امروز دلی سخن نیوش اولیتر
در ماتم خود سیاه پوش اولیتر
چون هم نفس و همدم و همدرد نماند
دوران خموشیست خموش اولیتر
امروز دلی سخن نیوش اولیتر
در ماتم خود سیاه پوش اولیتر
چون هم نفس و همدم و همدرد نماند
دوران خموشیست خموش اولیتر
ای دل چو شراب معرفت کردی نوش
لب بر هم نه سِرِّ الاهی مفروش
در هر سخنی چو چشمهٔ کوه مجوش
دریا گردی گر بنشینی خاموش
فرّخ دل آن که مُرد حیران و نگفت
صد واقعه داشت، کرد پنهان و نگفت
دردِ تو نگاه داشت در جان و نگفت
اندوه تو کرد ورد پایان و نگفت
خود را به طریق چاره میباید کرد
وز خلق جهان کناره میباید کرد
هم دل پر خون خموش میباید بود
هم لب بر هم نظاره میباید کرد
ذوق شکر از چشیدن آمد حاصل
بحثی که نه از شنیدن آمد حاصل
آنرا که به جانان سر موئی پیوست
جاوید زبان بریدن آمد حاصل
گر همچو فلک سالک پیوسته شوی
آخر چو زمینِ پست بنشسته شوی
ای بس که دویدم من و عشقش میگفت:
آهسته ترک که زود آهسته شوی!
هر روز مرا غمی دگر پیش آید
کان غم ز غم همه جهان بیش آید
گر دل به چنین صبر نه درویش آید
تسلیم کند آخر و با خویش آید
تا کی باشی چو آسمان در تک و تاز
در زیر قدم شو چو زمین پستِ نیاز
گر صبر کنی، صبر، کند کار تو راست
ور نه پس و پیش میدو و کژ میباز
هر پرده که بند پرده در خواهد خاست
این پرده مثال آن دگر خواهد خاست
در پیش تو صد هزار پردهست نهان
مشتاب که پرده پرده در خواهد خاست
گر دریائی ز شور بنشانندت
ور تیز تکی چو مور بنشانندت
بنشین که ز خاستن نخیزد چیزی
ور ننشینی به زور بنشانندت