به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دل مکدر ز غم یار نگردد هرگز

از پری شیشه گرانبار نگردد هرگز

به پریشان نفسان راه سخن گر ندهد

قسمت آینه زنگار نگردد هرگز

تشنه حسن بود دیده حیرت زدگان

سیر آیینه ز دیدار نگردد هرگز

چه کند دل، نکند شکوه ازین سنگدلان ؟

سیل خاموش به کهسار نگردد هرگز

مزه هوش جز انگشت پشیمانی نیست

مست خوب است که هشیار نگردد هرگز

مکن از فقر شکایت که شکر خواب حضور

جمع با دولت بیدار نگردد هرگز

چون کف دست، بیابان جنون هموارست

راه عقل است که هموار نگردد هرگز

شبنم از باغ به یک چشم زدن بیرون رفت

که سبکروح به دل بار نگردد هرگز

کف بی مغز بلنگر نکند دریا را

شور پوشیده به دستار نگردد هرگز

می خلد در دل نظارگیان چون نشتر

رگ ابری که گهر بار نگردد هرگز

سخن سخت گران نیست به سودازدگان

سیل دلگیر ز کهسار نگردد هرگز

صائب آزاده روانند ز غم فارغبال

قامت سرو خم از بار نگردد هرگز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگز

چشم و دل آینه را سیر نگردد هرگز

پرده صبح امیدست شب نومیدی

تا غذا خون نشود شیر نگردد هرگز

نیست دلگیر ز سرگشتگی خود عاشق

آسمان از حرکات سیر نگردد هرگز

زاهد خشک کجا، گریه مستانه کجا

آب در دیده تصویر نگردد هرگز

قسمت دل ز جهان نیست به جز گریه خشک

نقش را آینه زنجیر نگردد هرگز

شوخی عشق نگردد به کهنسالی کم

دل چو افتاد جوان، پیر نگردد هرگز

کجی از مار به افسون نتوان بیرون برد

ز هر تریاق به تدبیر نگردد هرگز

دل بیدار به دست آر که صاحب دل را

خواب سنگ ره شبگیر نگردد هرگز

آب برآتش خورشید نزد خنده صبح

سوز دل کم به طباشیر نگردد هرگز

جگر معرکه از اهل طرب چشم مدار

لب ساغر دم شمشیر نگردد هرگز

عقل با عشق محال است کند همراهی

که کمان همسفر تیر نگردد هرگز

نیست بر معنی احباب، نظر صائب را

گرد صید دگران شیر نگردد هرگز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

صحبت عشق و خرد ساز نگردد هرگز

بلبل و جغد هم آواز نگردد هرگز

من میخواره و همراهی زاهد، هیهات

صحبت سنگ و سبو، ساز نگردد هرگز

با سیه دل چه کند صحبت روشن گهران ؟

زنگ از آیینه سخنساز نگردد هرگز

از خود آرا طمع سیرت شایسته خطاست

که برون ساز، درون ساز نگردد هرگز

تا کسی گل نزند روزن بینایی را

بر رخش رخنه دل باز نگردد هرگز

عجز را مهر به لب زن چو بلا نازل شد

به کمان تیر قضا باز نگردد هرگز

کبک اگر خنده بیجا نکند من ضامن

که گرفتار به شهباز نگردد هرگز

تا تو صائب ز خس و خار نیفشانی دست

شعله آه سرافراز نگردد هرگز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

می رود با قامت خم در پی دنیی هنوز

با چنین محراب، داری پشت برعقبی هنوز

برده است از راه، صبح کاذب دعوی ترا

غافلی از نور صبح صادق معنی هنوز

می کند هر چند از هر مو سفیدی راه مرگ

دل نمی افتد به فکر توشه عقبی هنوز

گر چه دست از رعشه می لرزد چو اوراق خزان

همچنان چسبیده ای بر دامن دنیی هنوز

از علایق رشته الفت بریدن مشکل است

می پرد بی خواست چشم سوزن عیسی هنوز

شیراز اقبال جنون گردنکشی از سر گذاشت

می کند خون در دل مجنون، سگ لیلی هنوز

طاق کسری بازمین هموار شد، و زفیض عدل

طاق گردون است پرآوازه کسری هنوز

گر چه جای سنگ طفلان بر تن مجنون نماند

برکبودی می زند خال رخ لیلی هنوز

عمرها رفت و همان لرزد به خود چون برگ بید

تیغ کوه طور از گستاخی موسی هنوز

خامه صائب زانشای سخن بس کی کند؟

از هزاران گل یکی نشکفته از طوبی هنوز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

ریخت دندانهاو در فکر لب نانی هنوز

مهره بازیچه گردون گردانی هنوز

شد بنا گوشت سفید و ظلمت غفلت بجاست

صبح روشن گشت و در خواب پریشانی هنوز

شاهراه کشور مرگ است هر موی سفید

ره نمایان گشت ودر رفتن گرانجانی هنوز

شد بلند، آوازه طبل رحیل کاروان

از پریشان خاطری در فکر سامانی هنوز

قامت خم گشته چوگان است گوی مرگ را

تو همان سرگرم بازی همچوطفلانی هنوز

گر چه پیری در سر دست تو گیرایی نهشت

با هزاران آرزو دست و گریبانی هنوز

شد طناب عمر سست و خیمه بیرون زد حواس

در سرانجام عمارت سخت بنیانی هنوز

در چنین وقتی که می باید به خود پرداختن

واله خال و خط رخسار خوبانی هنوز

در چنین وقتی که صائب ساده لوحیهاست باب

تو ز کوته بینشی در جمع دیوانی هنوز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

می دهد یادی ز چشمش نرگس پر فن هنوز

زان چراغ کشته دودی هست درروزن هنوز

گر چه خورشید عذارش روی در زردی نهاد

از شفق خون می کند دردیده روزن هنوز

عهد یوسف گر چه طی گردید، می یابد مشام

از درو دیوار کنعان بوی پیراهن هنوز

زان شکر خندی که زد برق تجلی بردرخت

خیره می گردد نظر در وادی ایمن هنوز

در ته دامان خط، رخسار آتشناک او

شمع امیدجهانی می کند روشن هنوز

سبزه خط گر چه از رویش طراوت برده است

میتوان گل بردازان رخسار بادامن هنوز

شوخی مژگان تلافی می کند رخسار را

می زند ناخن به دلها خاراین گلشن هنوز

نرگسش از دود تلخ خط اگر پژمرده شد

چین ابرو در زبان بازی است چون سوسن هنوز

گر چه شد بر باد خرمن، می تواند بردفیض

سالها از خوشه چینی موراین خرمن هنوز

چشم گستاخ هوس از دور نتواند گذشت

حسن شرم آلوده او را ز پیرامن هنوز

پردگی شد شوخی حسنش، ولی مژگان شوخ

می خلد در پرده های دیده چون سوزن هنوز

گر چه از بادخزان زیر وزبر شد گلشنش

می پرد چشم و دل صائب در آن گلشن هنوز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

دشت بیرون نامده است از ماتم مجنون هنوز

داغها از لاله دارد سینه هامون هنوز

دامن از خون شفق صبح قیامت پاک کرد

می تراود از سر خاک شهیدان خون هنوز

گر چه شیرین سبکرو عمرها شد رفته است

شمع روشن می توان کرد از پی گلگون هنوز

نگسلد پیوند روحانی ز دست انداز مرگ

می توان از خم شنید آواز افلاطون هنوز

عشق بر لوح دلم روزی که رنگ داغ ریخت

ساده بود از نفش اختر صفحه گردون هنوز

زان می روشن که در پیمانه خورشید ریخت

عشق آتشدست، می گردد سرگردون هنوز

صائب از اشکی که چشم من نثارش کرده است

می جهد چون برق نبض موجه جیحون هنوز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

غوطه خوردم درشراب ناب و مخمورم هنوز

گم شدم درچشمه خورشید وبی نورم هنوز

گر چه شورمن جهانی را به شور آورده است

از نظرهاچون دهان یارمستورم هنوز

پاره شد زنجیر تاک از باده پرزورمن

تاچه باخمخانه گردون کند زورم هنوز

عمرهاشد تاچوموم از شهددورافتاده ام

می خلددر پرده دل نیش زنبورم هنوز

گرچه ازویرانه من جغد وحشت می کند

درخرابات مغان دانندمعمورم هنوز

باده منصور ازجوش زبردستی نشست

میزندجوش اناالحق خون مغرورم هنوز

در سفرهرچند چون ریگ روان عمرم گذشت

از وصال کعبه چون سنگ نشان دورم هنوز

اهل عالم غافلنداز صورت احوال من

من میان صد هزارآیینه مستورم هنوز

خاکساری گرچه با خاکم برابرکرده است

حرف درکار سلیمان میکندمورم هنوز

غوطه درخون شفق زد پنبه صبح جزا

میزند برقلب ناخن داغ ناسورم هنوز

گرچه صائب شهرت من داغ دارد مهر را

عشق اگر این است خواهد کردمشهورم هنوز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

خاک من بربادرفت ودردی آشامم هنوز

توتیا شد جام ومی باقی است درجامم هنوز

زان فروغی کز رخش افتاد درکاشانه ام

آتشین تبخاله جوشد از لب بامم هنوز

برگرفت از خاک بوی زلف اویک شب مرا

مشک می گرددشفق درنافه شامم هنوز

گر چه عمری شد درین بحر نمک افتاده ام

می تراود همچنان تلخی زبادامم هنوز

نقش من شد محو وازآب گهر شوید دهن

آن عقیق آبدار از بردن نامم هنوز

شوخی مژگان او یک شب مر ا در دل گذشت

تیغ بازی می کندهرموبراندامم هنوز

سالها شد گر چه آن وحشی غزال ازدیده رفت

می تپد برخاک چشم حلقه دامم هنوز

گرچه دیگ فکرمن ننشست چون دریا زجوش

چون گهر درحلقه روشندلان خامم هنوز

سربه صحرا داد درآغازم آن زنجیرزلف

تاکجا خواهدکشید از خط سرانجامم هنوز

زان سرانگشتی که هجر تلخ درکامم کشید

پوست اندازد سخن از تلخی کامم هنوز

چون توانم گشت باوحشی غزالان همرکاب ؟

می رسد گاهی به خاطر یادآرامم هنوز

گرچه روشن کرد صبح دولتش آفاق را

صائب از بخت سیه درپرده شامم هنوز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

 

از سرشک گرم زرین است مژگانم هنوز

می چکد آتش چو شمع از رشته جانم هنوز

گرچه عمری رفت درکنعان سراسرمی روم

بوی پیراهن نرفته است ازگریبانم هنوز

دفتربرگ خزان راباغبان شیرازه بست

کاغذ باد است اوراق پریشانم هنوز

صبح رادر پرده گوش گران آتش گرفت

عندلیب ایمان نمی آرد به افغانم هنوز

از گلاب صبح محشر خواب مخمل تلخ شد

فکر بالین میکندبخت گران جانم هنوز

آخرای عمر سبکرواینقدر تعجیل چیست ؟

گرد راه از خود نیفشانده است دامانم هنوز

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:48 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5032395
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث