ای عشق رخت واقعهٔ مشکل من
بی حاصلی از فراقِ تو حاصل من
از سنگدلی تو دلم میسوزد
ای کاش بسوختی دلت بر دل من
ای عشق رخت واقعهٔ مشکل من
بی حاصلی از فراقِ تو حاصل من
از سنگدلی تو دلم میسوزد
ای کاش بسوختی دلت بر دل من
آن کس که ترا عزیزتر ازجان دید
مینتواند ترا کنون آسان دید
تو چشم منی گرت نبینم شاید
زان روی که چشم خویش را نتوان دید
از بس که تو خود به خویشتن مینازی
یک لحظه به عاشقی نمیپردازی
با پشت خمیده همچو چنگی شدهام
تا بوک چو چنگ یک دمم بنوازی
دل بی تو ز اختیار بر خواهد خاست
جان نیز ز پیشِ کار برخواهد خاست
برخاستهای غبار من میبنشان
بنشین که غبار وار برخواهد خاست
پیوسته به آرزو ترا باید خواست
تا از تو یک آرزو مرا ناید راست
در کینهٔ من نشستهای پیوسته
زین کینه به جز دلم چه بر خواهد خواست
در عشق تو جز بلا و غم ناید راست
شادی وصال بیش و کم ناید راست
کمتر باشد ز وعدهای در همه عمر
عمرم بشد و آنِ تو هم ناید راست
بر خاکِ درت پای در آتش بودن
خوشتر بودم کز دگری خوش بودن
گفتی: «ستمم مکش!» خوشم میآید
از چون تو سمن بری ستم کش بودن
گفتی که «ترا چو خاک گردانم پست
تا نیز به زلفِ دلکشم ناری دست»
خاکم مکن ای نگار بادم گردان
تا گِردِ سرِ زلفِ تو گردم پیوست
گر خورشیدی چرخ برینت نرسد
ور جمشیدی روی زمینت نرسد
گفتی که مرا ناز رسد بر همه کس
تا چند کنی ناز که اینت نرسد
از درد تو ای ماهِ دل افروز آخر
شب چند آرم چو شمع با روز آخر
دل گرچه بسی بسوخت جز با تو نساخت
ای بی معنی وفا درآموز آخر