تا دل به غمت فرو شد و برنامد
زان روز ز دل نشان دیگر نامد
در پای تو افشاند همی هرچه که داشت
دردا که به جز دریغ با سر نامد
تا دل به غمت فرو شد و برنامد
زان روز ز دل نشان دیگر نامد
در پای تو افشاند همی هرچه که داشت
دردا که به جز دریغ با سر نامد
در راه تو دانش و خرد مینرسد
با عشق تو نام نیک و بد مینرسد
هستی ترا نهایتی نیست از آنک
هر هست که در تو میرسد مینرسد
گر قلب نبرد بایدت اینک دل
ور عاشق فرد بایدت اینک دل
گر کعبهٔ شوق بایدت اینک جان
ور قبلهٔ درد بایدت اینک دل
ای عشقِ تو عینِ عالم حیرانی
سودای تو سرمایهٔ سرگردانی
حالِ من دلسوخته تا کی پرسی
چون میدانم که به ز من میدانی
جانا صد ره بمُردم از حیرانی
بار دگرم زنده چه میگردانی
چون شرح دهم این همه سرگردانی
گر من بنگویم تو همه میدانی
چون حسن و جمال جاودان داری تو
شور دل و شیرینی جان داری تو
چون این داری و جای آن داری تو
بس سرگردان که در جهان داری تو
ای ابر هوای عشق تو بس خون بار
وی راه غم تو وادیی بس خونخوار
در راه تو از ابر تحیر شب و روز
باران دریغ و درد میبارد زار
از درد منت اگر خبر خواهد بود
درمان ز توام درد دگر خواهد بود
درمان چکنم درد ترا چون هر روز
دردی که ز تست بیشتر خواهد بود
تادل دارم همدم تو باید داشت
تا جان دارم محرم تو باید داشت
بی تو همه روزم غم تو باید داشت
تنها همه شب ماتم تو باید داشت
آن راز که دل به دیده میگوید باز
و آن چیز که گم نکرد میجوید باز
تا کرد دلم درد ترا مرهمِ صبر
دردی دگر ازتو روی میشوید باز