ای نرگسِ صفرا زده سودائی تو
تر گشته و تازه پیشِ رعنائی تو
در هیچ نگارخانهٔ چین هرگز
صورت نتوان کرد به زیبائی تو
ای نرگسِ صفرا زده سودائی تو
تر گشته و تازه پیشِ رعنائی تو
در هیچ نگارخانهٔ چین هرگز
صورت نتوان کرد به زیبائی تو
ای حسن تو درحدّ کمال افتاده
شرح دهنت کار محال افتاده
خورشید، که در زیر نگین دارد ملک،
از شرم رخ تو در زوال افتاده
خورشید که چرخ در نکوئیش آورد
گوئی که برای یافه گوئیش آورد
چون پیشِ رخِ تو لافِ نیکوئی زد
زان لافِ دروغْ زرد روئیش آورد
تا حلقهٔ آن زلف مشوّش دیدم
دل را به میانه در کشاکش دیدم
تا روی چوآتش تودیدم از دور
دور از رویت به چشم آتش دیدم
در جنب رخت چو ماه میننماید
میگردد و میکاهد و میافزاید
از غیرت روی همچو خورشید تو ماه
دیرست که ماهتاب میپیماید
بی عشق تو زیستن دریغم آید
جز از تو گریستن دریغم آید
چون نیست ز نازکی ترا تاب نظر
در تو نگریستن دریغم آید
ای تُرک! دلم غاشیه بر دوش تو شد
جانم ز جهان واله و مدهوش تو شد
بر سیمِ بناگوش تو چون جملهٔ خلق،
در مینگرند، حلقه در گوش تو شد
تا دیده بر آن عارضِ گلگون افتاد
چشمم ز سرشک چشمهٔ خون افتاد
هر راز که در پردهٔ دل پنهان بود
باخونِ جگر ز دیده بیرون افتاد
گر در همه عمر آرزوئیم بوَد
از وصلِ تو قدرِ سرِ موئیم بوَد
بی روی تو بر روی ازان میگریم
تا پیشِ تو بو که آب روئیم بوَد
گر پرده ز روی دلستان برگیری
هر پرده که هست در جهان برگیری
چون زندگی از عشق تو داریم همه
وقت است که این بدعت جان برگیری