به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شبی موسی مگر می‌رفت بر طور

به پیش او رسید ابلیس از دور

چنین گفت آن لعین را کای همه دم

چرا سجده نکردی پیش آدم

لعینش گفت ای مقبولِ حضرت

شدم بی‌علّتی مردودِ قدرت

اگر بودی بر آن سجده مرا راه

کلیمی بودمی همچون تو آنگاه

ولی چون حق تعالی این چنین خواست

چه کژ گویم نیامد این چنین راست

کلیمش گفت ای افتاده در بند

بود هرگز ترا یاد خداوند

لعینش گفت چون من مهربانی

فراموشش کند هرگز زمانی

که همچو نانک او را کینهٔ نیست

مرا مهرش درون سینهٔ نیست

بلعنت گرچه از درگاه دورست

ولی از قولِ موسی در حضورست

اگرچه کرد لعنت دلفروزش

ازان لعنت زیادت گشت سوزش

چو شیطان این چنین گرمست د رراه

تو چونی ای پسر در عشقِ دلخواه

اگر تو جادوئی می‌خواهی امروز

بلعنت شاد شو ورنه بیاموز

ببین تا چند گه هاروت و ماروت

بمانده سرنگون بی آب و بی قوت

در آن چاهند دل پر خون و محبوس

شده از روزگار خویش مأیوس

چو ایشانند اُستاد زمانه

شده در جادوئی هر دو یگانه

چو نتوانند کردن خویش آزاد

کسی زان علم هرگز کی شود شاد

اگر تو جادوئی داری جهانی

عصائی بس نهنگش در زمانی

چو چندان سِخر گم شد در عصائی

نگردد گم درو جز ناسزائی

ترا در سینه شیطانیست پیوست

که گردد ز آرزوی جادوئی مست

اگر شیطان تو گردد مسلمان

شود سحر تو فقه و کفر ایمان

ز اهل خلد گردی جاودانه

کند شیطان سجودت بی بهانه

بیان کردم کنون سحر حلالت

کزین سحرست جاویدان کمالت

چو گِرد این چنین سحری توان گشت

چنین باید شدن نه آنچنان گشت

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

چو شبلی را زیادت گشت شورش

فرو بستند در قیدی بزورش

گروهی پیش او رفتند ناگاه

بنّظاره باستادند در راه

بایشان گفت شبلی سخن ساز

که چه قومید بر گوئید هین راز

همه گفتند خیل دوستانیم

که ره جز دوستی تو ندانیم

چو بشنید این سخن شبلی ز یاران

بر ایشان کرد حالی سنگ باران

همه یاران او چون سنگ دیدند

ز بیم سنگ از پیشش رمیدند

زبان بگشاد شبلی گفت آنگاه

که ای جمله بهم کذّاب و گمراه

چولاف از دوستیتان بود با من

نبودید ای خسیسان پاک دامن

که بگریزد ز زخم دوست آخر

که زخم او نه، رحم اوست آخر

چو زخم دوست دید ابلیس نگریخت

ولی از زخم او صد مرهم آمیخت

بجان بپذیر هر زخمی که او زد

که گر او زخم بر جان زد نکو زد

اگر یک ذرّه عشق آمد پدیدار

بصد جان زخم را گردی خریدار

تو پنداری که زخمش رایگانست

هزاران ساله طاعت نرخ آنست

هزاران ساله گرچه طاعتش بود

بهای لعنت یک ساعتش بود

قوی شایسته باشی در خدائی

اگر گویند تو ما را نشائی

عزیزا قصّهٔ ابلیس بشنو

زمانی ترک کن تلبیس بشنو

گر اینمردی ترا بودی زمانی

ز تو زنده شدی هر دم جهانی

اگرچه رانده و ملعونِ راهست

همیشه در حضور پادشاهست

چه لعنت می‌کنی او را شب و روز

ازو باری مسلمانی درآموز

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

بزرگانی که سر در چرخ سودند

همه در خدمت محمود بودند

شه عالم بایشان کرد روئی

که در خواهید هر یک آرزوئی

ز شهر و مال و ملک ومنصب و جاه

بسی در خواستند آن روز از شاه

چو نوبت با ایاز آمد کسی گفت

که ای در حسن طاق و با هنر جفت

چه خواهی آرزو گفتا که یک چیز

برون زان یک نخواهم من دگر نیز

من آن خواهم همیشه در زمانه

که تیر شاه را باشم نشانه

اگر این آرزو دستم دهد هیچ

مرا هرگز نماند ذرّهٔ پیچ

بدو گفتند کای محروم مانده

ز جهل از عقل نامعلوم مانده

تو پشت پای خواهی زد خرد را

که می‌خواهی نشانه شاهِ خود را

تن خود را چرا خواهی نشانه

کاسیر تیر گردی جاودانه

زبان بگشاد ایاز و گفت آنگاه

شما زین سِر نه اید ای قوم آگاه

مرا چون عالمی پُر احترامست

نشانه تیر شه بودن تمامست

که اوّل بر نشانه چند ره شاه

نظر می‌افکند پس تیر آنگاه

چو اوّل آن نظر در کار آید

در آخر زخم کی دشوار آید

شما آن زخم می‌بینید در راه

ولی من آن نظر می‌بینم از شاه

چو باشد ده نظر از پیش رفته

بزخمی کی روم از خویش رفته

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

کسی پرسید از ابلیس کای شوم

چو ملعونی خویشت گشت معلوم

چرا لعنت چنین در جان نهادی

چو گنجی در دلش پنهان نهادی

چنین گفت او که لعنت تیر شاهست

ولی اوّل نظر بر جایگاهست

نظر باید در اول بر نشانه

که تا تیر از کمان گردد روانه

تو این ساعت ازان تیری خبردار

نظر گر چشم داری بر نظر دار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

در آن ساعت که محمود جهاندار

برون می‌رفت ازدنیای غدّار

ایاز سیم بر را کرد درخواست

که تا با او بگویم یک سخن راست

بدو گفتند یک دم عمر بازست

سخن گفتن هنوزت با ایازست

چنین گفت او که گر نبود کنارش

مرا دایم، بخود با من چه کارش

اگر از وی دل افروزیم باید

برای این چنین روزیم باید

هر آن عشقی که نه جاوید باشد

بوَد یک ذرّه گر خورشید باشد

چو عشق اوست عشق بی‌قیاسم

برای آن جهان باید ایاسم

بخواند آخر ایاز سیم بر را

نهان در گوش او گفت این خبر را

که ای همدم بحق عهد معبود

که چون تابوت گردد مهد محمود

که پیش کس کمر هرگز نه بندی

که نپسندم من این گر تو پسندی

زبان بگشاد ایاز و گفت آری

اگر من بودمی مردار خواری

نبودی همچو محمودی شکارم

مگر پنداشتی مردارِ خوارم

چو محمودی بموئی می‌توان بست

نیارم پیش غیر او میان بست

ایاز خاص تا موجود باشد

مدامش عاقبت محمود باشد

در آن ساعت که ملعون گشت ابلیس

زبان بگشاد در تسبیح و تقدیس

که لعنت خوشتر آید از تو صد بار

که سر پیچیدن از تو سوی اغیار

بزخمی گر سگی از در شود دور

بوَد از استخوان پیوسته مهجور

چه می‌گویم که چون لعنت شنید او

ازان لعنت همه گرینده دید او

کسی صافی هزاران سال خورده

نه اندک، جام مالامال خورده

بیک دُردی که در آخر کند نوش

کجا آن صافها گردد فراموش

اگرچه دُردی لعنت چشید او

در آن لعنت به جز ساقی ندید او

چو در صافی هزاران سال آن دید

کجا دُردی ز غیر او توان دید

ازان درگه چو لعنت قسم او بود

وزان حضرت چو ملعون اسم او بود

ندید او آن که زشتست این و نیکوست

ولی این دید کان از درگه اوست

چو لعنت بود تشریفش ز درگاه

بجان پذرفت وشد افسانه کوتاه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

 

ببریدند دزدی را مگر دست

نزد دَم دستِ خود بگرفت و برجست

بدو گفتند ای محنت رسیده

چه خواهی کرد این دست بریده

چنین گفت او که نام دوستی خاص

بر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص

کنون تا زنده‌ام اینم تمامست

که بی این زندگی بر من حرامست

ز دستم گر چه قسمی جز الم نیست

چو بر دستست نام دوست غم نیست

چو ابلیس لعین اسرار دان بود

اگر سجده نمی‌کرد او ازان بود

ز خلق خود دریغش آمد آن راز

نکرد آن سجده، دعوی کرد آغاز

که تا هم او وهم خلق جهان هم

نه بینند آن دَر و آن آستان هم

که تا نوری ازان در پردهٔ عز

نگردد در نظر آلوده هرگز

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

نشسته بود ایاز و شاه پیروز

ایازش پای می‌مالید تا روز

بخدمت هر دم افزون بود رایش

که می‌مالید و می‌بوسید پایش

ایاز سیمبر را گفت محمود

ترا زین پای بوسیدن چه مقصود

ز هفت اعضا چرا بر پا دهی بوس

دگر اعضا رها کردی بافسوس

چو قدر روی می‌بینی که چونست

چرا مَنلت بپای سرنگونست

ایازش گفت این کاری عجیبست

که خلقی را ز روی تو نصیبست

که می‌بینند رویت جمله چون ماه

نمی‌یابد بپای تو کسی راه

چو اینجا نیست غیر این باخلاص

بسی نزدیکتر این بایدم خاص

همین ابلیس را افتاده بد نیز

که قهر حق طلب کرد از همه چیز

بسی می‌دید لطفش را خریدار

ولی او بود قهرش را طلب گار

چو تنها قهر حق را طالب آمد

بمردی بر بسی کس غالب آمد

چو در وجه حقیقی متهم شد

کمر بست او و حالی با قدم شد

چو لعنت خلعت درگاه او بود

چو زان درگاه بود او را نکو بود

بدان لعنت حریف مرد و زن شد

بسی خلق جهان را راه زن شد

ازان لعنت گرش قوتی نبودی

کجا با خلق این قوّت نمودی

چو آن لعنت خوشش آمد امان خواست

بجان بگزید و عمر جاودان خواست

که با خلعت چو بستانند نازش

بدان نازش بود عمر درازش

نیامد بر کسی لعنت پدیدار

که اوشد طوق لعنت را خریدار

ز حق آن لعنتش پر برگ آمد

اگرچه دیگران را مرگ آمد

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

یکی صاحب جمال دلستان بود

که از رویش عرق بر بوستان بود

بهاری بود در صحرا بمانده

بزیر خیمهٔ تنها بمانده

ازو خیمه سپهری معتبر بود

که زیر خیمه خورشیدی دگر بود

جوانی را نظر ناگه بیفتاد

ز عشق او دلش از ره بیفتاد

چنان در عشق محکم گشت بندش

که پند کس نیامد سودمندش

نبودی صبر یک دم از جمالش

ولی بوئی نبردی از وصالش

مگر بود اتّفاق غم گساران

که روزی اوفتاد آغاز باران

همه صحرانشینان می‌دویدند

بزیر خیمه سر در می‌کشیدند

قضارا عاشق و معشوق دلبر

دران یک خیمه افتادند همبر

چو از اندازه باران بیشتر شد

همی هر کس بزیر جامه در شد

بزیر خیمه در آن هر دو دلخواه

بزیر جامهٔ رفتند آنگاه

بچشم از یکدیگر جان می‌ربودند

زلب بر همدگر جان می‌فزودند

دعا می‌کرد هر سوزنده جانی

که کم کن ای خدا باران زمانی

ولی می‌گفت عاشق یا الهی

زیادت کن نه کم چندانکه خواهی

کنون کز ابر طوفانی روانست

اگر کشتی برانم وقت آنست

بسی بودست قحط غمگساران

که ترّی نیست این ساعت ز باران

اگر می‌بارد این تا روز محشر

قیامت گردد از شادی میسّر

خدایا نقد گردان آن سعادت

که گردد هر زمان باران زیادت

چو حق ابلیس ملعون را همی خواست

همان چیز او ز حق افزون همی خواست

چو حق بی‌واسطه با او سخن گفت

برای آن همه از خویشتن گفت

چوامر سجده آمد آن لعین را

بخوابانید چشم راه بین را

بدو گفتند اُسجُد قال لاغَیر

برو خواندند اِخسَوا قَالَ لاَضَیر

اگرچه لعنتی از پی درآرم

به پیش غیر او سر کی درآرم

بغیری گرمرا بودی نگاهی

نبودی حکمم از مه تا بماهی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5031873
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث