بگشاده رخ و بسته قبا میآید
سرمست به بازار چرا میآید
میآید و در پوست چو گل میخندد
آری چه توان کرد مرا میآید
بگشاده رخ و بسته قبا میآید
سرمست به بازار چرا میآید
میآید و در پوست چو گل میخندد
آری چه توان کرد مرا میآید
آن روز که روی دلستان نتوان دید
از بینایی نام ونشان نتوان دید
او مردم چشم ماست چون میبرود
شک نیست که بعد ازین جهان نتوان دید
ماهی که ز رخ یک سرِ مویم ننمود
راهم زد و راهِ سرِ کویم ننمود
صد معنی بکر در صفات رویش،
چون روی نماید، ز چه رویم ننمود
آن ماه که سجده بُرد انجم او را
تا کرد دل از دیدهٔ خود گم او را
از بس که گریست دیده در فرقت او
ازدیده بشد صورت مردم او را
بی لعلِ لبش شکرستان میچکنم
بی ماهِ رخش زحمتِ جان میچکنم
گویند: «جهان بر رخِ او باید دید»
گر پیش آید رخش جهان میچکنم
گاهی ز سرِ زلفِ سیاهت ترسم
گاهی ز کمین گاهِ کلاهت ترسم
گفتی: «به نهان بر تو آیم، یک شب»
از روشنی روی چو ماهت ترسم
کوثر که لبِ ترا ندیم افتادهست
سر بر خطِ سبزِ تومقیم افتادهست
آفاق ز روی تست روشن همه روز
خورشید بهانهای عظیم افتادهست
عشق رخ تو که کیمیای خطرست
از یک جو او دو کون زیر و زبرست
چون سرپیچم از تو چو هر روز مرا
همچون رخ تو، عشق رخت، تازهترست
گل را به چمن گونهٔ رخسار تو نیست
مه را به سخن لعل شکربار تو نیست
خورشید جهان فروز را یک ساعت
در هیچ طریق تاب دیدار تو نیست
تا روی چو آفتاب جانان بفروخت
ازحسن جهان بر مه تابان بفروخت
از رشک رخت کمال بسیار خرید
تا بفروزد جمله به نقصان بفروخت