بی روی تو مه راهِ تماشا نگرفت
بی زلف تو شب پردهٔ سودا نگرفت
گر سرو همه جهان به آزادی خورد
بی قدِ تو کارِ سرو بالا نگرفت
بی روی تو مه راهِ تماشا نگرفت
بی زلف تو شب پردهٔ سودا نگرفت
گر سرو همه جهان به آزادی خورد
بی قدِ تو کارِ سرو بالا نگرفت
وقت است که دل از دو جهان برگیریم
صد گنج ز وصل تونهان برگیریم
بنشین تو و دست در کمر کن با ما
تا ما کمرِ تو ازمیان برگیریم
ای عشق توام کار به جان آورده
سودای توام موی کشان آورده
وردی که به سالها کسی یاد نداشت
عشقِ کمرِ تو با میان آورده
نه دل به تمنای تو در بر گنجد
نه عقل ز سودای تو در سر گنجد
ای موی میان! از کمرت در رشکم
کانجا که وی است موی می در گنجد
جائی که چنان خطّ سیه رنگ آید
شک نیست که پای حسن در سنگ آید
و آن را که میان! بود بدین باریکی
نادر نبود اگر قبا تنگ آید
با روی تو ماه را محل نتوان یافت
مثلت ز ابد تا به ازل نتوان یافت
چون بر برِ سیمین تو جویم بدلی
زیرا که بران سیم بدل نتوان یافت
من بی سر و سامان تو خواهم آمد
در کیش تو قربان تو خواهم آمد
هر چند که با میان خوشم میآید
با لعلِ بدخشان تو خواهم آمد
جانا چو برت حریر میبینم من
دل در غم او اسیر میبینم من
ای موی میان! میانِ چون موی ترا
موئی است که در خمیر میبینم من
ای عقل ز شوق تو فغان در بسته
در وصف تو دل از دل و جان در بسته
وی پیش میان تو – که گوئی عدم است
هر جا که وجودی است میان در بسته
ای ماه! گشاده کن به وصلت گرهام
تا من ز فرو بستگی غم برهم
از جانب من میانِ ما موئی نیست
آن موی میان تست، من بیگنهم