آن پسته میان مغز چون افتادست
یا آن خط فستقی کنون افتادست
یا مغز دران پسته نمیگنجیدست
وز تنگی جایگه برون افتادست
آن پسته میان مغز چون افتادست
یا آن خط فستقی کنون افتادست
یا مغز دران پسته نمیگنجیدست
وز تنگی جایگه برون افتادست
از پستهٔ تو سبزهٔ خط بر رسته است
یا مغز ز پستهٔ تو بیرون جسته است
بر رسته دگر باشد و بر بسته دگر
این طرفه که بر رستهٔ تو بربسته است
تا خط تو بر خون جگر میخوانم
گوئی که غم دلم زبر میخوانم
از من ببری دلی چو خط آوردی
زیرا که من از خط تو بر میخوانم
چون خط تو باعث گنه خواهد شد
هر روز هزار دل ز ره خواهد شد
زین شیوه که خط تو محقق افتاد
دیوان من از خطت سیه خواهد شد
اندیشهٔ ابروی تو پیوسته مراست
وز حلقهٔ زلفت دل بشکسته مراست
چون خط تو رسته است و دهانت بسته
عشقی است که بر رسته و بر بسته مراست
یا رب چه خط است این که درآوردی تو
تادست به بیداد برآوردی تو
دی خطّ به خون من همی آوردی
و امروز خطی پر شکر آوردی تو
تا خط تو پشت بر قمر آوردست
عقل از دل من روی به درآوردست
طوطی خط زمردینت بر لعل
خطّی است که بر تنگ شکر آوردست
ای زلفِ تو دامن قمر بگرفته
ماه تو به مشک سر به سر بگرفته
طوطی خط فستقیت بر عناب
حلقه زده و گردِ شکر بگرفته
گفتی: «خطم از لبم جدا خواهد شد
وین وعده که میدهم وفا خواهد شد»
طوطی لبت به شکّر و آب حیاة
منقار فرو برده کجا خواهد شد
زین خط که لعل تو کنون میآرد
دل خود که بود که جان جنون میآرد
سبزی خط تو سرخ روئی من است
کان سبزه مرا خطّ به خون میآرد