عاقلان

پیش دونان چند مالی روی چون زر بر زمین؟

آفتابش بر لب بام است و ریزد هر نفس

خواجه از بهر عمارت رنگ دیگر بر زمین

هر کف خاکی کف افسوس از خود رفته ای است

پای خود فهمیده نه وقت سراسر بر زمین

تا به کی سازی گرانبار از علایق خویش را؟

رحم کن رحم ای گرانجان سبکسر بر زمین

چند از بی اعتمادی در جهان آب و گل

قطره خواهی زد پی رزق مقدر بر زمین؟

تا کی از طول امل چون موجه خشک سراب

در تمنای گهر باشی شناور بر زمین؟

رزق خاک تیره سازد آب را استادگی

چون گرانجانان مکن زنهار لنگر بر زمین

پیش چشم من نهاده است از تهیدستی محیط

پشت دست از پنجه مرجان مکرر بر زمین

می تواند عشق بالا دست را مغلوب کرد

هر که آورده است پشت چرخ اخضر بر زمین

خرج خاک تیره می گردد به اندک فرصتی

می کشد چون ابر هر کس دامن تر بر زمین

از ثمر قانع مشو با برگ، کز اشجار باغ

سایه بی حاصلان باشد گرانتر بر زمین

از کنار بام دارد کوزه خالی خطر

زود از اوج اعتبار افتد سبکسر بر زمین

در خنک گرداندن دلهاست عمر جاودان

بیش می ماند درخت سایه گستر بر زمین

سرکشی با زیردستان شاهد بی حاصلی است

می گذارد شاخهای پر ثمر سر بر زمین

تازه رویان پیش در دلها تصرف می کنند

نخل نورس می دواند ریشه بهتر بر زمین

صحبت سر در هوایان را نمی باشد ثمر

سایه خشکی است از سرو و صنوبر بر زمین

زندگی را در تن آسانی تلف کردن خطاست

چند خواهی ریختن این آب کوثر بر زمین؟

در حیات از پیش بینی خاکساری پیشه کن

نقش خواهی بست چون ده روز دیگر بر زمین

هست در خاک فراموشان در ایام حیات

نیست چون آثار خیری از توانگر بر زمین

اشک مظلومان به معراج اجابت می رسد

زود برخیزد ز خاک، افتد چو گوهر بر زمین

جان قدسی را نگردد جسم مانع از عروج

کی شمیم عود می ماند ز مجمر بر زمین؟

از فشاندن اندکی با خود ببر، چون عاقبت

می گذاری هر چه داری ای توانگر بر زمین

گر نسازی تر گلویی از ثمر چون سرو و بید

سایه خشکی به عذر آن بگستر بر زمین

گر چه صائب از نی کلکم جهان پر شکرست

می نهم چون بوریا پهلوی لاغر بر زمین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

در گلستانی که ریزد خون بلبل بر زمین

در لباس لاله گردد جلوه گر گل بر زمین

زود در چاه ندامت سرنگون خواهد فتاد

هر که پای خود گذارد بی تأمل بر زمین

سرو پا در گل کجا و لاف آزادی کجا

سایه آزادگان دارد تغافل بر زمین

عشق امانت دار معشوق است، ازان رو گل گذاشت

نقد و جنس خویش را در پیش بلبل بر زمین

حال دست من جدا از دامنش داند که چیست

هر که از دستش رها شد دامن گل بر زمین

قطره خونی که صد نقش هوس می زد بر آب

می چکد امروز از تیغ تغافل بر زمین

قوت سر پنجه بیداد نتواند رساند

با همه زور آوری پشت تحمل بر زمین

بود تا در قبضه من اختیار گلستان

غیرتم نگذاشت افتد سایه گل بر زمین

دشت پیمای جنون پیشانیی دارد که شیر

می گذارد پیش او روی تنزل بر زمین

بال خود چون سبزه بلبل فرش گلشن ساخته است

تا مباد از گلبن افتد سایه گل بر زمین

حسن عالمسوز از اقبال عشق آمد پدید

رنگ گل را ریختند از خون بلبل بر زمین

خامه صائب صفیری غالبا از دل کشید

کز کنار آشیان افتاد بلبل بر زمین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

سایه تا افتاد ازان مشکین سلاسل بر زمین

آیه رحمت مسلسل گشت نازل بر زمین

چون شفق از خاک خون آلود می خیزد غبار

بس که در کوی تو آمد شیشه دل بر زمین

گر به این تمکین گذارد پای لیلی در رکاب

از گرانباری گذارد سینه محمل بر زمین

لاله بی داغ تا دامان محشر سر زند

خون ما هر جا چکد از تیغ قاتل بر زمین

در برومندی مکن با خاکساران سرکشی

کز هجوم میوه گردد شاخ مایل بر زمین

از تحمل خصم بالادست گردد زیر دست

موج تیغ از کف گذارد پیش ساحل بر زمین

نیست دست بی نیازان پست فطرت چون غبار

ورنه افتاده است دامان وسایل بر زمین

روزی ثابت قدم آید به پای دیگران

توشه را رهرو گذارد پیش منزل بر زمین

مشکل است از مردم آزاده دل برداشتن

از صنوبر کی به افشاندن فتد دل بر زمین؟

صفحه خاک سیه شایسته اقبال نیست

هر طرف از جاده بنگر خط باطل بر زمین

هر کف خاکی دهان شیر و کام اژدهاست

چشم بگشا، پای خود مگذار غافل بر زمین

ترک این وحشت سرا شایسته افسوس نیست

می زند بیهوده خود را مرغ بسمل بر زمین

کاهلی از بس که پیچیده است بر اعضای من

می گذارد نقش پای من سلاسل بر زمین

کلک صائب در سخن چون سحرپردازی کند

می شود یک چشم حیران چاه بابل بر زمین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

پیش هر ناشسته رویی وا مکن لب بیش ازین

آبروی خود مبر در عرض مطلب بیش ازین

گر شب خود را نمی سازی ز برق آه روز

روز خود را از سیه کاری مکن شب بیش ازین

می شود زلف حواس از باد پیما تار و مار

پوچ گویان را مزن انگشت بر لب بیش ازین

کاهلی خوابیده می سازد ره نزدیک را

خواب آسایش مکن بر پشت مرکب بیش ازین

برنمی آید نفس از واصلان بحر عشق

دعوی عرفان مکن ای نامؤدب بیش ازین

بر چراغان تجلی آستین افشان مشو

شکوه بیجا مکن از سیر کوکب بیش ازین

برگریز ناخن تدبیر شد، دل وا نشد

این گره در کار ما مپسند یارب بیش ازین

کعبه و بتخانه یکسان است صائب پیش سیل

حرف کفر و دین مگو با اهل مشرب بیش ازین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

عشق ما را ظرف دنیا برنتابد بیش ازین

درد ما را کوه و صحرا برنتابد بیش ازین

مابه جای توشه دل برداشتیم از هر چه هست

بار سنگین راه عقبی برنتابد بیش ازین

بر سر شوریده مغزان گل گرانی می کند

فرق مجنون داغ سودا برنتابد بیش ازین

یک جهان دیوانه را نتوان به مویی بند کرد

زلف جانان بار دلها برنتابد بیش ازین

دردسر را، هم به دردسر مداوا می کنیم

بار صندل جبهه ما برنتابد بیش ازین

صفحه آیینه از مشق نفس گردد سیاه

آن رخ نازک تماشا برنتابد بیش ازین

نیش ابرام از لب خاموش سایل می خوریم

غیرت همت تقاضا برنتابد بیش ازین

چرخ مینایی ز جوش فکر ما در هم شکست

باده پر زور، مینا برنتابد بیش ازین

شهوت جانسوز را پیش از اجل در خاک کن

کشتن آتش مدارا بر نتابد بیش ازین

حسن معذورست اگر در پرده جولان می کند

شوخی عرض تمنا برنتابد بیش ازین

صبح پیری خنده زد صائب سیه کاری بس است

تیرگی جان مصفا برنتابد بیش ازین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

سایه تا افتاد ازان شمشاد بالا بر زمین

آسمان رنگ قیامت ریخت گویا بر زمین

محو شد در روی او هر چشم بینایی که بود

شبنمی نگذاشت آن خورشید سیما بر زمین

سایه شمشاد جان بخش تو ای آب حیات

کرد چون می خاکساری را گوارا بر زمین

خط مشکین کرد کوته، دست آن زلف دراز

این سزای آن که مالد روی دلها بر زمین!

از دل و دین پاک می سازد بساط خاک را

چون کشد دامان ناز آن سرو بالا بر زمین

بر سر ما خاکساران سایه کردن عیب نیست

کآیه رحمت شود نازل ز بالا بر زمین

روز محشر پرده بر می دارد از اعمال تو

می شود در نوبهاران دانه رسوا بر زمین

قمریی بر خاک صورت بندد از نقش قدم

چون گذارد پای خود آن سرو بالا بر زمین

خاکساری از سرافرازان عالم عیب نیست

می نشیند آفتاب عالم آرا بر زمین

پرده دام است هر خاکی درین وحشت سرا

تا نبینی پیش پای خود منه پا بر زمین

هر که کم کم خرده خود صرف درویشان نکرد

می گذارد همچو قارون جمله یکجا بر زمین

هر کجا گوهر فزون تر، تشنه چشمی بیشتر

می تپد چون ماهی بی آب، دریا بر زمین

سیل از افتادگی دیوار را از پا فکند

سرکشان را روی می مالد مدارا بر زمین

نیستم پرگار و چون پرگار از سرگشتگی

هست در گردش مرا یک پا و یک پا بر زمین

همت سرشار بی ریزش نمی گیرد قرار

داشت تا یک قطره می، ننشست مینا بر زمین

در بیابان راهش از موی کمر نازکترست

هر که داند نوک خاری نیست بیجا بر زمین

آن سبکدستم که آورده است در میدان لاف

پشت پای من مکرر پشت دنیا بر زمین

از گرانجانی تو در بازار امکان مانده ای

ورنه هیهات است ماند جنس عیسی بر زمین

شمع امیدش ز باد صبح روشنتر شود

هر که چون خورشید مالد روی خود را بر زمین

خامه معجز رقم گر خضر وقت خویش نیست

سبز چون گردد به هر جا می نهد پا بر زمین؟

ثبت می سازد به خط سبز در هر نوبهار

منشی رحمت برات روزی ما بر زمین

قسمت آدم شد از روز ازل سر جوش فیض

ریخت ساقی جرعه اول ز مینا بر زمین

عقل هیهات است مجنون را شکار خود کند

می گذارد شیر پشت دست اینجا بر زمین

از سکندر صفحه آیینه ای بر جای ماند

تا چه خواهد ماند از مجموعه ما بر زمین

گل چه صورت دارد از اجزای خود غافل شود؟

دام صید آدمیزادست رگها بر زمین

می دهد داغ عزیزان را فشار تازه ای

لاله ای هر جا که می گردد هویدا بر زمین

سفره اهل قناعت صائب از نعمت پرست

روزی موران بود دایم مهیا بر زمین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

تا به خون رنگین نسازی چون گل احمر جبین

کی توانی شست در سرچشمه کوثر جبین؟

روز محشر سرخ رو چون لاله برخیزد ز خاک

آل تمغای شهادت هر که دارد بر جبین

وقت رفتن زردرویی می برد با خود به خاک

می گذارد هر که چون خورشید بر هر در جبین

وقت آن کس خوش که در باغ جهان مانند بید

تیغ اگر بارد به فرقش چین نیارد بر جبین

از دلم هر پاره چون برگ خزان در عالمی است

نیست از شیرازه این اوراق را چین بر جبین

نیستی از اهل بینش، ورنه پیش عارفان

نامه واکرده ای در دست دارد هر جبین

بهر مشتی خار و خس کز دست بیرون می رود

چند بگذاری به خاک راه چون صرصر جبین

چون لباس غنچه از هم می شکافد سنگ را

تا به داغ او رساند لاله احمر جبین

صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است

از فروغ مهر گردد مشرق گوهر جبین

تا غبار خاکساری در بساط خاک هست

رنگ دردسر مریز از صندل تر بر جبین

صائب اینجا آفتاب از دور می بوسد زمین

نیست برگ سجده این آستان در هر جبین

این غزل را هر که گوید صائب از اهل سخن

می گذارم پیش او بر خاک تا محشر جبین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

ای لب لعل ترا خون یمن در آستین

هر سر موی ترا چین و ختن در آستین

گر چه دلگیرست چون شام غریبان طره اش

دارد از رخسار او صبح وطن در آستین

غیرت عشق زلیخا بود مانع، ورنه داشت

بوی یوسف ساکن بیت الحزن در آستین

در گلستانی که من گریان در آیم، غنچه ها

خنده را پنهان کنند از شرمن من در آستین

دامن فانوس آن وسعت ندارد، ورنه من

گریه ها دارم چو شمع انجمن در آستین

گر به دست افتد شکستی، می کنم در کار دل

من نه زانهایم که اندازم شکن در آستین

رشک مانع بود، ورنه تیشه من نیز داشت

نقش های دلربا چون کوهکن در آستین

اعتمادی نیست بر عمر سبکسیر بهار

از شکوفه شاخ ازان دارد کفن در آستین

بی محرک نیست ممکن حرفی از من سر زند

گر چه دارم چون قلم چندین سخن در آستین

گر چه صائب ظاهر ما چون قلم بی حاصل است

شکرستانهاست ما را از سخن در آستین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

چشم خواب آلود او را در خم ابرو ببین

تیزی شمشیر بنگر، غفلت آهو ببین

در کف دست سلیمان گر ندیدی مور را

چشم بگشا خال را بر صفحه آن رو ببین

پیچ و تاب دلربایی نیست مخصوص کمر

صاف کن آیینه را این شیوه در هر مو ببین

زلفش از هر حلقه دارد چشم بر راه دلی

در به دست آوردن دل اهتمام او ببین

هرگز از خون شکاری بال تیرش تر نشد

شست صاف دلگشای آن کمان ابرو ببین

می گدازد چشم را خورشید بی ابر تنک

جلوه آن سرو سیم اندام را در جو ببین

خلوت آغوش را از نقش انجم پاک کن

بعد ازان چون هاله دلجویی ازان مه رو ببین

شهسواری نیست یار ما کز او گردن کشند

در خم چوگان حکمش چرخ را چون گو ببین

می کند نامرد آب و نان دنیا مرد را

همچو مردان خون دل خور، قوت بازو ببین

می کشد زنگار قد چون سرو بر آیینه ام

تخم غم را در زمین پاک من نیرو ببین

آنچه جم در جام از اسرار نتوانست دید

خویش را بر هم شکن در کاسه زانو ببین

خوبی دنیا ز عقبی پشت کاری بیش نیست

چند صائب محو پشت کار باشی، رو ببین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

خال را در زیر زلف آن پری پیکر ببین

گر ندیدی دانه از دام گیراتر ببین

می گدازد نور را در چشم حسن بی نقاب

باده گلرنگ را در شیشه و ساغر ببین

دور از انصاف است پیچیدن سر از سودای ما

عذر خواه دست خالی چهره چون زر ببین

از گریبان تجرد چون مسیحا سر برآر

بیضه خورشید را در زیر بال و پر ببین

گر ندیدی در ضمیر نقطه صد دفتر سخن

در دهان تنگ او صد بوسه را مضمر ببین

گر ندیدی بر لب کوثر هجوم تشنگان

در غبار خط نهان آن لعل جان پرور ببین

برنیاورده است دست از آستین تا روزگار

زیر پای خود یکی ای نخل بارآور ببین

چشم بگشا در محیط عشق و از موج و حباب

صد میان بی کمر با افسر بی سر ببین

درد دل را دیدن رسمی زیادت می کند

عیسی من دردمندان را ازین بهتر ببین

جسم زندان است بر جان هر قدر صافی بود

اضطراب آب را در سینه گوهر ببین

نیست صائب بی غبار تیرگی پای چراغ

لاله رویان چمن را از برون در ببین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018552
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث