به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بار بسیارست و راه دور در پیش، ای جوان

این زمان از محنت پیری بیندیش، ای جوان

کیش بر بستی که نفس دیگری قربان کنی

نفس خود قربان کن و بر گرد ازین کیش، ای جوان

خویش را بیگانه کردن نیست نیکو، بعد ازین

جهد آن کن تا کنی بیگانه را خویش، ای جوان

گر همی خواهی که باشی پیر عهد دیگری

خاطر پیران عهد خود مکن ریش، ای جوان

کامرانی کرده‌ای، از روز ناکامی منال

نوش کم خور، تا نباید خوردنت نیش، ای جوان

چون زبردستان نکن با زیردستان بد، که زود

گرگ موذی را بسوزد کشتن میش، ای جوان

در دو گیتی محتشم کس را مدان، جز کردگار

کین دگرها جمله درویشند، درویش، ای جوان

پیش‌بینان پس‌اندیش از ملامت فارغند

گر پس اندیشیست، اینک گفتم از پیش، ای جوان

مگذر از فرمان خالق، رحم کن برخلق او

کاوحدی چیزی نمیدانست زین بیش، ای جوان

ادامه مطلب
دوشنبه 16 اسفند 1395  - 7:39 PM

سرم خزینهٔ خوفست و دل سفینهٔ بیم

ز کردهٔ خود و اندیشهٔ عذاب الیم

گناه کرده به خروار، هیچ طاعت نه

مگر ببخشدم از لطف خود خدای کریم

ز راه دور فتادم، که غول بود رفیق

ز عقل بهره ندیدم، که دیو بود ندیم

ادیم روی من از پنجهٔ ندم سیهست

بجز ندم نکند کس سیه رخ چو ادیم

بیا، به خود مرو این راه را که در پیشست

گزندهای درشتست و بندهای عظیم

دونیمه شد دلت اندر میان دین و درم

ببین که: برتو چه آید برین دل بدونیم؟

حیات جان عزیزت به نور ایمان بود

عزیز یوسف خود را چرا فروخت به سیم؟

چو کار خویش نکردی بهیچ رویی راست

ضرورتست که روراست میروی به جحیم

ز خط خواجهٔ خود سر نمی‌توان برداشت

به حکم او بنه، ار بنده‌ای، سر تسلیم

بهر حدیث، که خواهی، نصیحتت کردم

هنوز باز نگشتی تو از ضلال قدیم

منزها، به کسانی که وا دل ایشان

بجز مقامهٔ ذکر تو نیست هیچ مقیم

که چون مرا هوس و آز من شکنجه کند

دلم ز پنجهٔ شهوت برون کشی تو سلیم

مرا به خویشتن و عقل خویش باز مهل

که عاجزست ز درمان درد خویش سقیم

ز علم خویشتنم نکته‌ای در آموزان

خلاف علم خلافی، که کرده‌ام تعلیم

ببخش، اگر گنهی کرده‌ام، که نیست عجب

گنه ز بندهٔ نادان و مغفرت ز حکیم

پس از گناه چنان بنده، عذرهای چنین

به پایمردی لطف تو میکنم تقدیم

اگر به دو زخم از راه خلت اندازی

تفاوتی نکند، کآتش است و ابراهیم

تو خود عظیمی، اگر گویم، ارنه، لیکن من

به نام پاک تو خود را همی کنم تعظیم

نه سیم خواهم ونی زر، ولی چو خاک شوم

ز لطف خویش به خاکم همی فرست نسیم

در آن زمان که به حال شکستگان نگری

به اوحدی نظری برکن، ای کریم و رحیم

ادامه مطلب
دوشنبه 16 اسفند 1395  - 7:39 PM

چشم صاحب دولتان بیدار باشد صبحدم

عاشقان را نالهای زار باشد صبحدم

آن جماعت را که در سینه ز شوق آتش بود

کارگاه سوز دل بر کار باشد صبحدم

صبحدم باید شدن در کوی او، کز شاخ وصل

هر گلی کت بشکفد بی‌خار باشد صبحدم

کوی او بی‌زحمت ناجنس باشد صبح‌گاه

راه او بی‌زحمت اغیار باشد صبحدم

پرده بردار سعادت وقت صبح از روی و این

آن تواند دید کو بیدار باشد صبحدم

مرده دل در خواب نوشینست و دولت در گذار

شادمان آندل که دولتیار باشد صبحدم

طالبان پرتو خورشید روی دوست را

چشم بر در، روی بر دیوار باشد صبحدم

زنده‌داران شب امید را بر در گهش

دیدها دریای گوهربار باشد صبحدم

روز اگر با عمرو و با زیدست رازی خلق را

راز دل با خالق جبار باشد صبحدم

زنده‌داران شب امید را بر درگهش

دیدها دریای گوهر بار باشد صبحدم

از در رحمت به دست آویزی «هل من سائل»؟

سایلان را کوی حضرت بار باشد صبحدم

گر تو می‌خواهی که بگشاید در احسان او

بر در او رفتنت ناچار باشد صبحدم

گرچه کمیابی کسی در صبحدم ناخفته، لیک

حاضری زانخفتگان بیدار باشد صبحدم

تیر آه دردمندان در کمینگاه دعا

از کمان سینه‌ها طیار باشد صبحدم

هر شبت میگویم این و عقل میگوید: بلی

پند گیرد خواجه، گر هشیار باشد صبحدم

آنکه در خوردن بود روز دراز او به سر

خفته بگذارش، که بس بیمار باشد صبحدم

در شب شهوت گر از گل بستر و بالین کنی

آنچنان بالین و بستر مار باشد صبحدم

دست با هر کس که دادی در میان همچون کمر

باز باید کرد، کان زنار باشد صبحدم

چرخ با صد دیده می‌بیند ترا جایی چنین

آدمی را خود ز خفتن عار باشد صبحدم

اوحدی، گر زان شب بیچارگی خوفیت هست

چارهٔ کار تو استغفار باشد صبحدم

قصهٔ بیدار شو، با خفته‌ای مردانه گو

کین سخن با کاهلان دشوار باشد صبحدم

ادامه مطلب
دوشنبه 16 اسفند 1395  - 7:38 PM

مردم نشسته فارغ و من در بلای دل

دل دردمند شد، ز که جویم دوای دل؟

از من نشان دل طلبیدند بیدلان

من نیز بیدلم، چه نوازم نوای دل؟

رمزی بگویمت ز دل، ار بشنوی به جان

بگذر ز جان، تا که ببینی لقای دل

دل را، ز هر چه هست، بپرداز و صاف کن

تا هر چه هست بنگری اندر صفای دل

گر در دل تو جای کسی هست غیر او

فارغ نشین، که هیچ نکردی به جای دل

دل عرش مطلقست و برو استوای حق

زین جا درست کن به قیاس استوای دل

بر کرسی وجود تو لوحیست دل ز نور

بروی نبشته سر خدایی خدای دل

گر دل به مذهب تو جزین گوشت پاره نیست

قصاب کوی به ز تو داند بهای دل

دل بختییست بسته بر مهد کبریا

وین عقل و نطق و جان همه زنگ و درای دل

کیخسرو آن کسیست که حال جهان بدید

از نور جام روشن گیتی نمای دل

بیگانه را به خلوت ما در میاورید

تا نشنوند واقعهٔ آشنای دل

چون آفتاب عشق برآید، تو بنگری

جانها چو ذره رقص‌کنان در هوای دل

بگذر به شهر عشق، که بینی هزار جان

دل‌دل‌کنان ز هر سر کویی که: وای دل!

پیوند دل بدید کسی، کش بریده‌اند

بر قد جان به دست محبت قبای دل

از رای دل گذار نباشد، بهیچ روی

سلطان دلست و سر که بپیچد ز رای دل؟

سرپوش جسم اگر ز سر جان برافکنی

فیض ازل نزول کند در فضای دل

گر در فنای جسم بکوشی بقدر وسع

من عهد می‌کنم به خلود بقای دل

نقد تو زیر سکهٔ معنی کجا نهند؟

چون آهن تو زر نشد از کیمیای دل

چون هیچ دل به دست نیاورده‌ای هنوز

چندین مزن به خوان هوس بر، صلای دل

عمری گدای خرمن دل بوده‌ام به جان

تا گشت دامن دل من پر بلای دل

گر نشنوی حکایت دل، این شگفت نیست

افسرده خود کجا شنود ماجرای دل؟

عالم پر از خروش و صدای دل منست

لیکن ترا به گوش نیاید صدای دل

ناچار حال دل بنماید بهر کسی

چون اوحدی، کسی که بود مبتلای دل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:45 PM

مسلمانان، سلامت به، چو بتوانید، من گفتم

دل بیچارگان از خود مرنجانید، من گفتم

به مال و جاه چندینی نباید غره گردیدن

ز گرد این و آن دامن برافشانید، من گفتم

درین بستان، که دل بستید، اگرتان دسترس باشد

برای خود درخت نیک بنشانید، من گفتم

به گردد حال ازین سامان که می‌بینید و این آیین

شما هم حال‌ها برخود بگردانید، من گفتم

پی نام کسان رفتن به عیب انصاف چون باشد؟

نخستین نامهٔ خود را فرو خوانید، من گفتم

دل درماندگان خستن، خطا باشد، که هم در پی

شما نیز این چنین یک روز درمانید، من گفتم

حدیث اوحدی این بود و تدبیری که می‌داند

تمامست این قدر، باقی شما دانید، من گفتم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:45 PM

 

گر گناهی کردم و دارم، خداوندا، ببخش

چون گنه را عذر می‌آرم، خداوندا، ببخش

پای خجلت را روایی نیست بر درگاه تو

دست حاجت پیش می‌دارم، خداوندا، ببخش

گر گناهم سخت بسیارست رحمت نیز هست

بر گناه سخت بسیارم، خداوندا، ببخش

چون پذیرفتار بدرفتار نادانان تویی

بر من نادان و رفتارم، خداوندا، ببخش

مایه‌داران نقد روز رفته بازآرند و من

بی زر این شهر و بازارم، خداوندا، ببخش

پیشت از روز الست آوردم اقرار «بلی»

هم بر آن پیشینه اقرارم، خداوندا: ببخش

بخششت عامست و می‌بخشی سزای هر کسی

گر به بخشایش سزاوارم، خداوندا، ببخش

ناامیدی بردم از یاران، که می‌اندوختم

روز نومیدی تویی یارم، خداوندا، ببخش

آبرویم نیست اندر جمع خاصان را، ولی

آب چشمم هست و می‌بارم، خداوندا، ببخش

عالمی بر عیب و تقصیرم تو، یارب دست گیر

واقفی بر غیب و اسرارم، خداوندا، ببخش

گفته‌ای: بر زاری افتادگان بخشش کنم

اینک آن افتادهٔ زارم، خداوندا، ببخش

با خروش سینهٔ زیرم، الهی، درپذیر

یا بر آب چشم بیدارم، خداوندا، ببخش

گر به دلداری دل مجروح من میلی نمود

بر دل مجروح و دلدارم، خداوندا، ببخش

ور چشیدم شربتی بیخود ز روی آرزو

ز آرزوی خود به آزارم، خداوندا، ببخش

اوحدی‌وار از گناه خود فغانی می‌کنم

بر فغان اوحدی‌وارم، خداوندا، ببخش

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:45 PM

چو دیده کرد نظر، دل دراوفتاد چو دل

در اوفتاد، فرو برد پای مرد به گل

ز دل چو دیده بر نجست و تن ز هر دو به درد

نه عشق باد و نه عاشق، نه دیده باد و نه دل

گر از دو دیده همین دیده‌ام که: دل خون شد

به سالها نشوند از دلم دو دیده بحل

چو دیدهٔ تو کند میل دانهٔ خالی

دلت به دام بلا میکند، بکوش و مهل

غرور دیده و دل می‌خوری ز جهل، ولی

سبک ز دل متنفر شوی، ز دیده خجل

ترا چو طرهٔ لیلی فرو کشد به قال

بهوش باش! که مجنون دگر نشد عاقل

شکال پای دلت نیست جز محبت دوست

به دست خویش مکن کار خویشتن مشکل

چو عمر در سر تحصیل این جماعت رفت

که جز ندامت و بی‌حاصلی نشد حاصل

کناره گیر ز معشوقه‌ای، که روز و شبش

تو در کناری و او از تو دور صد منزل

چو دوست در پی دشمن رود، تو در پی او

مکوش هرزه، که رنجی همی‌بری، باطل

درین مقام به از راستی نمی‌بینم

کسی که مهر نورزد، تو مهر ازو بگسل

منت خود این همه گفتم ولیکن از پی‌دوست

چنان روم، که پی‌خواجه هندوی مقبل

حدیث عشق بسی گفتم و ندانستم

که: من میانهٔ غرقابم و تو بر ساحل

مرا اگر دوسه روزی بهوش می‌بینی

گمان مبر تو که: مهرم ز سینه شد زایل

که گر ز خارج من دفتری نپردازم

هزار قصهٔ مجنون بود درو داخل

تو گرم کن نفس خویش را به آتش عشق

رها کن آن دگران را به زیره و پلپل

عبادت از سر غفلت نشاید، ای هشیار

تو مست باش و ز معبود خود مشو غافل

نگاه کردن و مقصود عاشق ار غرضست

غرض مجوی تو، تا عاشقی شوی کامل

ز دوست دوست طلب، علت از میان برگیر

که چون ز وصل بریدی، طمع شدی واصل

گر آرزوست ترا شهر عاشقان دیدن

بیا و دست ز فتراک اوحدی بگسل

و گر مقیم شدی دست بازدار از من

که باد در سر راهست و یار در محمل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:45 PM

زنهار خوارگان را زنهار خوار دار

پیوند و عهدشان همه نا استوار دار

هر زر که دشمنی دهد و گل که ناکسی

آن زر چو خاک بفکن و آن گل چوخار دار

فخری، که از وسیلت دونی رسد به تو

گر نام و ننگ داری، ازان فخر عار دار

وقتی که روزگار تو نیکو شود ز بخت

غافل مباش و روز بد اندر شمار دار

چون جام دولتت به کف دست بر نهند

در کاسهٔ نخست نظر برخمار دار

از بهر کار خود چو بکاری برون شوی

چشمی براه برکن و گوشی به کار دار

آن کو زر از خویشتنت در کنار داشت

آن رازهای خویشتنت در کنار دار

گر در دیار خود نتوانی به کام زیست

تن را به غربت افکن و دور از دیار دار

از حلقه‌ای، که می‌شنوی بوی فتنه‌ای

زان حلقه خویش را بخرد بر کنار دار

در مرد کم سخن به حقارت نظر مکن

درکش بگفتنش که درختیست باردار

خصمی، که واقفت کند از عیب خویشتن

عیبش مگوی هرگز و او را به یار دار

از عفت و طهارت و پاکی و روشنی

دایم وجود خویشتن اندر حصار دار

دنیا چو خانه‌ایست ترا، بر سر دو راه

این خانه در تصرف خود مستعار دار

جایی که در یمین دروغت کشد غرض

دریاب و نفس را ز یمین بر یسار دار

خوش چشمه‌ایست طبع تو در مرغزار تن

این چشمه را ز خاک طمع بی‌غبار دار

چون بر خدای راز تو پنهان نمی‌شود

بر خلق سر سیرت خویش آشکار دار

اقبال را به جز در دین رهگذار نیست

خود را به جان ملازم این رهگذار دار

دندان بمال و گنج فرو برده‌ای ز حرص

ایمن مباش و گوش به دندان مار دار

جز غم دل ترا به جهان غم گزار نیست

پیوسته روی خویش درین غم‌گزار دار

بد مهر بختییست سراسیمه نفس تو

او را که با تو گفت: چنین بی‌مهار دار؟

تختی که بر نیاید ازو نام عدل تو

نفس ترا کشنده‌ترست از هزار دار

این پند از اوحدی به تو چون یاد گارماند

تا زنده‌ای تو گوش بدین یادگار دار

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:45 PM

میان کار فروبند و کار راه بساز

که کار سخت مخوفست و راه نیک دراز

ز جنبش تو سبق بردنی نیاید، لیک

بکوش تا ز رفیقان خود نمانی باز

چو حلقه بر در این آستانه سر می‌زن

مگر که بار دهندت درون پردهٔ راز

به دست کوته ازان شاخ بر نشاید چید

قدم بلند نه و دست همت اندر یاز

ز حق چو دور شوی باطلت نماید رخ

ز باطلت چه گشاید؟ دمی به حق پرداز

چه روزها بر معشوقه در نیاز شدی

که قامت تو شبی خم نشد به وقت نماز

ز مفلست چه خبر؟ کو برهنه شد چو سبو

که بیست تو به سر هم فروکنی چو پیاز

چو ایزدت به کرم بی‌نیاز گردانید

چه موجبست که خدمت نمیکنی به نیاز؟

مگر که فایض رحمت کند به خلق نظر

وگرنه وای بدین تشنگان وادی آز!

چو حق جمال نماید معینت گردد

که هر چه کردی و گفتی مجاز بود، مجاز

ز آدمی تو همین ریش و سر توانی دید

که مرغ همت ازین به نمی‌کند پرواز

نه آن کسی، که اگر پتک بر سرت کوبند

قراضه‌ای بدر اندازی از دهان چو گاز

چو سایه بر سر این خاکدان چه میگذری؟

بکوش و سایهٔ همت بر آسمان انداز

هزار بار بگفتم که: باز گرد از ظلم

و گر ملول نگردی ز من، بگویم باز

برای خود سپری راست کن ز عدل و بترس

ز سهم آتش این سینهای تیرانداز

تو اسب عمر پی مال کرده تیز و بدان

که مال در ده و گیرست و عمر در تگ و تاز

زمانه چون ز فرازت به شیب خواهد برد

دویده گیر بسی سال در نشیب و فراز

نگاه کن که: ز پیش تو چند کس رفتند؟

که یک نشانه از آن رفتگان نیامد باز

بکوش تا سخن از روی راستی گویی

تو خواهی از همدان باش و خواهی از شیراز

به راه بادیه گر فخر می‌کنی رفتن

میان خواجه چه فرقست و اشتران جهاز؟

سر تو کبر نکردی به جاه محمودی

ز پوستین خود ار یادت آمدی چو ایاز

تو بر خدای خود آن ناز می‌کنی از جهل

که بر پدر نکند پنج ساله چندان ناز

چو اوحدی ز در بندگی مگردان رخ

که ضایعت نگذارد خدای بنده‌نواز

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:45 PM

در پیرزن نگه کن و آن چرخ پرده گر

کز چرخ پیرزن کمی، ای چرخ پرده در

تو پود پرده می‌دری از صبح تا به شام

او تار پرده می‌تند از شام تا سحر

تو با هزار شمع نبردی به راه پی

او با یکی چراغ بیاید زره به در

گر روی بیندت، ز ستم بشکنیش پشت

ور پشت گیردت رخش از غم کنی چو زر

گفتی که: سایه‌ام، بپسودیش از آفتاب

گفتی که: دایه‌ام، بربودی ازو پسر

کردیش حلقه پشت و نگرداند از تو روی

داریش زرد روی و نگرداند از تو سر

صیاد نیستی، چه نهی دام بی‌وقوف؟

شیاد نیستی، چه زنی چرخ بی‌خطر؟

داری دو قرص و زان دو به ماهی گزی، مگز

داری دو پول و زان دو به سالی خوری، مخور

پولی ازان اگر بدهی رد کنند باز

قرصی ازان اگر بخوری قی کنی دگر

آن سینه و رخی که ز نورت گرفت پشت

آن سینه گرم‌تر شد و آن رخ سیاه‌تر

گشتی هزار دور و نگشتی ز ظلم سیر

داری هزار چشم و نکردی یکی نظر

پیری و چون جوان رخ خود جلوه می‌دهی

نشنیده‌ای که: زشت بود پیر جلوه گر؟

جز دیده ور نکشتی و دانا به تیغ جور

اینها کنند مردم دانای دیده ور؟

پوشیده از تو جامهٔ ماتم جهانیان

و آن نیستی که جامهٔ ماتم کنی به در

سروست و بید و لاله که به نهفته‌ای به خاک

زلفست و چشم و رخ که برو می‌کنی گذر

کردی هزار چهره به خون ریز خودنگار

ور نیست باورت که چه کردی؟ فرونگر

زیر و زبر شد از تو جهانی و هیچ کس

راز ترا ز زیر ندانست وز زبر

گاو تو در زروع فقیران بی‌نوا

شیر تو در شکار یتیمان بی‌پدر

در هر دقیقه از حرکاتت هزار شور

در هر قرنیه از سکناتت هزار شر

گفتم: ز بهر دولت ما دوختی کلاه

دیدم که: بهر محنت ما بسته‌ای کمر

داری خبر ز صورت احوال هر کسی

جز حال اوحدی، که نداری از آن خبر

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:45 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4939498
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث