به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای گرفتار نیاز و آز و حرص و حقد و مال

ز امتحان نفس حسی چند باشی در وبال

چند در میدان قدس از خیره تازی اسب لاف

چون نداری داغ عشق از حضرت قدس جلال

باطن از معنیت پاک و ظاهر از دعوی پلید

چون تهی طبلی پر از آواز از زخم دوال

مرد باش و برگذار از هفت گردون پای خویش

تا شوی رسته ازین الفاظهای قیل و قال

روح را در عالم روحانیان کن آبخور

نفس را در سم اسب روح کن قطع المنال

جلوه ده طاووس سفلی را ز حکمت تا مگر

با عروس حضرت علوی کند رای وصال

چون مفصل گشتی از احداث نفسانی به علم

از همه اجساد نفسانی کند روح انفصال

جهد آن کن تا ببری منزل اندر نور روح

تا نمانی منقطع در اوسط ظل و ضلال

چون مصفا گشتی از اوصاف نفسانی ترا

دست تقدیر تعالی گوید: ای سید تعال

چون بترک نفس گفتی پس شوی او را یقین

چون ز خود بیزار گشتی روی بنماید جمال

گر بتقلیدی شدستی قانع از صانع رواست

همچنین میباش از انفاس نفس اندر جوال

رو به زیر سایهٔ «لا» خانهٔ «الا» بگیر

تا که از الات بنماید همه راه مجال

کی خبر داری ز صانع کی ازو واقف شوی

تا که خرسندی به مشتی علمهای پر محال

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 7:37 PM

چون به صحرا شد جمال سید کون از عدم

جاه کسرا زد به عالم‌های عزل اندر قدم

چون نقاب از چهرهٔ ایمان براندازد زند

خیمهٔ ادبار خود کفر از خجالت در ظلم

کوس دعوت چون بزد در خاک بطحا در زمان

بر کنار عرش بر زد رایت ایمان علم

آفتاب کل مخلوقات آن کز بهر جاه

یاد کرد ایزد به جان او به قرآن در قسم

نیست اندر هشت جنت کس چنو با قدر و جاه

نیست در هفت آسمان دیگر چنو یک محتشم

بر سر این چرخ گردان جاه او بینی نشان

بر نهاد عرش یزدان نام او بینی رقم

از سعادات جمال و جاه و اقبالش همی

شد به صحرا آفتاب نور و ایمان از ظلم

رایت «نصر من الله» چون برآمد از عرب

آتش اندر زد به جان شهریاران عجم

خاک پای بوذرش از یک جهان نوذر بهست

درز نعلین بلال او به از صد روستم

همچو لا شد سرنگون آن کس که او را گفت «لا»

وز سعادت با نعم شد آنکه گفت او را «نعم»

چرخ اعظم آمده پیش قیامش در رکوع

طارم کسرا از او کسر و ز جاه او به خم

تا بیان شرع و دینش را خداوند جهان

یاد کرد اندر کلام خود نه افزون و نه کم

«صادقین» بوبکر بود و «قانتین» فرخ عمر

«منفقین» عثمان علی «مستغفرین» آمد بهم

هر کرا جاهیست زیر جایگاهش چاه‌دان

اندرین معنی مگو هرگز حدیث «لا» و «لم»

کافرانی کش ندیدند و نپذرفتند دین

چشم و گوش عقل ایشان بود اعما و اصم

سرفرازان قریش از زخم تیغش دیده‌اند

هر یکی در حربگاه اندازهٔ خود لاجرم

بر سما دارد چو میکاییل و چون جبریل دوست

بر زمین دارد چو صدیقی و فاروقی خدم

عالم ار هجده هزار و صد هزارست از قیاس

نیست اندر کل عالم‌ها چنو یک محتشم

با قلم باید علم تا کارها گیرد نظام

او علم بفراخت اندر کل عالم بی قلم

از ریاحین سعادات و گل تحقیق و انس

صدهزاران جان به دعوت کرد چون باغ ارم

از دم صمصام و رمح چاکران خویش کرد

هم عجم را بی‌ملوک و هم عرب را بی‌صنم

مهتر اولاد آدم خواجهٔ هر دو جهان

آنکه یزدانش امات داد بر کل امم

از جلال و جاه و اقبالش خدای ذوالجلال

نام او پیش از ازل با نام خود کرده رقم

او جدا کرد آن کسانی را سر از تن بی‌خلاف

کز جفا بی حرمتی کردند در بیت‌الحرام

آب روی مومنان را کرد او با قدر و جاه

آب چشم کافران را کرد چون آب به قم

سرور هر دو جهان و کارساز حشر و نشر

آفتاب دین محمد سید عالی همم

مصطفا و مجتبا آن کز برای خیر حال

در ادای وحی جبریلش ندیدی متهم

در سخن جز نام او گفتن خطا باشد خطا

در هنر جز نعت او گفتن ستم باشد ستم

پیش علم و حلم وجود او کجا دارند پای

عالمان عالمین و کوه قاف و ابرویم

ای سنایی جز مدیح این چنین سید مگوی

تا توانی جز به نام نیک او مگشای دم

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 7:37 PM

ای دل از عقبات باید دست از دنیا بدار

پاکبازی پیشه گیر و راه دین کن اختیار

تخت و تاج و ملک و هستی جمله را در هم شکن

نقش و مهر نیستی و مفلسی بر جان نگار

پای بر دنیا نه و بر دوز چشم از نام و ننگ

دست بر عقبا زن و بر بنده راه فخر و عار

چون زنان تا کی نشینی بر امید رنگ و بوی

همت اندر راه بند و گام زن مردانه‌وار

عالم سفلی نه جای تست زینجا بر گذر

جهد آن کن تا کنی در عالم علوی قرار

تا نگردی فانی از اوصاف این ثانی سقر

بی‌نیازی را نبینی در بهشت کردگار

گر چو بوذر آرزوی تاج داری روز حشر

باش چون منصور حلاج انتظار دار دار

از حدیث عشق جانبازان مزن بر خیره لاف

تا تو اندر بند عشق خویش باشی استوار

باطن تو کی کند بر مرکب شاهان سفر

تا نگردد رای تو بر مرکب همت سوار

ای برادر روی ننماید عروس دین ترا

تا هوای نفس تو در راه دین شد ره سپار

چشم آن نادان که عشق آورد بر رنگ صدف

والله ار دیدش رسد هرگز به در شاه‌وار

تا تو مرد صورتی از خود نبینی راستی

مرد معنی باش و گام از هفت گردون در گذار

از پی یک مه که برگ گل دمد بر وی همی

گرمی و سردی کشد در باغها یک سال خار

گر غم دین داردت رو توتیای دیده ساز

گرد نعل مرکب این افتخار روزگار

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:52 PM

ای حل شده از علم تو صد گونه مسائل

وی به شده از دست تو صد علت هایل

ای خواجهٔ فرزانه علی بن محمد

وی نایب عیسی به دو صد گونه دلایل

عقل از تو چنان تیز که سودا ز تخیل

جان از تو چنان زنده که اعضا به مفاصل

فرزانهٔ خلقت شده از کین تو شیدا

دیوانهٔ اصلی شده از مهر تو عاقل

شخصی که بدو شمت خلق تو رسیدست

از خلق تو گل گردد کل گهر و گل

چون شمت شاهسپرم از باد شمالی

شامل شده از خلق تو هر جای شمایل

بی‌غم ز تو خواهنده و خرم به تو مجلس

یاران به تو کوشنده و نازان به تو محفل

تا عقل تو در عالم جان رخت فرو کرد

برداشت از آنجا سپه عارضه محمل

جرم قمر از فر تو در دادن دارو

چون مجتمع النوری‌ست در کل منازل

یک مسهل تو راست چو بیجاده کهی را

می جذب کند خلط بد از بیست انامل

گر مشعلها شمت داروی تو یابند

زان پس نتواند که کشد باد مشاعل

این ذهن و حذاقت که تو داری به طبیبی

هرگز نرسد کشتی عمر تو به ساحل

ای خاک درت سجده گه حاسد و ناصح

وی آب رخت قبله گه شاعر و سائل

از بیم سوال تو عدوی تو چنانست

گویی که برو زحمت آورد تب سل

در دین محمد چو عمر صلبی اگر چند

بر طرف زبان داری احکام اوایل

بر فایدهٔ خلقی ز دو گونه سخن تو

چون معنی زجاج و چو تفسیر مقاتل

حقا که روا باشد کز چون تو طبیبی

بر چرخ مباهات کند خسرو عادل

بودم ز ملولی چو تن مردم کوهی

بودم ز خدوری چو دل مردم غافل

خود حال دگر خلط چگویم که ز سودا

بودم چو کسی کو خورد افیون و هلاهل

در گوش من از ضعف دلم وقت شنودن

چون صور پسین آمدی آواز جلاجل

بنمود مرا شعبده‌هایی که بننمود

از صد یک آن شعبده هاروت به بابل

زان فکرت بیهوده که در خاطر من بود

یک ساعته ره بود ز من تا به سلاسل

بر شاخ حیات از قبل ضعف بهر وقت

نالید ز بس رنج و عنا دل چو عنادل

من در حد غزنین و مرا فکرت فاسد

گه در حد چین بردی و گه در حد موصل

المنةالله که بر من همه سودا

شد سهل به فر تو ازین خوردن مسهل

ترکیب من افگانه شد از زایش علت

زان پس که بد از علت و از عارضه حامل

مقصود من ار عمر ابد بود به عالم

شد لاجرم از مسهل و معجون تو حاصل

بر کند همه قاعدهٔ علت از آنجا

جان ابدی کرد بدان قاعده منزل

شد ذهن من و خاطر من تیز و منور

چون خاطر کودک ز منقا و ز پلپل

پاکند به عرض و به صیانت همه خویشانت

از حرمتت ای خواجه نزد نابخلائل

تا باطنم از شربت تو نقص نپذرفت

حقا که نشد ظاهرم از فایده کامل

شد معتدل این طبع بر آنگونه که در طبع

من باز ندانم متضاد از متشاکل

بر که شمرم خلق تو ای مهتر مکرم

پیش که کنم شکر تو ای خواجه مفضل

تا آتش و آب و ز می و باد مرکب

هر چار خدایند به نزدیک معطل

هر چار گهر دایم بدخواه ترا باد

بر تارک و بر دولت و بر دیده و بر دل

اعدای تو کم چون مثل «استو قد نارا»

عمر تو فزون چون مثل سبع سنابل

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:52 PM

ای به آرام تو زمین را سنگ

وی به اقبال تو زمان را ننگ

ای به نزد کفایت تو کفایت

باد پیمای و کژ چو نای و چو چنگ

ای دو عالم گرفته اندر دست

به کمال و صیانت و فرهنگ

با مجال سخات هفت اقلیم

تنگ میدان بسان هفتو رنگ

پر و بال ا زتو یافته رادی

فروهنگ ا زتو یافته فرهنگ

از بزرگیست در دماغ تو کبر

وز کریمیست در نهاد تو هنگ

نه به کبرست حلم تو چو جبال

نه به طبعست کبر تو چو پلنگ

ای گهر زای بی‌نشیب زوال

وی درر پاش بی‌نهیب نهنگ

درد دو عالم همی نگنجی از آنک

تو بزرگی و هر دو عالم تنگ

به تن و طبع تازه‌ای نه به روح

به دل و نام زنده‌ای نه به رنگ

نام تو در ازل نشانه نهاد

خوشدلی در مزاج مردم زنگ

دور از آن مجلس از حرارت دل

آن چنانم که نار با نارنگ

گه خروشان چو در نبرد تو نای

گاه نالان چو در نبرد تو چنگ

گاه در خوی چو اسبت اندر تک

گاه در خون چو تیغت اندر جنگ

کرده شیران حضرت تو مرا

سر زده همچو گاو آب آهنگ

گر نیایم به مجلس تو همی

از سر عجزدان نه از سر ننگ

خود به تو چون رسد رهی که تویی

از سنا و بلندی و اورنگ

روی تو آفتاب و چشمم درد

صدر تو آسمان و پایم لنگ

خود شگفتست از آنکه بشکیبد

از چنان طلعت و چنان فرهنگ

کز پی ضعف دیدگان خفاش

نکند با جمال صبح درنگ

مرغ عیسی کدام سگ باشد

که کند سوی جبرئیل آهنگ

کز چنان قلزم آنک روی بتافت

چشم بر پشت یافت چون خرچنگ

لعل در دست تست خوش می‌باش

سنگ اگر نیست خاک بر سنگ

چکنی ریش و سبلت مانی

چون بدیدی عجایب ارتنگ

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:52 PM

ای سنایی نشود کار تو امروز چو چنگ

تا به خدمت نشوی و نکنی قامت چنگ

سر سرهنگان سرهنگ محمد هروی

که سر آهنگان خوانند مر او را سرهنگ

آنکه روی همه هشیاران آمد به شتاب

آنکه پشت همه بیداران آمد به درنگ

نزد دیدارش که بوده بهای بهمن

پیش گفتارش جهل آمده هوش هوشنگ

گر بسقلاب برد باد نهیبش نشگفت

که سیه روی شود مردم سقلاب چو زنگ

باد لطفش بوزد گر بحد چین نه عجب

که از خاکش پس از آن زنده برآید سترنگ

بر پلنگ ار بنهد دست ز روی شفقت

نجم سیاره نماید نقط از پشت پلنگ

ای به علم و به سخا مفخر اهل غزنین

غزنی از فخر تو بر چرخ برآرد اورنگ

بنگ و افیون شود از بوی تو سرمایهٔ عقل

گر در آن کو که توباشی بود افیون یا بنگ

گر بسنجید به شاهین خرد حلم ترا

دایرهٔ مرکز و دریا بود آن را پا سنگ

دست جود تو چو جان ساخته با هفت اقلیم

پای قدر تو چو دل تاخته با هفتو رنگ

آنچه در وقعهٔ قنوج تو کردی از زور

و آنچه در پیش شهنشاه نمودی از جنگ

سود یک لشکر دین بود که آنروز چو شیر

کردی از کین سوی آن گاو زیان کار آهنگ

مار مردم‌کش در بحر نکرد آن از کام

شیر مردم‌کش در بیشه نکرد آن از چنگ

تاختی راست چو خورشید و بکندیش آن شاخ

که به آسانی سفتی سر او آهن و سنگ

بودی آن روز به کردار چو خورشید به ثور

هستی امروز به مقدار چو مه در خرچنگ

روز مردان بود آنجا که تو باشی بازی

جنگ ترکان بود آنجا که تو باشی نیرنگ

آنچه تنها تو به یک تیغ کنی صد یک از آن

نکند لشکری از ترک به صد تیر خدنگ

چو بنات‌النعش گردند پراکنده چو تو

دشمنان را کنی از نیزه چو پروین آونگ

عقل هر ترک در آن روز همی گوید هین

ترکش ای ترک به یکسو فکن و جامهٔ جنگ

بره بسیار در آویختی از چنگ و کنون

دشمن شاه درآویز چو مسلوخ از چنگ

چون حمایل به زر اندر کنف افگنی راست

همچو پیلی که کند گردن در کام نهنگ

پس خرامی سوی میدان و به جانت که شود

زردی روی عدویت چو حمایل از رنگ

تو چو خورشیدی و آن زرد ترا هست سزا

بر کتف پرور کز بچه ندارد کس ننگ

گر حسودی سخنی گوید ازین روی فراخ

پشت منمای و زان ژاژ مکن دل را تنگ

که ببینی پس از این از قبل خدمت تو

پشت‌اعدای تو چون پشت حمایل شده گنگ

آهنین گوهر شد روی من از آتش دل

همچو آبی که برو باد وزد از آژنگ

روشنست آینهٔ فضلم چون زنگ ولیک

آینهٔ بختم تاریک همی دارد زنگ

قدر چون بینم چون نیستم از گوهر هیز

صدر چون یابم چون نیستم از شوخی شنگ

دولت آن راست درین وقت که آبست از که

صلت آن راست درین شهر که نانست از سنگ

آب و قدر شعرا نزد تو ز آنست بزرگ

که نخوردستی در خردی نان بشتالنگ

مدح بی‌صلت آن راد نمی‌آید چست

شعر بی‌جامهٔ آن مرد نمی‌گیرد هنگ

جامه‌ای بخش مرا خاص خود ار سرو قدم

تا ز فر تو شود کار من امسال چو چنگ

شوم از شکر ثناهات چو قمری در دم

چو بوم من ز لباس تو چو طوطی بارنگ

من از آن رنگ جهان را کنم آگاه ز شکر

همچو اشتر که دهد آگهی از رنگارنگ

ای عزیزی اگر این باد که اندر سر هست

راه یابد سوی خانه کندم تنگ ز ننگ

چون کبوتر نشوم بهرهٔ کس بهر شکم

گردن افراشته ز آنم همالان چو کلنگ

تا سپهرست و فلک پایهٔ ماه و خورشید

تا به هندست و به چین معدن گنگ و ار تنگ

باد افراخته رای تو چو خورشید و چو ماه

باد آراسته جان تو چو ارتنگ و چو گنگ

روی زردان همه اعدای تو مانند ترنج

روی سرخان همه احباب تو همچون نارنگ

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:52 PM

مقدسی که قدیمست از صفات کمال

منزهی که جلیل ست بر نعوت جلال

به ذات لم یزلی هست واحد اندر مجد

بعز وحدت پیدا از او سنا و کمال

صفات قدس کمالش بری ز علت کون

نمای بحر لقایش بداده فیض وصال

به هستی جبروتی نیاید اندر وهم

به عزت ملکوتی بری ز شکل و مثال

جلال و عز قدیمش نبوده مدرک خلق

نه عقل یابد بروی سبیل مثل و مثال

نه اولیت او را بود گه اول

نه آخریت او را نهایتست و مآل

زحیر حد ثانی ورا بود منزل

نه در مشاهد قربی جلال اوست جدال

به قدرت صمدیت لطایف صنعش

بداده هر صفتی را هزار حسن و جمال

به ساحت قدمش نگذرد قیام فهوم

نهاده قهر قدیمش به پای عقل عقال

چه یافت خاطر ادراک او به جز حیرت

چه گفت وهم مزور به جز فضول و فضال

به ذات پاک نماند به هیچ صورت و جسم

منزهست به وصف از حلول حالت و حال

جلال وحدت او در قدم به سرمد بود

صفات عزت او باقیست در آزال

به وحدت ازلی انقسام نپذیرد

به عزت ابدی نیست شبه هر اشکال

به کنه ذاتش غفلت عقول را از غیب

نه در سرادق مجدش علوم راست مجال

نه قهر باشد او را تغیر اندر وصف

نه در صنایع لطفش بود فتور و زوال

هر آنکه در صفتش شبه و مثل اندیشد

بود دل سیهش نقش گیر کفر و ضلال

هر آنکه کرد اشارت به ذات بی چونش

بود به صرف حقیقت چو عابد تمثال

برای جلوه‌گری از سرادق عرشی

کند منور مغرب بروی خوب هلال

به صبحدم کشد او شمس از دریچهٔ شرق

نهد به قبهٔ چرخ بلند وقت زوال

ز نور چرخ منور کند طلایهٔ سیم

کند ز بیضهٔ کافور صبح ارض و جبال

ز قطره ابر کند در صدف به حکمت در

ز عین قدرت آرد هزار نهر زلال

هزار نافهٔ مشک ازل دهد هر شب

برای نفخهٔ عشاق بر جنوب و شمال

ز چاه شرق برآرد به صبحدم خورشید

کند منور از نور او وهاد و تلال

ز سبغ حکمت رنگین کند به که لاله

نهد به چهرهٔ خوبان چین به قدرت خال

نهاده در دل خورشید آتشین گوهر

بداده چهرهٔ مه را هزار نور و نوال

بریده است به مقراض عزت و تقدیس

زبان تیغ خلیقت ز مدحتش در قال

خورنده لقمهٔ جودش ز عرش تا به ثری

به درگه صمدی عاجزند جمله عیال

چو خاک گشته به درگاه او مه و خورشید

شده‌ست بندهٔ درگاه او دهور و طوال

کند سجود وی از جان همه مکین و مکان

کند خضوع کمالش همه جبال و رمال

به عزتش بشتابد بهار در جوشش

به امر اوست روان سیل دجلهٔ سیال

کند ثنای جلالش زبان رعدا زخوف

مسبح ست مر او را چو ابر و برق ثقال

گشاده‌اند زبان در ثنای او مرغان

چو عندلیب و چکاوک چو طوطی و چو دال

مدبری که ندارد شریک در عزت

معطلی ست بر او وجود عقل فعال

ز قهر او شده کوه گران چو حلقهٔ میم

ز خدمتش شده پشت فلک چو حلقهٔ دال

نهاده در دل عشاق سرهای قدم

چگونه گوید سر ازل زبان کلال

هر آنکه شربت سبحانی وانالحق خورد

به تیغ غیرت او کشته در هزار قتال

ز آهوان طریقت هر آنکه شیر آمد

نهاده‌است به پایش هزارگونه شکال

زمازم ملکوتش کند دلم چون خون

مراست جام وصالش همیشه مالامال

به نغمه‌های مزامیر عشق او هستم

شراب وصلش دایم مرا شدست حلال

چو بوی گلبن او بشنوم به باغ ازل

شوم چو حور جنانی به حسن و غنج و دلال

ز خاک معصیت ار بر رخم بودی گردی

چو خاک درگه اویم نباشد ایچ وبال

ز رهروان معارف منم درین عالم

بود مرا ز خصایص درین هزار خصال

به جان جان دهم از جان و دل همه شب و روز

صلاتها و تحیات بر محمد و آل

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:52 PM

ذات عشق ازلی را چون می‌آمد گهرش

چون شود پیر تو آن روز جوان‌تر شمرش

هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم

از پس آن نبود عشق بتی پرده درش

خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف

جامهٔ عافیتی صید کند زیب و فرش

صد هزاران رگ جان غمزهٔ خونیش گشاد

کز رگ جان یکی لعل نشد نیشترش

خرد و جان من او دارد و می شاید از آنک

او چو جانست و خرد خاک چه داند خطرش

اینهم از شعبده و بوالعجبی اوست که هست

در عقیقین صدفش سی و دو دانه گهرش

چون دو بیجاده گشاد از قبل خنده شود

پر ستاره چو ره کاهکشان رهگذرش

چون گه گریه بدو در نگرم گویی هست

صدهزاران اختر ازین دیده روان بر قمرش

صدهزاران دل و جان بینی درمانده بدو

زیر هر یک شکن زلف مشعبد سیرش

عاشق خود بوم ار من غرض خود طلبم

زان دو بیجادهٔ پر شکر عاشق شکرش

وصل او از قبل خدمت او جویم و بس

ور نه من کمتر از بند قبا و کمرش

باد پیمای‌تر از من نبود در ره عشق

کز پی دیدهٔ خود سرمه کنم خاک درش

از برای مدد عشق مرا بر دل من

حسن هر روز برآرد به لباس دگرش

هر دمش حسن دگر بخشد مشاطه صفت

هر کرا تربیت عشق بود جلوه‌گرش

هست هر روز فزون دولت خوبیش ولیک

من چه گویم تو درین دیده شو و در نگرش

نی نی از غیرت من نیست روا این یک لفظ

کاندر آن چهرهٔ پرنور و لب چون شکرش

چشم و گوشی که چو من بیند و چون من شنود

خواهم از عارضهٔ بی‌خبری کور و کرش

من همی روز خود آن روز مبارک شمرم

که کمروار یکی تنگ بگیرم ببرش

نه که خود روز مبارک بود آن را که کند

سعی قاضی برکات بن مبارک نظرش

برکاتی که ز جود کف با برکت او

روزگار فضلا گشت چو نام پدرش

آنکه گر شعله زند آتش خشمش سوی بحر

در زمان دور شود پرده ز در و گهرش

آن ستوده سیرست او که به هنگام صفت

نقشبند خط ارباب سخن شد سیرش

آن نهالی که نشانند به نام کف او

خاک بی‌تربیت نامیه آرد به برش

هر که با یاد کف او به مثل زهر خورد

مدد روح طبیعی شود اندر جگرش

آتش همتش ار میل کند سوی هوا

آسمان گنبد زرین شود از یک شررش

ذاتش از مجلس اگر قسد کند سوی علو

عالم جان و خرد زیر بود او ز برش

ظلمت دهر پس پشت من افگند فنا

تا نهادم چو بقا روی سوی مستقرش

چه عجب زان که چو خورشید کسی را شد امام

سایه چون مقتدیان گام زند بر اثرش

هر که او چشم سوی چشمهٔ خورشید نهاد

سایهٔ قامت خود پیش نبیند بصرش

خود مرا از شرف خدمتش ای بس نبود

که نکو شعر شدم از صفت یک هنرش

دی مرا گفت منجم که بیا مژده بیار

که نود سال همی عمر دهد نور خورش

من بگفتمش حکیمانه برو یافه مگوی

که خود او جوهر روحست نباشد خطرش

خور که باشد که ورا عمر تواند بخشید

یا زحل کیست که او یاد کند به بترش

چه نود سال که خود جان و دلش را گه صور

چشمش از روی قضا باشد صاحب خبرش

ای سنایی چو دلت گشت گرفتار نیاز

بندهٔ او شو ازین فاقه و خواری بخرش

سیرت مرد نگر در گذر از صورت و ریش

کان گیا کش بنگارند نچینند برش

معنی از مرد به از نقش که بر هیچ عدو

آن سواری که به نقشست نباشد ظفرش

در گرمابه پر از صورت زیباست ولیک

قوت ناطقه باید که بگوید صورش

آن زبانی که نباشد سخنش همره دل

نشمرد جان خردمند بجر مختصرش

کار بی‌دل به زبان سنگ ندارد بر خلق

طوطی ار ختم کند نگذرد از فرق سرش

دیده بر صورت آن دار که چون نرگس تر

هر کرا تا به سحر بود بر او سهرش

او همان روز به آخر نبرد تا به جزا

از زر و سیم چو نرگس نکند تاجورش

رادمردی بر او طالع میلادی ساخت

رفت همچون الف کوفی روزی به درش

هم در آن روز برون آمد با چندان لام

که بنشناختم از کارگه شوشترش

لاجرم کرد بر آن خلعت آمد با چندان لام

که همو باز ندانست همی حد و مرش

هیچ دانی که به هنگام تکلف چکند

چون برین گونه بود مکرمت ماحضرش

ای نهان مانده عروسان ضمیر تو ز شرم

رو بر خواجه شو و بازنما اینقدرش

بر عروس سخنان تو چنان جلوه کنند

خلعت و تقویت و تربیت سیم و زرش

که گرش چرخ نقابی کند از پردهٔ غیب

عون او باز چو خورشید کند مشتهرش

تا رسد آدمیان را همی از خیر و ز شر

هر زمان تحفهٔ نونو ز قضا و قدرش

چون قضا و قدر از پردهٔ خشنودی و خشم

باد پیوسته به احباب و عدو نفع و ضرش

باد چندانش بقا تا چو پسر در بر او

همچو لقمان شود از عمر نبیرهٔ پسرش

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:52 PM

مست گشتم ز لطف دشنامش

یارب آن می بهست یا جامش

عنبرش خلق و زلف هم خلقش

حسنش نام و روی هم نامش

دل به چین رفت و بازگشت و ندید

به ز اندام ترکه اندامش

سوی آن کو بخیل‌تر در عصر

زر پختست نقرهٔ خامش

لب و چشمم بماند پیوسته

بستهٔ کوی و فتنهٔ نامش

چون به زلف و به عارضش نگری

به گه خوشخویی و آرامش

صبح بینی همه گریبان باز

بسته بر زیر دامن شامش

لام گردد چو دید ماه او را

با الف سان قدی به اندامش

راست خواهی به پیش او مه را

سخت پژمرده گشت الف لامش

پسته‌ها خوش توان شکست از بوس

بر یکی پسته و دو بادامش

همه راهش خراب کرد وخلاب

چشمم از بهر غیرت کامش

هم به روی نکوش اگر هستم

از پی دانه بستهٔ دامش

هست یک رنگ نزد من در عشق

دیدهٔ توسن و لب رامش

هیچ کامم نماند جز یک کام

چیست آن کام جستن کامش

زیر فامم به صد هزاران جان

از پی عارض سمن فامش

چون تقاضاگر اوست باکی نیست

گردن ما و منت وامش

زان که در راه عشق گاه به گاه

دوست دارم جفا و دشنامش

خواهم از وی به قصد شفتالو

بهر دشنام خسته بادامش

کرد عشقش دل سنایی خوش

باد خوش چون دل شه ایامش

شاه بهرام شاه آنک او را

خاک پایست جرم بهرامش

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:52 PM

به آب ماند یار مرا صفات و صفاش

که روی خویش ببینی چو بنگری بقفاش

ز بوی و خوبی جعد و دو زلف مشکینش

ز رنگ و گردن و گوش و دو عارض زیباش

نگار خانهٔ چین است و ناف آهوی چین

درون چین دو زلف و برون چین قباش

بسی نماند مر آن سرو و ماه را که شود

چو ابر پردهٔ خورشید سایهٔ بالاش

عجب مدار گر از خویش بوسه برباید

که آینه‌ست جهان پیش چشم او ز ضیاش

پدید گشته دو جرم سهیل و سی پروین

میان دایرهٔ ماه وزیر جرم سهاش

برنگ چون گل سوریست لیک نشناسم

چو من برابر او باشم از گل رعناش

ز روی عقل که یارد چخید بر صفتش

ز راه دیده که یارد قبول کرد هواش

که دیده روزی با نور روی او پیوست

ازو نگشت جدا تا نکرد نابیناش

به آتش رخ او ره که یافت کز تف عشق

هزار جان و جگر سوخت زلف دود آساش

کسی که بستهٔ او شد زمانه داغی کرد

میان جانش ز «لن تفلحوا اذا ابداش»

چو آفتاب جهانتاب گشت طلعت دوست

که نیست جز دل آزادگان نشان هواش

بلای دوستی او مرا شرابی داد

که جز اجل نبود مستی از شراب بلاش

ز کاروان طبیعت نیافت یک شب و روز

سواد دیدهٔ من سود خوابی از سوداش

بپرسدم ز ریا گه گهی به راه ولیک

هزار صدق فدای یک دروغ و ریاش

دل شکستهٔ تاریک ازو بدان جویم

که می نسب کند از زلفک سیاه دوتاش

وگرنه دل چه دریغست از کسی که بود

هزار جان مقدس فدای جور و جفاش

پذیره پایش جفاهای او شوم شب و روز

برای آن که نسب دارد آن جفا ز رضاش

چو راحت دلش اندر عنای جان منست

چه من چه عنین گر درکشم عنان ز عناش

گه لطافت پیدا به چشمها پنهانش

بگاه تابش پنهان ز دیده‌ها پیداش

وفای او سبب روز نیک و بخت نکوست

ز بهر آنکه چو من امتحان کنم عمداش

چو کنیت برکات مبارک فتحی

نشان برکت و فتح و مبارکیست وفاش

امین ملک دوشه قاضی عمید که کرد

خدای مایهٔ ترس و امید همچو قضاش

فرود مرکز چرخست قاعدهٔ حلمش

ورای عالم عقلست همت والاش

دلیل مایهٔ ناز و نواز گشت دلش

عطای عالم ذل و نیاز گشت عطاش

به عشق او چو سنایی پناه خویش نیافت

بدیدهٔ خرد و روح در نیافت سناش

زمانه را ز پی زادن چنو فرزند

عقیم گشت چهار امهات و هفت آباش

رضا و خشمش اگر نیستی مفید و مضر

دو برنداشتی ایمان همی ز خوف و رجاش

ز بهر حشمت او را شدست در شب و روز

بنات نعش پرستار و بنده ابن ذکاش

ز عشق سیم و ز خوی ذمیم و فعل لئیم

سوی کریم بسی خوارتر بود اعداش

ز عون میر و ز لطف دبیر و فهم وزیر

سوی اسیر بسی خوبتر بود سیماش

خلاف او به بهشت ار کسی بیندیشد

کسی خدای میان بهشتیان به و باش

از آنکه هست نشاط جهان ز رحمت حق

چو روز عید و شب قدر شد صباح و مساش

به روز «نحن قسمنا» خدای اندر لوح

برو نوشت همه چیز جز گناه فناش

زبانش خشک شود چون زبان قفل به کام

کسی که ناطقهٔ او نشد کلید ثناش

چه بی نظیر کسست او که وهم من صدبار

به عرش و فرش دوید و ندید کس همتاش

ثنای او را حد کمال پیدا نیست

که بیش آید چون بیشتر کنند اداش

حیات را چه گوارنده‌تر ز آب ولیک

کسی که بیشترش خورد بکشد استسقاش

ز روح نامیه ما ناکه نسبتی دارد

ثنای او که فزاید همی به عمر ثناش

خطی که صورت یک وصف خلق او بود آن

دماغها نشناسد همی ز مشک خطاش

هر آن سخن که کند رشته نوک خامهٔ او

زمانه باز نداند ز لولو لالاش

به گاه موسی اگر سحر کلک او دیدی

میان ببستی در پیش او چو نیزه عصاش

شدست مایهٔ اندیشه همچو سودا لیک

فزون‌ترست بدیدار قوت صفراش

دو ملک را بدو نوک قلم چنان کردست

که عقل باز نداند همی ز یک دریاش

چو قهر قدرت باری همی دهد در ملک

میان چار گهر اتفاق عقل و دهاش

کسی که راست نبود این ستانه را چو «الف»

به پیش خدمت سلطان میان ببست چو «لاش»

قوام ملک علایی ز رای عالی اوست

از آن چو ملک عزیزست نزد شاه علاش

چنان کند چو خضر ملک شاه را از وجود

که صد ستاره بتابد چو گنبد خضراش

کمال دولت غزنین همی چنان جوید

که خواهدی که فلک باشدی هم از اقصاش

بسی نماند که این ملک را تمام کند

ز کیمیا و ز آب حیات و از عنقاش

جزای نیکی او بی‌نیازی ابدست

گمان بری که مگر شرح نام اوست جزاش

امید و ترس عجب نیست از دعاش که هست

خزانهٔ بد و نیک خدای ملک دعاش

کسی که شحنهٔ او عصمت خدای بود

شگفت نیست که یاور بود زمین و سماش

ز کل جوهر او عقل خیره ماند چو دید

هزار جوهر دریا نمای در اجزاش

چو چاکر در او خواست بود جوهر عقل

بسست بر شرف و خواجگی دلیل و گواش

زهی جمال تو آن آفتاب کاندر جود

دریغ نیست ز عرش و ز فرش ظل و ضیاش

زمین ز لطف تو گر آب یابدی شودی

به رفق مهر گیا هر چه هست زهر گیاش

هر آن چراغ کز آسیب دم شود ناچیز

چو داغ سعی تو دارد بپرورد نکباش

در آب تیره که در وی شکربنگدازد

چو خوی و خلق تو گیرد فرو خورد خاراش

اگر ز رای تو تاثیر یافتی گردون

دو طوق زرین گشتی به شکل اژدرهایش

هر آنچه وهم تو صورت کند ز عالم عقل

حروف جامهٔ جان پوشد ار کشد صحراش

برهنه باشد اگر در حجاب غیب رود

کسی که کلک تو کردست در جهان رسواش

جمال و جسم تو معنیست آن غیر تو نقش

از آنکه نیست کس آسوده‌دل ز برگ و نواش

بزرگوارا دانی که مر سنایی را

جز از عطای کریمان نباشد ایچ سناش

ولیک نیست کریمی جز از تو اندر عصر

که تا کند کف او از کف نیاز جداش

ازین همه که تو دانی که کیستند ایشان

به مدح هر که غلو کرد فکرت داناش

از آن فزون نشود تا قیامت آن شاخی

که جز به رنگ نبودست بیخ و برگ نماش

جز از تو بنده بسی مدح گفت در غزنی

شنید مدحش هر کس ولی ندید سخاش

هزار معنی عذرا بگفت بنده ولیک

چو خواجه عنین باشد چه لذت از عذراش

مها به نزد تو این بنده گوهری آورد

که جز سخات کس او را نداند ارزو بهاش

ز دوستی صفت تو به کوه خوانم و دشت

ز بهر آنکه مثنا شود همی ز صداش

بسا کسا که ز دون همتی و بدبختی

به مدح گوی نشد زر و جامه در کالاش

کنون چو جامهٔ غوک است پیکر درمش

کنون چو پیکر مرده‌ست جامهٔ دیباش

تربنه گر نخورد مرد سفله پیش از مرگ

پس از وفات چه لذت ز بره و حلواش

به اختیار کند عاقل آن عمل امروز

کز اضطرار همی کرد بایدی فرداش

اگر نتابد خورشید بخشش تو بر او

بکشته گیر هوای مه دی از سرماش

دعا تراست اگر چه رهیت را از عجز

همی معاینه افتد پس از خطاب دعاش

همیشه تا نبود جز پی صلاح جهان

درون چنبر چرخ آب و نارو خاک و هواش

چو آب و آتش و چون باد خاک باد مقیم

صفا و برتری و روح پروری و بقاش

ز اعتدال طابع تنت به راحت باد

که آفرید خداوند بهر راحت ماش

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 135

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5115358
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث