گل گفت: اگرچه ابر صدگاهم شُست
آن دست همی ز عمر کوتاهم شُست
بلبل بر گل ازین سخن زار گریست
یعنی همه روز خون به خون خواهم شُست
گل گفت: اگرچه ابر صدگاهم شُست
آن دست همی ز عمر کوتاهم شُست
بلبل بر گل ازین سخن زار گریست
یعنی همه روز خون به خون خواهم شُست
گل گفت که دست زرفشان آوردم
خندان خندان سر به جهان آوردم
بند از سرِ کیسه برگرفتم رفتم
هر نقد که بود با میان آوردم
گل گفت که تا روی گشادند مرا
هم بر سر پای سر بدادند مرا
هر چند لطیفِ عالمم میخوانند
بنگر تو که چه خار نهادند مرا
در پیش رخ تو آفتاب افسانهست
در جنبِ لبت جام شراب افسانهست
چون گل بشکفت و رونقِ روی تو دید
از شرمِ تو آب شد، گلاب افسانهست
گل بین که گلابِ ابر میدارد دوست
وز خنده چو پسته مینگنجد در پوست
تا بادِ صبا بر سرِ گل مُشک افشاند
مینازد از آن باد که اندر سرِ اوست
گل گفت که رفتنم یقین افتادست
یک یک ورقم فرا زمین افتادست
از عمرِ عزیز اگرچه صد برگم من
بی برگ فتادهام، چنین افتادست
چون برگِ گلت بدید گلبرگِ طری
شق کرد قَصَب به دست بادِ سحری
شد تا به برِ گلابگر جامه دران
از شرم رخت در آتش افتاد و گری
گل بی سر و پای خویشتن میانداخت
خود را به میان انجمن میانداخت
از رشک رخت به خاک ره میافتاد
پس خاک به دست با دهن میانداخت
گل بین که بر اطراف چمن مینازد
وز سوی دگر سرو و سمن مینازد
هر گل که به ناز باز خندید چو صبح
از حسن تو یا ز شعرِ من مینازد
نی حال من و تو ماهوش میگوید
بشنو که درین فصل چه خوش میگوید
گل نیز چو در خارکشی افتادست
بلبل همه راه خارکش میگوید