به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

رخ و زلفت، ای پریرخ، سمنست و مشک چینی

به دهان و لب بگویم که : نبات و انگبینی

تو اگر در آب روزی نظری کنی بر آن رخ

هوست کجا گذارد که : کسی دگر ببینی؟

به زبان خود نگارا، خبرم بپرس روزی

که دلت زبون مبادا! ز رقیب چون ز بینی

چو ز چهره بر گشایی تو نقاب، عقل گوید:

قلمست و نرگس و گل نه دهان و چشم و بینی

ز دلم خیال رویت نرود به هیچ وجهی

که دلم نگین مهرست و تو مهر آن نگینی

چو شد، اوحدی، دل تو به خیال او پریشان

متحیرم که بی او بچه عذر می‌نشینی؟

برو و ز باغ رویش دو سه گل به چین نهفته

که چو باغبان ببیند نهلد که گل بچینی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:34 PM

رخت گویم به زیبایی، لبت گویم به شیرینی

حرامست ار چنین صورت کند صورتگری چینی

به عارض حیرت حور و به قامت غیرت طوبی

به رخ سرمایهٔ مهر و به دل پیرایهٔ کینی

ترا، ای ترک، اگر روزی ببیند خسرو گردون

برت زانو زند، گوید: تو آغا باش و من اینی

سخن گویی و می‌خواهم که دردت زان زبان چینم

ولی ترسم که بد گویان بگویندم: سخن چینی

رخم زردست و آهم سرد و لب خشک از فراق تو

نگفتم حال چشم تر، که خود چون بگذری بینی

ترا با آن غرور حسن و ناز و سرکشی، جانا

کجا از دست برخیزد که پا درویش بنشینی؟

نه تنها بر سر راهت مسلمان دیده میدارد

که گه کافر ترا بیند به راه آید ز بی‌دینی

اگر قد ترا شمشاد گویم جای آن داری

وگر روی ترا خورشید خوانم در خور اینی

ترا بر اوحدی چون دل نسوزد چاره آن دانم

که در هجر تو میسوزد به تنهایی و مسکینی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:34 PM

زمستان ز مستان نبیند زبونی

و گر خود بلا بارد از ابر خونی

زمستان بهاریست آنجاکه باشد

شراب ارغوانی، سماع ارغنونی

ز شر زمستان شرابت رهاند

و گر خود به فضل و هنر ذوفنونی

چو بادی برآید دمی باده درکش

ز آتش چه کم؟ باده آر از کنونی

از آن حلقه شد پشتت از باد سرما

که از حلقهٔ می‌پرستان برونی

گر آزاد مردی تو و دین رندان

به دونان رها کن خسیسی و دونی

تو ای زاهد خشک، هم ساغر نو

فرو کش به شادی که در هان و هونی

نگه کن که چونست احوال و آنگه

بخور باده‌ای چند و بنگر که چونی؟

دل آهنین را دوایی ده از می

که مانند سیمابی از بی‌سکونی

به یک حال بر بیستان خویشتن را

گر از باستانی ور از بیستونی

ز سر دل اوحدی دور باشی

چو ذوقی نباشد ترا اندرونی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:34 PM

تبم دادی،نمیپرسی که: ای بیمار من چونی؟

دلت چونست در عشق و تو با تیمار من چونی؟

به روز روشن از هجر تو من بس تیره حالم، تو

شب تیره ز دست نالهای زار من چونی؟

بکار دیگران نیکو میان بستی، شنیدم من

ببینم تا: چو کار افتد مرا در کار من چونی؟

ز مهمان خیالت هر شبی صد عذر میخواهم

که: با تقصیرهای دیدهٔ بیدار من چونی؟

بیازردی که من گفتم: بده زان لب یکی بوسه

من این بسیار خواهم گفت، با آزار من چونی

ز دست هندوی زلفت نمییارم که چشمت را

بپرسم یکزمان، کای ترک مردم‌خوار من چونی؟

دلم بردی، نمگویی که: خود چون زنده‌ای بیدل

غمت خوردم، نمیپرسی که: ای غم خوار من، چو نی

گرم در صد بلا بینی مپرس از هیچ، سهلست آن

چو پرسی این بپرس از من که: بی‌دیدار من چونی؟

منت پار آشنا بودم، عجب کامسال خود روزی

نپرسیدی ز من: کای آشنای پار من، چونی؟

سرم بر آستان خویش میبینی، نمیگویی

که: ای بر آستان کم ز خاک خوار من، چونی؟

مرو با هر بدآموزی، بترس از آه دلسوزی

بپرس از اوحدی روزی که ای بیمار من، چونی؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:34 PM

باز به قول کیست این جور و ستم که میکنی؟

وین دل و دیدهٔ مرا پر تف و نم که میکنی؟

رنج دل شعیف من گشت فزون ز عشق تو

چون نشود فزون؟ از آن پرسش کم که میکنی

حال دل شکسته را باز پدید میکند

بر رخ زعفران و شم رنگ به قم که میکنی

دوش به طنز گفته‌ای: شاد شو از وصال من

شاد کجا شویم؟ از آن چاره غم که میکنی

طرفه نباشد ار بتو شهر خراب میشود

زین همه قتل و غارت، ای طرفه صنم، که میکنی

مرهم ریش سینه و داروی درد میشود

خنجر «لا» که میزنی، ناز «نعم» که میکنی

روی تو گفت: کاوحدی حسن مرا غلام شد

چون نشوم غلام آن لطف و کرم که میکنی؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:34 PM

هر قصه می‌نیوشی و در گوش میکنی

پیمان ما چه شد که فراموش میکنی؟

این سخت گفتنت همه با من ز بهر چیست؟

چون من در آتشم تو چرا جوش میکنی؟

بر دشمنان خود نپسندد کس این که تو

با دوستان بی‌تن و بی‌توش میکنی

در خاک و خون ز هجر تو فریاد میکنم

ایدون مرا ببینی و خاموش میکنی

همچون علم به بام برآورد نام ما

سودای آن علم که تو بر دوش میکنی

تا غصهای تست در آغوش دست من

آیا تو با که دست در آغوش میکنی؟

ده شیشه زهر در رگ و پی میکند مرا

هر جام می که با دگری نوش میکنی

گفتی که: اوحدی ز چه بیهوش میشود؟

رویش همی نمایی و بیهوش میکنی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:28 PM

به نشاط باده چو صبح‌دم سوی بوستان گذری کنی

بسر تو کین دل‌خسته را به نسیم خود خبری کنی

ز شمایل تو خجل شود رخ سرخ لاله سحرگهی

که چو گل شکفته ز عکس می به چمن چمان گذری کنی

برود فروغ روی مه چو نگه کند به جبین تو

بچکد عرق ز جبین گل چو به روی او نظری کنی

ز فراز قامت نازنین رخ نور گستر نازکت

چو صنوبریست که بر سرش به مهندسی قمری کنی

خنک آنزمان که به شیوه با من دل شکسته ز چابکی

سخن عتاب درافگنی و کرشمه با دگری کنی

دلم از غم تو کباب شد، جگرم بسوخت، چه دلبری

که همیشه عربده با دلی و ستیزه با جگری کنی؟

صنما،ز دیدهٔ مرحمت به سرشک دیدهٔ من نگر

گرت احتشام رها کند که نظر به سیم و زری کنی

به امید وصل تو زار شد دلم ارنه نیست ضرورتی

که بهر زه عمر عزیز در سر کار عشوه گری کنی

همه روز روشن اوحدی شب تیره شد ز فراق تو

تو به وصل خود چه شود اگر شب تیره را سحری کنی؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:28 PM

از غمزه تیر سازی و ز ابرو کمان کنی

تا من چو نام بوسه برم قصد جان کنی

گر یک نظر به جان بخریم از لبت، هنوز

ترسی کزان معامله چیزی زیان کنی

وقتی که نیم جرعهٔ شادی به من دهی

صد محنتش به عشوه گری در میان کنی

از دست کینهٔ تو نیارم که دم زنم

زیرا که مهر مهر خودم بر زبان کنی

کس بی‌گرو به دست تو دل چون دهد؟ که تو

خو کرده‌ای که دل ببری، رخ نهان کنی

هجر تو پیر کرد مرا وین طریق تست

کز هجر خویش پیرو ز وصلم جوان کنی

بر روی من ز عشق نشان میکنی و من

ترسم سرم به راه دهی، چون نشان کنی

گر زر طلب کنی ندهی ساعتی امان

ور وعده‌ای دهی، همه عمر اندران کنی

چون گویمت که: کام روا کن مرا ز لب

هجرم به سر فرستی و اشکم روان کنی

دل دی شکایتی ز تو میکرد پیش من

پنداشت هر چه من بتو گویم تو آن کنی

کشتی مرا به جور چو گفتم که: عاشقم

این روز آن نبود که بارم گران کنی

خواری کنی و رخ بنمایی بمن، ولی

روزی چنین نمایی و سالی چنان کنی

یکشب گر از فراق تو فریادخوان شوم

ماهی ستیزه با من فریادخوان کنی

صد سال اگر به منع تو کوشیم سود نیست

زیرا که چون دو روز بر آید همان کنی

در کام اوحدی نکند کار بوسه‌ای

گر هر دمش دو من شکر اندر دهان کنی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:28 PM

جفا بر کسی بیش ازین چون کنی؟

که هر دم به نوعی دلش خون کنی

تو روزی ز دست غم خود مرا

به صحرا دوانی و مجنون کنی

نگویم به کس حال بیداد تو

که ترسم بگویند و افزون کنی

نمی‌دارم از دامنت دست باز

گرم دامن دیده جیحون کنی

برآنی که بر من کنی رحمتی

چه سودم دهد؟ گر نه اکنون کنی

نبود این گمان اوحدی را بتو

که با او دل خود دگرگون کنی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:28 PM

صبح دمی که گرد رخ زلف شکسته خم زنی

چون سر زلف خویشتن کار مرا بهم زنی

کافر چشم مست تو چون هوس جفا کند

بر سر من سپر کشی، بر دل من علم زنی

از «نعم» و «بلی» بود با همه کس حدیث تو

با من خسته‌دل چرا این همه «لا» و «لم» زنی؟

ای که نمی‌زنم دمی جز به خیال لعل تو

گر به کف من اوفتی،کی بهلم که دم زنی؟

شاد کجا شود ز تو این دل ناتوان من؟

چون تو به روز هجر خود این همه تیر غم زنی

بی‌تو دمی نمی‌شود خالی و فارغ، ای صنم

چهرهٔ من ز زرگری اشک من از درم زنی

بر سر و چشم خود نهی نامهٔ دشمنان من

چون که به نام من رسی بر سر آن قلم زنی

در حرم تو هر کسی محرم و از برای من

قفل حرام داشتن بر در آن حرم زنی

کار تو با شکستگان یا ستمست، یا جفا

با تو طریق اوحدی درد کشی و دم زنی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4940411
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث