هر دل که نه در زمانه روز افزون شد
نتوان گفتن که حال آن دل چون شد
بس عقل، که بی پرورش دایهٔ فکر
طفل آمد و طفل از جهان بیرون شد
هر دل که نه در زمانه روز افزون شد
نتوان گفتن که حال آن دل چون شد
بس عقل، که بی پرورش دایهٔ فکر
طفل آمد و طفل از جهان بیرون شد
هر انجمنی، در انجمن ماندهاند
دایم تو و من در تو و من ماندهاند
ذرّات زمین وآسمان در شب و روز
در جلوه گری خویشتن ماندهاند
قومی که زمین به یک زمان بگرفتند
دل سوختگان را رگ جان بگرفتند
مردان جهان به گوشهای زان رفتند
کامروز مخنثان جهان بگرفتند
یک دم دل محنت کشم آسوده نشد
تا خون دلم ز دیده پالوده نشد
سودای جهان، که هر زمان بیشترست،
ای بس که بپیمودم و پیموده نشد
ای آن که بکلّی دل و جان داده نهای
در ره، چو قلم، به فرق استاده نهای
چندان که ملامتم کنی باکی نیست
تو معذوری که کار افتاده نهای
دردا که ز درد ناکسی میمیرم
در مشغلهٔ مهوّسی میمیرم
هر روز هزار گنج مییابم باز
اما به هزار مفلسی میمیرم
پیوسته زبون روزگار آمدهام
سرگشتهٔ چرخ بیقرار آمدهام
چون نامدهام به هیچ کاری هرگز
سبحان اللّه! پس به چه کار آمدهام
کی باشد و کی که من مانم و او
وین قصّه که کس نخواند من خوانم و او
آن روز که جانِ من برآید از تن
او داند و من دانم و من دانم و او
آنکس که نه غم خوارگیم خواهد کرد
دیوانهٔ یکبارگیم خواهد کرد
کس نیست به بیچارگی من امروز
که چارهٔ بیچارگیم خواهد کرد
در پای بلا فتادهام، چتوان کرد
سر رشته ز دست دادهام، چتوان کرد
زان روز که زادهام ز مادر بیکس
در گشته به خون بزادهام، چتوان کرد