به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

شیفته کرد مرا هندوکی همچو پری

آنچنان کز دل عقل شدم جمله بری

خوشدلی شوخی چون شاخک نرگس در باغ

از در آنکه شب و روز درو در نگری

گرمی و تری در طبع هلاک شکرست

او همه گریم و تری و چو تنگ شکری

گرمی و تری در طبع فزاید مستی

او همه چون شکر و می همه گرمی و تری

بی لب و پر گهر و چشم کشش می‌خواهم

که بوم چون صدف و جزع به کوری و کری

تا به گوش دلش آن گوهر خوش می‌شنوی

تا به روی لبش آن روی نکو می‌سپری

صدهزاران شکن از زلف بر آن تودهٔ گل

صد هزاران دل از آن هر دو به زیر و زبری

دو سیه زنگی در پیش دو شهزادهٔ روم

دو نوان نرگس برطرف دو گلبرگ طری

قد چون سرو که دیدست که روید به چمن

آفتاب و شکر از سر و بن غاتفری

فوطه‌ای بر سر آن روی چو خورشید که دید

جمع بر تارک خورشید ستارهٔ سحری

کرده آن زلف چو تاج از بر آن روی چو عاج

خود نداند چه کند از کشی و بی‌خبری

شده مغرور بدان حسن ز بی‌عاقبتی

نه غم شادی و انده نه بهی از بتری

باز کردار همی صید کند دیده و دل

چون خرامید به بازار در آن کبک دری

گه برین خنده زند گاه بر آن عشوه دهد

خود بهاری که شنیدست بدین عشوه‌گری

ریشخندی بزند زین صفت و پس برود

من دوان از پس او زار به خونابه گری

گویم او را که مرا باز خر از غم گوید

سیم داری بخرم ورنه برو ریش مری

گویم او را که بهای تو ندارم گوید

گنگی و لنگ؟ چرا شعر نگویی نبری

ببر خواجه براهیم علی ابراهیم

تا ترا صله دهد تا تو ز خواجم بخری

آنکه گر فی‌المثلش ملک شود بحر و فلک

فلک و بحر به یک تن دهد از بی‌خطری

آنکه نه چرخ نزادست و نه این چارگهر

یک پسر چون او در دهر سخی و هنری

جنیان ز آنهمه از شرم نهانند که هیچ

نه ز خود چون تو بدیدند نه اندر بشری

بندهٔ لطف و عطای او انسی و جنی

چاکر طبع سخای او بحری و بری

در کف و فکرت او بخشش و علم علوی

در دل و سیرت او قوت و عدل عمری

چون صخاورزی صد گنج جهان پر درمی

چون سخن گویی صد بحر خرد پر درری

شجر و ماه و گهر نیز نخوانمت از آنک

از کف و چهره و زیب از همه زیبنده‌تری

سال تا سال دهد بار به یک بار درخت

تو به هر مجلس هر روز درختی ببری

قمر از شمس شود نقصان وز روی تو چون

شمس نقصان شود از بهر چه گویم قمری

خانهٔ خورد ز صد گوهر روشن نشود

روشنی عالم از تست چه جای گهری

رادمردی که همی کوشد با خود به نیاز

مددی او را از بخشش و از کف ظفری

ارغوان رنگی لیکن به همه جا که رسی

زعفران‌وار غم از طبع جهانی ببری

ز آسمان مهتری از همت و پاکیزه‌دلی

وز خرد بهتری از دانش و نیکو سیری

سوختی دشمن خود را ز تف آتش خشم

گر بهشتی به چه در قهر عدو چون سقری

ای که چون چرخ جهانگرد و به دل محتشمی

وی که چون مهر عطابخش و به کف مشتهری

زین بلندی به سوی بستان چون رای کنی

غم و شادی دو کس گردی گویی قدری

از کف جودش حاصل شده طبع جبری

وز پی جبرش باطل شده رای قدری

ای که چون باد به عالم ز لطافت علمی

وی که چون ابر به گیتی ز سخاوت سمری

پدرت بود سخی‌تر ز همه لشگر شاه

تو ز کف دایم و در ورزش رسم پدری

زنده ماندست ز تو رسم پدر در همه حال

این چنین باد کردن پدران را پسری

قصد درگاه تو زان کردم تا از سر لطف

در چو من شاعر از دیدهٔ حرمت نگری

قصبی خواهم و دراعه نخواهم زر و سیم

زان که ناید به سر این دو هر دو به پانصد بدری

ور تو شاهانه مرا هم به گدا خوانی من

سیم نستانمت ار حاجب زرین کمری

نه نه از طیبت بنده ست هم از روی نیاز

چه برهنه‌ست که نستد ز کسی آستری

ز آنت گفتم که همی دانم کز خوش سخنی

شکری والله در طبع و به لذت شکری

همه لطفی و همه همتی و پاک خرد

چون تو ممدوحی و من جای دگر اینت خری

من سوی درگهت از بهر صلت جستن تو

سست پایی نکنم ار تو کنی سخت سری

همه از کور همی سرمهٔ بینش خواهم

همه از هیز همی جویم داروی غری

شکرلله که ترا یافتم ای بحر سخا

از تو صلت ز من اشعار به الفاظ دری

اثری نیک بمانیم پس از خود به جهان

سخت زیبا بود از مردم نیکو اثری

تا به از ماه بود در شرف قدر زحل

تا به از دیو در عمل و چهره پری

باد چندانت بقا تا تو بهر دفتر عمر

صدهزاران مه نوروز و رجب بر شمری

بارور باد همه شاخ تو در باغ بقا

زان که در باغ عطا سخت به آیین شجری

ادامه مطلب
دوشنبه 20 دی 1395  - 11:47 AM

ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری

هر که دید او مر ترا با طبع شد از دل بری

آفتاب معنی از سایت بر آید در جهان

زان که از هر معنیی چون آفتاب خاوری

زهره مزهر بر تو سازد کز عطارد حاصلی

مر ترا از راستی تو مشتری شد مشتری

بینمت منظوم و موزون و مقفا زان ترا

دستیار خویش دارد زهره در خنیاگری

همچو مشک و گل سمر گشتی به گیتی نسیم

چون نکو رویان ز شیرینی همی جان‌پروری

مجلس آرایی کنی هر جا که باشی زان که تو

چون گل و مل در جهان آراسته بی‌زیوری

گر عرض قایم نباشد نی ز جوهر در مکان

لفظ و خط همچون عوض شد در عرض بی جوهری

از پری ز آتش بود تو آتشین طبع آمدی

شاید ار باشی تو مانند پری در دلبری

تا بینندت به خوبی داستان از تو زنند

چون نشینند و بینندت چنین باشد پری

گوهر معنی تمامی ایزد اندر تو نهاد

نیستی زین چارگوهر پس تو پنجم گوهری

از برای چه کنی چون ابر هرجایی سفر

چون ز هر معنی پر از گوهر چو بحر اخضری

گوهر و شکر بهم نبود تو از معنی و لفظ

شکر چون گوهری و گوهر چون شکری

گر ز طبع خواجه گشتی گوهر دریای علم

از چه از دست و قلم اندر پناه عنبری

با شرف گشتی چو تاج اصفهانت جلوه کرد

پیش تخت تاجداران لفظ تازی و دری

مشرق و مغرب همه بگرفت نام نیک تو

کلک خواجه تا قوی دارد ترا با لاغری

تاج اصفاهان السان الدهر ابوالفتح آنکه هست

در عجم چون عنصری و در عرب چون بحتری

آن ادیب مشرق و مغرب که اندر شرق و غرب

کرد پیدا در طریق شاعری او ساحری

شعر او خوان شعر او دان شعر او بین در جهان

تا بدانی و ببینی ساحری و شاعری

معنی بسیار چون بینم من اندر شعر او

گویم این شعر آسمانی ای معانی اختری

معنی از اشعار او معروف گشت اندر جهان

همچنان چون نور از خورشید چرخ چنبری

آفتاب و ماه و انجم بینی از معنی بسی

گر تو اندر آسمان آسای شعرش بنگری

معنی اندر شعر او تابان بود از لفظ او

چون گهر از روی تاج و چون نگین ز انگشتری

شعر او ابروست کز پروردین افزاید جمال

آن ما موی سرست آنبه بود کش بستری

پیش او هرگز نشاید کرد کس دعوی شعر

از پس سید نشاید دعوی پیغمبری

ای سپاهان سروری کن بر زمین چون آسمان

در جهان تا تو ولادتگاه چونین سروری

آفرین بادا بر آن بقعت کزو گشت او پدید

در همه علمی توانا در همه بابی جری

ای بمانند قلم تو ذولسانین جهان

چون قلم گوهر نگاری چون قلم دین گستری

در زمین تو آن عطارد آیتی در روزگار

کز هنر وقت شرف جز فرق کیوان نسپری

چون لسان‌الدهر و تاج اصفهان شد نام تو

پیش تخت تاجداران از هنر نام آوری

آب و آتش گر پدید آید به دست امتحان

اندر آن آبی چو گوهر و اندر آن آتش زری

معجزات تو شود آن آب و آتش زان که تو

چون خلیل و چون کلیم از آب و آتش بگذری

تو به اخبار و به تفسیری امام بی‌بدل

شاعری در جنب فضلت هست کاری سرسری

نیستی اندر طریق شعر گفتن آنچنانک

بوحنیفه گفت در شعری برای عنصری

«اندرین یک فن که داری و آن طریق پارسی ست

دست دست تست کس را نیست با تو داوری »

گوهر جدت اگر فخر آورد بر تو رواست

بر زمین نارد نتیجهٔ چرخ چون تو گوهری

پیش معنیهای تو معنی نماید چون سمر

شرح معنیهای او هرگز نگردد اسپری

شاعری در پیش تو شاعر کجا یارد نمود

ساحری در پیش موسی چون نماید سامری

پیش بحر علم تو هر بحر چون جعفر بود

چه عجب گر بخشدت شه گنج زر جعفری

از برای گوهر معنی روی در شرق و غرب

در جهان علم مانا تو دگر اسکندری

آفتاب و ماه علم آراستی زان پس که تو

نه بسان آفتاب و مه دوان بر هر دری

یک کرشمه گر تو بنمایی دگر از چشم فضل

فکر جان بینی همه با چشمهای عبهری

باش تا باغ امید تو تمامی بر دهد

این همه ز آنجا که حق تست چون من بی‌بری

سید اهل سخن تو این زمان چون سیدی

علم و حکمت شد چو شارستان و تو چون حیدری

زنده کردی تو از آن تصنیف نام عالمی

عمر ثانی را ز اول زین معانی رهبری

هر که در گیتی گسست از ذکر تو مذکور شد

ای خنک آنرا که تو ذکرش در آن جمع‌آوری

یادگار از مردمان ذکر نکو ماند همی

چون تو از ذکر نکو در عمر نیکو محضری

ذکرهای عنصری از ملک محمودی بهست

گر چه پیش ملک او دونست ملک نوذری

نیک گویی تو از من بشنوند آن از تو هیچ

آفرین گویم همی نفرین کنندم بر سری

آسمان در باب من باز ایستاد از کار خویش

بر زمین اکنون مرا چه بهتری چه بدتری

گر بگویم کاین گل شادیم چون پژمرده شد

از غم نرگس صفت گردی چو گل جامه‌دری

مستمع بودندی از لفظ تو گر بودی جدای

در میان خاک و باد و آب و آتش داوری

تو همی گفتی که شعرت دیگران بر خویشتن

بسته‌اند از بهر نامی این گروهی از خری

جامهٔ طاووس از شوخی اگر پوشید زاغ

نه چو طاووسش بباید کردن آن جلوه‌گری

چون نعیق زاغ شد همچون نوای عندلیب

زاغ را زیبد برفتن کشتی کبک دری

آنچه تو یک روز دیدی ماندیدیم آن به عمر

عمر ضایع گشت ما را کس نگفت ای چون دری

رنج بردی کشت کردی آب دادی و بردرو

خرش خور و خوش خند مگری گرگری بر ما گری

چون ترا بینیم گوییم اندرین ایام خویش

اینت دولتیار مرد اندر حدیث شاعری

پیش جنات‌العلی آورده‌ام ام بیدی چو نال

گر کنی عفوم شود آن بید گلبرگ طری

ادامه مطلب
دوشنبه 20 دی 1395  - 11:47 AM

این چه بود ای جان که ناگه آتش اندر من زدی

دل ببردی و چو بوبکر ربابی تن زدی

تا مرا دیدی ز خلق از عشق رویت سوخته

سنگ و آهن بودت از دل سنگ بر آهن زدی

قامتم چون لام و نون کردی چو موسی در امید

پس مرا در گلبن غیرت نوای «لن» زدی

هر زمان از جای سری روید همی بر تن چو شمع

تا مرا از دست خود چون شمع خود گردن زدی

چشمهای من چو چشم ابر کردی تا تو شوخ

ناگه از عنبر به گرد قرص مه خرمن زدی

جوشن صبر و شکیباییم خون نو شد ز زخم

تا ز زلف چون زره تیغی بر آن جوشن زدی

کی فرو زد مر ترا قندیل دلداری چو تو

آب بر آتش گرفتی خاک در روغن زدی

کی شود پیراهنت هم قدر قد تو چو تو

از گریبان کاست کردی آنچه در دامن زدی

روزنی بود از برای روز رویت بر دلم

از بخیلی گل بیاوردی و بر روزن زدی

شد جهان بر چشم من چون چشم سوزن تنگ و تار

از پی رغم مرا شمشاد بر سوسن زدی

از برون آفرینش گلشنی بر ساختی

برکشیدی نردبان و خیمه در گلشن زدی

رشتهٔ تو کس نداند تافت کز شوخی و کبر

سوزنی کردی مرا پس کوه بر سوزن زدی

از سنایی دل ربودی شکر چون کردی ز غیر

جان ز یزدان یافتی چو لاف ز اهریمن زدی

زخم داری بهر دشمن رحم داری بهر دوست

دوست بودم از چه بر من زخم چون دشمن زدی

پس چو هست از زخم شاه ما همی گردد چو نیست

آنچه شه بر دشمن خود زد چرا بر من زدی

شاه ما بهرامشه آن شه که گوید دولتش

زه که چون گردون جهانی خصم را گردن زدی

چرخ چندان بر زمین کی زد به صد دوران که تو

زان سنان چرخ دوز و گرز کوه افگن زدی

ادامه مطلب
شنبه 18 دی 1395  - 11:49 AM

ایا مانده بی‌موجب هر مرادی

همه ساله در محنت اجتهادی

نه در حق خود مر ترا انزعاجی

نه در حق حق مر ترا انقیادی

چو دیوانگان دایم اندر به فکری

چه گویی ترا چون برآید مرادی

ز حرص دو روزه مقام مجازی

به هر گوشه‌ای کرده ذات العمادی

همانا به خواب اندری تا ندانی

که ما را جزین نیست دیگر معادی

چه بیچاره مردی چه سرگشته خلقی

که بر باطلی باشدت استنادی

جمادیست این شوم دنیا که دایم

ترا نیست الا بر او اعتمادی

پس ای خواجه دعوی رسد آن کسی را

که معبود او گشته باشد جمادی

پس آن گه رسیدن به تحقیق معنی

تمنی کنی با چنین اعتقادی

ندانی همی ویحک اینقدر باری

که جای دو معنی نباشد فوادی

تو گر راه حق را همی جویی اول

طلب کرد باید سبیل الرشادی

زیادت بود مر ترا هر زمانی

به اعمال و افعال خویش اعتدادی

پس از نیستی ساز آن راه سازی

کجا بهتر از نیستی هست زادی

صلاح سنایی در آنست دایم

شود در ره عشق بی چون سدادی

بگفتم صلاح دل از روی معنی

صلاحیست این مشمر اندر فسادی

شو از خود بری گرد تا بر حقیقت

ترا بی تو حاصل شود انجرادی

نبینی که پروانهٔ شمع هرگز

که بر باطنش چیره گردد ودادی

بری گردد از خویشتن چون سنایی

کند او ز خویشی خود انفرادی

ادامه مطلب
شنبه 18 دی 1395  - 11:49 AM

 

دلا زین تیرگی زندان اگر روزی رها یابی

اگر بینا شوی زین پس به دیگر سر صفا یابی

تو بیماری درین زندان و بیماریت را لا شک

روا باشد طبیبی جوی تا روزی دوا یابی

بصیرت گر کنی روشن به کحل معرفت زیبد

که دردش را اگر جویی هم اینجا توتیا یابی

جهان ای دل چو زندان دان و دریا پیش زندانت

اگر کشتیت نگذارد درین دریا فنا یابی

گر اینجا آشنا گردی تو با آفاق و با انفس

چو زین هر دو گذر کردی بدانجا آشنا یابی

وگر می کیمیا جویی کزو زری کنی مس را

به نزد کیمیا گر گرد تا زو کیمیا یابی

دلا زین عالم فانی اگر تو مهر برداری

چو از فانی گذر کردی سوی باقی بقا یابی

ازین چون و چرا بگذرد که روشن گرددت هزمان

مگر کان عالم پر خیر بی‌چون و چرا یابی

تو در بحر محیط ای دل چو غواصان یکی غوطه

بکن هزمان اگر خواهی که از موجش رها یابی

اگر تاریک دل باشی مقامت در زمین باشد

اگر روشن روان گردی مقر اوج سما یابی

به راه انبیا باید ترا رفتن اگر خواهی

که علم انبیا دانی و سر اولیا یابی

به قال و قیل گمراهان مشو غره اگر خواهی

که روزی راهرو گردی و راه رهنما یابی

به سوی تپه رو یک بار موسی وار اگر خواهی

که علم اژدها دانی و سر آن عصا یابی

حدیث آن کلام و طور و موسی گر همی خواهی

که بشناسی ز خود یابی ز دیگر کس کجا یابی

همان مهد مسیحا دم نگر کو بی‌پدر چون بد

حکیمی گوید این معنی طلب کن تا که را یابی

درخت و آن شب تاریک و شعلهٔ آتش روشن

اگر زان چوب می‌جویی تو آن معنی کجا یابی

ز نور یوسف و یعقوب و چاه و اخوهٔ یوسف

در آن وادی مرو کانجا به هر پی صد بلا یابی

گر آن ماهی که یونس را بیوبارید در دریا

بیوبارد ترا چون او ازین سفلی علا یابی

کتاب مبتدا خوان تو که رمز گندم و آدم

حدیث دست «لا تقرب» تو اندر مبتدا یابی

معانی جمله حل کردی همینت مشکلی مانده

که رمز ذلت داوود و قتل اوریا یابی

ترا قرآن به اطلس خوانده تا زو کسوتی یابی

قیامت را تو این معنی ز رقع و بوریا یابی

تحرک ز آب می‌آید به سنگ آسیا هزمان

تو نادان این تحرک را ز سنگ آسیا یابی

تو دست چپ درین معنی ز دست راست نشناسی

کنون با این خری خواهی که اسرار خدا یابی

نه کار تست می خوردن که بد مستی کنی هزمان

تو چون حلاج عشق آری چو جام از می بلا یابی

سنایی گر سنا دارد ز علم ایزدی دارد

تو دین و علم ایزد جوی تا چون او سنا یابی

تو راه دین ایزد را نمی‌دانی وگر جویی

هم از قرآن پر معنی و لفظ مصطفا یابی

هر آن دینی که بیرون زین دو جویی بدعتی باشد

نباید جستن آن دین را وگر جویی خطا یابی

چو بابدعت روی زینجا یقین میدان که در محشر

ز مالک بر در دوزخ جزای آن قفا یابی

وگر با دین پیغمبر ز عالم رخت بربندی

ز ایزد خلد و حورالعین و آمرزش عطا یابی

ادامه مطلب
شنبه 18 دی 1395  - 11:49 AM

ای ز آواز و جمال تو جهان پر طربی

وز پی هر دو شده جان و دلم در طلبی

چشم و گوش همه از لحن و رخت پر در و گل

پس چرا قسمتم از هر دو عنا و تعبی

گر ز آهن دل من در کف تو گشت چو موم

ور چو یعقوب ز عشق تو کنم واهربی

ناید از خود عجبم زان که به آواز و به روی

داری از یوسف و داوود پیمبر نسبی

آنچه با این دل من چشم چو بادام تو کرد

نکند هرگز با مهره کف بوالعجبی

پس دل خون شدهٔ تافتهٔ تیرهٔ من

کو همی در دو صفت داشت ز زلفت حسبی

شد مگر حلقه‌ای از زلف تو و شاید از آنک

خون اگر مشک شود طبع ندارد عجبی

صد دل خون ده در یک شکن زلف تو هست

همچو عناب در آویخته اندر عنبی

تا همی رقص کند در چمن عشرت و عیش

ماه رقاص نهادست سپهرت لقبی

شدم از طمع وصال تو چو یک برگ از کاه

تا بر آن سیم تو دیدم زد و بیجاده لبی

بند بندم همه بگشاد چو تو زی از ماه

تا تو بر تارک خورشید ببستی قصبی

چاک ماندست دلم چون دل خرما تا تو

چاک داری ز پس و پیش ببسته سلبی

جان بابا مکن این کبر مبادا که به عدل

روزگارت کند از رنج دل من ادبی

ابلهم خوانی و گویی که به باغ آر زرم

خار ندهند تو بی‌سیم چه جویی رطبی

ابله اکنون تویی ای جان جهان کز پی زر

طعنه بر من زنی اکنون و بسازی شغبی

تو بدین پایه ندانی که چو این شعر برم

از سخا کار مرا خواجه بسازد سببی

ناصح ملک شه ایران ایرانشاه آن

که نزاد از نجبا دهر چنو منتجبی

آن بزرگی که ز بس فضل و کریمی نگذاشت

در مزاج فضلا از کرم خود اربی

آن کریمی کاثر سورت خمش در کون

همچو نار آمد و ارواح حسودش حطبی

آن خطیبی که به هر لحظه خطیبان فلک

جمع سازند ز آثار خصالش خطبی

ای سخا از گهر چون تو پسر با شرفی

وی سپهر از شرف چون تو بشر با طربی

شجر همت تو بیخ چنان زد که نمود

برترین چرخ بدان بیخ فروتر شعبی

گر فتد قطره‌ای از رای تو بر دامن روز

نگشاید پس از آن چرخ گریبان شبی

تا دو نوک قلمت فایده دارد در ملک

چرخ با چار زن از عجز بود چون عزبی

کسب کردی به کریمی و سخا نام نکو

که نبوده به دو گیتی به ازین مکتسبی

تا ضمیر تو سوی کلک تو راهی بگشاد

بسته شد مصلحت ملک هری در قصبی

نردها بازد با نطع امیدت با دهر

جانی از بنده و اقبال ز دستت ندبی

هر که او مرد بود باک ندارد ز غمی

هر که او شیر بود سست نگردد به تبی

هر که آوازهٔ کوس و دو کری یافت به گوش

کی به چشم آید او را ز یکی حبه حبی

به کهان جامه بسی داده‌ای این اولاتر

کاین فریضه به مهان به ز چنان مستحبی

ای خداوند یقین دان که بر مدحت تو

نیست در شاعری بنده ریا و ریبی

فکرت بنده چو معنی خوش آورد به دست

طبع زودش بر مدح تو کند منتخبی

هر که را دین شود از دوستی او موجود

چه زیان داردش از دشمنی بولهبی

حاسدان دارد و بدگوی بسی لیک همی

کی مقاسات کشد بحر دمان از مهبی

تا حیات آید از آمیزش جانی و تنی

تا تناسل بود از صحب امی و ابی

سببی سازش تا شاعر صدر تو بود

که همی شعر مرکب نبود بی سببی

تا ز پیش دو ربیع آید هر گه صفری

تا پس از هر دو جماد آید هر گه رجبی

باد حظ ولی تو ز سعادت لطفی

باد قسم عدوی تو ز شقاوت غضبی

پای احباب تو بگشاده ز بند از شرفی

دست اعدای تو بر بسته به دار از کنبی

تا چو تمساح بود راس و ذنب بر گردون

راس عز تو مبیناد ز گردون ذنبی

ادامه مطلب
شنبه 18 دی 1395  - 11:48 AM

ای ز عشق دین سوی بیت‌الحرام آورده رای

کرده در دل رنجهای تن گداز جانگزای

تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپر

سر فدا کرده به پیش نیزه‌های سرگرای

گه تمامی داده مایهٔ آب دستت را فلک

گه غلامی کرده سایهٔ خاکپایت را همای

از تو بی‌دل دوستانت همچو قفچاقان ز خان

وز تو پر دل همرهانت همچو چندالان زرای

ای خصالت خوشدلان را چون محبت پای بند

وی جمالت دوستان را چون مفرح دلگشای

از بدن یزدان پرستی وز روان یزدان طلب

از خرد یزدان‌شناسی وز زبان یزدان سنای

چون تویی هرگز نبیند عالم فرزانه بین

چون تویی هرگز نزاید گنبد آزاده‌زای

بندهٔ جود تو زیبد آفتاب نور بخش

مطرب بزم تو شاید زهرهٔ بربط سرای

چون طبایع سر فرازی چون شرایع دلفروز

از لطافت جانفزایی وز سخاوت غمزدای

تا تو کم بودی ز عقد دوستان در شهر بلخ

بود هر روز فراغت دوستان را غم فزای

منت ایزد را که گشتند از قدومت دوستان

همچو بی‌جانان ز جان و بی دلان از دلربای

چون به حج رفتی مخور غم گر نبودت حج از آنک

کار رفتن از تو بود و کار توفیق از خدای

مصلحت آن بود کایزد کرد خرم باش از آنک

می نداند رهرو آن حکمت که داند رهنمای

سخت خامی باشد و تر دامنی در راه عشق

گر مریدی با مراد خود شود زور آزمای

سوی خانهٔ دوست ناید چون قوی باشد محب

وز ستانه در نجنبد چون وقح باشد گدای

احمد مرسل بیامد سال اول حج نیافت

گر نیابد احمد عارف شگفتی کم نمای

دل به بلخ و تن به کعبه راست ناید بهر آنک

سخت بی رونق بود آنجا کلاه اینجا قبای

در غم حج بودن اکنون از ادای حج بهست

من بگفتم این سخن گو خواه شایی خوا مشای

از دل و جان رفت باید سوی خانهٔ ایزدی

چون به صورت رفت خواهی خوا به سر شو خوابه پای

نام و بانگ حاجیان از لاف بی معنی بود

ور نداری استوارم بنگر اندر طبل و نای

حج به فریاد و به رفتن نیست کاندر راه حج

رفتن از اشتر همی بینم و فریاد از درای

صدهزار آوازه یابی در هوای حج ولیک

عالم‌السر نیک داند های هوی از های های

رنج بردی کشت کردی آب دادی بر درو

گرت دونی از حد خامی درآید گو درای

کو یکی فاضل که خارش نیست مشتی ریش گاو

کو یکی صالح که خصمش نیست قومی ژاژخای

چون فرستادی به حج حج کرد و آمد نزد تو

دل مجاور گشت آنجا گر نیاید گو میای

این شرف بس باشدت کآواز خیزد روز حشر

کاحمد عارف به دل حج کرد و دیگر کس به پای

تا بگردد چرخ بر گیتی تو بر گیتی بگرد

نا بپاید کعبه در عالم تو در عالم بپای

ادامه مطلب
شنبه 18 دی 1395  - 11:48 AM

ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی

تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی

ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی

ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی

پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی

به هر جایی که جویمت این به علم ای عالم آن جایی

به هرچ انفاسها داند تو آن انفاس میدانی

به هر چه ارواحها داند به خوبی هم تو اعلایی

هر آن کاری که شد دشوار آسانی ز تو جوید

هر آن بندی که گردد سخت آنرا هم تو بگشایی

بدانی هر چه اسرارست اندر طبع هر بنده

ببینی هر چه پنهان تو درین اجسام پیدایی

همه ملکی زوال آید زوالی نیست ملکت را

هم خلقان بفرسایند و تو بی‌شک نفرسایی

که آمرزد خداوندا رهی را گر تو نامرزی

که بخشاید درین بیدادمان گر تو نبخشایی

چراغی گر شود تیره مر او را هم تو افروزی

شعاعی گر فرو میرد مر آن را هم تو افزایی

فروغ از تست انجم را برین ایوان مینوگون

شعاع از تست مر مه را برین گردون مینایی

بدایع را به گیتی در به حکمتها تو بر سازی

کواکب را به گردون بر به قدرتها تو آرایی

هیولا را تو دادستی به حکم عنصر و جوهر

مر اسطقسات را پستی گهی و گاه بالایی

بسان تخت جمشیدی تو گردون را کنی جلوه

بسان تاج نوشروان زمینها را بپیرایی

ز خار ار چاکری جوید همی گل تو برون آری

به بحر ار بنده‌ای جوید همی در تو بپیمایی

تو آن حیی خداوندا که از الهامها دوری

تو آن فردی خداوندا که خود را هم تو می‌شایی

جهاندارا جهانداری که عالم مر ترا شاید

خداوندا خداوندی که خود را می تو بستایی

فرستی گر یکی مرغی بگیرد ملک پرویزی

وگر یک پشه را گویی بگیرد ملک دارایی

شکیبا را به حکم تست جبارا شکیبایی

توانا را به امر تست ستارا توانایی

همی ترسیم از عدلت امید ماست بر فضلت

از آن شادیم ما جمله که تو آخر مکافاتی

ز عدلت بود هر عدلی که آن می‌کرد نوشروان

ز گنجت بود هر گنجی که دادی حاتم طایی

صبوری هست از جمعی بدی آرند بسیاری

نهایت نیست از دشمن پدید آرند غوغایی

خلیلت را به آتش در فکندند آزمایش را

ندانستند از فضلت ز رعنایی و رسوایی

فراوان ناکسی کردند هر کس در جهان از خود

نهان گشتند سر تا سر حسودان و تو بر جابی

پیاپی تا کند ظالم فراوان ظلم بر هر کس

چو بی حد گشت ظلم او پس آن گه جانش بربایی

نبودند کافی الاکبر سپهداران گیتی زان

به خاک تیره‌شان کردی ملیک‌الملک مولایی

پدید آرندهٔ خورشید و ماه و کوکب سیار

نهان دارندهٔ گوگرد سرخ و شخص عنقایی

قدیم حال گردانی رحیم و راحم و ارحم

بصیر و مفضل و منعم خدای دین و دنیایی

اگر طاعت کند بنده خدایا بی‌نیازی تو

وگر عصیان کند بنده به عذری باز بخشایی

یکی اعدات پیل آورد زی کعبه فراوان را

یکی از کرکسان آورد بر گردنت پیمایی

تولا کردای نهمار بر افلاک و بر گردن

ز خود برخیز یک چندی اگر مرد تولایی

زمستان آری و حله بپوشانی جهان را در

بهار آری بیارایی چنان جنات حورایی

ز ابر تیره بارانی به هر جایی همی لولو

به باغ و راغ از آن لولو نمایی لاله حمرایی

ز خشکی داده‌ای یارب همیشه طبع من تری

چون من گریان مضطر را فراوان نعمت طایی

به فضلت کوهها گردد بسان عرش بلقیسی

ز حکمت باغها گردد چنان چون جان ببخشایی

ایا چشمی که پیوسته طلبکار جمالی تو

ایا دستی که روز و شب بروی رطلها مایی

اگر تیغی به فرق آید گمانی بر که جرجیسی

اگر ارت به سر آید گمانی بر زکریایی

برندت گر سوی زندانی گمانی بر که صدیقی

وگر رانندت از شهرت گمانی بر که تنهایی

وگر در راحتی افتی گمان بر کابن یامینی

وگر بهتان سرایندت چنان می‌دان مسیحایی

به دنیا در نگر ایدون که تا دل در نبندی هیچ

اگر مردی تو دامن را به دنیا در نیالایی

نثار درگه آثار همه شبهت به کامه زر

نثار درگه عالی پشیمانی به هر رایی

کسی کو دامن از عالم کشید ای دوست نتواند

کجا داند نمود از جیب هرگز ید بیضایی

تنت را اژدهایی کن برو بنشین تو چون مردان

وگرنه دوری از اقصای عالم درد سینایی

شبی نفروختی هرگز چراغی بهر یزدانت

همه روزت همی بینم که در مهر تجلایی

به نزد زمرهٔ آدم همی تازی پی روزی

کی آید ناقد مردان به طبایی و طیایی

ز خلقان گر همی ترسی ز نااهلان ببر صحبت

مترس از خار و خس هرگز اگر بر طمع حلوایی

نمانی زنده در دنیا اگر ماهی و خورشیدی

بخاید مرگ ناچارت اگر آهن همی خایی

اگر ترسیت از مرگت طلب کن آب حیوان را

تو از مرگی شوی ایمن اگر نزدیک ما آیی

خضروار ار همی گردی به دست آری نشان من

سکندروار صحرا را شب و روز ار بپیمایی

ایا راوی ببر شعر من و در شهرها می‌خوان

به پیش کهتر و مهتر سزد گر دیر بستایی

چنان کاین آسمان هرگز ز کشت خود نیاساید

تو نیز از خواندن توحید شاید گر نیاسایی

خداوندا جهاندارا سنایی را بیامرزی

بدین توحید کو کردست اندر شعر پیدایی

ادامه مطلب
شنبه 18 دی 1395  - 11:48 AM

گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی

ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی

از خلق نهان زان شد تا جمله ترا باشد

گر هیچ پدیدستی زان همگانستی

جان دید جمالش را ور نه به همه دانش

دربان و غلامش را زو باز که دانستی

دل قهر و دو زلفش دید انگشت گزان زان شد

گر لطف لبش دیدی انگشت زنانستی

زیر و زبر عالم بهر طلبست ارنی

تنگا که زمینستی لنگا که زمانستی

گر نور پذیرفتی زو شش جهت عالم

پستی همه باغستی بالا همه کانستی

گر گل نپذیرفتی زو نور تجلی کی

گل کعبهٔ چرخستی دل گشن جانستی

گفت ست که یک روزی جانت ببرم چون دل

من بندهٔ آن روزم ایکاش چنانستی

جانیست سنایی را در دیده سنان او

پس گر چنینستی بی‌جان چو جنانستی

او گر نه چنینستی چون نیزهٔ سلطان کی

بر رفته و برجسته بر بسته میانستی

بهرامشه مسعود آن شه که گه عشرت

ساقیش سپهرستی گر هیچ جوانستی

ور هیچ کرا کردی در درگه چون خلدش

هم رایت رایستی هم خانهٔ خانستی

چرخ ار چو ملک بودی شاگرد سنانش را

پریدن مرغانش تا حشر ستانستی

ادامه مطلب
شنبه 18 دی 1395  - 11:47 AM

ای دل غافل مباش خفته درین مرحله

طبل قیامت زدند خیز که شد غافله

روز جوانی گذشت موی سیه شد سپید

پیک اجل در رسید ساخته کن راحله

آنکه ترا زاد مرد و آنکه ز تو زاد رفت

نیست ازین جز خیال نیست از آن جز خله

خیزو درین گورها در نگر و پند گیر

ریخته بین زیر خاک ساعد و ساق و کله

آنکه سر زلف داشت سلسله بر گرد رو

سلسلهٔ آتشین دارد از آن سلسله

تکیه مکن بر بقا زان که در آرد به خاک

صولت شیر عرین پیکر اسب گله

زود کند او خراب این فلک کوژ را

هم زحل و مشتری هم اسد و سنبله

این همه آهنگ تو سوی سماع و سرود

وینهمه میلت مدام سوی می و ولوله

خانه خریدی و ملک باغ نهادی اساس

ملک به مال ربا خانه به سود غله

فرش تو در زیر پا اطلس و شعر و نسیج

بیوهٔ همسایه را دست شده آبله

او همه شب گرسنه تو ز خورشهای خوب

کرده شکم چارسو چون شکمه حامله

سعی کنی وقت بیع تا چنه‌ای چون بری

باز ندانی ز شرع صومعه از مزبله

دزد به شمشیر تیز گر بزند کاروان

بر در دکان زند خواجه به زخم پله

در همه عمر ار شبی قصد به مسجد کنی

گر چه به روی و ریا بر کنی از مشعله

در رمضان و رجب مال یتیمان خوری

روزه به مال یتیم مار بود در سله

مال یتیمان خوری پس چله داری کنی

راه مزن بر یتیم دست بدار از چله

صوفی صافی شوی بر در میر و وزیر

صوف کنی جامه را تا ببری زان زله

گر بخوری شکر کن ور نخوری صبر کن

پس مکن از کردگار از پی روزی گله

چند شوی ای پسر از پی این لقمه چند

همچو خران زیر بار همچو سگان مشغله

دامن توحید گیر پند سنایی شنو

تا که بیابی به حشر ز آتش دوزخ یله

ادامه مطلب
شنبه 18 دی 1395  - 11:47 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 135

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113735
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث