مردی چه بود رند و مقامر بودن
آزاد ز اول و ز آخر بودن
یکرنگ به باطن و به ظاهر بودن
نظّارگی و خموش و صابر بودن
مردی چه بود رند و مقامر بودن
آزاد ز اول و ز آخر بودن
یکرنگ به باطن و به ظاهر بودن
نظّارگی و خموش و صابر بودن
از جزو به سوی کل سفر باید کرد
وز کل به کل نیز گذر باید کرد
چون هر کل و هر جزو بدیدی و شدی
آنگاه به کلِّ کل نظر باید کرد
درعالم مرگ زندگانی دور است
در رنج جهان گنج معانی دور است
خوش باش که دور مرگ نزدیک رسید
ناکامی کش که کامرانی دور است
در راه تعب ترک طرب باید کرد
وین نفس پلید را ادب باید کرد
ور در طلبی دریغ نیست ازگفتار
چندانکه ببایدت طلب باید کرد
اوّل دل من بر سر غوغا بنشست
هر دم به هزار گونه سودا بنشست
و آخر چو بدید کان همه هیچ نبود
از جمله طمع برید و تنها بنشست
جانا دل من خویش به دریا انداخت
خود را به بلا بر سر غوغا انداخت
اندوه همه جهان به تنهائی خورد
پس شادی، اگر هست، به فردا انداخت
ای دل همه چارهٔ تو بیچارگی است
در گوشه نشستن تو آوارگی است
نانت جگرست و آب خون خوارگیست
اینست علاج تو که یکبارگی است
زین شیوه که اکنون دل دیوانه گرفت
کلّی کم آشنا و بیگانه گرفت
چون شادی خویش زهر قاتل میدید
در کوچهٔ اندوهگنان خانه گرفت
چون درد ترا تا به ابد درمان نیست
گر شاد شوی به قطع جز نقصان نیست
هرگز ز طرب هیچ نخیزد بنشین
در اندوهی که هرگزش پایان نیست
ای دل هر دم غمی دگرگون میخور
گردن بنه و قفای گردون میخور
وانگاه سری که گوی ره خواهد شد
بر زانوی اندوه نِه و خون میخور