خونِ من خاکی که بریزد آخر
با خاک به خونی که ستیزد آخر
در خون دلم مشو که من خاک توام
از خون کفی خاک چه خیزد آخر
خونِ من خاکی که بریزد آخر
با خاک به خونی که ستیزد آخر
در خون دلم مشو که من خاک توام
از خون کفی خاک چه خیزد آخر
بی چهرهٔ تو چشم کرادارم من
خون میریزی که خونبها دارم من
خونی که بریختی چو بگشادی دست
در گردن من کن که روا دارم من
دانی تو که از حلقهٔ زلفت چونم
چون حلقه منه از در خود بیرونم
شک نیست که خونی نرهد از سردار
خونی گردی اگر شوی در خونم
در دست جفای تو زبون است دلم
در پای غم تو سرنگون است دلم
هرچند که خون دل حلال است ترا
در خونِ دلم مشو که خون است دلم
دل نیست که از عشق تو خون مینشود
تن نیست که از تو سرنگون مینشود
جان از تن غم کشم برون رفت و هنوز
سودای تو از سرم برون مینشود
در عشق تو خوف و خطرم بسیارست
خون دل وآه سحرم بسیارست
زان روز که در عشق تو شور آوردم
زان شور نمک بر جگرم بسیارست
دوشم غم تو وداع جان میفرمود
برکندن دل ازین جهان میفرمود
پا بر زبر جهان و جان بنهادم
یعنی که غم توام چنان میفرمود
جانا! دل و جانم آتش افروز از تست
ناسازی این بخت جگرسوز از تست
شب نیست که روز دل فرومینشود
خوش باد شبت که دل بدین روز از تست!
خوش خوش بربود نیکوئی تو مرا
در کار کشید بدخوئی تو مرا
تلخی تو نیست شوربختی من است
شیرینی آن ترش روئی تو مرا
تن را که در آتش عذاب افتاده است
بر رشتهٔ جان هزار تاب افتاده است
دل را که به سالها عمارت کردم
اکنون ز می عشق، خراب افتاده است