به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در جنون فکر سرو سامان ندارد هیچ کس

مدعا چون دیده حیران ندارد هیچ کس

در دیار ما که روزی ازدل خود می خورند

آرزوی نعمت الوان ندارد هیچ کس

زیر چرخ نیلگون، چون پسته، آن هم زیر پوست

با دل پرخون لب خندان ندارد هیچ کس

در دیار ما که جان از بهر مردن می دهند

آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس

عالمی رفته است از خانه سازی پا به گل

فکر خودسازی درین دوران ندارد هیچ کس

می شود اوقات مردم صرف در تعمیر تن

فکر آزادی ازین زندان ندارد هیچ کس

بر ندارد طوق منت گردن آزادگان

شکرالله دست در احسان ندارد هیچ کس

میوه های سردسیر عقل، صائب نارس است

سینه گرم و دل سوزان ندارد هیچ کس

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:57 PM

نیست ما را شکوه ای از تنگی جا در قفس

کز دل واکرده ماداریم صحرا درقفس

بلبل از کوتاه بینی چشم برگل دوخته است

ورنه آماده است صددام تماشا در قفس

نیست ممکن دل شود در سینه صدچاک باز

چون تواند بال و پر واکرد عنقا در قفس ؟

از هم آوازان شودزندان بهشت دلگشا

وای بر مرغی که افتاده است تنها در قفس

نامه در رخنه دیوار نسیان مانده ای است

از غبار کاهلی بال و پر ما در قفس

برگ عیش از دوری احباب داغ حسرت است

نیست آب و دانه بربلبل گوارا در قفس

داغ غربت شعله آواز را روشنگرست

ناله مرغ چمن گردد دو بالا در قفس

لب درین بستانسرا چون غنچه گل وامکن

کز زبان خویش باشد مرغ گویا در قفس

می رسد رزق گرفتاران دنیا بی طلب

هست آب و دانه مرغان مهیا در قفس

روح از طول امل مانده است در زندان جسم

بر نیارد هیچ مرغی رشته از پا در قفس

دور باش شرم اگر حایل نگردد در میان

تنگ بر بلبل شود از جوش گل جا در قفس

بوی گل رابود پای دلنوازی در نگار

بلبل بی طالع ما داشت تا جا در قفس

ما همان از بدگمانیها دل خود می خوریم

گرچه آماده است صائب روزی ما در قفس

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:57 PM

سر گرانیهای او رااز من حیران مپرس

وزن کوه قاف را از پله میزان مپرس

ذکر وحشت، داغ وحشت دیدگان راناخن است

یوسف بی جرم رااز چاه و از زندان مپرس

شور بحر از لوح کشتی می توان چون آب خواند

در دل صد پاره ما بنگر از طوفان مپرس

از سیاهی می شود سر رشته گفتار گم

زینهار از تیرگیهای شب هجران مپرس

چشم و زلف و قامت آن آفت جان راببین

عاشقان را از دل واز دین واز ایمان مپرس

ازهدف تیر هوایی را نمی باشد خبر

خانه بردوشان غربت را زخان ومان مپرس

گردباد وادی حیرت ز منزل غافل است

راه کوی لیلی از مجنون سرگردان مپرس

از مروت نیست آزردن دل بیمار را

چون نداری چاره ای، از درد بی درمان مپرس

برنمی آید صدا از شیشه چون شد توتیا

ازدل ماسرگذشت سختی دوران مپرس

نیست صائب زاهد بی مغز را از دل خبر

از حباب پوچ حال گوهر غلطان مپرس

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:57 PM

حرف آن حسن بسامان ازمن مجنون مپرس

شوکت بزم سلیمان ازمن مجنون مپرس

می شود شق جامه صبح از شکوه آفتاب

باعث چاک گریبان ازمن مجنون مپرس

نیست ملک بیخودی را ابتدا و انتها

عرض و طول آن بیابان ازمن مجنون مپرس

آتش سوزان نمی دارد خبراز زخم خار

تیزی خار مغیلان ازمن مجنون مپرس

نخل بی برگ ازدم سرد خزان آسوده است

سرد مهریهای دوران ازمن مجنون مپرس

سنگ چون یاقوت شد، ایمن شود از انقلاب

حال چرخ حال گردان ازمن مجنون مپرس

سنگ و گوهر، دیده حیران میزان را یکی است

امتیاز کفر و ایمان ازمن مجنون مپرس

زین قفس عمری است مرغ وحشی ما جسته است

تنگی صحرای امکان ازمن مجنون مپرس

پیچ و تاب رشته جان را مسلسل می کنی

قصه زنجیر مویان ازمن مجنون مپرس

برنمی خیزد صدا از شیشه چون شد توتیا

سرگذشت سنگ طفلان ازمن مجنون مپرس

صائب آن زلف پریشان سیر رانظاره کن

باعث خواب پریشان از من مجنون مپرس

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:57 PM

یارب این جانهای غربت دیده را فریاد رس

روحهای گل به رو مالیده را فریاد رس

با کمند جذبه ای، ای آفتاب بی نیاز

سایه های برزمین چسبیده رافریاد رس

از کشاکشهای بحر ای ساحل آرام بخش

این خس و خاشاک طوفان دیده را فریاد رس

از ره پنهان، به روی گرم ای پیر مغان

باده های خام ناجوشیده را فریاد رس

می شود از قطع، راه عشق هر دم دورتر

رهروان این ره خوابیده رافریاد رس

ای بهار عشق کز رخسارت آتش می چکد

این زسرمای هوس لرزیده رافریاد رس

ای که رگ از سنگ چون مواز خمیر آری برون

رشته جان به تن پیچیده رافریاد رس

ای که کردی از صدف گهواره در یتیم

این گهرهای به گل چسبیده را فریاد رس

بلبلان گلها ز باغ کامرانی چیده اند

این گل از باغ جهان ناچیده را فریاد رس

گرچه می دانم به داد پاکبازان می رسی

این به خون آرزو غلطیده را فریاد رس

در جهان پر ملال ای کیمیای خوشدلی

رحمتی کن صائب غم دیده رافریاد رس

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:57 PM

شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس

می شوی دیوانه، ازدامان آن صحرا مپرس

تیغ سیراب است موج قلزم خونخوارعشق

غوطه در خون می دهی مارا، ازان دریا مپرس

می کنی زیر و زبر مارا، ازان کشور مگوی

سربه صحرا می دهی مارا، ازان صحرا مپرس

نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست

معنی پوشیده را از صورت دیبا مپرس

قسمت ساحل ز دریا جز کف افسون نیست

حال گوهرهای بحر از مشت خاک ما مپرس

عاشقان دور گرد آیینه دار حیرتند

شبنم افتاده را ازعالم بالا مپرس

در تنور سینه خم جوش این می را ببین

نشأه این باده رااز ساغر و مینا مپرس

سوزن دجال چشم از حال عیسی غافل است

عشق بالا دست را از عقل نابینا مپرس

زاهد خشک از شراب عشق رنگی دیده است

زینهار از شیشه حال نشأه صهبا مپرس

می زند آتش به عالم، حرف روی او مگو

می کنی قایم قیامت را، ازان بالا مپرس

اشک خونین می شود ،زان چهره رنگین مگو

آه بالا می کشد، زان قامت رعنا مپرس

کاسه در خون جگر داران عالم می زند

از خمار ظالم آن چشم بی پروا مپرس

حلقه بیرون در از خانه باشد بی خبر

حال جان خسته را از چشم خونپالا مپرس

پشت و روی نامه ما هر دو یک مضمون بود

روز ما را دیدی از شبهای تار ما مپرس

گل چه می داند که سیر نکهت او تا کجاست

عاشقان را از سرانجام دل شیدا مپرس

چون شرر انجام ما در نقطه آغاز بود

دیگر از آغاز و از انجام کار ما مپرس

برنمی آید صدا از شیشه چون شد توتیا

سرگذشت سنگ طفلان از من شیدا مپرس

نشأه می می دهد صائب حدیث تلخ ما

گر نخواهی بیخبر گردی خبر از ما مپرس

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:57 PM

هیچ کار از ما نمی آید ز کار ما مپرس

رفته ایم از خویش بیرون از دیار ما مپرس

کوه تمکین حبابیم از شکیب مامگوی

جلوه موج سرابیم از قرار ما مپرس

بید مجنونیم برگ ما زبان خامشی است

گل بچین از برگ ما، احوال بار ما مپرس

دامن آرام بر دامان صرصر بسته ایم

از پریشان حالی مشت غبار ما مپرس

دیده خورشید، فتراک سحر خیزان بود

حلقه فتراک ما بین از شکار ما مپرس

ازدیار حسن خیز عشق می آییم ما

می شوی آواره احوال دیار ما مپرس

نقل ارباب جنون دیوانگی می آورد

رحم کن بر خویش از جوش بهار ما مپرس

سبحه ریگ روان انگشت حیرت می گزد

از شمار داغهای بی شمار ما مپرس

شرح حال دردمندان دردسر می آورد

میل دردسر نداری از خمار ما مپرس

حلقه تأدیب در گوش معلم می کشند

از فضولیهای اطفال دیار ما مپرس

یک نگاه گرم در سرچشمه خورشید کن

پیش رویش حال چشم اشکبار ما مپرس

کار ما چون زلف خوبان در گره افتاده است

می کنی سر رشته گم صائب ز کار ما مپرس

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:57 PM

میوه باغ امیدم داغ حرمان است و بس

یار دلسوزی که می بینم نمکدان است وبس

پشت و روی این ورق رابارها گردیده ام

عالم از جهان مرکب یک شبستان است و بس

نور شرم از دیده خوبان بازاری مجوی

این جواهر سرمه در چشم غزالان است و بس

سنگ رایاقوت می سازم به صد خون جگر

روزیم چون آفتاب از چرخ یک نان است و بس

آن که گاهی عقده ای وا می کند ازکارمن

دربیابان طلب خار مغیلان است و بس

می کشد هرکس که در قید لباس آرد مرا

حلقه فتراک من طوق گریبان است وبس

چون نگردم گرد سرتاپای او چون گردباد؟

پاکدامانی که می بینم بیابان است و بس

دل نیازردن اگر شرط مسلمانی بود

می توان گفتن همین هندو مسلمان است و بس

چشم عبرت باز کن صائب ز شبنم پندگیر

حاصل قرب نکویان چشم گریان است وبس

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:56 PM

پامنه بیرون زحد خود کمال این است و بس

پیش اهل دید ملک بی زوال این است و بس

درد خودبینی بود صد پرده از کوری بتر

اختر ارباب بینش را وبال این است وبس

خون دل خوردن پشیمانی ندارد در قفا

گر شرابی هست درعالم حلال این است و بس

چشم پوشیدن جهان را زیر بال آوردن است

شاهباز معرفت را شاهبال این است و بس

باطن خود را مزین کن به اخلاق جمیل

کانچه می ماند به حسن لایزال این است و بس

گوش سنگین، سنگ دندان سبک مغزان بود

هرزه گویان جهان را گوشمال این است وبس

از گناه خود اگر شرمنده ای دیگر مکن

شاهد خجلت، دلیل انفال این است و بس

خویش رانزدیک می دانی، ازان دوری ز حق

دورشو ز اندیشه باطل،وصال این است و بس

عشرت ما در رکاب معنی نازک بود

عید مانازک خیالان را هلال این است وبس

تا مگر بر چون خودی در گفتگو غالب شوند

مطلب ارباب علم از قیل و قال این است و بس

تا به خودداری گمان علم و دانش، ناقصی

چون به نقص خود شدی قایل، کمال این است و بس

دست تحسین برسر دوش قلم صائب بکش

منتهای فکر ارباب کمال این است و بس

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:56 PM

گوهر کامل عیاران چشم نمناک است وبس

تحفه روشندلان آیینه پاک است وبس

هرگروهی قبله ای دارند ارباب نیاز

قبله حاجت روای مادل چاک است وبس

شیر و شکراز عداوت خون هم رامی خورند

سازگاری درمیان برق وخاشاک است وبس

خرمن بی حاصلان پهلوبه گردون می زند

در شکست خوشه ما برق چالاک است وبس

صبح را زخم نمایان مشرق خورشید شد

روزنی گردارد این غمخانه فتراک است بس

ذره تاخورشید از جام طلب سرگشته اند

نه همین سرگشتگی مخصوص افلاک است وبس

کاسه لیسان فروغ مه گروه دیگرند

ماهتاب کلبه مانور ادراک است وبس

گریه اطفال آرد خون مادر را به جوش

بحر رحمت را نظربرچشم نمناک است وبس

ذوق مستی ازحضور خسروی بالاترست

دولت بال همادر سایه تاک است وبس

از نکورویان به دیداری قناعت کرده است

دامن آیینه از گردهوس پاک است وبس

دست حاتم هم بساط جود راطی کرده است

نه همین قارون زخست درته خاک است وبس

مشکلی چون رو دهد سردرگریبان می برند

فتح باب اهل دل از سینه چاک است وبس

تابه کی غربال خواهی کرد روی خاک را؟

گوهر آسودگی در سینه خاک است وبس

بی شعوران از شراب کامرانی سرخوشند

زهردرپیمانه ارباب ادراک است وبس

نیستی از ورطه هستی خلاصت میکند

صندل این دردسر درقبضه خاک است وبس

صائب ارباب هوس در عهد اوآسوده اند

غمزه اش در کشتن عشاق بیباک است وبس

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:56 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5031864
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث