به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از یار ز ناسازی اغیار گذشتیم

از کثرت خار از گل بی خار گذشتیم

این باده زیاد از دهن ساغر ما بود

مخمور ز لعل لب دلدار گذشتیم

جایی که سخن سبز نگردد نتوان گفت

چون طوطی ازان آینه رخسار گذشتیم

کردیم ز گل صلح به نظاره خشکی

چون آب تهیدست ز گلزار گذشتیم

سهل است نظر بسته ز فردوس گذشتن

ما کز سر کیفیت دیدار گذشتیم

کوتاه نمودیم ز دل دست علایق

چون برق بر این وادی خونخوار گذشتیم

بستیم به سر رشته وحدت کمر خویش

از کشمکش سبحه و زنارگذشتیم

قطع نظر از راحت این نشأه نمودیم

زین خواب گران از دل بیدار گذاشتیم

سنگ ره ما سختی این راه نگردید

چون سیل سبکسیر ز کهسار گذشتیم

خاری نشد آزرده به زیر قدم ما

چون سایه ابراز سر گلزار گذشتیم

از خرقه تزویر نچیدیم دکانی

مردانه ازین پرده پندار گذشتیم

شد دست دعا خار به زیر قدم ما

از بس که ازین مرحله هموار گذشتیم

صائب چو گران بود به رنجور عیادت

از دیدن آن نرگس بیمار گذشتیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:39 PM

در پله آغاز ز انجام گذشتیم

از مصر برون نامده از شام گذشتیم

چون برق فتادیم به خاشاک تعلق

زین خاک جلوگیر به یک گام گذشتیم

در ابر سفید و لب خاموش خطرهاست

از گردن مینا و لب جام گذشتیم

بی نقطه شب یک الف روز ندیدیم

هر چند که بر صفحه ایام گذشتیم

در طالع ما نیست گرفتاری، اگرنه

صد بار فزون از نظر دام گذشتیم

الماس ندامت دل ما را نخراشید

تا همچو عقیق از هوس نام گذشتیم

از سود و زیان سفر عشق مپرسید

یک دانه نچیدیم و به صد دام گذشتیم

در سایه شمشیر شهادت نتپیدیم

زین قلزم خونخوار به آرام گذشتیم

در گلشن بیرنگ جهان چون گل خورشید

گر صبح شکفتیم سر شام گذشتیم

در باغ جهان چون ثمر نخل تمنا

صد حیف که خام آمده و خام گذشتیم

این آن غزل میر فصیحی است که فرمود

از پشته صبح و دره شام گذشتیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:39 PM

خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم

ما مرکب ازین رخنه جهاندیم و گذشتیم

چون ابر بهار آنچه ازین بحر گرفتیم

در جیب صدف پاک فشاندیم و گذشتیم

چون سایه مرغان هوا در سفر خاک

آزار به موری نرساندیم و گذشتیم

گر قسمت ما باده و گر خون جگر بود

ما نوبت خود را گذراندیم و گذشتیم

کردیم عنانداری دل تا دم آخر

گلگون هوس را ندواندیم و گذشتیم

در رشته کشیدند دگرها گهر جان

ما این عرق از جبهه فشاندیم و گذشتیم

هر چند که در دیده ما خار شکستند

خاری به دل کس نخلاندیم و گذشتیم

یک صید ازین دشت به فتراک نبستیم

چون مهر همین تیغ رساندیم و گذشتیم

هر چند که در مد نظر بود دو عالم

یک حرف ازین صفحه نخواندیم و گذشتیم

فریاد که از کوتهی بازوی اقبال

دستی به دو عالم نفشاندیم و گذشتیم

صد تلخ چشیدیم زهر بی مزه صائب

تلخی به حریفان نچشاندیم و گذشتیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:39 PM

ما تخم درین مزرعه جز اشک نکشتیم

یک رشته درین غمکده جز آه نرشتیم

چون آبله در زیر قدم راهروان را

بردیم بسر عمری و هموار نگشتیم

با گرمروی چون جرس از ناله شبگیر

یک خفته درین بادیه بر جای نهشتیم

از دانه ناگشته چه امید توان داشت؟

افسوس بود حاصل تخمی که نکشتیم

نقصان نکند هیچ کس از جود و سخاوت

در خوشه رسیدیم گر از دانه گذشتیم

از بوته به سیم و زر خالص نرسد نقص

با ما چه کند دوزخ اگر پاک سرشتیم

هر چند ز بی بال و پری خانه نشینیم

چون آهوی وحشت زده در دامن دشتیم

در مشق جنون گر چه سر آمد همه عمر

سطری که توان داد به دستی ننوشتیم

این آن غزل سعدی شیراز که فرمود

خرما نتوان خورد ازین خار که کشتیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:39 PM

از بخت سیه پست نگردید نوایم

از سرمه شب بیش شد آواز درایم

خون از جگر آهن و فولاد گشاید

چون ریزه الماس، خراشیده صدایم

هر سبزه خوابیده که در باغ جهان بود

از خواب گران جست ز گلبانگ رسایم

دوری ز خرابات نه از خشکی زهدست

ترسم گرو باده نگیرند ردایم

چون سرو گذشتم ز ثمر تا شوم آزاد

صد سلسله از برگ نهادند به پایم

در فکر گشاد دل من بس که فرو رفت

افزود به دل عقده ای از عقده گشایم

صائب ز سر خود به ته بال کشیدن

عمری است که در سایه اقبال همایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:39 PM

کو می که ز زندان دل تنگ برآیم؟

چون لاله نفس سوخته زین سنگ برآیم

یک سوخته دل نیست پذیرای شرارم

آخر به چه امید من از سنگ برآیم؟

چون نیست مرا شهپر گلزار رسیدن

از بهر چه من زین قفس تنگ برآیم؟

در روی زمین نیست چو یک چهره روشن

چون آینه بی وجه چه از زنگ برآیم؟

این دایره چون شد تهی از نغمه شناسان

از پرده برای چه به آهنگ برآیم؟

یک سو غم دنیا و دگر سو غم عقبی

با اینهمه غم چون من دلتنگ برآیم؟

کو باده لعلی، که ازین پیکرخاکی

سیراب چو لعل از جگر سنگ برآیم

ای مهر برون آ، که به یک چشم زدن من

چون شبنم ازین دایره رنگ برآیم

بر هیچ دلی نیست گران کوه غم من

با این سبکی من به که همسنگ برآیم؟

در هیچ لباس از تو مرا نیست جدایی

یکرنگ توام گر چه به صد رنگ برآیم

چون رنگ پر و بال شکسته است درین باغ

صائب ز چه از عالم بیرنگ برآیم؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:39 PM

هر چند ز پیراهن بحرست کلاهم

مانند حباب است نظر پرده آهم

در پرده بخت است نهان روشنی من

چون برق گرفتار درین ابر سیاهم

افتاده تر از قطره سنجیده اشکم

پیچیده تر از مصرع برجسته آهم

هر تار من از نور یقین مد نگاهی است

تا همچو کتان ریخت ز هم پرتو ماهم

چشم کرم از ابر ترشروی ندارم

مشتاق شکر خنده برق است گیاهم

چون برق سبکسیر، شود بال و پر من

ریزند اگر خار جهان بر سر راهم

غافل که فزون می شود آب گهر من

اخوان سیه دل که فکندند به چاهم

چندان که درین بادیه چون چشم پریدم

حاصل نشد ازخرمن دو نان پرکاهم

چون سرو به یک مصرع موزون که رساندم

از برگ فزون است درین باغ گناهم

از منت خشک چمن آرا جگرم سوخت

هر چند ز بال و پر خود بود پناهم

از بس که عنانداری اندیشه نکردم

چون زلف پریشان به هم افتاد سپاهم

زان روز که صائب شدم آشفته آن زلف

پیچیده تر از رشته آه است نگاهم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:39 PM

تا روی عرقناک ترا دید نگاهم

زد غوطه به سرچشمه خورشید نگاهم

از حوصله دیده من گرد برآورد

از بس ز تماشای تو بالید نگاهم

بر مرکز خال تو مرا تا نظر افتاد

در دایره چشم نگنجید نگاهم

شد دیده بیدار مرا خواب پریشان

از بس به خود از شرم تو لرزید نگاهم

مشقی که ز نظاره روی تو رساندم

مشکل که شود خیره ز خورشیدنگاهم

از شرم برون آی که از شرم عذارت

شد آب و چو اشک از مژه غلطید نگاهم

چون موی زیادست گران در نظر من

تا دور ز رخسار تو گردید نگاهم

چون دیدن رخسار لطیف تو محال است

از دیده برآید به چه امید نگاهم؟

صائب پی نظاره شوم گر همه تن چشم

از دل نبرد حسرت جاوید نگاهم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:39 PM

کو بخت که در میکده با یار نشینم؟

در ماتم غمهای جگر خوار نشینم

مانند حباب از دل می سر بدر آرم

با نغمه به یک پرده و یک تار نشینم

هر مصلحت عقل کم از کوه غمی نیست

کو رطل گرانی که سبکبار نشینم؟

حسن رخ گل چشم به راه نگه ماست

از همت پست است که با خار نشینم

آه این چه حجاب است که از شرم رخ تو

در خانه خود روی به دیوار نشینم

صائب چه کنی منع من از عاشقی و شعر؟

اینها به ازان نیست که بیکار نشینم؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:39 PM

جان را به دم خنجر قاتل برسانم

طوفان زده خویش به ساحل برسانم

چندان مرو ای جان که من از گریه شادی

آبی به کف خنجر قاتل برسانم

موجم که به هر آمدن و رفتن ازین بحر

فیضی به لب تشنه ساحل برسانم

صد بار جرس گشتم و پاس ادب عشق

نگذاشت که آواز به محمل برسانم

استادگی من نه پی راحت خویش است

درمانده خضرم که به منزل برسانم

از کشتن من رنگ رخش آب دگر یافت

کو دست که آیینه به قاتل برسانم؟

مفت است اگر از سفر پر خطر عشق

نقش قدم خویش به منزل برسانم

سرچشمه صحرای جنون زهره شیرست

خود را ز پی نو سفر دل برسانم

از اهل دل امروز کسی طالب دل نیست

چون غنچه چرا خون خورم و دل برسانم؟

کو رهبر توفیق، کز این غمکده صائب

خود را به سلامتکده دل برسانم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:39 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5019073
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث