تا پرده ز روی گلِ تر باز افتاد
بلبل با گل همدم و همراز افتاد
ناآمده گویی به سرانجام رسید
زین شیوه که کار غنچه آغاز افتاد
تا پرده ز روی گلِ تر باز افتاد
بلبل با گل همدم و همراز افتاد
ناآمده گویی به سرانجام رسید
زین شیوه که کار غنچه آغاز افتاد
گل بین که به صد غنج و به صدناز رسید
وز غنچهٔ سرکش به صد اعزاز رسید
رازی که صبا به گوش گل درمیگفت
امروز به بلبل آن همه باز رسید
با گل گفتم که با چنین عمر که هست
انگار که نیست رخت بر باید بست
گل گفت: چو نیست در جهان جای نشست
هم بر سر پای میروم دست به دست
گل عمر بسی کرد طلب پس چه کند
آورد ز غنچه جان به لب پس چه کند
بلبل سبقی از ورق گل میخواند
تکرار همی کند به شب پس چه کند
گل از پی عمری به طلب میآید
از پردهٔ غنچه زین سبب میآید
گل نیست که آن غنچه نمود از پیکان
جان است که غنچه را به لب میآید
بشکفت گل و رونق شمشاد ببرد
آرام دل بنده و آزاد ببرد
بلبل گل را جملهٔ شب دم میداد
تا لاجرمش زان همه دم باد ببرد
با گل گفتم: چو چشم آن میدارم
کز خندهٔ تو گشاده گردد کارم
گل گفت: چو ابر گرید آید زارم
کز خندیدن ریختن آرد بارم
گل قصّهٔ بی خویشتنی خواهد گفت
و افسانهٔ شیرین سخنی خواهد گفت
گل کیست به طفلی دهنی پُرآتش
موسی است مگر او«اَرِنِی» خواهد گفت
چون شور ز گل در دل بلبل افتاد
در هر رگ او هزار غلغل افتاد
از باد صبا شور ز عالم برخاست
وز گریهٔ ابر خنده بر گل افتاد
در غنچه نگاه کن که چون میجوشد
پیکانش نگر که همچو خون میجوشد
بلبل سرِپیکانش به منقار بسفت
خون از سرِ پیکانش برون میجوشد