ای کرده پسند از دو جهان چاره منت
حقّا که دریغ دارم از خویشتنت
چون بیخورشید ذرّه را نتوان دید
بیروی تو در چشم کی آید دهنت
ای کرده پسند از دو جهان چاره منت
حقّا که دریغ دارم از خویشتنت
چون بیخورشید ذرّه را نتوان دید
بیروی تو در چشم کی آید دهنت
بنگر که دلم چه گونه مظلوم نمود
گر زلف تو در وجود معدوم نمود
گر زلف ترا حال پریشانی داشت
از رستهٔ دندان تو منظوم نمود
جانم که به لب از لب لعل تو رسید
دل تحفه به پیش لب لعل تو کشید
خوی خشک نمیکند زخون چون گل لعل
زان سنبل ترکز لب لعل تو دمید
زلفِ تو سرِ درازدستی دارد
چشمِ تو همه میل به مستی دارد
امّا دهنت که ذرّهای را ماند
یک ذرّه نه نیستی نه هستی دارد
لعلت که خجل کرد گل رعنا را
از پسته نمود خالِ مشک آسا را
میخواستم از پستهٔ سبزت شکری
تو بر در بسته خط نوشتی ما را
چون دیده به روی تو نظر بگشاید
از هر مژهای خون جگر بگشاید
در صد گرهام ز زلف خم در خمِ تو
تا پسته به یک تنگ شکر بگشاید
از عشقِ خط تو سرنگون میگردم
وز خال تو در میان خون میگردم
تا روی نمود نقطهٔ خال توام
چون پرگاری به سر برون میگردم
خال تو که جاودان بدو بتوان دید
بر روی تو روی جان بدو بتوان دید
گر مردمک دیدهٔ زیبائی نیست
پس چون که همه جهان بدو بتوان دید
دوش آمد و گفت: «آمدهام حور سرشت
تاختم کنم ملکت حوران بهشت»
گفتم: «به خطی سرخ بر آن زیر نویس»
رویش به خطی سبز در آن زیر نوشت
از خجلت خط، رخت اگر پر عرق است
بر جملهٔ خوبان جهانت سبق است
گر از ورق گلت خطی پیدا شد
خط را ورقی باید و خط بر ورق است