برخاست دلم، چوباده در خم بنشست
وز طلعت گل هزاردستان شد مست
دستی بزنیم با تو امروز به نقد
زان پیش که از کار فرو ماند دست
برخاست دلم، چوباده در خم بنشست
وز طلعت گل هزاردستان شد مست
دستی بزنیم با تو امروز به نقد
زان پیش که از کار فرو ماند دست
وقت است که در بر آشنائی بزنیم
تا بر گل و سبزه تکیه جایی بزنیم
زان پیش که دست و پا فرو بنده مرگ
آخر کم ازانکه دست و پائی بزنیم
تا چند ازین بی خبران ای ساقی
دل کرده سبک، کیسه گران ای ساقی
تا کی ز خصومت خران ای ساقی
بگذر ز جهانِ گذران ای ساقی
هرگز نه جهانِ کهنه نو خواهد شد
نه کارِ کسی به کام او خواهد شد
ای ساقی گر تو میدهی ور ندهی
میدان که سرِ جمله فرو خواهد شد
گل روی نمود از چمن ای ساقی
بلبل ز فراق نعره زن ای ساقی
مَیکش که بسی کشند می بی من و تو
ما روی کشیده در کفن ای ساقی
پر کن شکمی به اشتها ای ساقی
از قافِ قرابه تابهها ای ساقی
خون شد دل من به ابتدا باده بیار
تاتوبه کنم به انتها ای ساقی
سلطان، تو، به می دهندگی ای ساقی
ما بسته میان به بندگی ای ساقی
ما مردهٔ محنتیم و امروز به تست
جان را ز شراب،زندگی ای ساقی
تا کی گوئی ز چار و هفت ای ساقی
تا چند ز چار وهفت تفت ای ساقی
هین قول بگو که وقت شد ای مطرب
هین باده بده که عمر رفت ای ساقی
تاکی شوم از زمانه پست ای ساقی
زین پس من و آن زلف خوش است ای ساقی
زلف تو به دست باتو دستی بزنیم
زان پیش که بگذرد ز دست ای ساقی
چون گل بشکفت در بهار ای ساقی
تاکی نهدم زمانه خار ای ساقی
در پیش بنه صراحی و بر کف جام
با سبز خطی به سبزهزار ای ساقی