گفتم: خط مشکین تو بر ماه خطاست
گفتا:به خطا مشک ز من باید خواست
گفتم که زه این کمان ابرو که تراست!
گفتا که چنین کمان به زه ناید راست
گفتم: خط مشکین تو بر ماه خطاست
گفتا:به خطا مشک ز من باید خواست
گفتم که زه این کمان ابرو که تراست!
گفتا که چنین کمان به زه ناید راست
گفتم: «کس را روی تو و موی تو نیست
تیر مژه و کمان ابروی تو نیست»
چشمش به زبانِ حال گفتا: «از تیر
مگریز که این کمان به بازوی تو نیست»
چون غمزهٔ تو جادویی آغاز نهد
ممکن نبود که هیچ غمّاز جهد
بر هم زدهای همه جهان در نفسی
آخر که جهان به دست تو باز دهد
از زلفِ تو دل چو در عقابین افتاد
نقدش همه از نرگس تو عین افتاد
و آخر حجر الاسودِ خالت چو بدید
از ابرویت به قاب قوسین افتاد
خطّت دام است و خالت او را دانه است
با دانهٔ تو مرغِ دلم همخانه است
بیمارستانِ چشمِبیمارِ ترا
در زلفِ چو زنجیرِ تو بس دیوانه است
از زلفِ شکن بر شکنت میترسم
وز نرگسِ مستِ پرفنت میترسم
من میخواهم که راه گیرم در پیش
از غمزهٔ چشمِ رهزنت میترسم
گر عفو کنی به لطف جرمی که مراست
آسان ز سرِ وجود برخواهم خاست
با قدّ تو راست است هر چیز که هست
با ابرویت هیچ نمیآید راست
زلفِ تو به هم در اوفتاده عجب است
گه سرکش و گاه سر نهاده عجب است
جانا! مژهٔ من است در آب مدام
تیرِ مژهٔ تو آب داده عجب است!
چشمِ خوشِ تو که مذهبِ عبهر داشت
بس شور که هر مژهٔ او در سر داشت
تیر و مژهات گرچه به هم میمانست
اما مژهٔ تو مزهٔ دیگر داشت
دردی که ز تو به حاصلم میآید
دور از رویت دل گسلم میآید
تیرِ مژه از کمانِ ابرو آخر
چند اندازی که بر دلم میآید