زلف تو که بود آرزوئی همه را
جز دیدن او نبود روئی همه را
موئی ز سرِ یک شکنش برکندم
کآویخته بود دل به موئی همه را
زلف تو که بود آرزوئی همه را
جز دیدن او نبود روئی همه را
موئی ز سرِ یک شکنش برکندم
کآویخته بود دل به موئی همه را
دل در خم آن زلف چو زنجیر بماند
سر بر خط تو دو پای در قیر بماند
مشکِ سرِ زلفِ تو دلِ ما بربود
ما را، جگرِ سوخته، توفیر بماند
اول که به پیشِ خویشتن راهم داد
صد وعدهٔ وصل گاه و بیگاهم داد
و آخر ز حیل پردهٔ کژ ساخت ز زلف
یعنی که ترا پردهٔ کژ خواهم داد
زلف تو برفت از نظرم چه توان کرد
برد این دل زیر و زبرم چه توان کرد
گر من کمری ز زلف تو بربندم
زنّار بود آن کمرم چه توان کرد
دل دادم و ترکِ کفر ودینش کردم
گمراهی و مفلسی یقینش کردم
چون نامِ تو نقشِ دلِ من بود مدام
در حلقهٔ زلفِ تو نگینش کردم
از بادهٔ عشق تو خماری دارم
وز هرچه نه عشقِ تو کناری دارم
می در مکش از من سرِ زلفِ تو که من
با هر شکنِ زلفِ تو کاری دارم
دل، خستهٔ چشم ناوک انداز مدار
جان بستهٔ آن زلفِ فسونساز مدار
شوریدهٔ زنجیر سرِزلفِ توام
زنجیر ز شوریدهٔ خود باز مدار
شرطِ رَهِ عشق چیست، درخون گشتن
همچون شمعی به فرق بیرون گشتن
از مشعلهٔ روی تو دلگرم شدن
وز سلسلهٔ زلفِ تو مجنون گشتن
ای باد به سوی زلفِ آن یار بتاز
کوتاه مکن دست از آن زلف دراز
آهم به سرِ زلفِ درازش برسان
بوی جگر سوخته در مشک انداز
دوش آمد و بنشست به صد زیبایی
برخاست ز زلفش این دلِ سودایی
میپیمودم زلفش و عقلم میگفت
سودای سیاه است چه میپیمایی