به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد

حقیقت نیست آن عشقی که بر هستی رقم سازد

نسازد عشق رنگ از هیچ رویی بهر مخلوقی

که رنگ عشق بی‌رنگی وجود اندر عدم سازد

جمال عشق آن بیند که چشم سر کند بینا

سماع وصل آن بیند که گوش سر اصم سازد

شفا سازد دل و جان را و عاشق را شفا سوزد

سقم سوزد رگ و پی را و عاشق را سقم سازد

هر آنکس را که دل چو آبنوس آمد بدانگونه

نباشد عاشق ار او اشک چون آب به قم سازد

یکی باشد یکی هفده چو اندر مجلس ماندن

چو دست عشق هژده بر بساط خویش کم سازد

کرا در خام خم ندهند چون گوش از پی آوا

بود علمی اگر در عاشقی خود را علم سازد

علم بودن به عشق اندر مسلم نیست جز آن را

که همچون کوس جای خورد بیرون شکم سازد

به باغ بندگی باید چو سوسن سرو آزادی

هر آنکو وقت کشتن همچو گل خود را خرم سازد

اگر چون سیب وقت سرخ رویی دل سیه گردد

سپید آمد کرا رخ چون بهی زرد و درم سازد

به مهر عشق در ملک خدا آن دهخدا گردد

که شادی خانهٔ دل در میان شهر غم سازد

کرا خاک ارم از باد انده طاق گرداند

نباشد جفت آن آبی که از آتش ارم سازد

چو زیر و بم بدان عاشق بنالانی و گریانی

که تسکین غم از عشق و نوای از زیر و بم سازد

ندارد ملک جم در چشم عاشق وزن چون دارد

که دست عاشق از کهنه سفالی جام جم سازد

نشست عاشق اندر بتکده واجب کند زیرا

که آه عاشقان از بتکده بیت‌الحرم سازد

نباشد نصب و رفع و حفض عاشق را که اندر عشق

غم آن دارد کجا بر فعل مستقبل الم سازد

عروس عشق بی‌کس نیست با هر ناکس از کوری

کبود ری در کند خود را به عشقش متهم سازد

بدان تا شهد عشق از حلق هر نااهل دور افتد

طبیب عشق هر ساعت ز شهد خویش سم سازد

نشان شیر در تقویم دال آمد از آن معنی

هر آن عاشق که شد چون شیر قد چون دال خم سازد

دل همچون کباب عشق اندر رگ بسوزد خون

اگر چند آن کباب از روی طب قانون دم سازد

هر آن چشمی که عشق از طلبهٔ خود سرمه‌ای دادش

سران تا جور بیند که بر خاکش قدم سازد

چه می‌گویم که داند این مگر آن کز دل صافی

سنایی وار خود را بندهٔ شاه عجم سازد

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:38 PM

مرد هشیار در این عهد کمست

ور کسی هست بدین متهمست

زیرکان را ز در عالم و شاه

وقت گرمست نه وقت کرمست

هست پنهان ز سفیهان چو قدم

هر کرفا در ره حکمت قدمست

و آن که راهست ز حکمت رمقی

خونش از بیم چو شاخ به قمست

و آن که بیناست درو از پی امن

راه در بسته چو جذر اصمست

از عم و خال شرف مر همه را

پشت دل بر شبه نقش غمست

هر کجا جاه در آن جاه چهست

هر کجا سیم در آن سیم سمست

هر کرا عزلت خرسندی خوست

گر چه اندر سقر اندر ارمست

گوشه گشتست بسان حکمت

هر که جویندهٔ فضل و حکمست

دست آن کز قلم ظلم تهیست

پای آنکس به حقیقت قلمست

رسته نزد همه کس فتنه گیاه

هر کجا بوی تف و نام نمست

همه شیران زمین در المند

در هوا شیر علم بی‌المست

هر که را بینی پر باد ز کبر

آن نه از فربهی آن از ورمست

از یکی در نگری تا به هزار

همه را عشق دوام و درمست

پادشا را ز پی شهوت و آز

رخ به سیمین برو سیمین صنمست

امرا را ز پی ظلم و فساد

دل به زور و زر و خیل و حشمست

سگ پرستان را چون دم سگان

بهر نان پشت دل و دین به خمست

فقها را غرض از خواندن فقه

حیلهٔ بیع و ریا و سلمست

علما را ز پی وعظ و خطاب

جگر از بهر تعصب به دمست

صوفیان را ز پی رندان کام

قبله‌شان شاهد و شمع و شکمست

زاهدان را ز برای زه و زه

«قل هوالله احد» دام و دمست

حاجیان را ز گدایی و نفاق

هوس و هوش به طبل و علمست

غازیان را ز پی غارت و سهم

قوت از اسب و سلاح و خدمست

فاضلان را ز پی لاف فضول

روی در رفع و جر و جزم و ضمست

ادبا را ز پی کسب لجاج

انده نصب لن و جزم لمست

متکلم را از راه خیال

غم اثبات حدوث و قدمست

چرخ پیمای ز بهر دو دروغ

به سیه مسطر و شکل رقمست

مرد طب را ز پی خلعت و نام

همه اندیشهٔ او بر سقمست

مرد دهقان ز پی کسب معاش

از ستور و خر و خرمن خرمست

خواجه معطی ز پی لاف و ریا

تازه از مدحت و لرزان ز ذمست

باز سایل را در هر دو جهان

دوزخش «لا» و بهشتش «نعم»ست

طبع برنا را بر یک ساعت عیش

عاشق شرب و بت و زیر و بمست

کهل را از قبل حرمت و عز

انده نفقه و زاد حرمست

پیر نز بهر گناه از پی مال

تا دم مرگ ندیم ندمست

سعی ساعی به سوی عالم از آن

که فلان جای فلان محتشمست

چشم عامی به سوی عالم زان

که فلان در جدل کیف و کمست

قد هر موی شکاف از پی ظلم

همچو دندانهٔ شانه بهمست

مرد ظالم شده خرسند بدین

که بگویند: فلان محترمست

همگان سغبهٔ صیدند و حرام

کو کسی کز پی حق در حرمست

اینهمه مشغله و رسم و هوس

طالبان ره حق را صنمست

همه بد گشته و عذر همه این:

گر بدم من نه فلان نیز همست

اینهمه بیهده دانی که چراست

زان که بوالقاسمشان بوالحکمست

جم از این قوم بجستست کنون

دیو با خاتم و با جام جمست

با چنین موج بلا همچو صدف

آنکس آسوده که امروز اصمست

پس تو گویی که: بر آن بی‌طمعی

از که همواره سنایی دژمست

چرخ را از پی رنج حکما

از چنین یاوه‌درایان چه کمست

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:20 PM

باز جانها شکار خواهد کرد

گر جمال آشکار خواهد کرد

جای شکرست خلق راکان بت

جان به شکل شکار خواهد کرد

رایت و رویت منور او

ماه را در حصار خواهد کرد

بوی آن زلفکان مشکینش

مشک را قدر خوار خواهد کرد

در خزان از بهار رخسارش

کشوری را بهار خواهد کرد

غمزهٔ نغز و طرهٔ خوش او

هیچ دانی چکار خواهد کرد؟

دوریان را به دیر خواهد برد

دیریان را به دار خواهد کرد

گر چه عقل از چهار خصم برست

از دو عالم چهار خواهد کرد

لیک بر چارسوی غیرت عشق

عقل را سنگسار خواهد کرد

جان متواریان حضرت را

چون زمان برقرار خواهد کرد

بی‌قراران سبز دریا را

چون زمین بردبار خواهد کرد

بر سر از خاکپای مرکب او

نور از چشم خار خواهد کرد

قلب و قالب به خدمت آوردیم

تا کدام اختیار خواهد کرد

چاکر اوست چشم و گوش رهی

گر برین اختصار خواهد کرد

خدمت او کند خرد چون او

خدمت میر بار خواهد کرد

آنکه نعل سمند او در گوش

مشتری گوشوار خواهد کرد

حور عین بهر توتیا جوید

مرکبش گر غبار خواهد کرد

از خیال جمال فطنت او

روح را غمگسار خواهد کرد

دست گردن به دست حاسد او

گل خیری چو خار خواهد کرد

از طراز آستین بدخواهش

غیرت دین غیار خواهد کرد

تیغ او روز کین ز خون عدو

خاک را لاله‌زار خواهد کرد

آب را سنگ علم او چون خاک

با ثبات و وقار خواهد کرد

اجل از بیم تیغ خونخوارش

الحذار الحذار خواهد کرد

باد با خاک روز کوشش او

الفرار الفرار خواهد کرد

آب در حلق دشمن از قهرت

شعله شعله چو نار خواهد کرد

عدوش چون ز عمر بر بادست

اجلش خاکسار خواهد کرد

از برای موافقش گردون

ابر را در نثار خواهد کرد

بحر در یک نفس به دولت او

صد بخور از بخار خواهد کرد

از شرف مشتری رکابش را

افسر روزگار خواهد کرد

جود او همچو ابر نیسانی

قطره‌ها بیشمار خواهد کرد

بنده بی‌آب همچو ماهی باز

سر به سوی بحار خواهد کرد

گر ز خاک تو آبروی برد

مدحتت بنده‌وار خواهد کرد

با تو چون خاک بادوار بسر

خویشتن با دوار خواهد کرد

ای چو آب اصل لطف همچون خاک

نعل چرخم فگار خواهد کرد

هست فکرت که میر این معنی

عرضه بر شهریار خواهد کرد

بیخ جانم به شربتی از جود

در تنم استوار خواهد کرد

روی چون صد نگار و طبع خوشش

کار من چون نگار خواهد کرد

عقل در انتظار انعامت

روز و شب انتظار خواهد کرد

عز و اقبال سرمدی بادت

هم برین اختصار خواهد کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:20 PM

ثابت من قصد خرابات کرد

نفی مرا شاهد اثبات کرد

با قدح و بلبله تسبیح کرد

با دف و طنبور مناجات کرد

آن خدمات من دل سوخته

مستی او دوش مکافات کرد

نغمهٔ او هست مرا نیست کرد

بیدق او شاه مرا مات کرد

تا که به من داد و گفت:«خذ»

اغلب انفاس مرا هات کرد

آنکه همی دعوی بر هر کسی

روز و شب از راه کرامات کرد

حال سنایی دل اهل خرد

خاک گمان بر سر طامات کرد

با دل و با دیدهٔ چرخ فلک

دال دل خویش مباهات کرد

دیدهٔ بردوخته چون برگشاد

راز دل خویش مقامات کرد

بحر محیط او به یکی دم بخورد

پس بشد و قصد سماوات کرد

دست به هم بر زد و ناگه به شوق

زان همه شب دوش لباسات کرد

بست در صومعه و خویش را

چاکر و شاگرد خرابات کرد

کشف که داند که کند آنکه او

فضل برو سید سادات کرد

ماند سنایی را در دل هوس

صومعه پر هزل و خرافات کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:20 PM

دی دل ما فگار خواهد کرد

وز ستم سوگوار خواهد کرد

سده بهر نوید فصل بهار

باز عهد استوار خواهد کرد

پیش چونین نوید گر که ترا

به امید بهار خواهد کرد

برفشان آن گهر که کافر ازو

در سقر زینهار خواهد کرد

اژدهایی که اهل بدعت را

روز محشر شکار خواهد کرد

آنکه می فخر کرد ازو ابلیس

جم از آن فخر عار خواهد کرد

مو و زرین شود ازو پران

چون زبانه چو مار خواهد کرد

همچنو بیند آن زمان معیار

آن که او را عیار خواهد کرد

گوهری کو چو خود کند به مثال

آن گهر کبدار خواهد کرد

روی سرخی مادرش طلبد

آنکه با اوش یار خواهد کرد

بی‌قرار آفریده‌ای در طبع

کیست کش با قرار خواهد کرد

تا بینی که همچو هر سال او

در زمانه چه کار خواهد کرد

در میان هوا ز جنبش خویش

فلکی مستعار خواهد کرد

چون بنان محاسبش هر شاخ

گویی انجم شمار خواهد کرد

بینی از وی دو مایهٔ ثنوی

چون دو سو آشکار خواهد کرد

گل او آن نکرد روز از نور

کامشب او از شرار خواهد کرد

گوهری کو نگار نپذیرد

عالمی چون نگار خواهد کرد

جز وی از شمس همچو شمس از نور

لیل را چون نهار خواهد کرد

دو عرض کاندروست تف و شعاع

بر سه جوهر نثار خواهد کرد

آبرا لعل پوش خواهد کرد

خاک را مشکبار خواهد کرد

بر هوایی که سیم بارید ابر

امشب او زربار خواهد کرد

از تن لاله‌پوش لولو پاش

صد نهان آشکار خواهد کرد

آشکاری کوهسار از رنگ

چون نهان بهار خواهد کرد

کز نهیب بحار او فردا

آسمان را بخار خواهد کرد

چشم بی‌دیدهٔ فلک را دود

دیده‌ها همچو نار خواهد کرد

بر آن آب و رنگ را از عکس

چون می و کفته نار خواهد کرد

افسر امهات و آبا را

بر سر خود فسار خواهد کرد

ز آسمانها قلاده خواهد بست

از قمر گوشوار خواهد کرد

سخت سوی فلک همی پوید

کار دیوانه‌وار خواهد کرد

یا پدر زیر خاک می‌ماند

یا پسر اختیار خواهد کرد

یا ز تاثیر طبع خود بر گل

چون سه عنصر جوار خواهد کرد

مگر از بهر خوش دلی فضلا

چرخ را تار و مار خواهد کرد

تا چو فخر دو کون در یکشب

نه فلک را گذار خواهد کرد

تا بر سعد اخترش از دود

دیدهٔ نحس تار خواهد کرد

تا نشان یافت رتبت خواجه

همتش را شعار خواهد کرد

ثقةالملک طاهر آنکه چو آب

ایزدش پایدار خواهد کرد

وز پی اتفاق و انصافش

آب از آتش سوار خواهد کرد

آب از امنش سپر شود آنرا

که نهنگش شکار خواهد کرد

قوت آب عزم او چون چرخ

خاک را نامدار خواهد کرد

جوهر باد حزم او چون خاک

آب را با قرار خواهد کرد

آن درختی که آب خشمش خورد

دان که آن شاخ‌وار خواهد کرد

آب نظمش درخت فکرت را

از خرد بیخ و بار خواهد کرد

گلبنی را که آب عونش یافت

دان که طبعش چنار خواهد کرد

آب گوهر شود در آن کانی

که ازو افتخار خواهد کرد

خواب را در دو چشم خلق از امن

قوت کوکنار خواهد کرد

ای که تاثیر آب دولت تو

گل اعدات خار خواهد کرد

نعمتی را که بحرها نبرد

رزق تو خود دمار خواهد کرد

آب را تف طبعت از بس جود

همه زرین بخار خواهد کرد

آتش خشمت آب دریا را

همچو آتش نزار خواهد کرد

ایزد آن کلک را که لفظ تو یافت

آتش آب خوار خواهد کرد

ز آب حیوان بقات چون شعرت

هر زمان نو شعار خواهد کرد

گردد آتش حصار امنش اگر

آب را در حصار خواهد کرد

تا ز آب حرام عقل و سخن

ذات عیب و عوار خواهد کرد

آب و آتش برای این مدحت

برد و گوهر فخار خواهد کرد

ملک دنیا نخواهد آن کو را

جود تو با یسار خواهد کرد

دشمنت را چو آب اجل سوی مرگ

هم ز عرضش مهار خواهد کرد

روزگار آب روی داد آن را

که برو روزگار خواهد کرد

دشمنت زین سپس به عذر جواب

خاک فرش عذار خواهد کرد

گر نه از بخت بد چو هر عاقل

ناله‌ها زار زار خواهد کرد

آب جاه تو آنکسی خواهد

کایزدش بختیار خواهد کرد

مهترا پا و سر در آب از شرم

خویشتن را یسار خواهد کرد

چون کف از تف عمامه خواهد بست

چون بط از آب ازار خواهد کرد

آب من برده گیر اگر با من

جود تو همچو پار خواهد کرد

آب آنراست نزد هر مهتر

چون نبرد او قمار خواهد کرد

آمدم چون پر آب آبله من

تا دلت چختیار خواهد کرد

ای سنایی مبر تو آب از کار

کت خرد حق گزار خواهد کرد

غوطه‌ها خورد باید اندر بحر

هر که در در کنار خواهد کرد

کی بترسد ز زخم مار آنکو

خویشتن یار غار خواهد کرد

آب دیده مریز کت خواجه

با ضیاع و عقار خواهد کرد

آب را گرچه میل زی پستیست

نظم تو کار نار خواهد کرد

تافته گردد آنکه بی اقبال

نام خود یادگار خواهد کرد

رنجکی بیند آنکه بی‌کشتی

بحر اخضر گذار خواهد کرد

تا ز تاثیر نه فلک چار اصل

کار کردست و کار خواهد کرد

سرورا سرفراز کت نه چرخ

افسر هر چهار خواهد کرد

ز آبها تا بخار خواهد خواست

بادها تا غبار خواهد کرد

شادمان زی که در بقات سده

این چنین صدهزار خواهد کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:20 PM

تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کرد

بلبل به سر گلبن و بر شاخ ندا کرد

بی برگ نوایی نزد از طبع به یک شاخ

چون برگ پدید آمد پس رای نوا کرد

شاخی که ز سردی و ز خشکی شده بد پیر

از گرمی و تریش صبا همچو صبا کرد

از هیچ پدر هیچ صبی آن بندیدست

کامسال بهر شاخ یک آسیب صبا کرد

آن نقره که در مدت شش ماه نهاد ابر

یک تابش خورشید زرافزای هبا کرد

از رنگ رزان جامه ستد دشت و بپوشید

و آن پیرهن گازری از خویش جدا کرد

تا داد لباس دگرش جوهر خورشید

او مرعوضش را ستد آن جامه عطا کرد

شد ناطقه بر نطق طرب گوی چو در باغ

از نامیه هر شاخ و گیا رای نما کرد

گر شاخ به یک جان نسبی دارد با ما

آن کار که بس دون و حقیرست چرا کرد

بی میوه چنار از قبل شکر بهر باغ

دو دست برآورد و چو ما قصد دعا کرد

درویش کند پشت دوتا بر طمع چیز

شد شاخ توانگر ز چه رو پشت دوتا کرد

برابر همی خندد برق از پی آن کو

عالم همه خندان ز چه او قصد بکاکرد

باد سحری گشت چنان خوش که هوا را

گویی که صبا حاملهٔ مشک و حنا کرد

شد طبع هوا معتدل از چرخ تو گویی

چرخ این عمل از علم جمال الحکما کرد

فرزانه علی‌بن محمد که اگر چرخ

وصف علو محمدتش کرد سزا کرد

آن ناصح اهل خرد و دین که طبیعت

چون بخت کفش را سبب عیش و غنا کرد

آن خواجه که از آز رهی گشت هر آنکو

راه در او را زره جهل رها کرد

ایزد گهر لطف و سخا و هنرش را

چون آتش و چون آب و چو خاک و چو هوا کرد

جز بخل نپنداشت جهانی که عطا داد

جز کفر نینگاشت سخایی که ریا کرد

در فتنه فتد عالمی ار گردد ظاهر

آن کار که او نز پی ایزد به خلا کرد

از چرخ بهست او بگه جود و هم از چرخ

برگفتهٔ من عقل یکی نکته ادا کرد

شکل دبران آنکه بر چرخ چولاییست

کاشنید که او چرخ در جود چو لا کرد

پر کرد و تهی کرد سر از عقل و دل از آز

از نطق و کف آنجا که سخن گفت و سخا کرد

هر کار که او ساخت به تعلیم خرد ساخت

و آن کار که او کرد به تفهیم ذکا کرد

عضوش همه از کون و فسادات طبیعی

علمش چو فلک ساحت ارکان ضیا کرد

ای حاذق ناصح به گه دانش بر خلق

کایزد علمت را چو نبی اصل شفا کرد

شد علم تو جانی دگر آنرا که زمانه

از گردش خود قالب ادبار و عنا کرد

دانم که اجل بیش نپیوست بر آن شخص

کز سردی و خشکیش دوای تو جدا کرد

آنرا که ز بیماری علم تو برانگیخت

بی مرگ چو انگیختهٔ روز قضا کرد

از کس نشنیدم به جز از حذق تو کامروز

صد کر چو صدف علم چو درت شنوا کرد

چون از کف موسی دم عیسی اثر تو

بر عارضه آن کرد که بر سحر عصا کرد

در جنت علت نبود لیک به دنیا

علم تو جهان را به صفت جنت ما کرد

منسوخ شد از دهر وبا زان که خداوند

مر علم ترا ناسخ تاثیر وبا کرد

داروت بدانکس نرسد کایزد بروی

علت سببی کرد پسش مرگ قضا کرد

آن کس که به خوشی نه بخشگی به ستایش

خلق تو کم از مشک ختا گفت خطا کرد

اقبال سوی پشت چو فردا همه رویست

چونان که چو دی رنج همه روی قفا کرد

ادیان به علی راست شد ابدان به تو زیراک

تو عیش هنی کردی و او کفر هبا کرد

ای آن شجر اندر چمن عمر که از جود

از میوه جهانی را با برگ و نوا کرد

دانا نکند کفر و جهالت به کسی کو

مر علم ترا با دگران مثل و سوا کرد

لطفت به از آن کرد و کند کز سر حکمت

سر بانک و بقراط به خاشاک و گیا کرد

المنة لله که از دولت ناگه

چون بود علی قسم شهنشاه علا کرد

بی رنج بهشتی شد غزنین به تمامی

اکنون که طبیبی چو تواش چرخ عطا کرد

هر چند صلتهای تو ای قبلهٔ سنت

مجدود سنایی را با مجد و ثنا کرد

این گوهر کو سفت به نزدیک تو آورد

گرمی بخری این خر کز بهر بها کرد

با چشم بزرگیش نگر گرچه طبیعت

مر دیدهٔ او را محل آب و گیا کرد

هر چند ازین پیش به نزدیک بخیلان

چونانک توانست بهر نوع وفا کرد

جز کذب نگفت آنرا کز طبع ثنا گفت

جز صدق نراند آنجا کز بخل هجا کرد

از شکر بر خلق همان کرد که ایزد

از آفت ناشکری بر اهل سبا کرد

بی صله همی مدح نیوشند به شادی

گویی فلکم نایب و غمخوار و کیا کرد

با اینهمه ای تاج طبیبان دل او را

دهر از قبل بی‌درمی معدن دا کرد

از لطف دوایی بکن این داء رهی را

چون علم تو درد همه آفاق دوا کرد

تا نزد عجم ما و من اقوال ملوک ست

چونان که عرب مر که و چه را من و ما کرد

پیوسته بهی بادت ازیرا که علومت

بستان بقایت همه پر زیب و بها کرد

حاجات تو همواره روا باد ز ایزد

زیرا که بسی حاجت جود تو روا کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:20 PM

اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد

من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد

وگر هستی بود ممکن که کم از نیستی باشد

من آن هستم که آن از بی‌نشانیها نشان دارد

وگر با نقطه‌ای وهمم کسی همبر بود او را

هزاران حجت قاطع که ابعاد چنان دارد

ترازوی قیامت کو همی اعراض را سنجد

اگر باشم درین کفه دگر کفه گران دارد

نگیرم هیچ چیز ار در آن کفه نشینم من

چون من از هیچ کم باشم گران کفه از آن دارد

سبکتر کفهٔ ذاتی گران‌تر کفهٔ جانی

وگر با خود در آن کفه زمین و آسمان دارد

منم خود کمتر از دانگی اگر بر سنجدم وزان

اگر دانگی بود ممکن که وزن این جهان دارد

چو عقل کل کند فکرت ز اوصاف و ز ذات من

نه ذات من چنان باشد نه اوصافی چنان دارد

فرو شستم ز لوح خویش نقش چونی و سانی

ز بیچونی و بیسانی روانم چون و سان دارد

چنان گشتم که نشناسد کسم جز بی‌چگونه و چون

که ذات من نه تن دارد نه دل دارد نه جان دارد

چه جای بی‌چگونه و چون که فوق اینست و این معنی

چه جای فوق و چه معنی نه این دارد نه آن دارد

دو صد برهان فزون دارد خرد بر نیستی من

بهر برهان که بنماید دو صد گونه بیان دارد

هیولانی عدمهایم نه بیند عقل کلم زین

وگر چه کل افعال وفاها را عیان دارد

هزاران مرتبت دانم ورای اینست کاین هر دو

یکی از بدکنان خیزد یکی از بدکنان دارد

که داند تا چه چیزم من که باری من نمی‌دانم

وگر چه نیک نندیشم که ذات من چه سان دارد

نگنجم در سخن پس من کجا در گنجد آنکس کو

به دستی در مکان دارد به دستی در زمان دارد

چو اندر باردان من یکی ذره نمی‌گنجد

چگونه کل موجودات را در باردان دارد

سخن را راه تنگ آمد نگنجد در سخن هرگز

اگر چه در فراخی ره چو دریای عمان دارد

هر آنکو وصف خود گوید همی احوال خود خواهد

که برتر هست زان معنی اگر چه آن گمان دارد

اگر بسیار بندیشی خرد باشد از او عاجز

کجا بر آسمان تاند شد آنکو نردبان دارد

هر آنکس کو گمان دارد که بر کیوان رسد تیرش

گمان وی خطا باشد اگر زاهن کمان دارد

خرد کمتر از آن باشد که او در وی کند منزل

مغیلان چیست تا سیمرغ در وی آشیان دارد

حواشی و عاء فکر خون پرورد خواهد شد

ازو بس خون برون آید کزو پر خون دهان دارد

خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجد

بنان در خط نگنجد ار چه خط نقش از بنان دارد

خرد چون جست یک چندیش باز آمد به نومیدی

چه چیز است اندرین دلها که دلها را نوان دارد

ورای هست و نیست و گفت و خاموشی و اندیشه

ورای این و برتر زین هزاران ره مکان دارد

برآمد از بحار قدس میغ نور بر جانها

همه تشنه دلانرا او به خود در شادمان دارد

چنان شادم ز عشق او که جان را می‌برافشانم

چه باشد آنکه از عشق و خرد می جانفشان دارد

چگونه باشدی ار هیچ من می تا نمی گفتن

که هست از عشق او چونان که چونان را چنان دارد

معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزد

چنان چون آب و چون روغن یک از دیگر گران دارد

معانی را اسامی نه اسامی را معانی نه

وگر نه گفته گفتنی آنچه در پرده نهان دارد

همه دردم از آن آید که حالم گفت نتوانم

مرا تنگی سخن در گفت سست و ناتوان دارد

معانیهای بسیارست اندر دل مرا لیکن

نگنجد چون سخن در دل زبان و ترجمان دارد

ولیکن چون براندیشم همه احوال خوش گردد

از آنکو داند این معنی که جان اندر میان دارد

الاهی نام خود کردم بدو نسبت کنم خود را

اگر هر شاعری نسبت به بهمان و فلان دارد

یکی را شد یکی غاوی میان ما و از مرغان

یکی قوت از شکر دارد یکی خور ز استخوان دارد

ندارد طاقت مدحم ز ممدوحان عالم کس

وگر اسب کسی سگبانش نعل از زبرقان دارد

وگر کلی موجودات روحانی و جسمانی

ببخشد بر چنین یک بیت حقا رایگان دارد

چنین عالم تواند کرد عقل کل و گر خواهد

که گوید مثل این خود را به رنج جاودان دارد

هزاران بار گفتم من که راز خویش بگشایم

ولیکن مر مرا خاموش ضعف مردمان دارد

مرا هر گه سخن گویم سخن عالی شود لیکن

نگهبانم خرد باشد ز گفتی کن زیان دارد

دریغا آن سخنهایی که دانم گفت و نتوانم

وگر گویم از آن حرفی جهانی را نوان دارد

هم اکنون بینی آن مرد خس نادان ناکس را

برد از این معانیها که در بسته میان دارد

ندارم باک از آن هرگز که دارم انگبین بر خوان

کجا کس انگبین دارد مگس بر گرد خوان دارد

چو من شست اندر آویزم به دریا اندر آویزد

به کام و حلق آن ماهی که بر پشت این جهان دارد

چو شست اندر کشم لابد همه عالم شود ویران

همی بانگ و فغان خیزد ز هر کو خانمان دارد

بجنبد عالم علوی چو زین یک بیت برخوانم

چرا چندین عجب داری که نادانی فغان دارد

ز دریای محیط عقل جیحون معانی را

سوی کشتی روحانی زبان من روان دارد

نه هرگز آنکه دارد گوش بشنید این چنین شعری

نه هرگز نیز خواهد گفت آنکس کو زبان دارد

نخستین شعر من اینست دیگر تا چسان باشد

چگونه باشد آن آتش که زینگونه دخان دارد

سخن با خود همی گویم که خود کس نیست در عالم

مرا باری خود اندر خود خرد بازارگان دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:20 PM

دل بی لطف تو جان ندارد

جان بی تو سر جهان ندارد

ناید ز کمال عقل عقلی

تا نام تو بر زبان ندارد

ناید ز جمال روح روحی

تا عشق تو در میان ندارد

جز در خم زلف دلفریبت

روح‌القدس آشیان ندارد

روح ار چه لطیف که خداییست

بی نطق تو خانمان ندارد

عقل ار چه بزرگ رهنماییست

بی مدح تو آب و نان ندارد

زلف تو یقین عاقلان را

جز در کفن گمان ندارد

روی تو رخان عاشقان را

جز در کنف امان ندارد

بیجادت چشم بی‌دلان را

جز چون ره کهکشان ندارد

با نور تو ماه را کلاوه‌ش

چه سود که ریسمان ندارد

خورشید که یافت خاک کویت

هرگز سر آسمان ندارد

گلنار که دید رنگ رویت

زان پس دل بوستان ندارد

ای آنکه جمالت از گهرها

آن دارد آن که کان ندارد

از یوسف خوشتری که در حسن

«آن» داری و یوسف «آن» ندارد

درد تو بر آسمان چارم

جز عیسی ناتوان ندارد

رخسار تو قد گردنان را

جز چون خم طیلسان ندارد

با ناز و کرشمهٔ تو وصلت

بامیست که نردبان ندارد

بی خوی خوش آن لطیف رویت

باغی ست که باغبان ندارد

در عالم عشق کو نسیمی

کز زلف تو بوی جان ندارد

با عشق تو عقل را خزینه‌ش

چه سود که پاسبان ندارد

با دولت تو سیه گلیمی

گر سود کند زیان ندارد

خوش زی که جمال این جهانی

نقشیست که جاودان ندارد

ای از پس پرده چند گویی

کز حسن فلان نشان ندارد

چون روی نمود هر که هستی

گستاخ بگو فلان ندارد

در بزم ببین که چون عطارد

دارد سخن و دهان ندارد

در رزم نگر که همچو جوزا

بندد کمر و میان ندارد

دارد همه‌چیز جان ولیکن

انصاف بده چنان ندارد

ای آنکه ز وصف تو سنایی

آن دارد آن که آن ندارد

بی‌قامت خود مدارش ایرا

تیر تو چنو کمان ندارد

زین گونه گرانی از سنایی

هرگز سبکی گران ندارد

بلبل به میان گل چه گوید

حی‌ست یکی که جان ندارد

ما طاقت عدل تو نداریم

کز فصل کسی زیان ندارد

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:20 PM

ای چو عقل از کل موجودات فرد

وی جوان از تو سپهر سالخورد

خاکبوسان سر کوی تواند

روشنان کارگاه لاجورد

پاسبانان در و بام تواند

چرخ و خورشید و مه گیتی نورد

تا سنایی کیست کاید بر درت

مجد کو تا گویدش کز راه برد

ای همه دریا چه خواهی کردنم

وی همه گردون چه خواهی کرد گرد

نام او میدان و نقش او بسی

کز حکیمان او زیاد اندر نبرد

زان به خدمت نامدم زیرا بود

پیش بینا مرد عریان روی زرد

کز ضعیفی دیدگان شب پره‌ست

کو بماندست از رخ خورشید فرد

ساختم جلابی از جان جانت را

وز دم خرسندی آنرا کرده سرد

چون بزرگان نوش کن جلاب جان

می بخردان مان و گرد می‌مگرد

ورد جوید روز مجلس مرد عقل

بوالهوس جوید به مجلس خارورد

زان که مقلوب سنایی یانس است

گر نگیرم انس با من بد مگرد

انس گیرم باژگونه خوانیم

خویشتن را باژگونه کس نکرد

گر تن و جانم به خدمت نامدند

عذرشان بپذیر کمتر کن نبرد

صدر تو چرخست و تن را بال سست

روی تو مهرست و جان را چشم درد

جان من آزاد کن تا عقل من

هر زمان گوید: زهی آزادمرد

تازه گردانم بنا جستن که باد

تازه از جان بیخ و شاخ و برگ و ورد

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:20 PM

مسلمانان سرای عمر، در گیتی دو در دارد

که خاص و عام و نیک و بد بدین هر دو گذر دارد

دو در دارد حیات و مرگ کاندر اول و آخر

یکی قفل از قضا دارد، یکی بند از قدر دارد

چو هنگام بقا باشد قضا این قفل بگشاید

چو هنگام فنا آید قدر این بند بردارد

اجل در بند تو دایم تو در بند امل آری

اجل کار دگر دارد، امل کار دگر دارد

هر آن عالم که در دنیا به این معنی بیندیشد

جهان را پر خطر بیند روان را پر خطر دارد

هر آنکس کو گرفتارست، اندر منزل دنیا

نه درمان اجل دارد نه سامان حذر دارد

کمر گیرد اجل آنرا که در شاهی و جباری

زحل، مهر نگین دارد قمر طرف کمر دارد

اگر طبع تو از فرهنگ دارد فر کیخسرو

وگر شخص تو اندر جنگ زور زال زر دارد

اگر تو فی‌المثل ماهی و از گردون سپر داری

بسر عمر ترا لابد زمانه پی سپر دارد

ایا، سرگشتهٔ دنیا مشو غره به مهر او

که بس سرکش که اندر گور خشتی زیر سر دارد

طمع در سیم و زر چندین مکن گردین و دل خواهی

که دین و دل تبه کرد آن که دل در سیم و زر دارد

جهان پر آتش آزست و بیچاره دل آنکس

که او اندر صمیم دل از آن آتش شرر دارد

چه نوشی شربت نوشین و آخر ضربت هجران

همه رنجت هبا گردد همه کارت هدر دارد

تو اندر وقت بخشیدن جهانی مختصر داری

جهان از روی بخشیدن ترا هم مختصر دارد

سنایی را مسلم شد که گوید زهد پرمعنی

نداند قیمت نظمش، هر آن کو گوش کر دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:20 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 135

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5115560
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث