به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زیر مهر پادشاه زری در آرد روزگار

گر نفاق اندرونی پاک آید در عیار

در سرای شرع سازد علم دارالضرب درد

در پناه شاه دارد مرد بیت المال کار

گلبنی باید که تا بلبل برو دستان زند

آبدار از چشمهٔ توفیق و پاک از شرک خار

مرد تا بر خویشتن زینت کند از کوی دیو

منقسم باشد درین ره ز اضطراب و ز اضطرار

بس محال آید ازین قسمت نهادن شکل روح

بس خطا باشد درین تهمت شنودن بوی بار

نالهٔ داوود هم برخاست از صحرای غیب

حضرت سیمرغ کو تا بشنود آن ناله زار

آفتاب اینک برآمد چند خسبم همچو کوه

در شعاع نور افتم بی سر و بن دره وار

شیر مردان در جهان چون ذره باشد نزد تو

دل برآورده به قهر از کلی جانشان دمار

وآن گهٔ باشد سزای آتش ترسا درخت

کبرویش رفته باشد در میان شاخسار

تا بود دل در فریب نقش جادو جای گیر

کی شود در حلقهٔ مردان میدان پایدار

برهمن تا بر نیاید از همه هستی خود

با خرد همخوابه کی دیدند او را اهل غار

دست در سنگی زده کی کوه بیند بت به دست

پای بر مرغی نهاده کی رسد کس بر مدار

نرد کی بازند با خورشید در پیش قمر

زرق چون سازند بی افلاس در کوی شمار

پیش از آن کادم نبود و نام آدم کس نبرد

در دمغ عاشقان بودست ازین سودا خمار

دم کجا زد آدم آن ساعت که بر اطراف عرش

درد بود ردا قلم میراند بر لوح نگار

عقل را تقدیر چون از پرده بیرون کرد گفت

گرد عشاقان مگرد ای مختصر هان زینهار

زان که ایشان در جهان دیوانگان حضرتند

بند ایشان را نشایی دست از ایشان باز دار

گر تو ز بندی بدی بر پای مجنون در عرب

عشق لیلی را ندادی جای در دل خوار خوار

لاجرم چون راه داد از درد در دل عشق را

برکشید از عشق لیلی تیغ بر وی صدهزار

گر چه کم دارد صفا نزدیک یزدان اهرمن

شب روی خود شور دیگر دارد اندر کار و بار

نیمشب بودست خلوتگاه معراج رسول

نیمشب گفتست موسا اهل را کنست نار

گر ز دولت بر دمد صبحی به ناگه در شبی

عالمی روشن شود در دم از آن نور شرار

گر شبی طلعت نماید در یمن نجم سهیل

صد هزاران پوست خلعت گردد اندر هر دیار

سمع کو تا بشنود امروز آواز اویس

خضر کو تا در شود غواص وار اندر بحار

نه ازو کم گشت یک ذره غریو درد دین

نه درین گمشد هنوز آن گوهر اسرار دار

تا دل لاله سیاهست و تن سیمرغ گم

طالبان را در قدم آبست و در آتش وقار

خاک بس باشد به آدم عاقلان را راهبر

باد بس باشد ز یوسف عاشقان را یادگار

کر بدین علمی بود حکمت پدید آید بسی

ور در آن دردی بود یوسف خود آید در کنار

مفردی باید ز مردم تا توان رفتن به دل

در میان چشم زخمی زین دو عالم سوگوار

دیده را هر خشت دامی هست بر باروی شهر

کی کند در گوش کیوان از بزرگی گوشوار

آهوی خود پیش افتد مرد باید چون عمر

چون عمر در زین نشیند بوالحسن باید سوار

تا نه این رحمت کند در حلقه‌های طاوها

تا نه این مردی نماید در حضور ذوالفقار

از خرد بس نادر افتند کز بن یک چوب گز

عزریائیلی برآید از پی اسفندیار

چشم چون بر دیدن افتد کی بود در ظرف حرف

باز تا بر دست باشد کی کند تیهو شکار

نی که دست شاه خوشتر باز را در شهر خصم

نی که روی ماه بهتر خاصه در دریا کنار

آنکه دید اسرار عالم خاک زد در روی فخر

و آنکه شد در کار دلبر آب خورد از جوی عار

عالمی وامانده‌اند از عدل اندر حبس خود

مفلسان بی‌گناهانند ای دل در گذار

تا چه خواهی کرد مشتی دیو مردم را مقیم

تا چه خواهی داد قومی رنگ داران را حصار

گر کسی دامی نهد بی پای شو واندر گذر

ور کسی زجری کند بی گفت شو و اندر گذار

نفس تا رنجور داری چاکر درگاه تست

باز چون میریش دادی گم کند چون تو هزار

دل گرفت احرام در بیت‌الحرام آب و نان

هم دل اندر محرم خلوت سرای شهریار

تا نشد خاص الخواص او دل اندر صدر شاه

کی شدند او را مطیع اندر بیابان شیر و مار

گر چه اندر کعبه‌ای بیدار باش و تیز رو

ور چه در بتخانه‌ای هشیار باش و پی فشار

مرد با زنار اگر سست آید اندر عین روم

بر خیال چشمهٔ معبودیه کرد اختصار

آب در بستان آدم می‌رود لیکن چه سود

از کلوخی گل برون آید ز دیگر سوی خار

ناله را نزدیک عزت گر جوی حرمت بدی

باغبان هرگز ندادی نیم جو را ده خیار

کار آن دارد که افتد در خم چوگان فقر

نام آن گیرد که باشد چون سها زرد و نزار

هر چه جز در دست دوزخ هر چه جز فقرست غیر

هر چه جز بندست زحمت هر چه جز زخمست عار

چون بدین هفت آسمان پویند با تر دامنی

چون کند نقش سلیمان دیو بر روی ازار

عندلیب خوش سماع او جاودان گویا بود

دست برد از همسران خویش و ز اهل و تبار

ور نه خود دست کفایت ز آستین کبریا

جون برون یازد کند در کام او چون خر فسار

تا ضیاع اندر دل مردست ضایع نیست کفر

آتشی باید که افتد در ضیاع و در عقار

عشق پیش از مرد باید تا سماع آرد وصال

عقل بعد از علم باید تا درست آید شمار

مانع آید جان معانی را چو عقل آمد مشیر

نافع آید دل محاسن را چو دین باشد شعار

در اوایل چار می‌گفتند بنیان جهان

دور ما آخر برآرد هم دمار از هر چهار

صبح محشر بر زد اینک نور بر دامان کوه

زینهار ای خفتگان بیدار باشید از قرار

موج خواهد زد زمین تا بر کنار افتد همه

هر چه ذر اندر یمین و هر چه سنگ اندر یسار

کشتی اینجا ساخت باید تا به نزد غرقه‌گاه

ایمنی باز آرد از تخلیط و تندی و بخار

چون نیابد در رباط از بهر عیسا عقل دون

گو برو اندر ریا از بهر خر گندم بکار

گر نخواهد خواست از اخلاص عذر عشق زلف

کسی مسلم باشدش جولان میدان عذار

غفلت اندر عاشقان چندان کدورت جمع کرد

کز رخ خورشید می‌بینند سرخی بر انار

از سپیدی اویس و از سیاهی بلال

مصطفا داند خبر دادن ز وحی کردگار

من چه دانم کز چه دارد نور از خورشید روز

من چه دانم کز چه بیند دزد در شبهای تار

سینهٔ شیرین خبر دارد ز خسرو بس بود

نالهٔ گردون کفایت باشد از تقدیر بار

یارب این در علم تست و کس نداند سر این

فضل کن بر عاشقان و راز هم در پرده دار

وز پی آن کز سنایی یک اشارت بد بدین

چون دگر گویندگان او را مفرما سنگسار

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:52 PM

تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود

کفر در دیدهٔ انصاف تو پنهان نشود

تا چو بستان نشوی پی سپر خلق ز شوق

دلت از شوق ملک روضه و بستان نشود

تا مهیا نشوی حال تو نیکو نشود

تا پریشان نشوی کار به سامان نشود

تا تو در دایرهٔ فقر فرو ناری سر

خانهٔ حرص تو و آز تو ویران نشود

تا تو خوشدل نشوی در پی دلبر نرسی

تا که از جان نبری جفت تو جانان نشود

هر که در مصر شود یوسف چاهی نبود

و آنکه بر طور شود موسی عمران نشود

تو چنان والهٔ نانی ز حریصی که اگر

جان شود خالی از جسم تو یک نان نشود

صد نمازت بشود باک نداری به جوی

چست می‌باشی تا خدمت سلطان نشود

راه مخلوقان گیری و نیندیشی هیچ

دیو بر تخت سلیمان چو سلیمان نشود

دامن عشق نگهدار که در دیدهٔ عقل

سرو آزاد تو جز خار مغیلان نشود

مرد باید که سخندان بود و نکته شناس

تا چو می‌گوید از آن گفته پشیمان نشود

گر فرشته بزند راه تو شیطان تو اوست

دیو دیوان تو با دیو به زندان نشود

بی خود از هیچ به کفر آیی و این نیست عظیم

با خود از هیچ به دین آیی و درمان نشود

دست بتگر ببر و زینت بتخانه بسوز

گر بت نفس و هوای تو مسلمان نشود

کم زن بد دل یک لخت به عذرا نزند

عاشق مصلح در مصلحت جان نشود

خانهٔ سودا ویران کن و آسان بنشین

حامل عاقل با زیره به کرمان نشود

خواجه گر مردی زین نکته برون آی و مپای

صوفی صافی در خدمت دهقان نشود

گر تو رنگ آوری و طیره شوی غم نخورم

سنگ اگر لعل شود جز به بدخشان نشود

در سراپردهٔ فقر آی و ز اوباش مترس

سینهٔ جاهل جز غارت شیطان نشود

شربت از دست سنایی خور و ایمن می‌باش

زان که گاه طمع او بر در خصمان نشود

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:47 PM

کر ناگه گنبد بسیار سال عمر خوار

فخر آل گنبدی را بی‌جمال عمر خوار

خواجه مسعودی که هنگام سعادت مشتری

سعد کلی داشتی از بهر شخص او نثار

آن ز بیم مرگ بوده سالها در عین مرگ

و آن ز زخم چشم بوده هفته‌ها بیماروار

نرگسی کز بیم ایزد سالها یک رسته بود

خون حسرت کرده او را در لحد چون لاله‌زار

چشمها نشگفت اگر شد پر ستاره بی رخش

کاختران از غیبت خورشید گردند آشکار

چنبر گردون به گرد خاک از آن گردد همی

کاین چنین‌ها دارد این آسوده خاک اندر کنار

شاهی و شادی جز او فرزند نادیده هنوز

کرده مرگش همچو شاهان اسیر اندر حصار

تا گرفت او روزهٔ پیوسته در تابوت مرگ

خون همی گریند بهر او جهانی روزه‌دار

روی پر آژنگشان از اشک خون هست آن چنانک

در میان طبلهٔ شنگرف پشت سوسمار

لیک با این گرچه گنبد خانه‌ای کردش ز خشت

زین آل گنبدی را گنبد زنهار خوار

دوستان را جای شکر و تهنیت ماندست از آنک

ار صدف بشکست ازو برخاست در شاهوار

تا بود پر جوی و حوض و چشمه و دریا ز آب

در چمنها گر نبارد ابر نیسان گو مبار

مایهٔ حمد و سعادت احمد مسعود آنک

مر محامد را شعارست و سعادت را دثار

آن حکیم پای اصل و راد مرد معتبر

آن کریم دین پژوه و حق نیوش و حق گزار

آن اصیل خوش لقای مکرم درویش دوست

آن نبیل پارسای مفضل پرهیزگار

ای پدر را ناگهانی دیده در خاکی خموش

وی پدر را ناگهانی دیده بر چوبی سوار

نیک ناگاه از غریبی ماند چشمت پر ز آب

سخت بی وقت از یتیمی گشت فرقت پر غبار

لیکن از مرگ پدر یابند مردان نام و ننگ

نام بهمن بر نیامد تا نمرد اسفندیار

تا نگردد کوه مغرب پرده پیش آفتاب

از سوی مشرق جمال بدر ننماید شعار

ابتدا این رنجها میکش که در باغ شرف

زود بویی صد گل خوشبوی از یک نوک خار

تقویتها یابی اکنون از عطای ذوالجلال

تربیتها بینی اکنون از قبول شهریار

دولتت را فال نیک این بس که اندر شاعری

اختیار عالمی کردت ازینسان اختیار

یادگار خواجهٔ خود یافتی وقت است اگر

یادگاری خواهم ا زجودت ز چندان یادگار

تا بهشت و چرخ باشد نزد عالم هفت و هشت

تا حواس و طبع باشد نزد عاقل پنج و چار

یمن بادت بر یسار و یسر بادت بر یمین

دانشت جفت یمین و دولتت جفت یسار

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:47 PM

زیبد ار بی مایه عطاری کند پیوسته یار

زان که هر تاری ز زلفش نافه دارد صد هزار

صد جگر بریان کند روزی ز حسنش ای شگفت

هر که چندان مشک دارد با جگر او را چکار

مایهٔ عنبر فروشان بوی گرد زلف اوست

هیچ دانی تا چه باشد یمن زلفش از یسار

بارنامهٔ چشم آهو از دو دیده کرد پست

کارنامهٔ ناف آهو از دو جعدش ماند خوار

عارض زلفش ز بند کاسدی آن گه برست

کاروان مشک و کافور از ریاح و از تتار

مشکشان در نافهاشان چون جگرشان خون شده

از چه؟ ا زتشویر و شرم آن دو زلف مشکبار

روی خوبش چو نگری فتنهٔ جهانی بین ازو

فتنه فتنه‌ست ای برادر خواه منبر خواه دار

شمت زلفین او کردست چون باد بهشت

خاک را عنبر نسیم و باد را مشکین به خار

حسن و خلق و لطف و ملح آمد اصول جوهرش

با اصول جوهر ما باد و خاک و آب و نار

روی او اندر صفا و روشنی چون آینه‌ست

باز روی من ز آب دیدگان باشد بحار

من بدو چون بنگرم یا او به من چون بنگرد

من همی او گردم و او من به روزی چند بار

از لبم باد خزان خیزد که از تاثیر عشق

چون از آن دندان کژ مژ خود بخندد چون بهار

در مثل گویند مروارید کژ نبود چرا

کژ همی بینم چو زلف نیکوان دندان یار

لیک چندان زیب دارد کژ مژی دندان او

کن نیابی در هزاران کوکب گردون گذار

در لبش چون بنگرم از غایت لعلی شود

چشمم از عکس لبان چون می او پر خمار

هر که روزی بی رضایش چهرهٔ زیباش دید

بی خلاف از وی برآرد داغ بی صبری دمار

او همی کاهد ز نیکو عهدی و از خوشخویی

هر چه بر رویش طبیعت می‌بیفزاید نگار

هست بسیاری نکوتر زیب امروزش ز دی

هست بسیاری تبه‌تر عهد امسالش ز پار

ای دریغ از هیچ سنگستی درو بر راه او

کشتگان عشق یابندی قطار اندر قطار

لیک طبع عامیان را ماند از ساده دلی

هر که دامی راست کرد او را درو بینی شکار

گه برین هم جفت باشد همچو بی دین با دروغ

گه بر آن همخوابه گردد همچو بد خو با نقار

من که جان و عمر و دل درباختم در عشق او

من که جاه و مال و دین در عشق او کردم نثار

بر چو من کس نا کسی را برگزیند هر زمان

اینت بی معنی نگاری وه که یارب زینهار

جان من آتش همی گیرد که از دون همتی

هرکرا بیند، همی گیرد چو آب اندر کنار

غیرت آنرا که چون نارنگ ده دل بینمش

گر به سینه صد دلستی خون شدستی چون انار

بنده از وی آمنم زیرا که روزی بیشک‌ست

در طویلهٔ عشوهٔ او صد کس اندر انتظار

در حرم هر کس در آید لیک از روی شرف

نیست یک کس را مسلم در حرم کردن شکار

باز اگر چند این چنین ست او ولیک این به بود

کاش اندر سنگ باشد پنبه‌ای در پنبه‌زار

بید باری ایمنست از زحمت هر کس ولی

سنگ نااهلان خورد شاخی که دارد میوه بار

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:47 PM

نیست عشق لایزالی را در آن دل هیچ کار

کو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار

تا بوی در زیر بار حلق و خلق و جلق و دلق

پرده‌داران کی دهندت بار بر درگاه یار

تا تو مرد صورتی از خود نبینی راستی

مرد معنی باش و گام از هر دو کشور در گذار

بندهٔ فضل خداوندیست و آزاد از همه

نه عبای خویش داند نه قبای شهریار

هیچ کس را نامدست از دوستان در راه عشق

بی زوال ملک صورت ملک معنی در کنار

صدهزاران کیسهٔ سوداییان در راه عشق

از پی این کیمیا خالی شد از زر عیار

هر که در میدان عشق نیکوان گامی نهاد

چار تکبیری کند بر ذات او لیل و نهار

و آنکه او اندر شکر ریز بتان شادی نکرد

دان که روز مرگ ایشان هم نگردد سوگوار

طلعت زیبا نداری لاف مه رویی مزن

عدت عدت نداری دل ز شاهان بر مدار

طیلسان موسی ونعلین هارونت چه سود

چون به زیر یک ردا فرعون داری صد هزار

رو که در بند صفات و صورت خویشی هنوز

بر سوی تو عز منبر خوشترست از ذل دار

ای برآورده ز راه قدرت و تقدیر و قهر

زخم حکم لاابالیت از همه جانها دمار

عالمی در بادیهٔ قهر تو سرگردان شدند

تا که یابد بر در کعبهٔ قبولت بر بار

هرکجا حکم تو آمد پای بند آورد جبر

هر کجا قهر تو آمد سر فرو برد اختیار

یارب ار فانی کنی ما را به تیغ دوستی

مر فرشتهٔ مرگ را با ما نباشد هیچ کار

مهر ذات تست یارب دوستان را اعتقاد

یاد فضل تست یارب غمکشان را غمگسار

دست مایهٔ بندگانت گنج خانهٔ فضل تست

کیسهٔ امید از آن دو زد همی امیدوار

آب و گل را زهرهٔ مهر تو کی بودی اگر

هم ز لطف خود نکردی در از لشان اختیار

دوستان حضرتت را تا چو تو ساقی بوی

هست یکسان نزد ایشان نوش نحل و زهر مار

هر که از جام تو روزی شربت شوق تو خورد

چون نراند آن شراب ار داند آن رنج خمار

کیست آنکو ساعتی در بحر مهرت غوطه خورد

کش بدست از آتش شوق تو یکساعت قرار

هرکه او نام از تو جوید ایمنست از نام و ننگ

هر که او فخر از تو آرد فارغست از فخر و عار

هر که از درگاه عزت یافت توقیع قبول

پیش درگاهش کمر بندد به خدمت روزگار

کیست آنکو عز خویش از خاک درگاه تو دید

کوشد اندر صدر دین در چشم کس یک روزخار

چون جمال گوهر حدادیان یوسف که زد

پتک حجت بر سر اعدای دین حدادوار

آن که چون در درس و مجلس دم زند در علم و دین

چون دم آخر نیابی در همه گیتیش یار

آن ز ترفیه و صیانت ملک را خیرات بخش

و آن ز توجیه و دیانت شرع را اندیشه خوار

پیشوا و واعظ دین محمد کز ورع

سنت همنام خود را هست دایم جانسپار

گر نبودی باغ رایش را نهالی بس قوی

این چنین شاخی ازو پیدا نگشتی در دیار

آنکه خاک تیره را بر چرخ فضل آمد بدو

کز چنان چرخی چنین خورشید دین گشت آشکار

گر ز چرخ آسمان آمد زمستانی چنین

بنگر از چرخ زمین اندر زمستان نوبهار

ور ز چرخ آسمان آید سحاب برف ریز

آمد از چرخ زمین دریای مروارید بار

هر کسی جزوی امامت نیز دعوی می‌کند

لیک پنهان نیست شاه ذوالفقار از ذوالخمار

فتویی کز خانهٔ حدادیان آمد برون

نص قرآن دارد آنرا از درستی استوار

هیچ جاهل در جهان مفتی نگشته‌ست از لباس

هیچ گنگ اندر جهان شاعر نگشته‌ست از شعار

خود گرفتم هر کسی برداشت چوبی چون کلیم

معجزی باری بباید تا شود آن چوب مار

دور مشتی مدعی نامعنوی اندر گذشت

دور دور یوسف‌ست ای پادشا پاینده‌دار

لفظ شیرینش غذای جان ما شد بهر آنک

گر غذای تن شدی بی زور ماندی روزه‌دار

از چنین شاخی چنین باری پدید آمد به شهر

پس درخت گل چه آرد جز گل خوشبوی بار

احمد محمود خصلت خواجه ای کامروز کرد

از سخن چشم عدوی احمد مختار تار

در چنین مجلس که او کردست آنک کرده‌اند

جبرئیل از سدره و حوران ز کنگرها نظار

از پی این تهنیت را عاملان آسمان

اختران ثابت آرند اندرین مجلس نثار

زیب معنی بایدت اینک شنیدی ای پسر

نقش مانی بایدت رو معتکف شو در بهار

چشم آن نادان که عشق آورد بر رنگ صدف

بالله ار دیدش رسد هرگز به در شاهوار

قد و منظر چنگری بنگر که در علم نظر

جان خصمان را همی چون دارد اندر اضطرار

هر که مردست او بود در جستجو معنی پرست

هر که زن طبعست خود ماندست در رنگ و نگار

کار صدق و معنی بوبکر دارد در جهان

ورنه در هر کوی بوبکرست و در هر کوه غار

کار کردار علی دارد وگرنه روز جنگ

هیچ کاری ناید از نقش علی و ذوالفقار

ای چو آتش در بلندی وی چو آب اندر صفا

وی چو باد اندر لطافت وی چو خاک اندر وقار

اینهمه حشمت ز یک تاثیر صبح بخت تست

باش تا خورشید اقبالت برآرد روزگار

تا ببینی کز برای عشق خاک درگهت

چرخ چون پیشت کمر بندد به رسم افتخار

نیز دولت را بسی شادی نباید کرد از آنک

هر که بالا زود گیرد زود میرد چون شرار

قطرهٔ آبی که آن را از هوا گیرد صدف

روزگار آن را تواند کرد در شاهوار

بستر از خار و خسک ساز ای پسر اکنون چو گل

تا چو دستنبوی بر دست شهان گیری قرار

روزها چشم و چراغ عالمی گردد چو شمع

هر که پیماید ز دیده قامت شبهای تار

از پی یک مه که برگ گل دمد بر وی همی

گرمی و سردی کشد در باغها یکسال خار

تا بهشت و چرخ باشد نزد عالم هشت و هفت

تا حواس و طبع باشد پیش دانا پنج و چار

یمن بادت بر یسار و یسر بادت بر یمین

دانشت جفت یمین و دولتت جفت یسار

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:46 PM

تا چرخ برگشاد گریبان نوبهار

از لاله بست دامن کهپایه‌ها ازار

چونان نمود کل اثیری اثر به کوه

کاجزای او گرفت همه طرف جویبار

از اعتدال و تقویت طبع او ز خاک

صد برگ گل بزاد ز یک نوک تیز خار

اکنون که پر ز برگ زمرد شد از صبا

شاخی که بد چو هیکل افعی تهی ز بار

زان می‌کفد ز دیدن او دیده‌های شاخ

کز خاصیت کفد ز زمرد دو چشم مار

از هجر نالش آرد بس بلبل از درخت

با وصل گل برو چکند ناله‌های زار

زاید همی هوا به لطافت ز سعی چرخ

آن قوتی که داد عناصر به کوهسار

با آفتاب اگر بنتابد بروز نجم

بیواسطه اگر چه نپاید بر آب نار

گر به سما بهشت نهانست تا به حشر

بی حشر چونکه کرد زمینش پس آشکار

بر دشت و باغ چیست پس از یاسمین و گل

گردون پر ستاره و دریای پر شرار

گلزار بین سبزه پر از آب نارگون

کهسار بین ز لاله پر از نار آبدار

بر شبه چنگ باز سر غنچه‌های گل

بر شکل پای شیر شده پنجهٔ چنار

گر دشت خرمست چرا گرید از فراز

این پردهٔ کثیف لطیف اصل تند بار

زینجا نفیر ریزد ز آنجا نوای نای

زینجا خروش عاشق و ز آنجا نشاط یار

خلقی پر از نشاط ز دشتی تهی ز برف

طبعی تهی ز غم ز درختان پر ز بار

آن لاله فام باده‌خوران زیر شاخ گل

و آن گلرخان نشاط کنان گرد لاله‌زار

بیخ زمین چو افسر شاهان پر از گهر

شاخ شجر چون گوش عروسان ز گوشوار

بر هر طرف بهشتی در هر بهشت حور

بر هر چمن کناری و در هر کنار یار

مرغی بهر درخت و چراغی بهر چمن

شاهی بهر طریق و عروسی بهر کنار

گر چه ز هر درخت خوشی دید هر دماغ

ور چه درین بهار بها یافت هر دیار

لیک از بهار خرمیی نیستی به طبع

چون خلق و طبع خواجه اگر نیستی بهار

منصوربن سعیدبن احمد که از کرم

چون نصرت و سعادت و حمدست نامدار

آن کز مزاج گوهر و تاثیر علم او

بر نه فلک چهار گهر می‌کند نثار

آن خواجه‌ای که گشت ز تعجیل جود خویش

چون شخص سل گرفته سوال از کفش نزار

یک فکر تند از پی مدحش همه سخن

یک منزلند از تک جودش همه قفار

کرد از تف سخاوت خود همچو چوب خشک

در کامهای خلق زبانهای افتخار

چشمی که نشر سیرت او بیند از مدیح

آن چشم ایمنست بهر حال از انتشار

گر بنگرد به خشم سوی چرخ و آفتاب

در ساعتی دو لیل بخیزد ز یک نهار

ای دایرهٔ نجات ز جود تو مستدیر

وی مرکز حیات ز عون تو مستدار

رویی که یافت گرد ستانهٔ درت ز لطف

هرگز شکن نگیرد چون پشت سوسمار

خاکی که یافت سایهٔ حزم تو زان سپس

از باد کوه کن نبرد در هوا غبار

آبی که یافت آتش عزمت کند چو وهم

در نیم لحظه چنبر افلاک را گذار

هرگز سپاه مرگ نیابد بدو ظفر

آن کس که دارد از علم و علم تو حصار

مدحست طبع و فعل ترا سال و مه خورش

شکرست باز عمر ترا روز شب شکار

شد فرش پای قدر تو گردون مستقیم

شد غرق بحر دست تو کشتی انتظار

گویی که هست بر بشره نزد خاطرت

آنها که در عروق مفاصل بود نثار

زنده شود به علم و به احسانت هر زمان

آنرا که کشت بوالحسن از زخم ذوالفقار

آخر گشاد تیر علوم تو از علاج

بر مرگ سوی شخص فروبست رهگذار

از لطف و بخشش تو چو شمس ای فلک محل

وز جود و بر یافت همه خلق بر و بار

پرمایه‌ای چو گوهر و پر سایه‌ای چو ماه

پس چونکه هست روی عدو از تو همچو قار

نی نی مه و گهر چه خوانم ترا چو هست

هر نکته صد سپهر و هر انگشت صد بحار

ای چرخ را به بذل یمینت همه یمین

وی خلق را به جود یسارت همه یسار

هستم من آن بلند که گشتم ز چرخ پست

هستم من آن عزیز که ماندم ز دهر خوار

از جور این زمان و زمانه نهاد من

یک لحظه می‌نیابد همچون زمین قرار

از جهل عار باشد حظم ازوست فخر

وز شعر فخر زاید قسمم ازوست عار

هرگز نیافتم به چنین شعرهای نغز

از هیچ رادمرد به صد شعر یک شعار

تا پنجگانه‌ایم دهند از دویست شعر

روزی هزار بار دو چشمم شود چهار

چشمم همی ستاره از آن بارد از مژه

زیرا که چون شبست برو روزگار تار

هستی سخن چه سود کسی را که نیستی

از سر همی برآرد هر ساعتی دمار

شوخیست مایهٔ طمع اشعار خوش چه سود

کامروز فرق کس نکند افسر از فسار

آنراست یمن و یسر که با قوت تمیز

نشناسد او ز جهل یمین خود از یسار

گر کارها چنانکه بباید چنان بدی

در پستی آب کی بدی و در هوا بخار

شاید که خاکپای تو بوسم که خود تویی

مداح را به جود و به انصاف دستیار

مجبور بخت بد بدم از روی چاکری

زان مر ترا چو دولت تو کردم اختیار

نشکفت اگر ز روی تو والا شوم از آنک

نه تو کم از مهی و نه من کمتر از خیار

تخمیم بر دهنده ز مدح و ثنا و شکر

در بوستان عمر خود از حکمتم به کار

در زینهار خویش نگهدارم از بلا

ای خلق را به علم تو از مرگ زینهار

بودم صبور تا برسیدم به صدر تو

گر چه ز خلق بود روان و دلم فگار

آری به زخم ماری ابوبکر صبر کرد

تا لاجرم وزیر نبی گشت و یار غار

تا ز آتش و ز آب و ز خاک و هوا بود

مر خلق را ز حکمت باری همی نگار

بادی چو آب و آتش و بادی چو باد و خاک

در صفوت و بلندی و در لطف و در وقار

بادت ز سعی بخت همیشه تهی و پر

از رنج تن روان و ز مقصود دل کنار

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:46 PM

طلب ای عاشقان خوش رفتار

طرب ای شاهدان شیرین‌کار

تا کی از خانه هین ره صحرا

تا کی از کعبه هین در خمار

زین سپس دست ما و دامن دوست

بعد از این گوش ما و حلقهٔ یار

در جهان شاهدی و ما فارغ

در قدح جرعه‌ای و ما هشیار

خیز تا ز آب روی بنشانیم

گرد این خاک تودهٔ غدار

پس به جاروب «لا» فرو روبیم

کوکب از صحن گنبد دوار

ترکتازی کنیم و در شکنیم

نفس رنگی مزاج را بازار

وز پی آنکه تا تمام شویم

پای بر سر نهیم دایره‌وار

تا ز خود بشنود نه از من و تو

لمن الملک واحد القهار

ای هواهای تو هوا انگیز

وی خدایان تو خدای آزار

قفس تنگ چرخ و طبع و حواس

پر و بالت گسست از بن و بار

گرت باید کزین قفس برهی

باز ده وام هفت و پنج و چهار

آفرینش نثار فرق تو اند

بر مچین خون خسان ز راه نثار

چرخ و اجرام ساکنان تو اند

تو از ایشان طمع مدار مدار

حلقه در گوش چرخ و انجم کن

تا دهندت به بندگی اقرار

ورنه بر چارسوی کون و فساد

گاه بیمار بین و گه تیمار

گاهت اندر مزارعت فکند

جرم کیوان چو خوک در شد یار

گه کند اورمزدت از سر زهد

زین جهان سیر و زان جهان ناهار

گاه بر بنددت به تهمت تیغ

دست بهرام چون قلم زنار

گاه مهرت نماید از سر کین

مر ترا در خیال زر عیار

گاه ناهید لولی رعنا

کندت باد سار و باده گسار

گه کند تیر چرخت از سر امن

چون کمان گوشه کشته و زه‌وار

گه کند ماه نقشت اندر دل

در خزر هندو در حبش بلغار

گه ترا بر کند اثیر از تو

تا تهی زو شوی چو دود شرار

گاه بادت کند ز آز و نیاز

روح پر نار و روی چون گلنار

گاه آب لئیم دون همت

جاهل و کاهلت کند به بحار

گاه خاک فسرده از تاثیر

بر تو ویران کند ده و آثار

با چنین چار پای‌بند بود

سوی هفت آسمان شدن دشوار

چند از این آب و خاک و آتش و باد

این دی و تیر و آن تموز و بهار

بسکه نامرد و خشک مغزت کرد

بوی کافور و مشک و لیل و نهار

عمر امسال و پار ضایع کرد

هر که در بند یار ماند و دیار

دولتی مردی ار نپریدست

مرغ امسالت از دریچهٔ پار

شیب گردی به لفظ تازی ریش

قیر گردی به لفظ ترکی قار

برگذر زین جهان غرچه فریب

در گذر زین رباط مردم‌خوار

کلبه‌ای کاندرو نخواهی ماند

سال عمرت چه ده چه صد چه هزار

رخت برگیر ازین خراب که هست

بام سوراخ و ابر طوفان بار

از ورای خرد مگوی سخن

وز فرود فلک مجوی قرار

خویشتن را به زیر پی بسپر

چون سپردی به دست حق بسپار

بود بگذار زان که در ره فقر

تن حصارست و بود قفل حصار

نشود در گشاده تا تو به دم

بر نیاری ز قفل و پره دمار

بود تو شرع بر تواند داشت

زان که آن روشنست و بود تو تار

دین نیاید به دست تابودت

بر یمین و یسار یمین و یسار

نه فقیری چو دین به دنیا کرد

مر ترا پایمزد و دست افزار

نه فقیهی چو حرص و شهوت کرد

مر ترا فرع جوی و اصل گذار

ره رها کرده‌ای از آنی گم

عز ندانسته‌ای از آنی خوار

مشک و پشکت یکیست تا تو همی

ناک ده را ندانی از عطار

دل به صد پاره همچو ناری از آنک

خلق را سر شمرده‌ای چو انار

کار اگر رنگ و بوی دارد و بس

حبذا چین و فرخا فرخار

دعوی دل مکن که جز غم حق

نبود در حریم دل دیار

ده بود آن نه دل که اندر وی

گاو و خر باشد و ضیاع و عقار

نیست اندر نگارخانهٔ امر

صورت و نقش مومن و کفار

زان که در قعر بحرالاالله

لا نهنگی ست کفر و دین او بار

چه روی با کلاه بر منبر

چه شوی با زکام در گلزار

تر مزاجی مگرد در سقلاب

خشک مغزی مپوی در تاتار

خود کلاه و سرت حجاب تو اند

چه فزایی تو بر کله دستار

کله آن گه نهی که در فتدت

سنگ در کفش و کیک در شلوار

علم کز تو ترا بنستاند

جهل از آن علم به بود صدبار

آب حیوان چو شد گره در حلق

زهر گشت ار چه بود نوش و گوار

نه بدان لعنت‌ست بر ابلیس

کو نداند همی یمین ز یسار

بل بدان لعنت‌ست کاندر دین

علم داند به علم نکند کار

دوری از علم تا ز شهوت و خشم

جانت پر پیکرست و پر پیکار

نبرند از تو تشنگی و کنند

این دهان گنده و آن جگر افگار

تشنهٔ جاه و زر مباش که هست

جاه و زر آب پار گین و بحار

کی درآید فرشته تا نکنی

سگ ز در دور و صورت از دیوار

کی در احمد رسی در صدیق

عنکبوتی تنیده بر در غار

پرده بردار تا فرود آید

هودج کبریا به صفهٔ بار

با بخیلی مجوی ره که نبود

هیچ دینار مالکی دین دار

مالک دین نشد کسی که نشد

از سر جود مالک دینار

سرخرویی ز آب جوی مجوی

زان که زردند اهل دریا بار

گر چه از مال و گندم و یونجه

هم خزینه‌ت پرست و هم انبار

بس تفاخر مکن که اندر حشر

گندمت گژدمست و مالت مار

مال دادی به باد چون تو همی

گل به گوهری خری و خر به خیار

دولت آن را مدان که دادندت

بیش از ابنای جنس استظهار

تا تو را یار دولتست نه‌ای

در جهان خدای دولت یار

چون ترا از تو پاک بستانند

دولت آن دولتست و کار آن کار

چون دو گیتی دو نعل پای تو شد

بر سر کوی هر دو را بگذار

در طریق رسول دست آویز

بر بساط خدای پای افشار

پاک شو بر سپهر همچو مسیح

گشته از جان و عقل و تن بیزار

همچو نمرود قصد چرخ مکن

با دوتا کرکس و دوتا مردار

کز دو بال سریش کرده نشد

هیچ طرار جعفر طیار

عقل در کوی عشق ره نبرد

تو از آن کور چشم چشم مدار

کاندر اقلیم عشق بی‌کارند

عقلهای تهی رو پر کار

کی توان گفت سر عشق به عقل

کی توان سفت سنگ خاره به خار

گر نخواهی که بر تو خندد خلق

نقد خوارزم در عراق میار

راه توحید را به عقل مپوی

دیدهٔ روح را به خار مخار

زان که کردست قهر الاالله

عقل را بر دو شاخ لا بردار

به خدای ار کسی تواند بود

بی‌خدا از خدای برخوردار

هر که از چوب مرکبی سازد

مرکب آسوده‌دان و مانده سوار

نشود دل چو تیر تا نشوی

بی‌زبان چون دهانهٔ سوفار

تا زبانت خمش نشد از قول

ندهد بار نطقت ایزد بار

تا ز اول خمش نشد مریم

در نیامد مسیح در گفتار

گرت باید که مرکزی گردی

زیر این چرخ دایره کردار

پای بر جای باش و سرگردان

چون سکون و تحرک پرگار

در هوای زمانه مرغی نیست

چمن عشق را چو بوتیمار

زو کس آواز او بنشنودی

گر نبودی میان تهی مزمار

قاید و سایق صراط‌الله

به ز قرآن مدان و به ز اخبار

جز به دست و دل محمد نیست

حل و عقد خزانهٔ اسرار

چون دلت بر ز نور احمد بود

به یقین دان که ایمنی از نار

خود به صورت نگر که آمنه بود

صدف در احمد مختار

ای به دیدار فتنه چون طاووس

وی به گفتار غره چون کفتار

عالمت غافلست و تو غافل

خفته را خفته کی کند بیدار

همه زنهار خوار دین تو اند

دین به زنهارشان مده زنهار

غول باشد نه عالم آنکه ازو

بشنوی گفت و نشنوی کردار

بر خود آنرا که پادشاهی نیست

بر گیاهیش پادشا مشمار

افسری کن نه دین نهد بر سر

خواهش افسر شمار و خواه افسار

باش وقت معاشرت با خلق

همچو عفو خدای پذرفتار

هر چه نز راه دین خوری و بری

در شمارت کنند روز شمار

بره و مرغ را بدان ره کش

که به انسان رسند در مقدار

جز بدین ظلم باشد ار بکشد

بی‌نمازی مسبحی را زار

نکند عشق نفس زنده قبول

نکند باز موش مرده شکار

راه عشاق کسپرد عاشق

آه بیمار کشنود بیمار

از ره ذوق عشق بشناسی

آه موسا ز راه موسیقار

بیخ کنرا نشاند خرسندی

شاخ او بی‌نیاز آرد بار

عاشقان را ز عشق نبود رنج

دیدگان را ز نور نبود نار

جان عاشق نترسد از شمشیر

مرغ محبوس نشکهد ز اشجار

زان که بر دست عشق بازانند

ملک‌الموت گشته در منقار

گر شعار تو شعر آمده شرع

چکنی صبح کاذب اشعار

روی بنمود صبح صادق شرع

خاک زن بر جمال شعر و شعار

بر سر دار دان سر سرهنگ

در بن چاه بین تن بندار

تا نه بس روزگار خواهی دید

هم سپه مرده هم سپهسالار

وارهان خویش را که وارسته‌ست

خر وحشی ز نشتر بیطار

هیچ بی‌چشم دیدی از سر عشق

طالب شمع زیر و آینه دار

بهر مشتی مهوس رعنا

رنج بر جان و دین و دل مگمار

ای توانگر به کنج خرسندی

زین بخیلان کناره‌گیر کنار

یک زمان زین خسان ناموزون

از پی سختن تو با معیار

ریش و دامن به دستشان چه دهی

چون نه‌ای خصم و نه پذیر رفتار

خواجگان بوده‌اند پیش از ما

در عطا سخت مهر و سست مهار

این نجیبان وقت ما همه باز

راح خوارند مستراح انبار

جمله از بخل و مبخلی سرمست

همه از شر و ناکسی هشیار

ای سنایی ازین سگان بگریز

گوشه‌ای گیر ازین جهان هموار

زین چنین خواجگان بی معنی

رد افلاک و گفت بی‌کردار

دامن عافیت بگیر و بپوش

مر گریبان آز را رخسار

میوه‌ای کان به تیر ماه رسد

چه طمع داری از مه آزار

دل ازینان ببر که بی دریا

نکشد بار گیر چوبین بار

همچنین در سرای حکمت و شرع

آدمی سیر باش و مردم سار

هان و هان تا ترا چو خود نکنند

مشتی ابلیس ریزهٔ طرار

چون تو از خمر هیچ کس نخوری

کی ترا درد سر دهد خمار

طیرهٔ چون گردی و فسرده و کج

طیره از طیر گرد و از طیار

نشود شسته جز به بی‌طمعی

نقشهای گشاد نامهٔ عار

ملک دنیا مجوی و حکمت جوی

زان که این اندکست و آن بسیار

خدمتی کز تو در وجود آمد

هم ثناگوی و هم گنه پندار

در طریقت همین دو باید ورد

اول الحمد و آخر استغفار

گر سنایی ز یار ناهموار

گله‌ای کرد ازو شگفت مدار

آبرا بین که چون همی نالد

هردم از همنشین ناهموار

بر زمین مست همچو من بنشین

تا سمایی شوی سنایی وار

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:46 PM

ای بی سببی از بر ما رفته به آزار

وی مانده ز آزار تو ما سوخته و زار

دل برده و بگماشته بر سینهٔ ما غم

گل برده و بگذاشته بر دیدهٔ ما خار

ما در طلب زلف تو چون زلف تو پیچان

ما در هوس چشم تو چون چشم تو بیمار

تو فارغ و ما از دل خود بیهده پرسان

کای دل تو چه گویی که ز ما یاد کند یار

بی‌تابش روی تو دل ما همی از رنج

نی پای ز سر داند و نی کفش ز دستار

ای بوی تو با خوی تو هم آتش و هم عود

وی موی تو با روی تو هم مهره و هم مار

از خنده جهان‌سازی و از غمزه جهانسوز

در صلح دلاویزی و در جنگ جگرخوار

هستیست دهان تو سوی عقل کم ازینست

پودیست میان تو سوی و هم کم از تار

در لطف لبان تو لطیفی‌ست ستمکش

وز قهر میان تو ضعیفی ست ستمکار

در روزه چو از روی تو ما روزه گرفتیم

ای عید رهی عید فراز آمده زنهار

در روزه چو بی‌روزه بنگذاشته ایمان

اکنون که در عیدست بی‌عیدی مگذار

ما خود ز تو این چشم نداریم ازیراک

ترکی تو و هرگز نبود ترک وفادار

با این همه ما را به ازین داشت توانی

پنهان ز خوی ترکی ما را به ازین دار

یک دم چو دهان باش لطیفی که کشد زور

یک ره چو میان باش نحیفی که کشد بار

بسپار همه زنگ به پالونهٔ آهن

بگذار همه رنگ به پالودهٔ بازار

از چنگ میازار دو گلنار سمن بوی

از زهر میالای دو یاقوت شکربار

کان پیکر رخشنده‌تر از جرم دو پیکر

حقا که دریغست به خوی بد و پیکار

ما آن توییم و دل و جان آن تو ما را

خواهی سوی منبر برو خواهی به سوی دار

تا کیست دل ما که ازو گردی راضی

یا کیست تن ما که ازو گیری آزار

ترکانه یکی آتش از لطف برافروز

در بنگه ما زن نه گنه‌مان نه گنه‌کار

ما را ز فراق تو خرد هیچ نماندست

این بی‌خردیها همه معذور همی دار

در عذر پذیرفتن و بر عیب ندیدن

بنگر سوی سلطان نکو خوی نکوکار

بهرامشه آنشه که ز بهر شرف و عز

بهرام فلک بر در او کدیه زند بار

آن شاه کر گر عیب گنه کار نپوشد

خود را شمرد سوی خود و خلق گنه‌کار

شاهان جهان را ز جلال و هنر او

مدحت همه محنت شد وافسر همه افسار

شیریست تو گویی به گه رزم و گه صید

شیدیست تو گویی به گه بزم و گه بار

بر سایهٔ پیکانش برد سجده ز بس عز

شیر سیه و پیل سپید از صف پیکار

شه بوده درین ملک و سنایی نه و بخ بخ

کاقبال رسانید سزا را به سزاوار

این زادهٔ تایید برآوردهٔ حق را

ای چرخ نکوپرور و ای بخت نکودار

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:46 PM

ای خردمند موحد پاک دین هوشیار

ا زامام دین حق یک حجت از من گوش دار

آن امامی کو ز حجت بیخ بدعت را بکند

نخل دین در بوستان علم زو آمد به بار

آنک در پیش صحابان فضل او گفتی رسول

تا قیامت داد علمش کار خلقان را قرار

شمع جنت خواند عمر را نبی یکبار و بس

بوحنیفه را چراغ امتان گفت او سه بار

گفت بوبکر: ای محمد زین دو فاضلتر کدام؟

گفت: عمر آنکه دین حق بدو شد آشکار

چون پدید آمد به کوفه بوحنیفه تاج دین

آنکه شد از علم او دین محمد آشکار

گفت گردد امتم هفتاد و سه فرقت بهم

اهل جنت زان یکی و مرجع دیگر به نار

بوحنیفه سرور آن قوم اهل جنت‌ست

ملحد اهل هوا از وی شود مقهور و خوار

معنی سه بار گفتن بوحنیفه را چراغ

ماضی و مستقبل و حال از علومش در حجار

اینک رفت و اینکه آید و آنکه بیند روی او

هر سه را زو روشنایی هر سه را علمش حصار

دهریی آمد به نزدیک خلیفه ناگهان

بغض دینی مبغضی شوخی پلیدی نابکار

این چه بدست از شریعت بر تنت گفت ای امیر

یافتستی پادشاهی خوش خور و بی غم گذار

روزه و عقد و نکاح و دور بودن از مراد

حج و غزو و عمره و این امرهای بی شمار

خویشتن رنجه چه داری چون به عالم ننگری

تا بدانی کین قدیمست و ندارد کردگار

گفت رسم شرع و سنت جمله تزویر و ریاست

سر به سر گیتی قدیمست و ندارد کردگار

آمدی تو بی‌خبر و ز خویش رفتی بی خبر

نامد از رفته یکی از ما برفته صدهزار

هست عالم چون چراگاهی و ما چون منزلی

چون برفت این منزلی گیرد دگر کس مرغزار

طبع و اخشیج هیولا را شناسیم اصل کون

هر کرا این منکر آید عقل او گیرد غبار

خانه‌ای دیدم به یونان در حجر کرده به نقش

صورت افلاک و تاریخ بنایش بر کنار

نسر واقع در حمل کنده که تاریخ این به دست

کی بگوید این به دست کس شناسد این شمار

کو منجم کو محاسب گو بیا معلوم کن

ابتدا پیدا کن و مر انتها را حجت آر

آنکه گفت از گاه آدم پنج و پانصد بیش نیست

نسر واقع در حمل چون کرده‌اند آنجا نگار

اینهمه زرق و فسونست و دروغ و شعبده

حیلت و نیرنگ داند این سخن را هوشیار

گفت امیرالمومنین ای مرد پر دعوی بباش

تا بیاید آن امام راستین فخر دیار

گر بتابی روی از او گردی هزیمت از سخن

بر سر دارت کنم تا از تو گیرند اعتبار

گر ز تو نعمان هزیمت گیرد و گردد خموش

معمتد گردی مرا و هم تو باشی میر و مار

چاکری را نامزد کرد او که نعمان را بخوان

تا کند او این جدل در پیش تخت شهریار

رفت قاصد چون بدید آن کان علم و فضل را

گفت: آمد ملحدی در پیش خسرو بادسار

می چنین گوید که زرق‌ست این مسلمانی و فن

خود شریعت چون ردایی کش نه پودست و نه تار

گفت امیرالمومنین: تا حاضر آید پیش او

دین ایزد را و شرع مصطفا را پشت و یار

گفت قاصد را امام دین چو بگزارم نماز

پیش میرالمومنین آیم ورا گو: چشم دار

تا نماز شما نامد بوحنیفه پیش شاه

چیره گشته دهری آنجا شاه بد در انتظار

هر زمان گفتی به شه آن ملحد بطال شوم:

می بترسد از من او زان شد نهان از اضطرار

کیست در گیتی که یارد گفت با من زین سخن

کیست در عالم که او از من ندارد الحذار

گفت: شاها می بفرما تا بیارندم به پیش

مطربان خوش لقای خوب روی نامدار

آنک می‌دارند روزه گوید ار او راست مزد

ساغری می‌بایدم معشوق زیبا در کنار

او چه داند روزه و طاعات عید و حج و غزو

عید او هر روز باشد روزه او را در چه کار

اندرین بودند ناگاهی درآمد مرد دین

شاد گشت از وی خلیفه دهر یک درمانده‌وار

گفتش از خجلت که: ای نعمان چرا دیر آمدی

داد نعمانش جوابی پر معانی مردوار

گفت: حالی چو شنیدم امر شه برخاستم

رخ نهادم سوی قصر و تخت شاه تاج‌دار

چون رسیدم بر کران دجله کشتی رفته بود

بود نخلی منکر آنجا تختهایش بر قطار

درهم آمد کشتئی شد درزهایش ناپدید

از سر نخل آمدش لیف و درو شد صد مرار

حلقه‌های آهنین دیدم ز سنگ آمد برون

اندر آمد دو مرار و کشتئی شد پایدار

کشتی آن گه پیش آمد من نشستم اندرو

آمد و بنشست آن گه بر کران جویبار

پیشم آمد تا بدو اندر نشستم دیر شد

زین سبب تا خیرم افتاد ای پسر معذور دار

گفت ملحد: شرم داری بو حنیفه زین دروغ

حجتی آورده ای کین کس ندارد استوار

گفت آن گه بو حنیفه آن امام دین حق

مر امیرالمومنین را که: ای امیر باوقار

خصم می‌گوید که صانع نیست عالم بد قدیم

این ز طبعست و هیولا نیست این را کردگار

آن گهٔ منکر همی گردد که مصنوعات را

صانعی باید مگر دیوانه است این گوش دار

تخته‌ای را منکری کت صانعی باید قدیم

می نداری استوارم من روا دارم مدار

ای سگ زندیق کافر خربط میشوم دون

می نبینی فوق و تحت و کوه و صحرا و بحار

گاه ابرو گه گشاده گاه خشک و گاه نم

گاه برف و گاه باران گاه روشن گاه تار

می نبینی بر فلک این خسرو سیارگان

ماه و انجم را ازو روشن همی دارد چو نار

هفت کوکب بر فلک گشته مبین در زمین

در ده و دو برج پیدا گشته در لیل و نهار

ماه در افزایش و نقصان و خود بر حال خویش

سوی مصنوعات شو آن گه صنایع کن نظار

ای سگ کافر به خود اندر نگه کن ساعتی

تا ببینی قدرتش مومن شوی ای دلفگار

قدرت حق عجز تو بر رنگ مویت ظاهرست

می کند آزادی موی سیه کافوروار

قطره‌ای آب آمد اندر کوزه‌ای کش سرنگون

صورتی زیبا پدید آورد از وی بی‌عوار

آدمی در روشنایی صنعتش پیدا کند

کار صانع بر خلاف این بود اندیشه دار

در سه تاریکی نگارد صورتی چون آدمی

آن گهٔ بر وی پدید آرد خط و زلف و عذار

نطق گویایی و بینایی و سمع آرد پدید

هفت چشمه در بدستی استخوان باده بار

آب چشمت شور کرد و آب گوشت تلخ و خوار

آب بینی منقبض و آب دهانت نوش بار

آب چشمت شور از آن آمد که به گنده شود

گر نباشد تلخ زی وی راه یابد مور و مار

در دهانت آب خوش آمد تا بدانی طعم چیست

چند گویم زین دلایل کن برین بر اختصار

صانعی باید حکیم و قادر و قایم به ذات

تا پدید آید ز صنع وی بتان قندهار

طبع نادان کی پدید آرد حکیم و فیلسوف

عقل از تو کی پذیرد این سخن را بر مدار

این مخالف طبعها با یکدگر چون ساختند

آب و آتش خاک و باد ای ملحدک حجت بیار

آنچه می‌گوید بدیدم من به یونان خانه‌ای

این چه حجت باشد آنجا صورتی کردست کار

رو بگو ایزد یکی قایم به ذات و لم یزل

قادر معطی و دانا خالق بر و بحار

ما نبودیم او پدید آوردمان از چار طبع

محدث آمد چار طبع و چار فصل روزگار

بگرو ای ملحد به قرآن «قل هوالله» یادگیر

چند باشد بر سرت از جهل و کفر و شک فسار

چون شنید این حجت از وی دهر یک خاموش گشت

کرد هر یک خوار او را پس بکردندش به دار

گفت نعمان ای خلیفه بعد ازین چونین مکن

ملحدان را پیش خود منشان ازین پس زینهار

ابن عم مصطفایی تیغ ازو میراث تست

میزن اکنون بر سر ملحد چو حیدر ذوالفقار

هر چه فرماید ترا قرآن و اخبار رسول

اندر آن آویز ملحد را ز مجلس دور دار

گفت: پذرفتم ز تو ای حجت دین خدای

شاد باش ای بوحنیفه ای امام بردبار

ای سنایی شکر این دانی که نتوانی گزارد

دین اسلام و امام عالم و پرهیزگار

گر سنایی مستجب گردد به آتش بی گمان

زین مناقب رسته گردد ای برادر گوش دار

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:46 PM

ای گردن احرار به شکر تو گرانبار

تحقیق ترا همره و توفیق ترا یار

ای خواجهٔ فرزانه علی‌بن محمد

وی نایب عیسا به دو صد گونه نمودار

چندان که ترا جود و معالی‌ست به دنیا

نه نقطه سکون دارد و نه دایره رفتار

ذهن تو و سنگ تو به مقدار حقیقت

بر سخت همه فایدهٔ روح به معیار

مر جاه تو و علم ترا از سر معنی

آباء و سطقسات غلامند و پرستار

نخرید کسی جان بهایی به زر و سیم

تا نامدش اسراسر علوم تو پدیدار

برگ اجل از شاخ امل پاک فرو ریخت

تا شاخ علومت عمل آورد چنین بار

شد طبع جهان معتدل از تو که نیابی

در شهر یکی ذات گرانجان و سبکبار

از غایت آزادگی و فر بزرگیت

گشتند غلامان ستانهٔ درت احرار

گفتار فزونست ز هر چیز ولیکن

جود تو و مدح تو فزونست ز گفتار

عقلی که ز داروت مدد یافت به تحقیق

در تختهٔ تقدیر بخواند همه اسرار

شخصی که تر از شربت تو شد جگر او

لب خشک نماند به همه عمر چو سوفار

از عقل تو ای ناقد صراف طبیعت

شد عنصر ترکیب همه خلق چو طیار

آنکس که یکی مسهل و داروی تو خوردست

مانند فرشته نشود هرگز بیمار

هر چشم که از خاک درت سرمهٔ او بود

ز آوردن هر آب که آرد نشود تار

آنها که یکی حبه ز حب تو بخوردند

در دام اجل هیچ نگردند گرفتار

حذق تو چنانست که بی‌نبض و دلیلی

می باز نمایی غرض روح به هنجار

گر باد بفرخار بر دشمت داروت

از قوت او روح پذیرد بت فرخار

بر کار ز داروی تو شد شخص معطل

مانده ملک الموت ز داروی تو بیکار

ای طبع و علوم تو شفا بخش و سخاورز

وی دست و زبان تو درر پاش و گهربار

از مال تو جز خانهٔ تو کیست تهی‌دست

وز دست تو جز کیسهٔ تو کیست زیان‌کار

آراسته‌ای از شرف و جود همیشه

چون شاخ ز طیار و چو افلاک ز سیار

فعل تو چنانست که دیگر ز معاصی

واجب نشود بر تو یکی روز ستغفار

چون مردمک دیده عزیزی بر ما ز آنک

در چشم تو سیم و زر ما هست چنین خوار

چون نقطهٔ نقش‌ست دل آنکه ابا تو

دو روی و دو سر باشد چون کاغذ پرگار

ادیان به علی راست شد ابدان به تو زیراک

تو نافع مومن شدی او قامع کفار

تو دیگری و حاسد تو دیگر از آن کو

خار آمده بی‌گلبن تو گلبن بی‌خار

کی گردد مه مردم بد اصل به دعوی

کی گردد نو پیرهن کهنه به آهار

یک شهر طبیبند ولی از سر دعوی

کو چون تو یکی خواجهٔ دانندهٔ هشیار

عالم همه پر موسی و چوبست ولیکن

یک موسی از آن کو که ز چوبی بکند مار

کار چو تو کس نیست شدن نزد هر ابله

تا بار دهد یا ندهد حاجب و سالار

کز حشمت و جاه تو همی پیش نیاید

نور قمر و شمس به درگاه تو بی‌یار

خود دیده کنان جمله می‌آیند سوی تو

دیدار ترا از دل و جان گشته خریدار

تو کعبهٔ مایی و به یک جای بیاسای

این رفتن هر جای به هر بیهده بگذار

زوار سوی خانهٔ کعبه شده از طمع

هرگز نشود کعبه سوی خانهٔ زوار

دیدیم طبیبان و بدین مایه شناسیم

ما جعفر طیار ز بو جعفر طرار

بر چشمهٔ حیوان ز پی چون تو طبیبی

شاید که کند فخر شهنشاه جهاندار

کز جود تو و علم تو غزنین چو بهشتست

زیرا که درو نیست نه بیمار و نه تیمار

ای مرد فلک حشمت و فرزانهٔ مکرم

وی پیر جوان دولت مردانهٔ غیار

هستیم بر آنسان ز حکیمی که نگوید

اندر همه عالم ز من امروز کس اشعار

لیک آمده‌ام سیر ز افعال زمانه

هر چند هنوز از غرض خویشم ناهار

آن سود همی بینم از اشعار که هر شب

هش را ببرد سوش بماند بر من عار

خواریم از آنست که زین شهرم ازیرا

در بحر و صدف خوار بود لولو شهوار

هدهد کلهی دارد و طاووس قبایی

من بلبل و خواهان یکی درعه و دستار

زین محتشمانند درین شهر که همت

بر هیچ کسی می‌نتوان دوخت به مسمار

ای درت ز بی‌برگان چون شاخ در آذر

وی دلت ز بخشیدن چون باغ در آزار

از مکرمت تست که پیوسته نهفته‌ست

این شخص به دراعه و این پای به شلوار

پس چون تنم آراستهٔ پیرهن تست

این فرق مرا نیز بیارای به دستار

سود از تو بدان جویم کز مایهٔ طبعم

خود را بر تو دیده‌ام این قیمت و بازار

آثار نکو به که بماند چو ز مردم

می هیچ نماند ز پس مرگ جز آثار

تا جوهر دریا نبود چون گهر باد

تا مایهٔ مرکز نبود چون فلک نار

چون چار گهر فعل تو و ذات تو بادا

از محکمی و لطف و توانایی و مقدار

در عافیت خیر و سخا باد همیشه

اسباب بقای تو چو خیرات تو بسیار

جبار ترا از قبل نفع طبیبان

تا دیر برین مکرمت و جود نگهدار

جبار ترا باد نگهبان به کریمی

از مادح بدگوی و ز ممدوح جگرخوار

از فضل ملک باد به هر حال و به هر وقت

امروز تو از دی به و امسال تو از پار

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 135

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5115955
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث