به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گاه رزم آمد بیا تا عزم زی میدان کنیم

مرد عشق آمد بیا تا گرد او جولان کنیم

چنگ در فتراک این معشوق عاشق کش زنیم

پس لگام نیستی را بر سر فرسان کنیم

گر برآید خط توقعیش برین منشور ما

ما ز دیده بر خط منشور در افشان کنیم

از خیال چهرهٔ غماز رنگ آمیز او

بس به رسم حاجیان گه طوف و گه قربان کنیم

ننگ این مسجد پرستان را در دیگر زنیم

چون که مسجد لافگه شد قبله را ویران کنیم

ملک دین را گر بگیرد لشکر دیو سپید

ما همه نسبت به زور رستم دستان کنیم

خاکپای مرکب عشاق را از روی فخر

توتیای چشم شاهان همه کیهان کنیم

بوحنیفه‌وار پای شرع بر دنیا نهیم

بوهریره‌وار دست صدق در انبان کنیم

سوز سلمان را و درد بوذری را برگریم

آن گهٔ نسبت درست از سنت و ایمان کنیم

هر چه امر سرمدی باشد به جان فرمان بریم

و آنچه حکم احمدی باشد به حرمت آن کنیم

شربت لا بر امید درد الاالله کشیم

و آنچه آن طوفان نوح آورد در طوفان کنیم

چون جمال قرب و شرب لایزالی در رسید

جامه چون عاشق دریم و شور چون مستان کنیم

گه چو بو عمر و علا فرش قرائت گستریم

گه چو حسان ابن ثابت مدحت احسان کنیم

این نه شرط مومنی باشد نه راه بی‌خودی

طاعت سلطان بمانده خدمت دربان کنیم

هم تری باشد که در دعوی راه معرفت

صورت هارون بمانده سیرت هامان کنیم

چون عروسان طبیعت محرم ما نیستند

بر عزیزان طریقت شاید ار پیمان کنیم

هر چه از پیشی و بیشی هست در اطراف ما

ما بر آن از دل صلای «من علیها فان» کنیم

ای سنایی تا درین دامی مزن دم جز به عشق

تات چون شمع معنبر روشن و تابان کنیم

عندلیب این نوایی در قفس اولاتری

چون شدی طاووس جایت منظر و ایوان کنیم

تا ز فرمان نیاید زین قفس بیرون مپر

کاشکارا آن گهٔ گردی که ما فرمان کنیم

گر تمنای بزرگی باشدت در سر رواست

فقر تو افزون شود چون حرص تو نقصان کنیم

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 7:44 PM

بس کنید آخر محال ای جملگی اصحاب مال

در مکان آتش زنید ای طایفهٔ ارباب حال

زینهار و زینهار از گرم رفتن دم زنید

زین یجوز و لایجوز و خرقه و حال و محال

خرقه‌پوشان گشته‌اند از بهر زرق و مخرقه

دین فروشان گشته‌اند ار آرزوی جاه و مال

ای نظام‌الدین و فخر ملت ای شیخ الشیوخ

چند ازین حال و محال و چند ازین هجر و وصال

کی توان مر ذوالجلال و ذوالبقا را یافتن

در خط خوب تکین و در خم زلف ینال

پای بند خیر و شری کی شود در راه عشق

آنکه باشد تشنهٔ شوق و کمال ذوالجلال

از دو بیرون نیست الا شربتی یا ضربتی

گر نعیم آید مناز و گر جحیم آید منال

مردن آن باشد که متواری شود سیمرغ‌وار

هشت جنت زیر پر و هفت دوزخ زیر بال

نیست نقصانی ز نا آورده طاعت‌های خلق

هست مستغنی ز آب و گل، کمال لایزال

ای جنید و بایزید از خاک سرها برکنید

تا جهانی بر جدل بینید و قومی در جدال

این میان را بسته اندر راه معنی چون الف

و آن شده بی‌شک ز دعویهای بی‌معنی چو دال

ای دریغان صادقان گرم رو در راه دین

تیر ایشان دیده دوز و عشق ایشان سینه مال

کی خبر داری تو ای نامحرم نا اهل راه

از جفاهای صهیب و از بلاهای بلال

عالمی زاغ سیاه و نیست یک باز سپید

یک رمه افراسیاب و نیست پیدا پور زال

تا حشر گردند شاگردان دون‌الفلتین

پردگی گشتند زین غم اوستادان کمال

بی مزه شد عشقبازی زین جهان بی‌مزه

عاشقان را قحط آمد زین تباه تنگ سال

وین ظریفان بین کز ایشان تنگ شد پهنای عشق

وین جمیلان بین کز ایشان ننگ میدارد جمال

صف دیوان بینم اینک در مقام جبرییل

بیشهٔ شیران شرزه شد پناه هر شکال

عشق یعقوب ار نداری صبر ایوبیت کو

قدر بدر ار نیستت باری کم از قدر هلال

دولتی بود آن دوالی کش عمر در کف گرفت

ورنه عمر هست بسیاری نمی‌بینم دوال

یا همه جان باش یا جانان که اندر راه عشق

در یکی قالب نباشد جان و جانان را مجال

ناریان بین با سه دوزخ سرد مانده در تموز

ابلهان بین با دو دریا غرق گشته در سفال

در جهان آزاد مردی کو که با وی دم زنیم

محرم و شایسته و اهل و مرید و بی‌ملال

کوی صدیقان بدیده رفت باید نز قدم

راه صدیقان به طاعت رفت باید نه به بال

گر به عقبی دیده داری کوت زاد آخرت

ور به دنیا تکیه داری هست دنیا را زوال

صدهزاران رنج بوبکر از یکی این حرف بود

نوح نهصد سال نوحه کرد تا شد همچو نال

گردم بوبکر خواهی بخشش یک نانت کو

ور کمال نوح جویی نوحه‌ات کو نیم سال

بود آن گه وقت «کان الکاس مجریها الیمین»

هست اکنون گاه «کان الکاس مجریها الشمال»

کاسد و فاسد شد آن سحر حرام سامری

هست گفتار سنایی عشق را سحر حلال

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 7:38 PM

خیز تا از روی مستی بیخ هستی بر کنیم

نقش دانش را فرو شوییم و آتش در زنیم

همچو خد و خوی خوبان پرده‌ها را بردریم

همچو زلف ماهرویان توبه‌ها را بشکنیم

همچو عیاران همی ریزیم اندر جام جان

بهر جان چون آسیا تا چند گرد تن تنیم

گرد صحرای قدم پوییم چون تر دامنان

زین هوس خانهٔ هوا تا کی نه ما اهریمنیم

دیدهٔ جانهای ما هرگز نبیند مامنی

تا چو یک چشمان دلی پر دعوی ما و منیم

مجرم و محروممان دارند تا ما غمروار

بستهٔ این طارم پیروزهٔ بی‌روزنیم

گردنی بیرون کنیم از سر و گرنه تا ابد

بیشتر حمال سر خوانندمان گر گردنیم

آروزها را برون روبیم از دل کارزو

شیوهٔ آبستنانست و نه ما آبستنیم

رشته تابی هم نیابد ره به ما زیرا که ما

نه درین ره تنگ چشم و تنگ دل چو سوزنیم

عاقبت ما را گریبان‌گیر ناید زان که ما

نی چو مشتی خشک مغز بوالطمع تر دامنیم

برکنیم از بوستان نطق بیخ صوت و حرف

تا شویم آزاد و انگاریم شاخ سوسنیم

جام فرعونی به کف گیریم و پس موسی نهاد

هر چه فرعونیست در ما بیخش از بن برکنیم

از درون سالوسیان داریم به گر یکدمی

خرقهٔ سالوسیان را بخیه بر روی افگنیم

گر چه نااهلانمان چون سیم بد بپرا کنند

ما چو سیماب از طریق خاصیت بپراکنیم

در زنیم آتش سنایی وار در هر سوخته

کز در معنی نه ما کمتر ز سنگ و آهنیم

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 7:37 PM

تا کی دم از علایق و طبع فلک زنیم

تا کی مثل ز جوهر دیو و ملک زنیم

تا کی غم امام و خلیفهٔ جهان خوریم

تا کی دم از علی و عتیق و فلک زنیم

دوریم از سماع و قرینیم با صداع

تا ما همی سقف به نوای سلک زنیم

هرگز نبوده دفتر و دف در مصاف عشق

تیر امید کی چو شهان بر دفک زنیم

تا کی ز راه رشک برین و بر آن رویم

بهر گل و کلالهٔ خوبان کلک زنیم

تا کی به زیر دور فلک چون مقامران

از بهر برد خویش دم لی و لک زنیم

دست حریف خوبتر آید که در قمار

شش پنج نقش ماست همین ما دو یک زنیم

یک دم شویم همچو دم آدم و چنو

اندر سرای عشق دمی مشترک زنیم

آن به که همچو شعر سنای گه سنا

میخ طناب خیمه برون از فلک زنیم

بر یاد روی و موی صنم صد هزار بوس

بر دامن یقین و گریبان شک زنیم

گر چه ستد زمانه چک و چاک را ز ما

آتش نخست در شکن چاک و چک زنیم

طوفان عام تا چکند چون بسان سام

خر پشته در سفینهٔ نوح و ملک زنیم

ای ما ز لعل پر نمکت چون نمک در آب

هرگز بود که زیور ما بر محک زنیم

زین جوهر و عرض غرض ما همین یکیست

گر چه همی ز قهر سما بر سمک زنیم

ما را طعام خوان خدا آرزو شدست

یک دم به پای تا دو سخن بر نمک زنیم

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 7:37 PM

 

ای خدایی که به جز تو ملک‌العرش ندانم

بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم

بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم

بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم

عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم

ملک عالمم و عالم اسرار نهانم

غیب من دانم و پس غیب نداند به جز از من

منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم

پاک و بی‌عیبم و بینندهٔ عیب همه خلقان

در گذارنده و پوشندهٔ عیب همگانم

همه من بینم و بیننده نئی دیده دو چشمم

همه من گویم و گوینده نئی کام زبانم

شنوای سخنان همه خلقم به حقیقت

شنوایان جهان را سخنان میشنوانم

حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند

من یکی معتمد و واحد و قیوم بمانم

ملک طبعم و سیاره و نه سیارهٔ طبعم

نه چو طبعم متوطن نه چو سیاره روانم

نه بخوابم نه به بحرم نه کنار و نه میانه

نه بخندم نه بگریم نه چنین و نه چنانم

نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصر

نه ز تحتم نه ز فوقم ملک کان و مکانم

هر چه در خاطرات آید که من آنم نه من آنم

هر چه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم

هر چه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آن

به حقیقت تو بدان بنده که من خالق آنم

هر شب و روز به لطف و کرم وجود و جلالم

سیصد و شصت نظر سوی دلت می‌کند آنم

گر از آن خسته دلت یک نظر فیض بگیرم

زود باشد که شوی کشتهٔ تیغ خذلانم

شیم از روی حقیقت نه از شیء مجازی

آفرینندهٔ اشیاء و خداوند جهانم

من فرستادهٔ توراتم و انجیل و زبورم

من فرستادهٔ فرقانم و ماه رمضانم

صفت خویش بگفتم که منم خالق بی‌چون

نه کس از من نه من از کس نه ازینم نه از آنم

منم که بار خدایی که دل متقیان را

هر زمانی به دلال صمدی نور چشانم

کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی

جرم صد ساله به یک عذر گنه در گذرانم

بعد مردن برمت زیر لحد با دل پر خون

خوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم

آن دم از خاک برانگیزم در روز قیامت

در چنان انجمنی پرده ز رازت ندرانم

بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت

در بهشت آرم و بر خوان نعیمت بنشانم

شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلی

پرده بردارم و آن گه به خودت می‌نگرانم

ذره ذره حسنات از تو ز لطفم بپذیرم

کوه کوه از تو معاصی به کرم در گذرانم

هر عطایی که بکردم به تو ای بندهٔ من من

خوش نشین بنده که من دادهٔ خود را نستانم

هر که گوید که خدا را به قیامت بتوان دید

او نبیند به حقیقت نه از آن گمشدگانم

بار الاها تو بر آری همه امید سنایی

که مسلمانم و یارب نه از آن بی‌خبرانم

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 7:37 PM

 

قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم

عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم

کعبه یارم خراباتست و احرامش قمار

من همان مذهب گرفتم پارسایی چون کنم

من چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد باد

آسمانی کرده باشم آسیایی چون کنم

عشق تو با مفلسان سازد چو من در راه او

برگ بی‌برگی ندارم بینوایی چون کنم

او مرا قلاش خواهد من همان خواهم که او

او خدای من بر او من کدخدایی چون کنم

کدیهٔ جان و خرد هرگز نکرده بر درش

خاک و باد و آب و آتش را گدایی چون کنم

من چنان خواهم که او خواهد چو در خرمن گهش

از کهی گر کمتر آیم کهربایی چون کنم

بر سر دریا چو از کاهی کمم در آشنا

با گهر در قعر دریا آشنایی چون کنم

او که بر رخ حسن دارد جز وفاکاریش نیست

من که در دل عشق دارم بی‌وفایی چون کنم

بادپایی خواهد از من عشق و من در کار دل

دست تا از دل نشویم بادپایی چون کنم

با خرد گویم که از می چون گریزی گویدم

پیش روح پاک دعوی روشنایی چون کنم

شاهدان چون در خراباتند من زان آگهم

زاهدان را جز بدانجا رهنمایی چون کنم

با نکورویان گبران بوده در میخانه مست

با سیه‌رویان دین زهد ریایی چون کنم

چون مرا او بی سنایی دوستر دارد همی

جز به سعی باده خود را بی‌سنایی چون کنم

او بر آن تا مر سنایی را به خاک اندر کشد

من برآنم تا سنایی را سمایی چون کنم

طبع من زو طبع دارد پس مرا گوید مخواه

من ز بهر برگشان این بینوایی چون کنم

از همه عالم جدا گشتن توانستم ولیک

عاجزم تا از جدایی خود جدایی چون کنم

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 7:37 PM

پسرا تا به کف عشوهٔ عشق تو دریم

از بدو نیک جهان همچو جهان بی‌خبریم

عقل ما عشق تو گر کرد هبا شاید از آنک

بی‌غم عشق تو ما عقل به یک جو نخریم

نظری کرد سوی چهرهٔ تو دیدهٔ ما

از پی روی تو تا حشر غلام نظریم

چاکران رخ و آن عارض و آن چشم و لبیم

بندهٔ آن قد و آن قامت و آن زیب و فریم

سوختهٔ آن روش و چابکی و غنج توایم

شیفتهٔ آن خرد و خط و سخا و هنریم

آن گرازیدن و آن گام زدن پیش رقیب

که غلام تو و آن رفتن و آن رهگذریم

بگذری چونت ببینم خرامنده چو کبک

باز کردار در آن لحظه ز شادی بپریم

والهی کرد چنان عشق تو ما را که ز درد

چاک دامنت چو بینیم گریبان بدریم

تا ببستیم کمر عشق ترا ای مه روی

زیر سایهٔ علم عشق تو همچون کمریم

ای گرامی و بهشتی صفت از خوبی و حسن

ما ز سوز غم عشق تو میان سقریم

آتشی بیش مزن در دل و جانمان ز فراق

که خود از آتش عشقت چو دخان و شرریم

از عزیزی و ز خردی به درم مانی راست

زان ز عشقت به نزاری و به زردی چو زریم

کودکی عشق چه دانی که چه باشد پسرا

باش تا پاره‌ای از عشق تو بر تو شمریم

تو چه دانی که ز عشق رخ خورشیدوشت

تا سپیده‌دم لرزان چو ستارهٔ سحریم

تو چه دانی که ز چشم و جگر از آتش و آب

همه شب با دو لب خشک و دو رخسار تریم

تو چه دانی که از آن زلف چو مار ارقم

بر سر کوی تو چون مار همی خاک خوریم

تو چه دانی که ز جعد و کله و چشم و لبت

که چه پر آب دو چشمیم و پر آتش جگریم

تو چه دانی که از آن شکر آتش صفتت

چه گدازنده چو بر آتش سوزان شکریم

رازها هست ز عشق تو که آن نتوان گفت

خاصه اکنون که درین محنت و عزم سفریم

پای ما را به ره عشق تو آورد و بداشت

تو چه دانی که ازین پای چه در درد سریم

به سلامی و حدیثی دل ما را دریاب

که هم اکنون بود این زحمت از اینجا ببریم

یادگاری به تو بدهیم دل تنگ و به راه

یادگار از تو به جز انده عشقت نبریم

خرد خردم چکنی ای شکر از سر تا پای

که به غمهای بزرگ از غم عشق تو دریم

دین ما عشق تو و مذهب ما خدمت تست

تا نگویی که درین عشق تو ما مختصریم

دلم آن گه بگردد که بگردانی روی

جانم آنگاه بجوشد که به تو درگذریم

خود مپرس ای پسر از عشق تو تا چون شده‌ایم

کز نحیفی و نزاری چو یکی موی سریم

لیک شکر است ازین لاغری خود ما را

که رقیب تو نبیند که به تو در نگریم

خیره دردیست چو در پای ببینیم ترا

از غم و رنج قدمهات بر آتش سپریم

راه کوی تو همه کس به قدم می‌سپرد

ما قدم سازیم از روح پس آن ره سپریم

دیده زیر قدمت فرش کنیمی لیکن

ز ادیب و ز رقیب تو چنین بر حذریم

عیب ناید ز حذر کردن ما از پی آنک

ما غریبیم اگر چه به مثل شیر نریم

زهر بر یاد یکی بوس تو ای آهو چشم

گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم

از پی عشق تو ای طرفه پسر در همه حال

بندهٔ شهر تو و دشمن شهر پدریم

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 7:37 PM

بخ بخ اگر این علم برافرازم

در تفرقه سوی جمع پردازم

باشد بینم رخان معشوقم

وز صحبت خود دری کند بازم

از راهبران عشق ره پسرم

با پاک بران دو کون در بازم

شطرنج به شاهمات بر بندم

در ششدره مهره‌ای در اندازم

بر فرش فنا به قعده ننشینم

در باغ بقا چو سرو بگرازم

این عشوهٔ اوست خاک آدم را

با صحبت جان و دل بدل سازم

این گنج که تو ختم من از هستی

در بوتهٔ نیستیش بگدازم

این بربط غم گداز در وصلت

در بهر نهم و بشرط بنوازم

هر بیت که از سماع او گویم

اول سخنی ز عشق آغازم

این است جواب آن کجا گفتم

«کی باشد کاین قفس بپردازم»

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 7:37 PM

نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم

به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم

نمی‌شناسم خود را که من کیم به یقین

از آنکه من ز خود اندر به خود همی نگرم

عیان چو باز سفیدم نهان چو زاغ سیاه

چنین به چشم سرم گر چنان به چشم سرم

شکر نمایم و از زهر ناب تلخ ترم

به فعل زهرم اگر چه به قول چون شکرم

به علم صور محض ره چه دانم و چون

ز عقل خالی همچون ز جان تهی صورم

ز رازخانهٔ عصمت نشان مجو از من

که حلقه‌وار من آن خانه را برون درم

به نور حکمت آب از حجر برون آرم

نمی‌گشاید حکمت دلم عجب حجرم

برای آز و برای نیاز هر روزی

بسان مرد رسن تاب باز پی سپرم

سفر نکردمی از بهر بیشی و پیشی

اگر بسنده بدی در حضر به ما حضرم

دیم نکوتر از امروز بود و باز امسال

ز پار چون به یقین بنگرم بسی بترم

اگر چه ظاهر خود را ز عیب می‌پوشم

بر تو پردهٔ اسرار خویش اگر بدرم

ز ریگ و قطر مطر در شمر فزون آید

عیوب باطنم ار شایدی که بر شمرم

مدار میل سوی من چو تشنه سوی سراب

که آدمی صورم لیک اهرمن سیرم

سحاب بیندم از دور سایل عطشان

سحابم آری لیکن سحاب بی مطرم

صدف شمار دم از دیده پر در رو غواص

صدف شناس شناسد که سنگ بی‌گهرم

به دیدگان هنر بیندم مسافر طمع

کلنگ حکمت داند که سنگ بی‌هنرم

رفیق نور بصر خواندم به مهر و به لطف

چگونه نور بصر خواندم که بی‌بصرم

گذشت عمری تا زیر این کبود حصار

به جرم آدم عاصی مطیع و برزگرم

کبست کاشتم انرد زمین دل به طمع

بجز کبست نیاورد روزگار برم

زبان حالش با من همی سر آید نرم

که سر مگردان از من چو کاشتی بخورم

یکی عنای روان می‌خرید و می‌نالید

منال گفت عنا: دیده باز کن مخرم

ره ظفر نتوان رفت بر عدو بخرد

چو من عدوی خودم چون بود ره ظفرم

وگر ز دشمن ظاهر حذر کند عاقل

ز مکر دشمن باطن چگونه بر حذرم

عجبتر آنکه ز بهر دو روزه مستقرم

به طوع و رغبت خود سال و ماه در سفرم

ز سیر هفت مشعبد اسیر ششدره‌ام

ز دست چار مخالف بنای هشت درم

مرادم آنکه برون پرم از دریچهٔ جان

ولیک خصم گرفتست چار سو مفرم

ز دام کام نپرم برون چو آز و نیاز

همی برند به مقراض اعتراض پرم

رفیق رفت به الهام در سفینهٔ نوح

ز هر غریق فرومانده من غریق‌ترم

میان شورش دریای بی کران از موج

به جان از آفت این آب و باد پر خطرم

دمی ز روح به امنم دمی ز نفس بی بیم

گهی چو افسر عیسی گهی فسار خرم

«مگر» نشناختم اندر زمین دل به هوس

نرست و عمر به آخر رسید در «مگر»م

ز روزگار توقع نمی‌کنم خیری

که خیر روی بتابد ز من که محض شرم

به گلستان زمانه شدم به چیدن گل

گلی نداد و به صد خار می‌خلد جگرم

زمانه کرد مرا روی و موی چون زر و سیم

مگر شناخت که من پاسبان سیم و زرم

ندای عقل برآمد که رخت بربندید

همه جهان بشنیدند و من ز آنکه کرم

گر از کمال بتابم چو خور ز خاور اصل

بسازد اختر بهر زوال باخترم

وگر ز مردی بر هفت چرخ پای نهم

نه سر ز چنبر گردون دون برون ببرم

عجب مدار که از روزگار خسته شوم

ک او شرارهٔ شرست و من سپید سرم

ازین نفر به نفیر آمدم نفور شدم

بفر فطنت دانم که من نه زین نفرم

چرا نسازم با خاکیان درو فلک

که هم ز خاکم من ز گوهر دگرم

ز پیشوای امیر فلک به رتبت و عقل

گمان برم که به ذات و صفات پیشترم

ز نور فطنت در ظلمت شب فطرت

چو چشم اعما نومید مانده از سحرم

بدین دو ژاژ مزخرف به پیش چشم خرد

چو گنده پیری در دست بنده جلوه‌گرم

به فضله‌ای که بگویم که فضل پندارم

نیم سنایی جانی که خاک سربسرم

تنم ز جان صفت خالیست و من به صفت

به جان صورت چون چارپای جانورم

گهی چو شیر بگیرم گهی چو سگ بدرم

گهی چو گاو بخسبم گهی چو خر بچرم

نه هیچ همت جز سوی سمع و جمع درم

نه هیچ فکرت جز بهر عشق خواب و خورم

اگر چه عیبهٔ عیب و عیار عارم لیک

به بندگی سر سادات و چاکر هنرم

سپر ندارم در کف به دفع تیر فلک

چو ایمنم که طریق سداد می‌سپرم

ز چارسوی ملامت به شاهراه نجات

چهار یار پیمبر به سند راهبرم

همیشه منتظرم هدیهٔ هدایت را

ولیک مهدی در مهد نیست منتظرم

عنایت ازلی هم عنان عقلم باد

که از عنا برهاند به حشر در حشرم

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 7:37 PM

درین لافگاه ارچه پیروز روزم

ز بد سیرتی سغبهٔ شر و شورم

درین زیر چرخ از مزاج عناصر

گهی دیوم و گه ددم گه ستورم

ز خبث و ز بی آگهی با عزیزان

درون خار پشتم ز بیرون سمورم

ز بهر دو طامات و ژاژ و مزخرف

همه ساله با خلق در شر و شورم

فریب جگرهای چون آتشم من

مگر ز آب شیرین نیم ز آب شورم

همی سام را هیز خوانم پس آن گه

چو کاووس پیوسته در بند تورم

چو حورم نهان و چو هور آشکارا

ولیک از حقیقت نه حورم نه هورم

بدین باد و توش و سروریش گویی

سنایی نیم بوعلی سیمجورم

چو شار و چو شیرم به لاف و به دعوی

ولیک از صفت چون اسیران غورم

مخوان قانعم طامعم خوان ازیرا

به سیرت چو مارم به صورت چو مورم

اگر زر نگیرم نه زاهد خسیسم

وگر می‌ننوشم نه تایب ز کورم

نه بهر ورع کم کنم ناحفاظی

ورع چه که خود نیست در خرزه زورم

از آن با حکیمان نیارم نشستن

که ایشان چو مورند و من لندهورم

وز آن عار گرد افاضل نگردم

که ایشان بصیرند و من زشت و عورم

از آن دوست و دشمن نیارم به خانه

که خالیست از خشک و از تر خنورم

وزان عاجزی سوی مردان نپویم

که ایشان چو شیرند و من همچو گورم

چگونه کنم با سران اسب تازی

چو دانم که از چوب بودست بورم

یکی تودهٔ وحشتم از برون خشک

اگر مغز گنده نخواهی مشورم

مشعبد مرا گونه دادست زینسان

ترا من بگفتم نه لعلم بلورم

لقب گر سنایی به معنی ظلامم

چو جوهر به ظاهر به باطن نفورم

به بی‌دیده‌ای ابلهی گفت: کوری

بدو گفت بی دیده: کوری که کورم

الا ای نانت چو من نیست پخته

فطیری که گرمست اکنون تنورم

من اینم که گفتم چو دانی که اینم

تو پس گر سر شر نداری مشورم

اگر عیب خود خود نگویم به مردم

نه درویش خانه نهد مرگ گورم

مرا از تو و سورت آن گه چه خیزد

که اندر بغلها نهد مرگ سورم

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 7:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 135

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5114949
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث